اتوبوس VIP

    1395/10/23

    دختری کفش طلا گم شده در پیرهنم/ داستانهای شما گم شده در پیرهنم
    تا که شیر از شب نخجیر به من برگردد/ چند آهوی رها گم شده در پیرهنم
    یاوه میگویم و شاید که حقیقت دارد/ چندوقتی است خدا... گم شده در پیرهنم
    رود دریا شد و دریا به خیابان پیچید/ اتوبوسی که نیامد سرِ میدان پیچید


    اتوبوس مثلاً VIP یزد به اصفهان ، با سرو صدا و تکونهای شدید از ترمینال براه افتاد ، برای من که حسابی دویده بودم تا برای فرار از سه ساعت معطلی و انتظار برای سرویس بعدی ، خودم رو به این ماشین برسونم ، اتاق ماشین به شدت تو اون ساعت از ظهر آذر ماه گرم و غیرقابل تحمل بود.
    روی صندلی تپیده بودم و داشتم ، جای خودم رو با کلنجار رفتن با تنظیمات صندلی درست میکردم که حس کردم بوی تند واکس کفش توی اتاقک ماشین پیچیده ، کمی بعد ، مردی با کت خاکستری رنگ و کلاه نقابداری به طرف من اومد
    دستش رو وارد جیب بغل کتش کرد و بلیط چروک شده اش رو نشونم داد .
    زیر لب بهش گفتم:


    -صندلی شماره 10
    -دقیقا کدوم میشه؟
    -همین جاست آقا.
    -میشه من روی صندلی شما و کنار پنجره بنشینم؟


    مکث کردم ، دلم میخواست بهش بگم نه ، اما هیچوقت برای چنین موضوعاتی به کسی نه نگفته بودم !


    برای همین بدون اینکه کلامی بگم ، از روی صندلیم بلند شدم و بهش اجازه دادم کنار پنجره بنشینه.


    مرد با بوی تند سیگارو واکسی که هوا رو آغشته کرده بود، روی صندلی ول شد و به محوطه ترمینال که در حال ترک کردنش بودیم چشم دوخت.


    داشتم از بوی واکس خفه میشدم ، احساس سر درد و گرمایی که وسط ظهر داشت بهم دست میداد اصلا حس خوشایندی برای یک سفر پنج ساعته نبود.
    اما به نظر چاره ای نداشتم و باید به نحوی باهاش کنار میومدم .


    به سرم زد که برای دور شدن از بوی واکس، صندلیم رو عوض کنم ، به همین دلیل ، نگاهی به پشت سرم انداختم و سایر صندلیها رو وارسی کردم ، اما دریغ از یه صندلی خالی!
    برای همین با دلخوری به صندلیم تکیه دادم و توی جیبم دنبال هندزفریم گشتم.
    بنظر تنها راه تحمل و فرار ، از اون فضای نامطبوع ، غرق شدن تو ترانه ها بود.


    داشتم با کش و قوس دادن به بدن خودم ، هندزفری رو پیدا میکردم که صدای زنگ موبایل صندلی کنار دستیم شنیده شد.
    در ابتدا بهش اهمیت ندادم ، اما وقتی خیلی طولانی تر از حد معمول شد به حالت اعتراض به سمتش برگشتم و خواستم چیزی بگم که دیدم ، پیرمردی با موهای سفید ، داره با عجله جیب هاش رو میگرده و خودش حسابی از صدای زنگ گوشی کلافه شده و مدام صفحه رو به صورتش نزدیک میکنه ، انگار نمیتونست تشخیص بده که چه کسی پشت خط هستش و از بدشانسیش عینکش رو هم پیدا نمیکرد.
    دست آخر با حالت مظلومانه ای به من نگاه کرد و گفت :


    -ببخشید میشه اسمش رو برام بخونی؟
    به صفحه گوشی چشم دوختم و اروم بهش گفتم:
    - نوشته : "عزیز دلم" !
    به پهنای صورتش لبخند زد و گفت ممنون و فوری گوشی رو به گوشش نزدیک کرد و گفت:
    - جان دلم عزیزم!
    متعجب از این اسمگذاری ، ماتش شده بودم که دیدم دستش رو بروی دهنه گوشی گذاشت و با خنده ظریفی گفت خانمم هستش ، از شهرستان زنگ میزنه.
    برای این خنده با مزه اش و نوع کلامش ذوق کردم ، از اون اتفاقای خوبی بود که میشد حالت رو بهتر بکنه !
    در جوابش لبخندی زدم و دوباره مشغول هندزفری شدم که بالاخره موفق شده بودم از جیبم بیرون بکشمش و حالا درگیر باز کردن گره های فضاییش بودم.
    آهنگ رو که پلی کردم، ابی با تمام احساسش خوند:
    ... از گل و شعر و ستاره ، میرسم به تو دوباره
    نیستی اما یادت اینجاست ، وقت گل کردن رویاست
    به تو من میرسم از این شب نیلوفری ، به تو میرسم من از این راه خاکستری...
    لبخند میزنم و چشمهام رو میبندم و وسط گرمایی که بدنم رو فرا گرفته و بوی مشمئز کننده واکسی که تو فضا پیچیده به رویای با تو بودن فرو میرم .
    به برخورد اول خودمون فکر میکنم ، به خیابون سئول میرسم و از تاکسی پیاده میشم ، به کافه رئیس و قیافه متعجب گارسونش تو اون وقت صبح و اینکه ازش میپرسم کی شروع به کار میکنید؟
    به دستهای یخزده ات از استرس اولین قرار با من ، به اولین آغوش کشیدنت ، به هوای آفتابی و صبح تابستونی .
    به اولین بوسه داغ ، وسط باغ تهران! به کنار هم نشستنمون وسط بوستان سئول ، به فرحزاد ، به اتوبان مدرس شمال ، به ترمینال بیهقی ، به پل طبیعت ، به آمدنهام ، به رفتنهام ، به برگشتنهای یکهوییت و دوباره قدم زن هامون تو جاهای خلوت شهر ، به همه حرفهایی که با تو زده بودم ، به تمام حسی که به تو دارم ، به درد کشنده دوری ، به تحمل زجر ندیدنت ، به حسرت رسیدن به تو ، به غصه نبودنت ، به طعنه زمان به سن من ، به بلیطهای ساعت 2 شب به مقصد بیهقی ، به همسفر!!!
    به همه بغضی که تو گلو داشتم و به اشکهایی که برای سلامتی تو ریخته بودم.
    چشمم تر شده بود و با انگشت اشاره ام سعی کردم ، کمی از خیسیش رو بگیرم ، اما با این کارم باعث شدم ، قطره اشکم روی گونه ام بلغزه!
    یاد جمله اون خانم وسط پارک پیامبر افتادم که وقتی ما رو کنار هم و در حقیقت تو آغوش هم دید ، با لبخند مهربونش که انگار برای لحظه ای روی صورتش نقش بسته بود، بدون مقدمه و در حال رد شدن از کنار ما گفت : "خدا برای هم نگهتون داره" و چقدر دعاش به دل هردوی ما نشست ، یادت میاد که چقدر ذوق کردیم ، درست مثل بچه دبستانیها!
    میدونم که هنوز به یادت مونده ، روزی رو که حلقه ام رو به دست نداشتم ، میخواستم هیچ مانعی برای چفت شدن دستهامون وجود نداشته باشه! حتی نمیگذاشتم عرق کردن کف دستامون هم بهانه ای باشه برای اینکه هر چند دقیقه یکبار بخوای دستت رو از دستم جدا کنی؟
    ......
    مرد کلاهپوش ، پرده رو کنار زد و تصویر من تو شیشه کنار دستش به خودم طعنه میزنه!
    تصویر مردی سی و چند ساله که حسابی تو نیمه راه زندگیش گیج و سرگردون شده ! آفتاب ظهر کویر چشم رو میزنه و مرد دیگه ای از روی صندلی که با صندلی من زاویه داره به شونه من میزنه تا به خواهش اون از مرد کلاهپوش بخوام پرده رو بکشه!


