ابن اتوبان میخوره به جهنم (۲ و پایانی)

    ...قسمت قبل


    کامل لباساشو پوشیده بود و کتابامو گذاشته بود روی میز، خیلی بهم برخورد، انگار تنها چیزی که واسش اهمیت داشت ارضا شدن خودش بود و من فقط وسیله ی این کار بودم و احساس و نیازم واسش هیچ اهمیتی نداشت. با لبخند بی روحی رفتم نشستم، چایی کاملا سرد شده بود با این حال کمی ازش خوردم، گفت اینم کتابات، اخلاقش کامل تغییر کرده بود انگار میخواست زود تر برم بیرون، جو خیلی سنگینی بود، بلند شدمو با لبخند سردی گفتم خیلی دیرم شده بهتره زود برم که مامانم حسابی شاکی میشه، حرفم تموم نشده بود که رفت مانتو و شالمو آورد، حرفی بینمون زده نمی شد، پوشیدم و ازش تشکر کردم، نمی دونم تشکرم برای چی بود ، جریحه دار کردن غرورم؟ کوچیک کردن خودم؟ خودخواهی اون؟ نادیده گرفتن احساس و نیازم؟
    دم در گونمو بوسید و از خونه اومدم بیرون، حتی زحمت رسوندن منو به خودش نداد.
    حالم خیلی داغون بود، کمی پیاده رفتم، چند بار خواستم پیام بدم بهش ولی باز بی خیال شدم، نمیدونم چطوری رسیدم خونه.
    احساس می کردم غرورم له شده واسه همین نه تماسی گرفتم باهاش و نه دیگه پیامی دادم.
    شب خودش بهم پیام داد و با چاپلوسی و چرب زبونی از دلم درآورد، دوباره با هم بودیم، بیرون میرفتیم و من عاشقانه دوسش داشتم و اشکان هم به گفته ی خودش دوسم داشت و میگفت بدون من زندگی واسش ممکن نیست، من دختر بودم با حرفاش رویا می بافتم و تو این مدت تمام داستان زندگیمو از سیر تا پیاز براش تعریف کردم.
    تصمیم گرفته بودم تا زمانی که خودش نخواد دیگه حرفی از سکس نزنم که حدود دو ماه بعد به پیشنهاد خودش رفتم خونش، شب قبل رفتن بهش پیام دادم و کامل گله کردم که نمی خوام مثل دفعه قبل باشه و اونم پذیرفت.
    دوباره ازم خواست که سر جای قبلی بشینم و منم همونجا نشستم، اتفاقات قبلی داشت تکرار میشد، من مثل بار اول تحریک نشده بودم، نمیدونم شاید استرس تکرار اون اتفاقات باعثش شده بود، ازم خواست که واسش ساک بزنم که گفتم نه، اونم پیگیر نشد، شورتمو از پام درآورد، منو به شکم خوابوند و کیرشو گذاشت لای پام، یهو داغ شدم و کصم خیس خیس شد، سر کیرشو می مالوند به کصم و فشارشو احساس می کردم که سعی داشت داخل فرو کنه، کیرش تا نصفه رفت تو نفس عمیقی کشیدم و کم کم داشتم لذت می بردم که یهو درآورد و آبشو ریخت روی کمرم، عصبی شدم دیگه طاقت نیاوردم، سریع بلند شدمو گفتم اشکان این چه وضعیه ؟ خودشو جمع و جور کرد و گفت: چی چه وضعیه ؟ همینی که هست ، انگار بهش برخورده بود، گفتم همش به فکر خودتی، پس من چی ؟ شورتشو از روی زمین برداشت و در حالی که پاش میکرد گفت: همین که آبمو ریختم رو کمرت از سرتم زیاده!!!!
    با تعجب نگاهش کردم گفتم چی گفتی ؟ جوابی نداد رفت دستشویی
    حالم از خودم بهم خورد، خودمو تمیز کردم، لباس پوشیدم و بی هیچ حرفی زدم بیرون، این آدم انگار احساس و شعورش توی کیرش بود و با ارضا شدنش همش میریخت بیرون، احساس و عشقم دیگه به تنفر تبدیل شده بود و حالم ازش بهم میخورد.


