اجاره اتاق با مخلفات (۳)

    1396/8/20

    ...قسمت قبل


    تو دو قسمت قبلی برخی دوستان ایراد گرفتند که مگه میشه ؟ مگه داریم؟
    بله داریم.بله میشه. درسته که عمومیت نداره اما نیم درصد هم امثال این زن و شوهر تو جامعه باشند به مرور مثل ویروس همه را مبتلا میکنند. بحث روستایی و شهری نیست .بحث اعتیاد هم نیست. اصل مطلب بی قیدی نسبت به زندگی مشترکه و کمبودهایی که آدمها تو دوران مجردی داشتند و میخوان تو متاهلی پیاده کنند. بحث قومیت و ملیت هم نیست. خودم تو هند و رومانی و ترکیه هم این تجربه ها را داشتم که از حوصله بحث خارجه. ضمناً جواب دوستی که گفته بود اگه مشروب و منقل را با هم بزنی گوزو میدی قبضو میگیری باید بگم مشکلی نیست.اول مشروب بزن بعد منقل . به شرطی که افراط نکنی. فاصله استفاده این دو
    و مقدارش هم شرطه.
    روز سومی بود که شمال بودم و با صدای باران از خواب بیدار شدم. شدت باران آنقدر زیاد بود که بی اختیار از جا بلند شدم و رفتم پشت پنجره اتاق خواب. سرور هنوز خواب بود و دیدن بدنش که لخت روی تخت خوابیده بود و باران شمال آدم را هوسی میکرد.
    پنجره را که باز کردم نسیم دلچسبی با کمی نم باران داخل شد و سیگاری روشن کرده و کنار پنجره روی صندلی نشسته و به تماشای این زن مشغول شدم. با داشتن 40 سال سن چیزهایی داشت که احساس خوبی به من که همه جور زنی را مزه کرده بودم میداد. همیشه تلاش میکردم شریک سکسی من بیشترین لذت را تو سکس ببره و وقتی ارضا میشه خاطره شیرینی براش گذاشته باشم.
    از روز قبل همپای من تو سکس بود و لحظه ای نمیخوام و خستم و خوابم میاد نگفته بود. همیشه دنبال چنین زنی بودم و خیلی کم به پستم خورده بود یا اگر هم خورده بود بعد از چند وقتی بازی در میاوردن و یا دنبال پول بودن یا تکرار با آدمهای دیگه. تو همین افکار بودم که چشمهاش را باز کرد و با لبخند و عشوه خاصی گفت: این بارون فقط بغل کم داره. و درحالی که دستهاشو باز کرده بود دیدن سینه هاش بچه را سریع بیدار کرد و بلند شدم.
    با خنده میگفت: این کوچولو چقدر بی جنبه ست؟ تا سلام میکنی میخواد آدمو بکنه! کنارش دراز کشیدم و بغلش کردم. بوسه های شیرینش و بوی بارون کنترل را از دست هردو ما گرفته بود. تمام اعضای بدنش برام تازگی داشت و لذیذ بود. شروع روزمون با سکسی یکساعته همراه شد و برخلاف روز قبل این بار آرام مشغول بودیم. حتی زمانی که هر دو با هم به هیجان نهایی هم رسیدیم عجله نداشتیم و گذاشتیم باران که جهت خودش را عوض کرده و به داخل اتاق میامد کار خودش را بکند.
    ساعت نه صبح شده بود و باید میرفتم سری به احسان بزنم. قصد داشتم دیگه خونه غلام نرم و از مهناز دور باشم. اما از جایی که شهر نسبتاً کوچک بود و غیبت هردو ما تابلو میشد تصمیم گرفتیم یکساعت بعد از رفتن من ، سرور طبق روال هر روزش به خانه برادرش سر بزند . ماشین را تو پارکینگ نزدیک خونه اش گذاشته بودم و تو همون بارون شدید به طرف پارکینگ حرکت کردم.
    قبل از رفتن خونه غلام رفتم تو شهر تا مقداری خرید کنم و هدیه ای هم برای سرور بگیرم. بعد نیم ساعتی به سرور زنگ زدم که از یازده زودتر نره پیش غلام . هرچی دلیلش را خواست گفتم بعداً میگم.
    تا رسیدم خونه غلام وقتی زنگ زدم خودش در را باز کرد و بغلم کرد و روبوسی. فهمیدم احسان حسابی شارژش کرده و صاحبخونه شده! داخل که رفتیم در اتاق بسته بود و کسی تو حیاط نبود. پرسیدم : بقیه کجان؟ غلام که طبق معمول داشت میرفت پشت قلیون خنده ای کرد و گفت: بچه ها که خوابن و آقا احسان با دو تا عروس تو اتاق هستن!
    صدای تخمی احسان که نا نداشت از تو اتاق بلند شد: وحییییید! کجایی که رفیقتو کشتن!!! بعدش صدای قهقهه مهناز و زینت بلند شد. در اتاق را که باز کردم سر جای شب قبل من خوابیده بود و دوتاییشون روی پاها و شکم احسان نشسته بودند.