    سعی میکنم زیرپایی صندلی رو تنظیم کنم تا کمی پاهام رو دراز کرده باشم ، اما لعنتی دسته تنظیم کننده اش خراب شده و کار نمیکنه!
    هیچ چیز این اتوبوس لعنتی دلچسب نیست ، حتی طعم آب میوه تاریخ مصرف گذشته اش که مزه آهن زنگ زده میده ، حتی فیلم مزخرف "خشونت و هیاهو " که تعریف سخیفی از رابطه های آدمها رو به نمایش میگذاره و داره از مانیتور اتوبوس پخش میشه و هر چند ثانیه که از فیلم میگذره ، از دهن کاراکتر اصلیش چندتا فحش و بدو بیراه بیرون میریزه.


    تنها سرپناه فرار از این همه احساس نفرت انگیز ، فکر کردن به تو هستش ، تویی که نیمه گمشده که نه ! تمام منی!
    از روی آهنگ سالار عقیلی میگذرم و اینبار گل آذین میخونه:
    خدا داند ، دل من با تو آرام است ، در دست تو، چون شرابی در ته جام است
    خدا داند، که تو انجیل و قرآنی ، تو آیتی ، که در جان من میخوانی...
    وباز هم خاطره ای از تو و لبخندی که نصیب من میشه !
    میدونی من آدم رویابافی نیستم ، اما علاقه ام به تو باعث میشه ، که از دست حقیقت تلخ و مزخرف این زمونه به رویا پناه ببرم و تو زندگی فقط به دنبال نشونه هایی باشم که از تو به سمتم میاد ، تنها دلخوشی که باعث میشه ، براحتی نفس بکشم.
    آه ... گفتم نفس ! راستی میدونی امروز وقتی داشتم باهات حرف میزدم قفس سینه ام تیر کشید و مجبور شدم با دست چپم روی قلبم رو محکم، فشاربدم.
    فکر میکنم حجم دلتنگیم برای دیدنت باعث شد ، قلبم برای یه لحظه کم بیاره و نفسم تو سینه گره بخوره ، خیلی سعی کردم ، این گره خوردن نفس تو صدام تأثیری نذاره و بخاطرش مجبور شدم روی زانوهام خم بشم ، مثل حالتی از رکوع کردن ، انگار غم نداشتنت ، با شکوه عشقی که از تو نشأت میگیره منو به خم شدن مجبور کرده بود.
    بطری آب معدنی رو به لبهام نزدیک کردم ، ساعت از سه عصر گذشته بود و خواب به چهره خیلیها غالب شده بود.
    من هم همیشه توی سفرهای زمینی بلافاصله بی هوش میشدم ، اما اینبار ، بوی مشمئز کننده واکس که بیش از حد بود و کم هم نمیشد و گرمای هوا تو اون ظهر مسخره پاییزی و تصاویر خسته کننده و یکدست جاده نمیگذاشت خواب به چشمهام بیاد.
    یکی از گوشی های هندزفریم از گوشم بیرون افتاده بود ، نمیدونم چرا با اینکه این همه علم پیشرفت کرده ، اما هنوز نتونستن راهی برای تنظیم دقیق گوشی ها پیدا کنند که اینقدر راحت از حس و حال دنیای موسیقی بیرون نیفتی ، با اینحال با چشمی که بسته بود داشتم اطراف شونه ام به دنبال سری هندزفری میگشتم که صدای ظریف دختر بچه خردسالی که داشت با شیرین زبونی با عمه اش حرف میزد توجهم رو جلب کرد:
    -عمه جون آب میخوام.
    -تحمل کن برسیم پیش مامانت ، اگه الان آب بخوری بعدش جیشت میگیره!
    -آخه عمه نازی دیگه طاقت ندارم ، به خدا قول میدم جیش نکنم.
    -وای نیلو جان چقدر آخه کم طاقتی تو!دیگه چیزی نمونده ، یه ذره صبر کنی میرسیم ، اگه جیشت بگیره آقای راننده نمی ایسته و لباست کثیف میشه و آبرومون میره ها!
    -عمه آخه خیلی تشنمه به خدا...
    از التماسهای دخترک جیگرم کباب شد ، برای همین بدون معطلی بلند شدم و از یخچال اتوبوس یه بطری اب معدنی برداشتم و به سمت صندلیشون رفتم و بطری رو به سمت اون زن گرفتم و گفتم :
    -میشه خواهش کنم بهش آب رو بدین!
    و رو به دخترک لبخند زدم و گفتم :
    -اما نیلو جون هم قول میده که جیش نکنه باشه؟
    نیلو کوچولوی شیرین زبون ، سرش رو بلند کرد و نگاهم کرد ، اون موقع بود که تازه صورتش رو دیدم.
    با دیدن نگاهش ، انگار همه حس و حالم عوض شد ، طوریکه جواب عمه اش رو اصلاً نشنیدم .
    اون چشمهای مظلوم و اون صورت معصوم ، نگاه آشناش و حالت صورتش پرتابم کرد به گذشته های دور ، چهره اصیل و شرقی دخترک ، به سالهای خیلی قبل منو برگردوند .
    بدون اینکه چیزی بگم ، مغموم به سمت صندلی خودم برگشتم و غرق در فکر نشستم.
    مثل این بود که خاطره ها دوره ام کرده باشن ، با دیدن چشمهای دخترک به گذشته برگشتم ، به زمانی عقب تر از پونزده سال قبل!
    به زمانهایی که تو رو ندیده بودم ، به زمانهایی که هیچی نمیدونستم و خام بودم.
    اصلاً بذار از اولش بگم ، آخه غیر از تو که کسی رو ندارم که بخوام این چیزها رو براش تعریف کنم !
    یادمه دانشجو بودم و میخواستم از تلفن کارتی به خونه زنگ بزنم .
    یه کارت آبی و سفید رنگ با تصویر گرافیکی ساده ای از یه گوشی تلفن توی دستم بود و خودم رو به میدون دروازه تهران رسونده بودم .
    اول خیابون فروغی یه مرکز مخابرات بود که فکر کنم هفت یا هشت تا کیوسک تلفن داشت ، با یکی از دوستانم رفته بودیم که بعدش با هم بریم میدون انقلاب تا شلوار لی بخریم!
    اما قبلش من میخواستم به خونه زنگ بزنم ، به همین دلیل کنار یکی از کیوسکها که دختر نسبتاً تپلی داشت با تلفن صحبت میکرد ، منتظر ایستاده بودیم.
    به نظر میرسید مدت زیادی بود که داشت با تلفن حرف میزد و کمی که گذشت ، آروم به تلفن نزدیک شدم و با گوشه کارت خیلی اروم به شیشه کیوسک چند ضربه زدم ، وقتی به سمتم برگشت ، نگاهم به چشمهای مشکیش گره خورد ، چشمهاش خیلی سیاه بود و این سیاهی بیش از حد وسط گردی سفید رنگ تخم چشمهاش، به شدت خودنمایی میکرد ، صورتش تزیین شده بود با ابروهای کشیده و سیاه و لبهای قلوه ای خوشرنگ!
    فکر نمیکردم یه چهره از نزدیک بتونه تا این حد زیبایی خودش رو حفظ کنه !
    اون زمان من اوایل دهه بیست سالگی رو طی میکردم ، اما با اینکه اون دختر چند سالی از من بزرگتر بود، با پررویی تمام ، داشتم از زیبایی صورتش لذت میبردم و بدون پلک زدن بهش زل زده بودم .
    با دسته کلیدی که تو دستش بود ، به شیشه ضربه ای زد تا از محو شدگی صورتش بیرون بیام و بعد هم لبخند شهوت انگیزی زد و لبش رو گزید!
    من که برای یه لحظه خجالت کشیده بودم ،دستهام رو تو جیبم فرو کردم و قدمی به عقب برداشتم و از کیوسک دور شدم ، اما اینبار درگیر اون لبخند و اون حالت گزیده شدن لب قرار گرفته بودم.
    رفیقم به من نزدیک شد و گفت :
    -دهنت سرویس چی بهش گفتی که اینقدر سریع مخش رو زدی؟
    من هاج و واج نگاهش کردم و گفتم هیچی!
    داشت غروب میشد و خیابون فروغی تو اون ساعت به شدت شلوغ بود.
    دخترک ، از کابین بیرون اومد و چند قدم دور شد و بعد به سمت ما برگشت و نگاهی به ما دونفر کرد و دوباره لبخند زد!
    و بعد دسته کلید رو تکونی داد و با قدمهایی آروم و پر از عشوه دور شد و داخل کوچه فرعی پیچید.
    من بی خیال کارهای دخترک به سمت کابین راه افتادم و خواستم کارت رو فرو کنم که دیدم دوستم با فشار دستم رو گرفت و به دنبال خودش کشید و گفت :
    - بیا بریم دیوونه ، داری چیکار میکنی؟
    - میخوام تلفن بزنم روانی ، دستم رو کندی! چته؟!
    -احمق! نفهمیدی داشت چطور بهمون راه میداد ، بدو بیا بریم دنبالش تا گمش نکردیم.
    - بیخیال بابا ، اشتباه گرفتی ، با ما نبود.
    -خودت رو به خریت زدی؟ یارو داشت قشنگ پا میداد ، بیا بریم ، خودش مکان هم داره ، اگه نگران پولش هستی ، اصلا خیالیت نباشه ، مهمون من!
    خندم گرفته بود و گفتم :
    - خداوکیلی ببین چه گیری افتادیم ، آخه سکس اینطوری معنی نمیده!
    -حالا تا چند دقیقه دیگه میکنی و میبینی ، بعدشم معنی سکس خیابونی رو میفهمی!