    حدود دو ماهی از این اتفاق گذشت و تو این مدت هیچ تماسی باهم نداشتیم و من تقریبا داشتم فراموش میکردم و به خودم قول داده بودم که دیگه هیچ وقت با کسی وارد رابطه ی احساسی نشم.
    عصر با یکی از دوستام رفته بودیم کتاب بخریم که واسم پیام اومد، باز کردم اشکان بود. " سلام، خوبی ؟ یهو غیبت زد، نه پیامی ، نه زنگی " پیامش دوباره تمام اتفاقات گذشته رو واسم زنده کرد، حالم بد شد، پیامشو پاک کردم و جوابشو ندادم که حدود نیم ساعت بعد دوباره پیام داد " حالا دیگه جواب منو نمیدی ؟ کارت دارم، باهام تماس بگیر وگرنه ... "
    خیلی پررو بود، پروانه دوستم متوجه تغییر حالتم شد و پرسید: چیزی شده ؟ اتفاقی افتاده؟ که گفتم نه چیز مهمی نیست، خلاصه کتاب خریدیم و از هم خداحافظی کردیم، فکرم همش درگیره پیامش بود که منظورش چیه ؟ طاقت نیاوردم و واسش نوشتم من دیگه با تو کاری ندارم لطف کن دیگه مزاحم نشو
    جواب داد که: اتفاقا من کارت دارم، فردا عصر ساعت 4 کافی شاپی که همیشه میرفتیم، به نفعته که بیای


    این چرا اینطوری حرف میزنه؟ طلب داره مگه از من؟ جوابشو ندادم، راستش قصد رفتن نداشتم ولی خب کنجکاوی باعث شد که برم، عمدا یه 7-8 دقیقه ای دیر تر رفتم، داخل نشسته بود، رفتم پیشش و بدون هیچ سلام و احوالپرسی گفتم خب ؟ چه کار داری ؟ این آخرین باریه که اومدم، بعد این دیگه محال منو ببینی، فقط یه نیشخند زد و گفت، سلام، خوبی؟ گفتم کارتو بگو، اومدی این حرفارو بزنی پا میشم میرم، تا خواستم بلند شدم مچ دستمو گرفتو گفت بشین، راستش واسم اتفاقی افتاده که پول لازم دارم.
    دستمو کشیدم عقب و با خنده معنی داری گفتم به من چه؟ من پولی ندارم بهت بدم اگر هم داشتم نمیدادم، واقعا پررویی، کمی حالت جدی به خودش گرفتو از جاش بلند شد و گفت: عشقم این پولو بهم میدی، یعنی مجبوری که بدی، فعلا هم پول کافه رو حساب کن، تا خواستم جوابشو بدم رفت بیرون.
    داشتم حرفاشو پیش خودم تحلیل میکردم که واسم پیامی اومد، از طرف اشکان تو تلگرام بود