    در را بستم که احسان گفت بازش کن میخوام هوای تازه بیاد.وقتی گفتم غلام روبرو نشسته و میبینه، سه تایی با خنده گفتند: دیشب احسان مستش کردو آوردش تو اتاق چهارتایی مشغول شدیم!
    احسان میخندید و میگفت: بابا این خیلی کسکشه! مهناز را میکردم این شمارش میکرد من با چند تا کمر زدن آبم میاد و میخندید! مرتیکه خرکیر!!!
    فهمیدم دیشب اینها مست کردن و هرکاری خواستن کردن و فقط نگران این بودم همسایه ها که تعدادیشون فامیل هم بودن چیزی نفهمیده باشند. زینت از بس که داده بود دیگه نا نداشت و هنوز مست بود. بلندش کردم و در حالی که لخت بود بردمش گوشه اتاق و گفتم: اینجوری میخواستی رفیقه من باشی؟ با اون نگاه شهوتیش نگاهم کرد و گفت: میخواستی زنتو ندی دست رفیقت! تازشم دیشب برای اولین بار به غلام هم کس دادم و الان خیلی درد دارم و بهت نمیدم!
    داشت حالم از اونها بهم میخورد اما دست خودشون نبود.هنوز مست بودن و کل دیشب را تا اون ساعت نخوابیده بودن. احسان را بلند کردم و بردم تو حمام زیر دوش آب سرد. مدام غر میزد و بلند مهناز را صدا میکرد که بره بشورتش.
    فقط فکر دوتا بچه بودم و نگران. مهناز که رفت تو حمام وقتی برگشتم ندا را دیدم که پشت در اتاق خودش ایستاده و من را نگاه میکنه. نمیدونستم چه عکس العملی نشون بدم. از این بچه خجالت کشیده بودم. تا رفتم سمت اتاقش از پشت در نیمه شیشه ای اتاق کنار رفت و در را باز کرد. از دیدن چیزی که دیدم سرم را انداختم پایین و برگشتم. با اون سن کم لخت مادرزاد شده و بدنش را نشون من میداد. سینه های کوچک که تازه کمی باد کرده بود و کس بی مو و پف کرده و با دست اشاره میکرد بیا تو.
    سرم درد گرفته بود و زدم تو حیاط .میخواستم غلام را کف حیاط بخوابونم و مثل سگ بزنم. صدای آه و ناله مهناز از تو حمام میامد و غلام مشغول بار زدن سیگارش.
    یکربعی زیر نم بارون قدم زدم و تو این مدت ندا سرش را میاورد از لای در بیرون و میخندید. غول شهوت این خونه او را هم اسیر خودش کرده بود. حس میکردم بار اولش نیست چون خیلی ماهرانه رفتار میکرد. غلام را نگاه کردم و گفتم: تو تا حالا دخترت را دعوا کردی؟ در حالیکه پک به بنگش میزد گفت: برای چی؟ گفتم : برای اینکه یکوقت کسی بهش دست درازی نکنه و مواظب رفتارش باشه؟
    دهن تخمیش را باز کرد و در حال خنده گفت: مادر من نه سالش بود که شوهر کرد و مادر ندا هم سیزده سال داشت زن من شد. زن اولم هم ده سال داشت و من پونزده سال. اون هم ده سالشه و میدونه چکار کنه که مفت نبازه!!!
    زیر لب گفتم:خارتو گاییدم که... هنوز حرفم تمام نشده بود که گفت: باشه آقا وحید . اون هم تو بگا ماکه بخیل نیستیم! اصلا میخوای خواهر ما امروز که اومد خودم بهش بگم آقا وحید میخواد سوارت بشه!
    بابا این دیگه ریده بود به کلمه غیرت. سریع جواب دادم: نه لازم نیست، من خودم بلدم چکار کنم .تو فکر دوتا دیگه باش واسه امشب .مهناز و زینت تکراری شدن!
    فکر میکردم با این جواب خفه خون بگیره و لال بشه اما با پررویی جواب داد: شما هزینه اش را بده ما هم چشم!
    آنقدر حشیش میکشید که دیگه ریده بود به هرچی نشئگیه! صدای قهقهه مهناز میومد که رفتم دم حمام و در زدم. در را که باز کرد دولا بود و احسان مشغول بود. روی خودم را کردم سمت اتاق ندا که یکوقت نبینه و سریع در را بستم. حس خوبی به این بچه داشتم و دلم میخواست از اینها دورش کنم. گرچه مادر و دختر دیده بودم که با هم میومدن سر قرار اما این یکی دیگه نوبر بود.
    صدای زنگ در که اومد غلام در را باز کرد و سرور داخل شد. مثل دو تا غریبه برخورد کردیم و کشیدمش کنار که باهاش صحبت کنم که غلام گفت: خواهری ، هوای اقا وحید ما را داشته باش. سرور با تعجب به من نگاه کرد و گفت: چیزی نگفتی که؟ گفتم نه بابا .خودش فحش خواهر بهش دادم گفت تو را واسم جور میکنه! خواست بره سمت غلام که جلوش را گرفتم و گفتم ولش کن. فقط اینا دیشب مست بودن و تا صبح گروهی رفتن تو اتاق . قضیه ندا را هم گفتم که اشک تو چشماش جمع شد و نشست رو پله خیس حیاط.