    جوون بودم ، پر از شر و شور کافی بود یه نفر بگه پایه ای ؟ اونوقت تا ته خط باهاش میرفتم ! عاشق ماجراهای تازه و علاوه بر اون چهره دخترک هم واقعاً دوست داشتنی بود!


    ناچار بهمراهش راه افتادم ، میشه گفت از روی کنجکاوی و برای مرام گذاشتن بخاطر رفیق و شاید هم برای اینکه پشت سرم بعداً نگه که فلانی ترسید و جا زد!
    بدنبال اون دختر وارد کوچه شدیم و یکی دوبار تو کوچه های پیچ در پیچ اون منطقه چرخیدیم تا اینکه به یه خونه قدیمی ساز رسید و کلید انداخت و وارد شد و درب خونه رو بازگذاشت.


    حس خوبی نداشتم ، اینکه یه دختر با این همه زیبایی بخواد این کاره باشه ، حرصم رو در میاورد ، از زمین و زمان لجم میگرفت ، دلم برای اون دختر میسوخت ، اما چیزی مثل حس کنجکاوی منو به دنبالش میکشوند ، مثل اینکه باید حتماً چیزی رو به چشم می دیدم.


    .....


    صدای اذان بلند شده بود ، اتوبوس دست اندازی رو به زحمت رد کرد و از تو خاکی از یه کامیون سبقت گرفت و راننده ما ، با چندتا فحشی که نثار خیابون و وزیر راه کرد ، تقریباً همه رو از خواب پروند.


    چشمهام گرم خواب شده بود ، حوصله نداشتم به اتفاقهایی که داشت تو واقعیت می افتاد توجهی کنم ، برای همین دوباره خودم رو تو صندلی فرو بردم و به چندین سال قبل برگشتم ، هنوز صورت اون دختر با جزئیات جلوی چشمهام بود .