    یه کلیپ بود، زدم تا باز شه، سرعت نت زیاد خوب نبود و چند دقیقه ای طول کشید تا باز کنه، با پخش شدن کلیپ ناخودآگاه گوشی از دستم افتاد روی میز، عرق سردی رو تنم نشست، تنم لرزید، خودم بودم، رو همون کاناپه سه نفره خاکستری، حدود 30 ثانیه بود و تا تموم شد سریع بلند شدم برم دنبال اشکان که چشمام سیاهی رفت و افتادم، نمیدونم چقدر طول کشید اما با خیس شدن صورتم و صدایی که میگفت: خانوم؟ حالتون خوبه؟ صدای منو میشنوید ؟ حالتون خوب نیست زنگ بزنیم آمبولانس بیاد، گفتم نه خوبم، باید برم، می خواستم برم تا به اشکان برسم، سعی کردم بلند شم و تا بلند شدم دوباره چشمام سیاهی رفت و افتادم.
    این بار که به هوش اومدم رو تخت بیمارستان بودم با سرمی که بهم وصل کرده بودن، دوروبرو نگاه کردم هیچکی نبود، که بعد چند دقیقه مامانم اومد تو، تا دیدمش بدونه اینکه دست خودم باشه بغضم ترکید، تو اون لحظه تنها کسیو که میخواستم مامانم بود.با دیدن من که گریه می کردم و دستامو به سمتش باز کرده بودم سرعتشو بیشتر کرد و تا رسید به من خودمو پرت کردم تو بغلش، به پهنای صورت اشک میریختم، با اشک های من و دل زدن های عمیقم بغض مامانم هم ترکید و شروع کرد گریه کردن، چی شده دخترم؟ چی شده مامان؟ الهی مادرت بمیره که تو این طوری دل نزنی.
    ترسیده بودم، از همه چی، از همه کس، نمی دونستم چی بگم، از کجا بگم، فقط گریه می کردمو با خودم می گفتم چرا من؟ فکر میکردم که مرگ فقط مال همسایه است، ولی حالا اون همسایه خود من بودم.
    چند روز گذشت و تو این مدت من فقط خونه و تو اتاقم بودم، با هیچکس جرات حرف زدن نداشتم. خبری از اشکان نبود، ترسی که داشتم باعث شده بود هیچ تماسی باهاش نداشته باشم، به خودم دلداری میدادم که حتما بی خیال شده، تو دلم میگفتم خدا کنه مرده باشه ولی با پیامی که ازش اومد تمام دعاهام بر باد رفت.
    چی شد؟ پول جور کردی یا فیلماتو اول به خونوادت بعد تو اینترنت پخش کنم!!
    جواب دادم اشکان، تورو خدا، ببخشید اگه ناراحتت کردم، من نمی فهمم، اون روز قصدی نداشتم، اصلا هرچی تو بگی، به هرکی دوست داری قسمت میدم اینکارو باهام نکن، اون فیلم ها به دست خونوادم برسه من مردم، خودمو می کشم، درست یادم نمیاد ولی اشک میریختم و التماس میکردم.
    جواب داد که ببین من نمیخوام اذیتت کنم، الان هم بدجور گیرم، به جای اینکه التماس کنی پولو جور کن من شوخی ندارم
    با خوندن پیامش بی امان گریه کردم، میخواستم جیغ بزنم ولی نمی تونستم، صورتم خیس اشک بود،لبامو روی هم فشار دادمو تو خودم جیغ کشیدم، موهامو می کشیدم، به صورتم ضربه میزدم
    چه کاری از دستم برمیومد؟ به کی پناه می بردم؟ یکم که آروم تر شدم جواب دادم که اشکان به جون خودم ندارم، به جون مامانم ندارم، از کجا بیارم؟ تو بهتر از همه از زندگی من با خبری، یک دختر تنهام به کی رو بزنم؟
    واقعا همینطور بود و اون میدونست ولی جوابش تیر خلاصی بود به تمام چیزی که باور داشتم
    " به من ربطی نداره از کجا میخوای جور کنی، از سوراخات استفاده کن، برو بده با کونی که تو داری یک ساعته میتونی جورش کنی جنده، فقط 48 ساعت وقت داری "
    دیگه طاقت نیاوردم با تمام زوری که داشتم جیغ کشیدم، مثل یک روانی که چیزی دیده که بقیه نمی تونن ببینندو ترسیده جیغ می کشیدم، مامانم با وحشت اومد تو و پرسید چی شده؟ حرف نمی زدم و اینقدر جیغ کشیدم که از حال رفتم.
    نیمه های شب بود که بیدار شدم، گلوم درد می کرد، سر درد داشتم، دوست داشتم تمام این اتفاقات خواب باشه ، اما نبود.
    راهی نداشتم و باید پولو جور میکردم، تو حسابم نزدیک یکو پونصد داشتم، کمی هم طلا از قبل واسم مونده بود. تا صبح نتونستم بخوابم و حدود ساعت 9 طلاهامو برداشتم و از خونه زدم بیرون. ساعت 10 رسیدم بازار طلا فروش ها، تقریبا همه ی مغازه ها رو رفتم تا به اونی که بالاتر از همه میخره بفروشم، هزار تومن هم واسم هزار تومن بود.
    حدود 2500 شد طلاهام با 1500 خودم میشد 4 تومان.
    به اشکان پیام دادم که من هرچی داشتمو فروختم شد 4 تومان، تورو خدا همینو بگیر، به خدا دیگه ندارم
    بعد یک ربع جواب داد: دیدی گفتم میتونی، 4 تومنو بیار باقیشو خودت باید جور بکشی
    تعجب کردم ، نوشتم یعنی چی ؟
    گفت عصر ساعت 5 اینجا باش خودت میفهمی، پنجت بشه پنج و یک دقیقه تمام فیلمات پخش میشه
    ترس تمام وجودمو گرفت، یعنی میخواد باهام چه کار کنه ؟ خلاصه نمیدونم اون روز چطوری ساعت 5 شد و من رو به روی خونش بودم
    زنگ زدم و درو باز کرد، پشت در واحدش که رسیدم حسابی ترسیده بودم میخواستم برگردم که درو باز کرد، به به عروس خانوم، خوش اومدی، بفرمایید داخل
    هیچی نگفتم، قدمی هم برنداشتم، دستمو گرفت و کشید داخل
    از تو کیفم پاکت پولو درآوردم و دادم بهش، اشکان این 4 تومن، به جون مامانم بیشتر نتونستم، تو که شرایط منو میدونی، تورو به عزیزت قسم فیلم ها رو پاک کن، اشکام صورتمو پر کرده بودن، یهو به پاش افتادم. زانوشو محکم تو بغلم گرفتم و التماس میکردم، یه لحظه احساس کردم که دلش به حالم سوخت، نشست، صورتمو پاک کرد و گفت کارتو که انجام بدی بعدش فیلمات پاک میشه، بعدش هم دستمو گرفت و بلندم کرد، گفتم چه کاری؟ پولو که دادم، گفت نه دیگه تو 4 تومان دادی یک تومن دیگه رو کونت باید جور بکشه!!!!