    زینت که با لباس خواب اومد تو ایوان و به خودش کش و قوس میداد سرور با تعجب به من نگاه کرد. گفت: این هم دیشب اینجا بوده؟ خندیدم و گفتم پریشب هم اینجا بوده! نگاهی غضب آلود بهم کرد و گفت: باهاش بودی؟ گفتم آره .چطور مگه؟ بلند شد و گفت: دیگه نمیخوام ببینمت. گفتم واسه چی؟ اومد جلو وبا عصبانیت گفت: این جاری من بوده!
    کشیدمش تو اتاقی که منقل پهن بود و آرومش کردم. گفتم : خوب باشه اون که نمیدونه من دیشب باهات بودم .اینقدر تابلو نکن. حالا برو یک ذغال آتیش کن که تو این بارون مزه میده !
    سرور که رفت تو حیاط زینت اومد تو و در حالی که مستی از حالش کاملاً پیدا بود بغلم کرد و بوسید. با اینکه خیلی ازش خوشم میومداما وقتی فهمیدم زیر غلام خوابیده ازش بدم اومده بود. گرچه غلام بنگی بود و اهل تزریق و چیزهای دیگه نبود اما از نظر جسمی سالم بود و تابلو بودنش بخاطر سیاهی لبها و ریختن دندونها بود.
    دوباره خواست بیاد تو بغلم که سرور اومد تو و زد در کونش و گفت: اگه میخوای بدی جوری بده که کسی نفهمه و آبروت نره .تو 23 سالته و میتونی شوهر خوب پیدا کنی نذار انگ جنده بهت بخوره.
    مستی از سر زینت پرید و نگاهی به من کرد که فقط سر تکون دادم. با رفتن سرور پرسید: فهمیده که چه خبره؟ گفتم : نه بابا خودش نفهمیده صبح تو بلندگوی مسجد اعلام کردن! مجبوری خودت را تابلو کنی و تا خرخره بخوری؟
    سرور اومد تو ودر را بست. نشست کنار زینت و گفت: من خیلی وقته میدونم مهناز و غلام چکار میکنند. صدای تو حمومشون هم وقتی اومدم میومد و بخاطر خودشون به روی خودم نیاوردم. اگر هم میخوای با دو تا مرد هم بخوابی بخواب اما هوش و حواست را از دست نده که اون بچه نصفه شب از خواب بیدار بشه و بیاد پشت شیشه تماشاتون کنه!
    چشمهام گرد شده بود. پرسیدم این که گفتی واقعیت داره؟ گفت: آره بهم گفتی ، رفتم تو اتاقش بهش گفتم چرا لخت شدی جلوی آقا وحید؟ جواب داده خوشم میاد عمه. تازه پرسیده چرا عمه ، زنها و مردهااونجای همدیگه را میخورن؟ لال شدم و از اتاقش اومدم بیرون.
    زینت میخندید و گفت: ای داد بیداد. واسه من رقیب پیداشده! نگاهی بهش کردم و گفتم : خنده نداره باید گریه کنی. باز با خنده جواب داد : من 15 سالم بود شوهر کردم اما اولین بار که یکی منو کرد کلاس پنجم بودم و تو همین باغ بود!
    سرور با تعجب پرسید: اینجا؟ کی؟ زینت که مستی و شیطنتش گل کرده بود پرید و ماچش کرد و گفت: برادر بزرگت! همون که نوه اش تازه به دنیا اومده!
    بلند شدم و گفتم: پاشم برم که الان کل فامیلتون مورد دار از آب در میان!زینت از خنده ولو شده بود و نزدیک بود بساط را بهم بریزه. نگاهی به سرور کردم و اشاره کردم بره بیرون. در را که بست زینت را بلند کردم و گفتم پاشو آب به سر و صورتت بزن میخوام ببرمت بیرون.
    پیش سرور که رفتم خندید و گفت: فکر کردم میخوای سوار بشی که منو بیرون کردی! دستش را گرفتم و گفتم: من تازه پیدات کردم. موافق باشی زینت را برداریم بریم خونه تو.
    سریع مخالفت کرد و گفت: نمیخوام غلام بفهمه که بگه مسافر منو پروندی و با خودت بردی. من بهش رو ندادم فکرهای عوضی بکنه.
    گفتم نترس تو زینت را ببر خونه خودت من و احسان هم بعد از ناهار میاییم اونجا. گفت: تو از زینت خوشت اومده؟ نگاهش کردم و گفتم دروغ بهت نمیگم .آره اما میخوام بعد از ظهر بریم گردش و خونه نمونیم. فقط مهناز نباید بفهمه که خراب میشه.ممکنه نذاره زینت بیاد. خندید و گفت : بسپارش به من که میدونم چطور پاش را از این خونه ببرم.
    احسان با شلوارک و بدون پیراهن اومد دم اتاق و حالش بهتر شده بود. نگاهش کردم و گفتم: جاکش چطوری شوهره را آوردی وسط کار ؟ خندید و گفت: ساعت سه صبح با یک بطری خانواده عرق کشمش اومد تو ما هم لخت بودیم .خودش مست بود و مثل سگ از مهناز میترسه. تازه وقتی مهناز را جلوش میکردم استکان به سلامتی ما میزد.