    صورت گرد و لپهای سرخ و سفید ، چشمهای سیاه وابروهای کشیده و مشکی !
    بلندی موهاش تا باسنش میرسید و پایین موهاش روی انتهای لباسش پخش شده بود.
    صورتش کاملاً شرقی بود و مهربونی که مشخصه صورتش بود ، خودش رو عریان به نمایش میگذاشت ، جلوی درب ایستاده بودیم و دو دل برای ورود بودیم که دیدیم با یه تی شرت سفید رنگ و گلدار و شلوار مشکی جلوی درب حیاط کوچیک و باریکشون پیداش شد .
    صدای اذان همچنان از دور شنیده میشد .
    با تکون دادن دستش اشاره کرد که زود بیایید داخل .
    رفیقم آروم به جلو هلم داد و پاهای من انگار منتظر یه تحریک کوچیک بودند .
    با سرعت وارد حیاط شدیم و درب رو پشت سر خودمون بستیم.
    از اینکه وسط یه خونه ناشناس و جلوی یه دختر غریبه که خیلی راحت بنظر میرسید ، ایستاده بودم ، قلبم به ضربان افتاده بود ، دخترک دست من رو گرفت و با خودش کشید و به سمت ایوان کوتاهی که اون سمت حیاط بود برد .
    نگاهم به دنبالش ، حیاط رو گشت و اشیاء اطراف رو از نظر گذروند.
    یه درخت خرمالوی پیر با میوه های نارنجی رنگ کنج حیاط ، یه دوچرخه اژدها نشان چینی که ازیه طرف به دیوار آجری تکیه داده بود و چندتا گلدون و بطری های سرکه و‌مقداری خرت و پرت که گوشه کنار حیاط چیده شده بود.
    همه چیزهایی بود که بنظر میرسید.
    باد سرگردونی که تو حیاط زندونی شده بود و داشت از در و دیوار بالا میرفت .
    حرارت بدنم بالا رفته بود و باد موهای لختم رو بهم ریخته بود ، اولین باری بود که به این شکل وارد خونه کسی میشدم و هیجان و ترس زیادی داشتم.


    وارد سالن که نه هال کوچیک خونه که شدیم ، خودش رو به من چسبوند و لبهای من رو مکید ، نمیدونستم باید چیکار کنم؟


    اولین باری بود که کسی رو نه با حس عشق و محبت ، بلکه از روی کنجکاوی اینطور میبوسیدم ، برام یه تجربه تازه بود با خودم فکر میکردم شاید بعدها جلوی خیلی از احساسات خامم رو این تجربه میتونه بگیره که البته اشتباه میکردم!


    اما انگار اون کارش رو خیلی خوب بلد بود و شاید بارها تجربه اش کرده بود!


    رفیقم ، بدون دعوت و با کفشهاش وارد شد و رفت روی صندلی که کنار یخچال بود نشست و از پارچ ابی که روی میز بود ، برای خودش یه لیوان اب ریخت و رو به دخترک گفت:


    -تنهایی؟
    -آره ! کی گفت تو بیایی داخل؟
    -ما با هم هستیم ، باید به هردومون حال بدی.
    -کی خواست حال بده ، من با این رفیقت چند دقیقه کار دارم فقط.
    - رفیق من با کسی کاری نداره ، بهتره دست از ناز کشیدن برداری ، هزینه ات هرچقدر میشه میدم.
    - مثلاً چقدر؟
    -تو منو سرحال بیار ، به قدری میدم بهت که راضی باشی !
    حالم داشت از مکالمه اشون بهم میخورد ، چه لذتی میتونست داشته باشه این سکس ، اصلا مگه حسی هم داشت ، بوسیدن و لمس و نوازش بدون احساس مگه لذتی هم داره؟ یعنی فرو کردن تو یه جای نرم و گرم و لزج اینقدر لذت داره که حتی بدون عشق هم میشه انجامش داد ، اونم با خرج کردن؟ سکس به هیچ وجه این معنی رو برام نمیداد!
    از تو پول میگیرم ، اما از رفیقت نه!
    پول اونم قرار بود من بدم .
    و رو به من کرد و به حالت پرسشی ، پرسید:
    -قرارمون همین بود دیگه؟
    از رفیقم بدم اومده بود ، انگار دلش میخواست منو جلوی اون خرد کنه ، اما سکوت کردم و چیزی نگفتم.


    صدای اذان قطع شده بود و گاهی فقط صدای مکبر میومد و ذکرهایی که ادا میکرد.


    دلم میخواست به خودم بقبولونم که این دختر هم از روی بی پولی و نیاز داره با این شرایط کنار میاد .
    بعد ترسیدم ، نکنه عاشقش شدم؟ من بچه شهرستان بودم و تو این شهر ، غریب و تنها بودم ، با شرایطی که داشتم ممکن بود به کسی که کمی عاطفه خرجم کنه شدیداً وابسته بشم و از این حس به شدت میترسیدم!
    به خودم نهیب زدم که نباید باهاش ارتباط برقرار کنم ، برای همین سعی کردم که به رفتارم مسلط باشم.


    خونه تو تاریک روشن غروب غم انگیزی بود و نور کم سوی مهتابی قدیمی ، صورتهای همه رو بی روح نشون میداد.


    رو به دخترک گفتم ، من با کسی نمیخوام سکس کنم ، اگه میخوای با این رفیق من بخوابی ، به خودت بستگی داره ، من با کسی نمیخوابم.


    دخترک رو به من کرد و گفت :
    - به رفیقت بگو بره ! من با خودت کار دارم.
    - من با کسی کاری ندارم! اگر هم اینجا هستم به اصرار رفیقمه ! حالا هم میرم.


    به سمت درب چرخیدم و خواستم از سالن خارج بشم که شنیدم صدا میزنه.
    دوباره برگشتم تا ببینم چی میگه که دیدم دست رفیقم رو گرفت و گفت:



    • باشه ، باهاش میخوابم ، پولم نمیخوام ، اما تو هم باید بیایی و ببینی ! اونوقت خودت میبینی که با من کار داری یا نه!
      از غروری که تو صداش بود ،لجم گرفت ، میخواستم بهش ثابت کنم که اگه الان روبروشم، نه بخاطر سکس ، بلکه از روی کنجکاوی و اصرار دوستم هستم.
      رفیقم گل از گلش شکفته بود و با شنیدن این حرف اصلا منتظر جواب من نشد و با سرعت از پشت بغلش کرد و گفت:
      -اوممم ناناز خودم ، بیا تو بغلم عزیزم ، مطمئنم هیشکی جلوی تو طاقت نمیاره!
      و زیر گلوش رو بوسید و دخترک هم همونطور که منتظر عکس العمل من بود سرش رو کج کرد و باهاش همراهی کرد.


    اون دو نفر جلو میرفتند و من پشت سرشون وارد اتاق خواب شدم ، فضای قدیمی ساز خونه ، حتی اتاق دخترک رو که سعی شده بود با پوسترهای گوگوش و داریوش و سیاوش شمس نمایی به خودش بده رو هم تحت تأثیر قرار داده بود ، تخت چوبی دو نفره قدیمی رنگ و رو رفته ای ، با ملحفه و پتوی بهم ریخته ای گوشه اتاق بود.


    من به سمت پنجره رفتم و کمی لای پنجره رو باز کردم و از جیب شلوار لی که پام بود ، پاکت سیگار له شده ام رو بیرون کشیدم.


    -اسمت چیه؟
    -زری
    -به به ، طلا هم هستی خداییش.
    -اسم تو چیه؟
    -چیکارداری به اسمم ، تو یه چیز دیگه میخوای که اونم باید زیپم رو باز کنی تا بهش برسی.