    گفتم اشکان یعنی چی؟ چی میگی؟ حرفم تموم نشده بود که صدای باز شدن در حموم توجهمو جلب کرد، یه مرد حدود 50 سال با حوله حموم اومد بیرون، ماتم برده بود، این کیه دیگه ؟ اشکان سریع شروع کرد معرفی کردن، به موقع اومدی آقا سعید، عافیت باشه قربان، رو به من کرد و گفت عزیزم ایشون آقا سعید هستن و رو به سعید کرد و گفت ایشون هم همون فرشته ی خوشگلی که در موردش صحبت کردیم، من واقعا ماتم برده بود، اشکان دستمو گرفتو گفت عزیزم اگه میخوای فیلم ها همین الان پاک بشه باید بدهی من با آقا سعید صاف بشه، حالا برو بشین رو همون کاناپه خاکستری.
    خودش پاکت پولو گرفتو برد داد به سعید و گفت آقا این 4 تومان یک تومن باقیش هم اونجا نشسته!!
    سعید پولو گرفتو گذاشت روی میز و نگاهی به من کرد و گفت به به اشکان جون این کجاش یک تومنه ؟ این جیگرو اصلا نمیشه روش قیمت گذاشت
    همونطور که داشت با حوله خودشو خشک میکرد اومد نشست کنارمو دستشو گذاشت روی پام، همین کافی بود که تا انتهای ماجرا رو بخونم، قید همه چیو زدم و سریع بلند شدمو با سرعت به سمت در دویدم که اشکان از پشتم محکم گرفت منو و روی زمین خوابوند، کامل اومد روم و گفت کجا جنده خانوم؟ تازه اومدی، مگه اون روز نگفتی پس من چی ؟ بیا اینم واسه تو و ضربه محکمی به کونم زد، دوباره شروع کردم گریه کردنو گفتم اشکان غلط کردم، گوه خوردم، بزار برم اون یک تومن دیگه رو هم جور میکنم میارم، تورو خدا بزار برم
    سعید اومد بالای سرم، پاشو گذاشت رو صورتمو گفت: اشکان دهن این جنده رو ببند اینقدر زر میزنه که نمیزاره حال کنیم، بعدم پاشو گذاشت رو گردنم فشار داد، تکون بخوری خفت میکنم جنده، مثل آدم حال میدی بعدشم گورتو گم می کنی.داشتم دیوونه میشدم یا شده بودم. غیر گریه کردن کار دیگه ای از دستم بر نمیومد، اشکان چسب آورد و دهنمو بست. سعید پاشو از روی گردنم برداشت، بلندم کردن و بردنم توی اتاق و پرتم کردن روی تخت. نفسم بالا نمیومد، نه میتونستم داد بزنم نه زورم بهشون میرسید.
    اشکان نشست کنارمو گفت عزیزم دیگه ناراحت نباش، سعید جان طوری می کنت که تلافی شه اون موقعی که کیر میخواستی. چشام پر از خواهش و التماس بود، سعید اومد رو به روم و حوله رو باز کرد.
    کیرشو چسبوند به صورتمو گفت: خوب نگاش کن، قراره کصو کونتو پاره کنه جنده ی آشغال، یک تومن واسم آب خوردی تا خون از کصت نیاد بیرون ولت نمی کنم.
    شروع کردم دست و پا زدم و چنان با پا محکم زدم به تخماش که سعید روی زمین افتاد و اشکان رفت سمتش، منم فرصت رو مناسب دیدم و دویدم به سمت در، قفل بود با مشت محکم به در کوبیدم تا شاید کسی متوجه بشه، ناگهان ضربه ی محکمی به پشت سرم خورد و افتادم روی زمین، اشکان بود، از موهام گرفتو به سمت اتاق می کشیدم، گیج بود، دوباره انداختم رو تخت، اشکان دستامو گرفت و سعید با مشت به جونم افتاد، دیگه قدرت دفاع هم نداشتم،آخه یه دخترو دو نفره میزنن؟
    " جنده ی آشغال منو میزنی ؟ مادرتو میگام که سگ هار پس انداخته، مادرجنده، آدمت می کنم که نتونی راه بری دیگه چه برسه لگد بندازی، حیوون، سگ پدر و ... "
    ضربه های سنگین به تن نیم جون یک دختر که تنها گناهش جنسیتش بود، حفظ آبروش بود،
    سر و صورتم پر خون بود، بی جون افتادم روی تخت، چشام تار شده بود، فقط اتفاقات رو حس می کردم، مانتومو از تنم دراوردن، تاپمو پاره کردن، شلوارمو از پام در آوردن و بعدش شورتمو. هیچ حسی نداشتم تنها چیزی که بهش فکر میکردم این بود که کاش بعد اینکه کارشون تموم شد زندگیمو پایان بدن.
    چسبو از دهنم باز کرد و بی هیچ توجهی کیرشو فرو کرد تو دهنم، از پشت سرم گرفت و به لبه ی تخت هولم داد تا راحت تر بتونه فشار بده، دهنم پر از خون بود، ولی انگار این آدما هیچ احساسی نداشتن، و قلب و احساسشون تنها نقابی بود برای فریب افرادی مثل من.
    تا ته حلقم طوری فشار میداد و نگه میداشت که ناخواسته شروع به دست و پا زدن کنم، کارش که با دهنم تموم شد به شکم خوابوندن منو و اومد روم، دو طرف کونمو باز کرد، آب دهنشو انداخت روی سوراخمو گفت، درسی بهت میدم که تا عمر داری فراموش نکنی جنده پولی آشغال
    هیچ کدوم از کلماتشون رو فراموش نمیکنم، تمامش هر روز توی ذهنم تکرار میشه
    حرفش تموم نشده بود که دردی عمیق و وحشتناک تمام وجودمو گرفت، با ذره نیرویی که داشتم سعی کردم خودمو به جلو بکشم و فقط جیغ کشیدمو جیغ کشیدمو جیغ، با مشت به پشت سرم کوبید و اشکان سریع اومد با دست دهنمو گرفت، سعید تمام کیرشو یکجا کرد تو کونم، با دستام بازوی اشکانو گرفتم و فشار میدادم، با دهن بسته التماس می کردم، بر خلاف تصورم که شاید دلش به رحم بیاد، از پشت موهامو گرفت و چندین بار سرمو به تخت کوبید، و تمام کیرشو وارد دهنم کرد و کامل آبشو تو دهنم خالی کرد و گوشه ای افتاد، دیگه هیچی واسم اهمیت نداشت، چیزی متوجه نمی شدم، هیچ دردی حس نمی کردم، هیچ اشکی نداشتم، آخرین چیزی که یادمه اینه که سعید چندین بار با مشت به سرم کوبید و وقتی چشم باز کردم رو تخت بیمارستان بودم.