    بهش ندا را دادم که باید بریم.اول قبول نمیکرد اما وقتی گفتم جا امن نیست و ندا چکار کرده، کونده میخندید و میگفت تو برو من امشب کل این خونه را با هم بکنم و کون غلام بذارم بعد میام. نزدیک ظهر بود که سرور و زینت با مخالفت بسیار مهناز از خانه خارج شدند. با هم جر و بحث شدید میکردند و غلام هم به جمعشان اضافه شده بود. زمینه فراهم بود که ما هم به این بهانه بزنیم بیرون.
    مهناز را صدا کردم و گفتم: بذار برن چون ما هم امروز برمیگردیم کرج. نگاهی بهم کرد و گفت: تو که میخواستی چند روز بمونی .گفتم: آره اما از تهران زنگ زدن که کاری که داشتیم انجام شده و باید سریع بریم. اما هفته دیگه حتماً میام پیشت.
    نگاهی بهم کرد و گفت: نمیخوای قبل رفتن منو سبک کنی؟ خندیدم و گفتم: تو که دیگه دو روزه سبکبالی. تازه الان تو حموم ناله هات بلند بود!
    از رو شلوار کیرم و گرفت و گفت : تا نکنی نمیذارم بری! میدونستم بخاطر پوله که این کارها را میکنه و ازش بدم اومده بود.بیشتر هم بخاطر ندا بود که اعصابم را بهم ریخته بود. خنده ای کردم و گفتم: تو که از شل بودن کمر شوهرت مینالیدی و اون اندازه قدت کیر داره و دیشب هم سوار زینت شده ؟
    لبخندی زد و گفت: تو عشق و حالتو بکن .چکار به این چیزها داری؟ نگاهش کردم و گفتم: ندا چند؟ نگاهی بهم کرد و گفت: اون بچه ست و چیزی نمیدونه. گفتم باباش گفته که تو سیزده سالت بود کس دادی و مادر خودش نه سالگی شوهر کرده! پس ندا هم میتونه.
    نگاهی به ندا که تو حیاط رو تاب نشسته بود و نگاهمون میکرد انداخت و گفت: میخوای باهاش بازی کن ولی کردن تو کار نباشه! گفتم :چند؟ من و من کرد و به غلام اشاره کرد و رفت پیشش. صدای خندشون حالم را بهم میزد که داشتم شک میکردم نکنه بچه مال خودشون نباشه! بعد چند دقیقه مهناز اومد و گفت: به بهانه خرید با غلام و احسان میریم بیرون و پسرم را هم میبرم .بقیه اش با خودت ولی یکساعت بیشتر نمیشه. باید قول بدی کردن از جلو و عقب در کار نباشه!!!
    دوست داشتم وسط حیاط میخوابوندم و کونش را آنقدر میکردم که ریدن یادش بره ولی از خداش بود. خودم را کنترل کردم و گفتم: حالا چند؟ گفت: تو که اهل چونه زدن نبودی؟ گفتم تو هم هنوز قیمتشو نگفتی؟
    نگاهی به غلام کرد و غلام بلند گفت: دویست بدی پشیمون نمیشی. خندیدم و گفتم: انگار همه چی اینجا فروشیه! حالا داش غلام طلبه خودت باشم چی؟ خنده رو لبش خشک شد و گفت: آقا وحید من از تو بزرگترم. گفتم : اشکال نداره من تجربه اش را دارم بهت بد نمیگذره!
    احسان که دور ایستاده و هاج و واج نگاه میکرد اومد وسط و با خنده خواست موضوع را فیصله بده.
    غلام اومد جلو و گفت: نوبتی باشه حاضرم. بدم نمیومد کونش بذارم اما دادنه واسم مشکل بود و احسان باز اومد وسط و من را کشید کنار. وقتی کل قضیه را بهش گفتم خندید و گفت: تو که اون بچه را نمیکنی پس چرا شر درست میکنی؟ گفتم : خواستم ببینم این کس کشها تا کجا پیش میرن.
    مهناز قهر کرده ورفت تو آشپزخونه. غلام هم نشست و سیگاری جدیدی بار زد و مشغول شد. احسان را توجیه کردم که جای دیگه ای فراهمه و بزن بریم.
    رفتم تو آشپزخونه تا از دل مهناز در بیارم. از پشت بغلش کردم و گردنش را میبوسیدم. ناراحت بود که چرا تو که ندا را نمیخواستی اینکار را کردی. وقتی بهش گفتم اون بچه است و نمیفهمه و نباید شما تن به این کار بدین گفت: امسال دو بار خودم مچشو گرفتم ولی به روش نمیاریم. خودم همسن اون بودم و کاملا میفهمیدم و اون بیشتر از من بلده. هر دفعه مسافر داریم فرصت گیر میاره میخواد خودشو بماله به همه.
    دیدم بحث با اینها فایده نداره و اون بچه هم خواهی نخواهی امروز نه اما فردا به یکی میده و میاد تو خط. احسان هم رفته بود پیش غلام و داشت از تو کیفش تراول در میاورد و دونه دونه به غلام میداد و غلام چونه میزد.