    به سمت اتاق برگشتم، صندلی که کنار میز ارایشش بود رو برداشتم و تو زاویه ای که هر دو دیده بشن کناره پنجره گذاشتم و روش نشستم .
    با دستی که از هیجان میلرزید سیگار وینستون لایتم رو آتیش زدم ، سعی میکردم خودم رو آروم نشون بدم اما به شدت عصبی و تلخ بودم و از مکالمه ای که بینشون در حال رخ دادن بود، حالم بهم میخورد.


    زری روی تخت ول شده بود و دوتا دستهاش تکیه گاه بالا تنه اش بود و رفیقم داشت ، آروم آروم لبها و زیر گلوش رو میبوسید و مک میزد و گاهی نگاهی به من میکرد و چشمک مسخره ای میزد و آه میکشید و دوباره مشغول بوسیدن و مکیدن میشد.


    میدیدم که دستش رو از زیر تی شرت دخترک ، به سینه هاش رسونده بود و حالا شکم و سینه های زری رو براحتی میدیدم ، کمی بعد دخترک با رونهای برجسته و کشیده و شورت صورتی رنگ نخی که یه طرفش کامل بین لپهای باسنش رفته بود روی تخت نشسته بود و بجای دیدن رفیقم به من زل زده بود که داشتم با سر کج شده خیره خیره نگاهش میکردم و از گوشه لبم ، سیگار نیم سوخته، آویزون بود و دود میشد.


    ناگهان تلخ و عصبی از روی تخت بلند شد و به سمت پنجره اومد و با صدای بلند گفت اههههه گند بزنن به هردوتون ، اون پنجره بی صاحب رو ببند و سیگارت رو هم خاموش کن ، بوی گند گرفت اتاق.


    و با سر و صدای زیاد پنجره رو بست و دوباره رفت و دو دستی به آلت رفیقم چسبید.


    سیگار رو روی درز قاب پنجره خاموش کردم و پای چپم رو بروی پای دیگه ام انداختم و باز هم نگاهش کردم.


    حالا دیگه لخت لخت شده بود و از تحریکی که رفیقم بهش وارد میکرد ، ناله هاش بلند شده بود و با صدا و خواهش مدام صورتش رو ، به سمت من میگرفت و با ناله و آه تکرار میکرد که "بیا"!


    اینقدر عصبی شده بودم که با اینکه صداش خونه رو برداشته بود و صورت و‌بدنش از زیبایی و خوش فرمی ، واقعاً چیزی کم نداشت ، اما اصلا باعث تحریکم نمیشد و ذوقی برای نزدیک شدن بهش نداشتم.
    چیزی مثل نفرت از کارش و و دلسوزی برای صورت معصومش وجودم رو فرا گرفته بود.


    به این فکر میکردم که اگه این زن از نظر مالی واقعاً کمبودی نداشت ، بازم حاضر بود ، اینطور خودش رو پیش هرکس و ناکس تحقیر کنه؟
    برام سوال بود ، که این زن واقعاً چرا نتونسته خودش رو از این منجلاب نجات بده! نباید یکطرفه قضاوت میکردم ، اینقدر تجربه نداشتم که بتونم دردهای جامعه رو درک کنم ،اما میدونستم که اگه پای درد و دلش بنشینم مثنوی هفتاد من برام مینویسه!
    اما تو اون لحظه اصلاً حس خوبی بهش نداشتم.


    رفیقم با تمام وجود در حال لذت بردن از این سکسی بود که نصیبش شده بود و با شدت و هیجان تلمبه میزد و زیر لب چیزهایی مثل "جون چه بدنی داری رو تکرار میکرد."


    دخترک دیگه توان بالا گرفتن سرش رو نداشت ، سرش رو بین دستهاش گرفته بود و باسنش رو بالاتر داده بود، تا دوست من با ضربات محکم تری بتونه آلتش رو وارد بهشتش بکنه ، دستهای پسرک ، تمام سینه و شکم زری رو لمس میکرد و هرازگاهی با سرانگشتهاش خصوصی ترین جای دخترک رو مالش میداد.


    در حالیکه چندین حالت عوض کرده بودند و معلوم بود زری چندباری به ارگاسم رسیده ، اما هنوز دست از تکرار واژه "بیا" و ادای اون با التماس و رو به صورت من برنداشته بود.


    از روی ناچاری و دلسوزی بلند شدم و به سمتش رفتم ، دستم رو به زیر صورتش گرفتم و سرش رو که موهای لخت و مشکیش حسابی پریشون نشونش میداد رو ، رو به خودم گرفتم .
    با ناله گفت بذارش تو دهنم ، میخوام برات بخورمش ، کثافت! میخوام ابت رو بریزی تو دهنم ، میخوام بجای این حیوونی که داره منو میکنه ، تو منو بکنی!


    دستم رو از زیر چونه اش برداشتم و دستش رو که داشت به زور با کمربند و زیپ من ور میرفت رو کنار زدم و خم شدم و توی گوشش گفتم من حالم بده ، دارم از دیدنت تو این وضع بالا میارم...
    بجای جواب دادن به من شروع کرد با صدای بلند آه کشیدن و بدنش به لرزه افتاد و رفیق من هم با داد و فریاد ، آبش رو روی کمر زری خالی کرد.


    نگاهم به بدنهای مثل جنازه اشون بود که تا همین چند دقیقه پیش چه فعالیت و انرژی داشتن و حالا فقط قفسه های سینه اشون بود که بالا و پایین میشد .


    از اتاق بیرون اومدم ، قبل از اینکه وارد حیاط بشم ، کنار پارچ آب که شیشه اش خیس ازعرق سرد بود، پولی که برای خرید شلوار همراهم بود رو گذاشتم و بعد به حیاط رفتم.
    روی لبه سکو منتظر دوستم نشستم ، انتظارم زیاد هم طول نکشید ، رفیقم در حالیکه داشت کمربندش رو سفت میکرد ، از پشت زد روی شونه ام و گفت دمت گرم ، عجب چیزی بود ، برو داخل ببین چی کارت داره!


    از حرفهاش و رفتارش لجم گرفته بود ، چیزی از انسان بودن تو وجودش نمی دیدم ، جمله آخرش رو یه جور توهین به شخصیتم میدونستم .
    برای همین از روی سکو بلند شدم و به دنبالش رفتم، یقه اش رو محکم گرفتم و مثل یه کاغذ مچاله شده بدن بی رمقش رو پرت کردم زیر درخت خرمالو .


    از شانس بدش روی یکی از خرمالوها افتاده بود و شلوارش حسابی کثیف شد!
    با عصبانیت بلند شد و خودش رو تکوند و وقتی متوجه فاجعه شد ، به سمت شیر آب رفت و سعی کرد شلوارش رو تمیز کنه و با چندتا فحش آب دار ، از در خونه بیرون رفت.
    برگشتم تو آستانه درب ورودی سالن و همونجا ایستادم .
    خسته و آشفته و عصبی اومد رو به روی من ! با تی شرت گل دار سفید رنگش.


    -نمیخوای امشب پیش من بمونی؟
    -نه ، باید برم.
    -میتونم ببوسمت؟
    سکوت کردم ، حالم بد بود و فکر میکردم بعد از سکس ، حسش رو نسبت به من از دست میده ! اما نداده بود .


    دستش رو بروی صورتم گذاشت و دست من رو به سمت صورت خودش کشید .
    پوستش نرم و لطیف و خنک بود و من در عوض داغ داغ بودم ، داغ از حرصی که خورده بودم ، داغ از دل سنگی زمونه ، داغ بخاطر اینکه حس میکردم اومدنم اشتباه بوده و بعدها به خاطر این اشتباه خودم رو سرزنش میکنم.
    لبهاش رو بروی لبهای من گذاشت و من هم ناخودآگاه دستم بروی گودی کمرش رفت ، خیلی نرم از همدیگه جدا شدیم ، طعم و حسی که از بوسه اش داشتم لبهام رو مورمور میکرد.
    بدون اینکه چیزی بگم ، ازش رو گرفتم و به سمت درب حیاط رفتم ،نمیخواستم اشکی که تو چشمم جمع شده بود ، براش معنی علاقه رو بده ، اشک من فقط از سر سردی روزگاری بود که به هر بهونه استاد دل سوزوندن بود، هنوز درب رو نبسته بودم که داد زد و گفت :
    - اسمت رو بهم نمیگی؟
    درب رو محکم بستم و شروع به دویدن کردم.
    ..........
    با ترمز ناگهانی اتوبوس ، همه به جلو پرتاب شدیم و کمی بعد صدای برخوردمون با خودروی دیگه و صدای ترمز شدیدی که شنیده شد.
    راننده با زحمت و پس از تکونهای شدید و سر خوردن از روی شونه جاده ، اتوبوس VIP رو متوقف کرد!
    صدای ناله و گریه بعضی از مسافرها بلند شده بود ، اما اکثراً حواسشون به پنجره بغل و انتهایی ماشین بود .


    اولین کسی که از ماشین پیاده شد ،خود راننده بود و بلافاصله به سمت عقب اتوبوس شروع به دویدن کرد.
    پشت سرش ، من هم به همراه چند نفر دیگه از ماشین پیاده شدیم و ناخودآگاه به سمت وانت بار سفیدی که با فاصله کمی از ما ، یکطرفه روی زمین چپ شده بود دویدیم.
    میون جمعیت و سر و صدایی که همه ما رو آشفته کرده بود ، مردی که کلاه به سر داشت و کفشهاش دیگه واکس خورده و تمیز نبود ، چهره خون آلود زنی رو از وانت چپ شده بیرون کشید که طعم لبهاش هنوز تو ذهنم بود و بنظر میرسید دیگه نفس نمیکشه!
    همزمان صدای جیغ زنی رو از پشت سرم شنیدم که میگفت وای خدا بدبخت شدم ،برید کنار، این ماشین برادر منه !
    وقتی هراسون و با تعجب به پشت سرم نگاه کردم ، نیلوی کوچولو رو دیدم که توی راه پله ورودی اتوبوس ایستاده بود وبی صدا با زخمی که روی صورتش افتاده بود اشک میریخت!


    شب شده بود ، صدای اذان هم دیگه از رادیو شنیده نمیشد ، تابلوی راهنمایی 20 کیلومتری اصفهان رو نشون میداد و جاده تاریکِ تاریک بود .
    من خسته تر از همیشه درحالیکه روی صندلی جلوی آمبولانس نشسته بودم ، نیلوی غمگین رو به بغل فشرده بودم و به نزدیک ترین بیمارستان میرفتم!


    پایان


    نوشته:‌ اساطیر




    آهنگ «شب نیلوفری» ابی که در متن از آن نقل شده:





نظرات:
  •   MrNobody13
  • 3 ماه،2 هفته
    • 1

  • فكر كردم دارم داستاناي بزرگ علوي رو ميخونم :|


    چون شبي متناي قجري نوشته بودي نخوندم :|


  •   گنجینه
  • 3 ماه،2 هفته
    • 0

  • علی رغم میل باطنیم نمیتونم فحشت بدم ، نمیتونم بگم بد بود ولی صادقانه میگم نخوندم یعنی تا اب اوردن واسه نیلوفر خوندم توی خلق موقعیت ضعیف عمل کردی و شخصیت اول داستانت تا اونجایی که من خوندم جا نیوفتاده بود ،من خوشم نیومد از داستان و به دلیل اینکه نتونستم ارتباط برقرار کنم نخوندمش ولی مرسی که نوشتی ،


  •   tabriz17
  • 3 ماه،2 هفته
    • 1

  • عالی بود ز بازم بنویس


  •   miago
  • 3 ماه،2 هفته
    • 1

  • بخدا كل ادما مون قات زدن ، بد جور


    خب قلمت خوبه، نثرت روونه، داستان نويسي، اوكي باشه


    اخه حاجي، سر در خونه رو خوندي؟؟ اينجا محل داستانهاي سكسيه، يارو كه نشسته داره داستانتو مي خونه ، يه چار ليتري وازلين بغل دستشه با سي متر لنگ واسه تميز كردن خودش. چرا واسه خودت ارزش قايل نيستي؟ چرا ميايي اينجا نثر ادبي مي زاري كه چار تا لات و لوت زيرش فحش بنويسند؟
    رقصيدن وسط مسجد همون قدر خنده داره كه نماز خوندن وسط ديسكو تك


    يه مشت قاطي هم كه نمي دونند اينجا چكارند ميان واست لايك مي زنند.


    ارزش خودتو بدون ، حيفه بخدا


  •   rose.hot
  • 3 ماه،2 هفته
    • 3

  • اوه ... اخرش حالمو گرفت..
    ولی خوب حس رو رسوندی اساطیر جان...
    عاقا ما نفهمیدیم واسه عشق این عاقا چه اتفاقی افتاد..
    و یکی دو نکته فقط واسم مبهمه که در مقایسه با متن اصلا مطرح نیس.
    تقدیم به شما... (rose)


  •   sheydashz
  • 3 ماه،2 هفته
    • 4

  • جناب اساطیر دوست داشتنی
    تشکر بسیار زیاد!
    تا وقتی رسیدم به اخرش فکرم به شما نمیرسید
    اصلا اونقدر خوب که فکرش برای تغذیه چندین روز احساسات من کافیه
    اونایی که میان اینجا میگن که جای این داستان ها اینجا نیست هم باید ازشون پرسید اون چیزی که شما دنبالشی خیلی راحت تر به دست میاد و نت پره از فیلم و عکسی که باهاش حال کنی . ولی اگه جای عاشقانه های اساطیر اینجا نیست پس کجاست؟ پشت پرده سانسور های احمقانه؟
    من برای خوندن احساسات مکتوب شما اینجا میام و فقط میتونم بگم ممنون به خاطر همه اینا
    ارادت!