    حدود دو هفته گذشت و من خبری از این دختر نداشتم، با پیگیری و مراجعه به منزل این دختر متوجه شدم با خوردن قرص به زندگیش پایان داده و به سمت آسمون پرواز کرده.
    آخرین بار و قبل رفتنش چند تا سوال ازم پرسید که هیچ جوابی واسش نداشتم.
    چرا دنیا دیگه جای آدم های ساده و پاک نیست ؟
    چرا تو تمام بغض هام دیگه اشکی نیست ؟
    چرا خنده هام اینقدر تلخو بی مزه شدن ؟
    چرا آدم ها اینقدر نسبت به هم بی رحم شدن ؟
    چرا این دنیا دیگه جایی برای زندگی کردن نداره؟
    ببخشید نمیخواستم ناراحتتون کنم،اصلا ولش کنید جواب هیچ کدومشونو لازم نیست بدید.


    این اتفاقات خاطرات دختری بود که قبل از پروازش در چند جلسه برای من تعریف کرد و هرگز حالی که زمان تعریف این داستان داشت رو فراموش نمی کنم.
    من این ماجرا رو با اضافه کردن بخش هایی از سکس داخل این سایت قرار دادم چون به نظرم مناسب ترین جا همین سایت است نه مطبوعات و رسانه هایی که فقط برای سرگرمی یا پر کردن ستون های خالیشون به این موضوعات می پردازند.
    تو این سایت فارغ از هر جنسیتی صدها یا هزاران فرشته مثل این دختر در حال رصد کردن مطالب هستند و شاید یک نفر هم با خوندن این داستان از دست افراد اشکان مانندی که روحی تاریک دارند نجات پیدا کند