    تلفنم زنگ خورد و دیدم سروره. داستان را که گفتم مدام بهشون فحش میداد. زینت هم پیشش بود و گرفته بود خوابیده بود . وقتی گفتم با احسان میاییم کمی پکر شد و گفت: من باهاش راحت نیستم. گفتم اشکال نداره .فردا میخواد بره کرج و یه امشب را بخاطر من کوتاه بیا. قرار شد ماشینها را بذاریم تو پارکینگ خونه دوستش که نزدیک خونش بود که اگه مهناز اومد سر بزنه بهش نفهمه ما اونجا هستیم.
    مهناز اصرار داشت ناهار بمونیم و بعد حرکت کنیم که دیدم دیدن ندا برام عذابه و مدام چهره برادر زاده خودم که تمام زندگی منه جلوی چشمم میومد و فکر میکردم اگه کسی بخواد به اون دست درازی کنه من چه عکس العملی نشون میدادم.
    از در خونه که ماشین را آوردم بیرون شیشه را دادم پایین و گذاشتم نم بارون ملایمی که میزد بخوره تو صورتم. هوس استخر کرده بودم تا هم کمی حال بیام هم خستگی کردنهای دوروزه از تنم بیرون بره.
    گرچه تازه با رفتن خونه سرور داستان ما شروع میشد.