  •   Masiha69
  • 3 ماه،2 هفته
    • 1

  • اساطیر گلم....هنوز نخوندم
    شرمنده فعلا وضعیتم ناجوره.
    نمیخوام تو وضعیت بد بخونم و از داستانت لذت ببرم....میخوام تو آرامش بخونم و لذت ببرم...
    یا امشب و اگه بد قولی نشه فردا،حتما داستانِ (مطمئنن)قشنگتو میخونم...
    ایسکی اوزمی داداش...


  •   ramtin137
  • 3 ماه،2 هفته
    • 1

  • دمت گرم
    خوب نبود
    اما یاد بوف کور انداخت منا


  •   راهبه
  • 3 ماه،2 هفته
    • 2

  • از همون اول فهمیدم تویی!
    عاشق نوشته هاتم!
    عاشق مرام لوتی!
    پ.ن اخر داستانو خوب هم می شه تموم کرد، همش مرگ نیست


  •   mjkjavad
  • 3 ماه،2 هفته
    • 2

  • داداچ سایتو اشتبا زدی


    برو تو یه سایت دیگ رمان نویسی کن


    ولی خوب بود ایول


  •   Masiha69
  • 3 ماه،2 هفته
    • 4

  • چقد این قشنگ بود.
    این داستان واسه من،از همه نوشته های قبلی قشنگت،قشنگتر بود....
    توصیفهات به خصوص توصیفای خونه زری.......یا پیغمبر!!
    تو.....تو......تو معرکه ای مرد....تکی اصلا...تکی به مولا.
    کل داستان،احساساتیم کردی...نه اینکه بخوام گریه کنم،ولی یه حس غریب بود.همیشه همینی،همیشه حس های عجیب رو توم به وجود میاری.
    این داستانت واسه من خاطره میشه....چقد دوسش داشتم....حد نداره...باور کن!!!
    مرسی که اینو نوشتی....مرسی...


  •   hot_top_boy
  • 3 ماه،2 هفته
    • 1

  • عالــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی (drinks) (preved) (ok) (rose)


  •   Masiha69
  • 3 ماه،2 هفته
    • 3

  • اقا من فکر نکنم امشب بخوابم....همش داستانت جلو چشمامه....حقته به خاطر گرفتن خواب از چشمای من،لایکو بکنم دیسلایک ^__^...


    راستی یکی از ارزوهام،دیدن شما و شیواس.
    یه حس ارادت خاصی بهتون دارم....تا حدی که میتونم بگم دردتون به سرم....دیگه ببین چقد شما دو تا رو دوس دارم من!همه واسم عزیزن،ولی شما فرق دارید...
    یکیتون داداشم اون یکی هم خواهرم.
    هر جا هستید خوش باشید...
    (ببخشی حرفام طولانی شد،اگه نمیگفتم،خوابم نمیبرد)


  •   behnam2555
  • 3 ماه،2 هفته
    • 1

  • خوب بود از نوشته های خوبی بود که اینجا خوندم


  •   1366razor
  • 3 ماه،2 هفته
    • 0

  • تصویر سازيتون عالی بود اساطیرجان و محتوا هم همینطور. (clap)perfect
    امان از رفیق بد (biggrin)


  •   sami_sh
  • 3 ماه،2 هفته
    • 1

  • خیلی خوب بود اساطیر عزیز،این ترانه هایی که بین نوشته هات میگنجونی خیلی کار قشنگیه،موسیقی تاثیر متفاوتی از نثر داره و تلفیق حسی که موقع خوندن دارم و خاطره ای که از ریتم آهنگ دارم حس جالبی بهم میده،انگار داری با صدای خودت واسم قصه میگی!یا حتی صدای کس دیگه ای که با اون آهنگای خاص واسم خاطره سازی کرده... (rose)


  •   Sangesard01
  • 3 ماه،2 هفته
    • 0

  • اساطیر جان ، فقط میتونم بگم متحیرم از این استعداد و حیف که نمیشه ،با این قصه ها تو ایران فیلم ساخت یا منتشرشون کرد...
    واقعا و جانانه خسته نباشید.


  •   Masiha69
  • 3 ماه،2 هفته
    • 0

  • میخوام اعتراف کنم نویسنده مورد علاقه من تو این سایت اساطیره....با پوزش از بقیه...همه خوبن ولی من اساطیری ام
    همونطور که همه خواننده ها خوبن ولی من بیشتر داریوش رو دوس دارم!!!
    عفو کنید ^__^


  •   ramin_sabeti2010
  • 3 ماه،2 هفته
    • 0

  • تصویرسازیش عالی بود، ممنون از داستان پرکشش و زیباتون. موفق باشین.


  •   فرهاد.60
  • 3 ماه،2 هفته
    • 0

  • یعنی من چی بگم جز اینکه دهنت سرویس! منو بردی تو اتوبوس سمنان..مشهد... دستم رو گرفتی بردیم تو خیابونای تهران... تا میدون انقلاب بری تا شلوار لی بگیری! یاد فردوسی و کفش خریدن افتادم...دمت گرم احساسات آدم را انگار که با قلم مو رنگ میزنی...


  •   toranjam
  • 3 ماه،2 هفته
    • 0

  • Kheeeeyli khub bud !!


  •   Lubricious
  • 3 ماه،2 هفته
    • 0

  • اساطیر عزیز درود ها
    داستان رو خوندم مثل همیشه عالی و بی نقص
    مهم ترین ویژگی قلمت که منو مجذوب خودش میکنه فضاسازی بسیار عالی هستش که شما خیلی خوب بهش پرداختی
    خصوصا لوکیشن حیاط که واقعا خیلی راحت میشد محیط رو تصور کرد
    ویژگی های بارز قلمت رو دوستان ذکر کردن مثل گنجوندن تیکه هایی از یه ترانه که واقعا برای خیلی از ما هم میتونه یادآور لحظه های خوب و بد باشه
    بنده هم فقط برای خوندن داستان های دو و یا سه تا از نویسنده های خوب اینجا میام
    بی صبرانه منتظر کار بعدی شما هستم
    برقرار باشی و سبز


  •   amir7576
  • 3 ماه،2 هفته
    • 0

  • داستان خوبی بود ولی خیلی حاشیه میری و بعضی چیزا رو بیش از حد کش میدی


  •   A.h.379
  • 3 ماه،2 هفته
    • 0

  • زیاد بود نخوندم


  •   جغنورد2۲
  • 3 ماه،2 هفته
    • 0

  • اساطیر خوب بود البته گاهی بد نیست جغی هارو در یابی و بعدش خدمت مسیحا عرض کنم اگه خوابت نبرده قبل خواب باورتون رو عوض کن ایشون و شیوا جفتشون خواهر محسوب ممی شن نگرانتم دکتر مسیحا.....


  •   elahiye
  • 3 ماه،2 هفته
    • 0

  • با عین عشق آغاز میکنم
    سلام جناب اساطیر .. لایک و سپاس .
    ولی راستش من نتیجه ی خاص از داستان دربافت نکردم..کلا با داستان ارتباط نگرفتم .. از دست خودم عصبانی ام...
    ولی همین که از شمابود آبی بود روی اتیشه خشمم..
    تاحالا روی بوی واکس حساس نبودم ولی الان شدیدا میل دارم که یه واکس باشه و بوش کنم ..
    نیلو چه ربطی به وانت داشت؟!عشقه راوی کی بود ؟؟ ربطی به نیلو داشت؟؟ وااای خدا چرا من از داستان چیزی نفهمیدم !


  •   جغنورد2۲
  • 3 ماه،2 هفته
    • 0

  • درمورد بزرگ علوی و سبکش بیشتر تحقیق کن خخخخخ نگارنده در یک جمله جواب دادن منم دیگه قلقلکت نمیدم اما ی نصیحت ب ه کسایی که اولین کامنت میشن ... سعی کنید دلقک بازی در نیارید چون روی مابقی کامنت ها تاثیر رینش شما مشهود میشه خخخخ خخخخ خخخخخخ خخخخ


  •   هتاک
  • 3 ماه،2 هفته
    • 0

  • وای اساطیر فهوه قجر خوردم خوابم نمیبره آی بزرگ علوی کجای این مرز و ب وم الان تنت رو ویبره ست...... و در آخر فردا برم واکس بزنم کونمو چون خشممم گرفته از ای ن همه نفهمی خودم....


    خودمونبم نظرات بعضی ها اصلا ربطی به متن نداره فقط نویسنده رو دچار نقص عضو میکنید و مایوس...
    پاچه خواری در فضای مجازی اونم همچین فضای مزین شده به کیر و کوس و.... فقط باعث انزجار میشه... کس و کون نگارنده محتمل صاحب داره.... دنیای واقعی رو بگردید واسه تخصصتون بیچاره ها...


  •   هتاک
  • 3 ماه،2 هفته
    • 0

  • نیکبیری دلت پره انگار.....


  •   mahya321
  • 3 ماه،2 هفته
    • 0

  • مثل هميشه عالي بود اساطير عزيز


  •   Masiha69
  • 3 ماه،2 هفته
    • 0

  • جغنورد
    رفیق.....راستش از کل کامنتت اینو برداشت کردم که اساطیر جان،خانم تشریف دارن!!!!
    اگه منظورت این بود،الان فکر کنم نوبت من باشه که نگرانت باشم...
    اگر هم منظورت چیز دیگه ایه خوشحال میشم پشت صحنه در جریانم بذاری....(زیر داستان رو شلوغ نکنیم...دمت گرم)...


  •   arshmor949494
  • 3 ماه،2 هفته
    • 0

  • خوشم نیومد


  •   peymanzoj
  • 3 ماه،2 هفته
    • 0

  • افتضاح بود


  •   ل.تولستوی
  • 3 ماه،2 هفته
    • 0

  • درود بر اساطیر گرامی.... لایک


  •   AssKiller
  • 3 ماه،2 هفته
    • 0

  • این داستانتون ضعیف بود متاسفانه


  •   mr_sasha
  • 3 ماه،2 هفته
    • 0

  • داستانت عالی بود به جزعیات خوب توجه کردی و تصویر قشنگیو به ذهن مخاطب دادی از تعریفات لذت بردم


  •   جغنورد2۲
  • 3 ماه،2 هفته
    • 1

  • حق با مسیحا بود و من دیشب یه لحظه بچه هارو قاطی گرفتم و از اساطیر هم بابت شلوغ شدن کامنت ها عذر مژخوام که بی ربط با داستان حرف زدیم.....
    جمعه شبتون پراز صداهاو ناله های هیجان انگیز نه مثه ما فقط تلق و شلق.....


  •   شاعر تمام شده
  • 3 ماه،2 هفته
    • 0

  • از شعر احسان افشاری فهمیدم اهل هنری.خوب بود.جای کارات اینجا نیست


  •   alenmilk98
  • 3 ماه،2 هفته
    • 0

  • قشتگ بود دمت گرم


  •   wTF_AyNa
  • 3 ماه،2 هفته
    • 1

  • من چقدر خر بودم به خاطر اسم داستان اول نخوندم
    الام که دیدم 4 جمله رفت جلو فهمیدم کاره خودته
    اساطیر جان کارات عالیه و ما در حدی نیستیم نقد کنیم
    ولی به فکر ما هم باش همش داستانات دل ادمو زجر میده ولی همینکه هستی
    شکر


  •   silvester20
  • 3 ماه،2 هفته
    • 1

  • چند وقته اسم داستاتو میبینم ولی توجهمو جلب نمیکرد اساطیر جان برا همین اسم داستانو نقد میکنم که تو انتخابش وسواس بیشتری بخرج بدی تا لیاقت متن داستانو داشته باشه باقی گفتنی ها رو دوستان گفتن و فقط از ما همین لایک بر میاد که تقدیم به شما


  •   reza103040
  • 3 ماه،2 هفته
    • 1

  • عالی بود:)


  •   She__fox
  • 3 ماه،1 هفته
    • 1

  • كلمات تا عمق استخونم رفت...
    فقط مي تونم بگم مرسي كه مي نويسي.


  •   SAEED222222293
  • 3 ماه،1 هفته
    • 0

  • نخوندم ..ولی کیرم تو کست


  •   mohsen6142
  • 3 ماه،1 هفته
    • 1

  • نظر شما چیه؟خوب بود دست ب قلمت خوبه.


  •   K.K
  • 3 ماه
    • 1

  • مثل همیشه عالی
    اصلا مگه میشه اساطیر بد بنویسه؟


  •   ass_Znj20
  • 3 ماه
    • 1

  • هیچ حرفی ندارم.فوق العاده بود...


  •   reza1996s
  • 2 ماه،2 هفته
    • 1

  • کتاب بنویس ، خوب مینویسی بلدی با احساسات بازی کنی لایک داری انصافا


  •   borntosex
  • 2 ماه،2 هفته
    • 1

  • فوق العاده زیبا بود
    ناز قلمت
    بسیـــــــــــــــــــــــــــــــــــار زیبا
    (rose) (rose) (rose) (rose) (rose) (rose) (rose) (rose) (rose) (rose) (rose) (rose) (rose) (rose) (rose) (rose)


  •   4secret_garden4
  • 1 ماه،3 هفته
    • 1

  • نخسته اساطیر جان..


    من همیشه حسرت میخورم که چرا نمیشه اینا رو چاپ کرد!!


    اینم که بخوام تعریف قلمتون رو بدم کلیشه ایه و شما احتیاج به تعریف نداری!!


    ممنون بابت متنهای پرمفهومی که میذاری!!


    موفق باشی ایشالا جوهر قلمت خشک نشه!!


برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

جستجو