    و در آخر اینکه:
    ماها ستاره از زمین به آسمون پر دادیم ...


    نوشته: هیستریک

  • 54

  • 3




  • نظرات:
    •   شاه ایکس
    • 7 ماه،3 هفته
      • 10

    • یاد اهنگ خیلی خوشیم تو هم همش ضد حال افتادم!! ته مونده بادمونم با خوندن این خالی شد.........


    •   Orginalboy
    • 7 ماه،3 هفته
      • 2

    • حس بدی داره داستان


    •   بچه-ای-خوب
    • 7 ماه،3 هفته
      • 2

    • اگر عقل داشتی میتونستی با پیامهاش و فیلمی که ازت گرفته بود بری ازش شکایت کنی قبل از اینکه تن بدی به خواستش.
      دوره اینکارها گذشته و پوست از کله طرف میکنن.
      وقتی عقل نباشه جون در عضابه.


    •   marjan_aydin
    • 7 ماه،3 هفته
      • 2

    • وای خدا خیلی وحشتناک بود
      خیلی خوب نوشته بودین ولی لایک نمیکنم
      : ((((


    •   Cleverman
    • 7 ماه،3 هفته
      • 3

    • چقدر تلخ تموم شد
      اون ای عوضی چی شدن ؟ چرا اونو ننوشتی ، اگر دنبال عبرت گرفتن نامردهایی مثل اونا هستی که متاسفانه قطعا در این سایت هم هستن باید سرنوشتشونو مینوشتی .
      در هر صورت لایک ، دخترا هم عبرت بگیرن غنیمته


    •   Hooman.esf.59
    • 7 ماه،3 هفته
      • 1

    • حیف اون دختر که پیش آدم بی عقل و بی تجربه ای چون تو درد و دل کرد
      اون یکی مث منو میخواست
      پوست اشکان و بکنم، میدادم تو گونی ببرنش حامله ش کنن اون اشکان بی صفت و...