    ادامه...


    نوشته: وحید

  • 22

  • 9




نظرات:
  •   sepideh58
  • 1 هفته،2 روز
    • 0

  • شاید اون دوتا قسمت سرگرم کننده بود اما این قسمت خیلی اعصاب خورد کن بود برای من ...فقط تا چونه زدن بر سر اون طفل معصوم رو خوندم


  •   sarina3600
  • 1 هفته،2 روز
    • 1

  • دیگه ادامه نده لطفا دیسلایک


  •   miago
  • 1 هفته،2 روز
    • 0

  • از قديم گفتن
    آب بازي، آتيش بازي، تير اندازي


    همون عرق و منقل و خانومه


    كي كفته نميشه، اصلش همينه اتفاقا، با حساب اون يارو ، من يه ميليون باري مردم تا حالا خبر نداشتم


  •   Asdollakhan
  • 1 هفته،2 روز
    • 1

  • پسر فکر اون بچه بدجور حالمو گرفت... لعنت به اینجور خونواده که هیچی واسشون مهم نی بچه پاک و بی گناهه ای داد بیداد.. عجب طاقتی داشتی من بودم روانی میشدم


  •   shahx-1
  • 1 هفته،2 روز
    • 5

  • زنشو کردی فامیلشو کردی دخترشو معامله کردی خواهرشو کردی خودشو راضی کردی اینجوری که تو داری ادامه میدی دو قسمت دیگه میرسی به قبرستون ده!!


    از همون قسمت اول که نوشتی یارو خودش گفت نرخ شبی پونصده بعد من یه میلیون تومن دادم فهمیدم کسشعره .یواش یواش دارم به این نتیجه میرسم که اصلا زنی در کار نبوده یه اطاق اجاره کردی موقع تصفیه پولت کم بوده غلام جور دیگه باهات حساب کرده که اینجوری داری برای کل شهرشون قصه سر هم میکنی!!! (biggrin) (biggrin)


    پی نوشت: اسکل تر از اونی که این چرندیات رو سرهم کرده اون عقب مونده هایین که هی زیر داستاناش ازش می پرسن اون شهره کجاست؟؟ اون شهره کجاست؟؟ بیست کیلومتر پایین تر از الدورادو روبروی بانک صادرات!!! یعنی راست راستی باورشون شده یه شهری وجود داره که اهالیش منتظرن یکی وارد شهرشون بشه بعد مردو زن دسته جمعی بهش بدن!!! (biggrin)


  •   sarina3600
  • 1 هفته،2 روز
    • 2

  • شاه ایکس لایک
    مگه دیگه چی بوده مرد رو کردی زنشم کردی خواهرش کردی همسایه هاشونم گاییدی دخترکوچیکه رو معامله کردی اینجور که دادی پیش میری ایران به فنامیره . بدم میاد کسایی که گنده گوزی میکنن اخه تو میدونی ترکیه باکدوم ت نوشته میشه احمق غلام و اکبر سبیل سیاه حسابی کردنت اینجا چی میبافی واسه خودت شرمیگی


  •   فرهاد.60
  • 1 هفته،2 روز
    • 1

  • آقا دو شبانه روز زدی یه عشیره رو از دم گاییدی. قسمت بعد میدی کدخدا برا کیر ۱۷ سانتیت ساک بزنه. اون طور که تو تعریف میکنی تا سر برج گوسفندای توی چراگاه رو هم میکنی. جدا از این، دو شبانه روز از صبح تا شب کردی نمیگم چاخانه چون خودمم گاهی اینجوری اتصالی میکنم ولی بعد دو روز کیرت خوابید و وجدانت بیدار شد و تازه متوجه شدی یه دختربچه هم اونجا زندگی میکنه؟!


  •   PAYAMBARAN
  • 1 هفته،2 روز
    • 0

  • دوتای قبلیش بدنبود ولی این یکی حالمو بدکرد .


  •   ناصرایرانی35
  • 1 هفته،1 روز
    • 0

  • به نظرم ادامه بده
    فقط یه خورده تو هر قسمت عدالت رو رعایت کن
    دوقسمت اول سکس غالب بود و این قسمت فقط درد
    موفق باشی


  •   گروهبان.دودو
  • 1 هفته،1 روز
    • 0

  • بااین وضع اوضاع جامعه از نظر اقتصادی باید منتظر این چنین رفتارهایی از عده ای باید بود وباید خدا خدا کنیم تا بیش از این نشده وضع اوضاع اقتصادی مملکت سروسامون بگیره


  •   ashkan3832
  • 1 هفته
    • 0

  • حاجي ادرس اونجارو بده ما نزديكه بهم


  •   Saede0089
  • 6 روز،6 ساعت
    • 0

  • شماره زینت رو بده من عزیز


  •   mahdi.yosfi
  • 1 روز،19 ساعت
    • 0

  • چه بگم هستند کسانی که این جوری زندگی می کنند ولی بازم به غیرت وحید و تفت به غبرت غلام و امسال غلام


  •   mrkabala
  • 1 روز،7 ساعت
    • 0

  • قلمت خیلی شیوا و قشنگه.. دمت گرم ادامه بده


برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

جستجو