    •   ARAD_SM
    • 7 ماه،3 هفته
      • 2

    • یه داستان ناراحت کننده ولی تاثیرگذارمنتهاتوجامعه فرامذهبی مابدردنمیخوره چون هم انسانیت مرده هم جنسیت زن ینی سوختن


    •   RedDeadmz
    • 7 ماه،3 هفته
      • 1

    • تلخ بود لعنتی خیلی تلخ ...


    •   Reza9797
    • 7 ماه،3 هفته
      • 2

    • داستانو بر خلاف انتظارم تموم کردی
      با راست و دروغ این ماجرا کاری ندارم اما همچین اتفاقاتی کم نیفتاده تو این مملکت خراب شده!
      کاش راهی بود تا همه ی این حیوونای وحشی رو به بدترین شکل ممکن مجازات کرد تا دیگه حتی فکر چنین جنایتی در حق ناموس مردم به سر احدی نزنه
      افسوس و صد افسوس


    •   nima_nima79
    • 7 ماه،3 هفته
      • 1

    • فقط اونجاش که نوشته بودی ؛ تنها گناهش جنسیتش بود و حفظ آبروش !!! ????????
      تا یجایی ضعف میکنین میگین ما جنس ضعیفیم ! ولی همینکه خرتون از پل گذشت حقوق برابر میخواین !!!
      دختری که بفکر آبروش باشه نمیره کون بده اونم تو این مملکت


    •   ali80xx
    • 7 ماه،3 هفته
      • 3

    • همین الان که دارم کامنت میزارم کل وجودمو نفرت و کینه پر کرده از تخم سگایی مثل اشکان که حتی آوردن اسمش حالمو بد میکنه.آخه چرا دختری رو که اینقد آدمو دوس داره اینجوری عذاب بدی که آخر سر بره خودکشی کنه.
      راستشو بخواین الان واقعا نمیدونم دخترا لاشی ترن یا پسرا


    •   دکتر.گوندور
    • 7 ماه،3 هفته
      • 1

    • کئرم دهن هرچه نامرده..هرکئ ادم خواست برا ادب کردن ﺑﺭﺍ ﮔﺍﯾﯾﺩﻧ ﺍﻣﺛﺍﻟ ﺳﻋﯾﺩ ﻭ ﺍﺷﻛﺍﻧ ﺑﮔﻫ ﻣﻧ ﻭ ﭼﺍﺭﺗﺍ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺗﺍﻧ ﮔﺭﺩﻧ ﻛﻟﻓﺗﻣ ﺩﺭ ﺧﺩﻣﺗﯾﻣ


    •   R.B.behruz
    • 7 ماه،3 هفته
      • 2

    • زیبا بود و لایک دوازدهم تقدیم شد، امیدوارم نسل این جور انسان نماهای پست فطرت از زمین برداشته بشه تا با احساس کسی اینچنین بازی نکنن، واقعا متاثر شدم


    •   Cukur
    • 7 ماه،3 هفته
      • 2

    • میدونی چیه دختران زیادی توی این مملکت و کل دنیا هس ک اینجوری قربانی هوس و مریضیه کسایی مثل شخصیتای این داستان میشن و جالبش اینجاس ک ب همه جور راه حلی فک میکنن و اخرش خودکشی میکنن جز اینکه برن و بایک وکیل از جنس خودشون مشورت کنن یا برن پیش پلیس دردشونو بگن خداروشکر تنها چیزی ک تو این مملکت قابل قبول هس اینکه نظام ب بهترین نحو با باج خواهی و جلوگیری از رفتن آبروی کسی بخصوص خانمها مبارزه میکنه و گذشت نداره.
      لایک و لایک


    •   پروفسور بالتازار
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • اجازه بدید این داستان رو باور نکنیم چون زمانه این حرفها گذشته، الان آقایون میان با سینه سپر شده در مورد کونی که دادند صحبت میکنن، بعد اینکه یه زن مطلقه به خاطر رابطه داشتن بیاد خودکشی کنه قابل فهم نیست، بیشتر شبیه فیلم فارسیه


    •   ملكه_قلابي٢
    • 7 ماه،3 هفته
      • 1

    • بنظرم پياز داغش زياد شده بود!!!! معمولن تو قرن بيست و يكم اونم واس زني ك ي بار ازدواج كرده دوره اين كارها گذشته ،،،خيلي راحت ميره كلانتري ميگه طرف مخمو زده و صيغه ام كرده حالا هم داره فيلمهامو پخش ميكنه خونه شو هم بلدن!!!! باباي يارو رو در ميارن !!!


    •   Irnjbr456
    • 7 ماه،3 هفته
      • 1

    • میتونستی از شکایت کنی خوار مادرش به عزاش بشونی
      افسوس


    •   sadeqqq9525
    • 7 ماه،3 هفته
      • 2

    • دخترایی که میگن یکی فیلممونو گرفته بدبخت برو سکایت کن خواهر طرفو میگان هیچکسم نمیفهمه ، قرار نییست خانوادت بفهمن ، طرف برگه شکایتو ببینه دیگه هیچ


    •   Eliminator01
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • کاش دستم ب پسره میرسید کاری باهاش میکردم که قابل توصیف نیست به هیچ وجه


    •   تکسوارتنها
    • 7 ماه،3 هفته
      • 1

    • داستان تلخی بود. ولی ای کاش رابطه خانواده با فرزندانشون طوری بود که هیچ کسی نمی تونست ازشون اخاذی کنه. ولی افسوس


    •   Hamidarakii
    • 7 ماه،3 هفته
      • 1

    • لعنت خدا بر شیطان. اینا نماینده های شیطانن. کثافتها ی حروم لقمه. این دختر باید ازینا شکایت می‌کرد تا به اعدام محکوم میشدن.


    •   hamid30gari
    • 7 ماه،3 هفته
      • 1

    • واقعا قشنگ بود و این رو تعداد دیسلایک ها نشون میده.
      هدچی بگم اضافه هست.
      ممنون بابت داستان خوبت


    •   dariush_a73
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • اگه دستم به این اشکان ها برسه کاری میکنم که روزی صد بار آرزوی مرگ کنه


    •   @-@narges@-@
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • به جهنم برند مستان را
      در جهنم که مردمش مستند
      صد و یک مرتبه شرف دارد
      بر بهشتی که مردمش پستند


    •   markos01
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • خب خیلی کارش اشتباه بوده...
      اگه میرفت شکایت میکرد گوشی اشکانو میگرفتن و از پهنا میکردن تو کونش تا حالش جا بیاد....با اون کیر کوچیکش رید تو داستان


    •   Sexybreasts
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • oh my god (rose)
      like it
      chqdr rozane az in etfaqat dar sar ta sar donya miofte v ma bi etelaim
      kasike hamchin balahaye faje bari sare y ensan miare chqdr past ftrt mitoone bashe vaqn
      ch jori roshoon mishe b khodshoon bgn ensan
      rohe dokhtr dastan dar aramsh bashe (cry)


    •   Shamim.20
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • داستان قشنگي بود
      ولي از خوندنش حالم خوب كه نشد هيچ ناراحت شدم


    •   Bella_ragazza
    • 7 ماه،2 هفته
      • 0

    • وای چقد ناراحت شدم خدا لعنتشون کنه اینجور آدما مریضن چقد دلم سوخت بیچاره چقد عذاب کشید


    •   darya54
    • 7 ماه،2 هفته
      • 0

    • ای وای .من در حین خوندن داستان هی داشتم دعا میکردم واقعی نباشه.
      خوب اون اشکان بیشرف و سعید کثافت قاتل هستن عوضیا


    •   _Azi_
    • 7 ماه،1 هفته
      • 0

    • تو باورم نمیگنجه یه ادم بتونه انقد پست باشه


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو