داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

اجاره ی اتاق با مخلفات (۵)

1396/08/29

…قسمت قبل

دوستان سلام. این آخرین بخش خاطره شیرینی هست که هنوز ادامه داره. برای خیلی از شما باورش مشکله اما واقعیت داره. وجود آدمهایی مثل غلام بعید و دور از انتظار نیست. تو همین سایت هم هستند کسانی که چنین فانتزیهایی دارند. اما فکر نمیکنم وقتی به پای عمل برسه جرات انجامش را داشته باشند.
عده ای از نوشتن رفتار ندا دلخور بودند که خودم هم متاسفم ولی واقعیتی هست که اگر دقت کنیم تو اطراف خود میبینیم. مقصر اصلی هم خانواده ها هستن و تقصیر را به گردن جامعه نندازیم. جامعه را خود ما میسازیم و خوشحالم جز یکی دو نفر که مریض هستند همه به رفتار این بچه معترض بودند.
جامعه را خانواده ها میسازند و متاسفانه هستند کسانی که دست به قربانی کردن بچه خود برای پول میزنند. این مختص ایران نیست و تو سایر کشورها هم وجود داره . تو آمریکا که خیلی ها سنگش را به سینه میزنند برابر آخرین آمار که میتونید تو اینترنت سرچ کنید ، حدود بیست درصد کودکان زیر 13 ساله مورد تعرض قرار میگیرند.
به هر صورت بحث نمیکنم و امیدوارم از این خاطره لذت ببرید و قسمت شما هم بشه.

شب سوم بود که شمال بودم و احسان از خستگی شب قبلش بیهوش رو کاناپه افتاده بود. زینت هم لخت روی تخت خوابیده بود و من و سرور تو آشپزخونه داشتیم شرایط را برای یکشب زنده داری اساسی آماده میکردیم. همراه با آوردن شام از رستوران ، یکی از دوستان سرور برامون دو بطری شراب آورده بود .
خر و پف احسان بلند بود و موقعیت برای پیشنهاد من به سرور فراهم بود. بعد از کلی مقدمه چینی پیشنهادم را بهش دادم.
مثل بهت زده ها نگاهم میکرد و پرسید: تو این مسئله چقدر جدی هستی ؟ گفتم : خیلی. هنوز نگفته بودم که زینت را هم میخوام صیغه کنم و مونده بودم چه جور بهش بگم. زینت قبل از خواب حرفهام را شنیده بود و موافقت کرده بود.حتی حاضر شده بود با من بیاد کرج و پیش من بمونه.
اصل مطلب سرور بود که اگر قبول نمیکرد زینت را هم بی خیال میشدم. سرور سرش را پایین انداخت و گفت: حتی الان که با دوستت هم خوابیدم باز نیتت همینه؟ گفتم :آره . این کار لذتی بود که هر چهارتامون بردیم و تکرار نمیشه. مخصوصاًاگه قبول کنی و رسماً صیغه من بشی.
سرش را بالا آورد و گفت: آخه تو چشمت دنبال زینت بود. با خنده گفتم :اگه قبول کنی هردوتون را صیغه میکنم. خندید و گفت:میترسم رودل کنی! منم با خنده جواب دادم نترس دیدی که از پس هردوتون برمیام!
از پشت اوپن اومد اینطرف و روی پام نشست و خودش را لوس کرد: تو دوراهی عشقی گیر کردی؟ گفتم: به من باشه واسه عشق چهار راه درست میکنم! لبخندی زد و گفت: میتونی از پس هردو ما بربیای ،اما فکراتو کردی؟
بلندش کردم و روبروش ایستادم .در حالیکه لبهاش را میبوسیدم گفتم: تو قبول کن ، من قول میدم نذارم اختلاف و کدورتی بین سه تامون بوجود بیاد. من را بغل کرده و فشار میداد و گفت: نمیخوام مخالفت کنم اما کسی نباید بفهمه هردو ما زن غیر رسمیت شدیم. مخصوصاً اینجا چون اگه سه ماه دیگه خسته بشی واسه ما بد میشه. بغلش کردم و گفتم: من از هیچکدوم شما خسته نمیشم. تو کرج هم چون خونه مال خودمه میتونی بگی خواهرته که با ما زندگی میکنه. منم با همسایه ارتباطی ندارم و خونه هم ویلاییه و مزاحم نداریم. تو را هم به عنوان همسرم معرفی میکنم و با هم شروع میکنیم.
هم او و هم من خوشحال بودیم که برای هم سخت نگرفتیم و سریع به توافق رسیدیم. اون شب آخرین شب مجردی ما دوتا بود و گرچه بحث صیغه بود اما دیگه خیلی کارها را نه من و نه اون قرار بود نکنیم.
ساعت ده را نشان میداد که احسان را بیدار کردم و سرور را فرستادم پیش زینت تا شروع کنند. شراب را باز کردم و 4 تا گیلاس ریخته و مشغول شدیم. وقتی سرور لخت میشد انگار بار اوله که لخت شدنش را میدیدم و حواسم به تمام حرکاتش بود.
روی کاناپه با احسان نشسته و تماشا میکردیم. زینت که بیدار شد با دیدن سرور که لخت تو بغلش رفته بود جا خورد. با دیدن من و احسان شیطنتش گل کرد و خوابالو و لوس گفت: جووون چه بغل گرمی!
یکربع بعد حرارت هردوتاشون بالا رفته بود و 69 شده بودند و ناله هاشون تو اتاق میپیچید. سرور دیلدو شیشه ای را از کمد در آورده و تا ته فرو میکرد تو زینت و در میاورد. هردوتاشون سینه ها و بدن سفتی داشتند و این قشنگی اون سکس را چند برابر میکرد.
دلم به حال احسان میسوخت که فردا میخواست برگرده و چاره ای هم نداشت. اما بیشتر به این خاطر بود که میدونست اونها دیگه رسمی به عقد موقت من در میان .من هم دوست نداشتم به خاطر دوتا زن کار و زندگیم را با احسان بهم بزنم و تو این سالها زیر و بم هم را میدونستیم.
بعد از نیم ساعت طاقتمون تاق شده بود و وقتی به احسان گفتم بریم تو اتاق گفت: داداش تو راحت باش من همینجا میشینم. زینت را صدا کردم و اومد دستش را گرفت و بلند کرد.میدونستم احسان از زینت خوشش میاد. هر چی بود آخرین شب بود و شاید دیگه تکرار نمیشد.
ساعت از دو گذشته بود و هر چهارتای ما خسته از یک سکس بی امان ولو شده بودیم. هرچه تجربه داشتیم روی این دو فرشته پیاده کرده بودیم و وا رفته بودیم. سرور و احسان چند بار از روی تخت به زمین و بالعکس جابجا شده بودند و در تمام این مدت نگاه سرور به من بود و با نگاهش حرف میزد.
اون شب احسان و سرور پیش هم خوابیدند و چون احسان باید ظهر حرکت میکرد ، من و زینت هم تو اتاق دیگر تا صبح با هم حرف زدیم و مشغول بودیم. خوشم میومد هردوتاشون وقتی دست به کار میشدم کوچکترین مخالفتی نمیکردند و حاضر به رکاب بودند!
هوا روشن شده بود که بیدار شدم و به اتاق سرور رفتم. هردو تو بغل هم خواب بودند و کلی دستمال کاغذی کنار تخت رو زمین ریخته بود. صورت سرور را که بوسیدم چشم باز کرد و با لبخند قشنگش نگاهم کرد. بلند شد و منو بغل کرد.
آروم در گوشم گفت: منو به خاطر دیشب ببخش. خیلی شراب خوردم و نمیخواستم شب بغل احسان بخوابم اما دیدم تو میخوای با زینت باشی و خودت گفتی شب آخره و به احسان خوش بگذره. خندیدم و گفتم : تو هم که چقدر بدت اومد!
اومدیم تو سالن و رو کاناپه منو بغل کرد و گفت: فکر میکنی اگه با هم باشیم باز هم از این کار بکنیم؟ بوسیدمش و پرسیدم: خوشت اومده؟ گفت: نه .واسه خوش اومدن نمیگم. یه حس نه خوب و نه بده. اینکه تو را دوست داشته باشم و زیر یکی دیگه بخوابم برام اولش سخت بود.اما حشرم که زد بالا دیگه حالیم نبود.یه حس تازه بود.
گفتم: خوب امروز که احسان میره فکر میکنی من با تو و زینت سکس کنم همین حس بهم دست میده؟ نگاهی بهم کرد و گفت: کوفت بگیری که روی منو به زینت باز کردی و کارهایی دارم میکنم که تا حالا حتی نشنیده بودم!
بوسیدمش و گفتم: چقدر هم تو از زینت بدت اومده! ولت میکردن دیشب تا صبح میخوردیش. بغلم کرد و گفت: خوب دختر خوشگلیه و کار دیشبم باهاش خیلی مزه داشت. دلم میخواد با تو باشم اگه بخواد اون کار تکرار بشه تا تو هم از دیدنش لذت ببری. نگاهش کردم و پرسیدم: واقعاً بار اولت بود؟ سرش را به علامت تصدیق تکان داد و محکم تر بغلم کرد.
پرسید: چرا زن نمیگیری و خونواده تشکیل نمیدی؟ گفتم: نمیخوام چون خودم را میشناسم و نمیخوام کارم به طلاق برسه. اصلاً فکر اینکه تعهدی به زنی داشته باشم که نتونم با زنهای دیگه رابطه داشته باشم واسم سنگینه. پرسید: خوب اگه من و زینت هم صیغه ات بشیم نمیتونی با زنهای دیگه باشی!
کشوندمش رو خودم و رو کاناپه دراز کشیدیم و روی من خوابیده بود. در گوشش گفتم: شما دو تا ایده آل من هستید. اگر هم موردی پیش بیاد مطمئن باش باید از زیبایی و هیکل از شما سر تر باشه که بعید میدونم پیدا بشه.
زل زد بهم و گفت: خیلی بی حیایی! یعنی باشه میکنی؟ خندیدم و گفتم: نه اول میدم تو بکنیش! چشماش را گرد کرد و گفت: اگه کیر داشتم میکردمت!
راست کرده بودم و گذاشتم لای پاش که خیس بود. معلوم بود از این صحبتها خوشش میاد و وقتی فرو کردم تو آهی کشید و بهش گفتم: فکر نمیکنم به این زودی ها از شما دو تا خسته بشم. چشماش خمار شده و شهوت بهش غالب شده بود. با صدای لرزون گفت: منم حس تازه عروسی را دارم که میخواد از صبح تا شب یه کیر تو کسش باشه!
سکس اول صبح را با چاشنی مزه دهنش که ببینم اگه زن و دختر دیگه ای پیدا بشه عکس العملش چیه ، آغاز کردیم. خوشش اومده بود و از طرفی من زنهای زیادی به پستم خورده بود اما سرور مثل یک بره بود و حس میکردم داره عاشق میشه. بیشتر از رفتارم و برخوردم خوشش میومد. من هم عادت نداشتم هیچوقت با زنی که خودش نخواد رابطه برقرار کنم. مصداقش هم منشی دفترمون بود که 5 سال بود پیش ما بود و نه من و نه احسان هیچوقت حتی تو خطابش نکردیم. دختری سی ساله و مودب و قابل احترام.
نود درصد زنها موجوداتی هستند شکننده و زود اعتماد میکنند. خیلی از کسانی که باهاشون رابطه داشتم شاید یکسال دوست بودیم و همکار و همیشه اونها پیش قدم شدند. فقط مشکل جایی بود که من نمیخواستم با یک نفر باشم و خواه ناخواه رابطمون پایان میگرفت.
کارمون که تموم شد ازش تشکرکردم و براش جالب بود. میگفت: چرا بعد سکس همیشه تشکر میکنی؟ خندیدم و گفتم: اینکه افتخار دادین و کس داغی مهمونم کردین مایه مباهات بندست! نگاه شیطنت آمیزی کرد و گفت: چون بچه خوبی بودی یکی را دعوت میکنم بیاد تا ببینیش.
با تعجب نگاهش کردم. گفت: نترس . نمیخوام بکنی فقط میخوام ببینی اون برعکس منه و فقط مردها را واسه پولشون میخواد. میخوام تو را ببینه تا کمی کونش را بسوزونم! مدام با مردهای شصت سال به بالا میپره و فکر میکنه من عرضه دوست پسر داشتن ندارم. موافقت کردم چون برام جالب بود یکی از اون ده درصد زنهای لاشخور را ببینم!
نزدیک ظهر احسان با ما خداحافظی کرد و رفت. براش آژانس گرفتیم تا بره و ماشینش را برداره و مدام میگفت: وحید خوب فکرهاتو بکن. با دوتا همزمان به یکماه نرسیده فسیل میشی! سرور میخندید و میگفت: نترس تا میتونم بهش آب میوه و غذای مقوی میدم تا کم نیاره!
ظهر سرور را فرستادم تا با یکی از آشناهاشون که دفتر ازدواج داشت صحبت کنه و برنامه را برای شنبه آماده کنه. باید کم کم خانواده اش مطلع میشدند و خودش میگفت مشکلی نداره و فقط مسئله زینت بود که باید پنهانی و وقتی رفتیم کرج این کار میشد. زینت هم مادری داشت که از سرور سه چهار سال بزرگتر بود و خودش صیغه یکی از عمده فروش های برنج بود و وقتی به مادرش گفت ، مخالفت نکرد و تاکید کرد تو اونجا عقد نکنیم. من هم با مادرش صحبت کردم تا خیالش راحت باشه و برای شب قرار گذاشتم بریم خونشون تا بیشتر صحبت کنیم. برادر و خواهرش هم سر زندگی خودشون بودند و مشهد اقامت داشتند.
وقتی موافقت مادرش را گرفت پرید تو بغلم و گفت: وحید جون راحت شدم. دلم میخواست از اینجا برم و دور باشم. با اومدن سرور تصمیم گرفتیم بریم ناهار بیرون. دیگه مشکلی نبود و خیالم راحت بود که اگر کسی هم من را با بچه ها ببینه براشون مشکلی نیست. سرور که زنم میشد و زینت هم قرار بود با دوست من عقد کنه!!!
خانواده من هم که استرالیا بودن و فقط باید به برادر کوچکم که 32 سال داشت و متاهل بود خبر میدادم تا اگر یکدفعه خواستن بیان ایران سورپریز نشن و من تدارک جابجایی بچه ها را بدم!
با اومدن سرور زدیم بیرون تا ناهاری بخوریم. داخل رستوران که شدیم هنوز پشت میز ننشسته بودیم که موبایل زینت زنگ خورد. مهناز بود که از زینت خواست براشون مهمون اومده و بره پیش اونها. وقتی زینت مخالفت کرد و گفت داره عقد میکنه مهناز دادش به هوا رفت. مدام میگفت: با کی میخوای عقد کنی؟ نکنه وحید بهت وعده داده؟ شاید هم احسان سر راهت نشسته؟ بهش گفت: برادر یکی ازدوستاش که ساری زندگی میکنه دیروز ازش خواستگاری کرده.
داشت به زینت فحش میداد که گوشی را ازش گرفتم. با شنیدن صدای من، مهناز سکوت کرد.انتظار نداشت من باشم واسه همین گفت: حدس میزدم کار تو باشه. میخوای صیغش کنی و بعد 6 ماه بندازیش دور؟ وقتی بهش گفتم من و سرور میخواهیم عقد کنیم داغ کرد. جیغ میزد و فحش میداد. حق داشت منبع در آمدش تو یکماه گذشته زینت بود و کسی به او برای یک شب 50 تومن هم نمیداد.
خلاصه قید ناهار را زدیم و بردمشون دم خونه غلام تا برای همیشه این غائله ختم بشه. در را که باز کرد فکر نمیکرد من باشم و سرور و زینت تو ماشین نشسته بودند. لال شده بود و میترسید آبرو ریزی راه بندازم .مدام میگفت بیا تو صحبت کنیم.غلام هم اومد دم در و اخم کرده بود و نگاه میکرد.
گفتم :این آخرین باریه میام در این خونه .اگر کوچکترین اهانتی به سرور که داره زن من میشه بکنید حیثیت شما را به باد میدم. زینت هم دیروز براش خواستگار اومده و مادرش میدونه. از قبل با مادر زینت هماهنگ کرده بودم که چی بگه.
ندا تو حیاط بود و از دور دست تکان میداد. چقدر دلم میخواست این بچه را از این خونه دور کنم. برای اولین بار دلم میخواست دختر ناز و قشنگی مثل او داشته باشم. داشتم نگاهش میکردم که مهناز دعواش کرد که بره تو اتاقش. نگاهی به غلام کردم و گفتم: ما که داریم میریم اما لیاقت داشتن اون بچه را جفت شما ندارین. اگه قدرتش را داشتم اون طفل معصوم را از شما میگرفتم.
غلام نیشخندی زد و دستش را روی کیرش گذاشت و به سرور نگاه کرد. گفت: اگه کیر میخواستی میگفتی خودم بهت میدادم. با خنده اش دهان گشاد و بی دندونش باز شد و وقتی گفتم تو اگه کیر داشتی زنت زیر من و احسان نمیخوابید ، نیشش بسته شد.
صدامون داشت بالا میرفت و چند تا زن همسایه توجهشون به ما جلب شده بود. شاید میدونستند تو اون خونه چه خبره و شاید های دیگه. اما نگاه هاشون نشان از بی تفاوتی از اتفاقاتی داشت که جلو چشمشون میگذشت.
مهناز گریه میکرد و گفت: فکر کردم دوستای خوبی برای هم میشیم. تو این دو روزه با هم خوب بودیم .تقصیر سروره که ما را جلوت خراب کرد. گفتم: تقصیر خودت بود اون هم وقتی اون طفل معصوم را به من پیشنهاد دادی. ریدم تو مادری و پدری جفتتون. دلم میخواست دعوا راه بندازم و غلام را مثل سگ بزنم. غلام که رفته بود تو آلاچیقش نشسته بود گفت: بذار برن. الان مهندس و دوستاش میرسن، اینها اینجا نباشن بهتره. زنگ بزن به اون دوستت که بابل زندگی میکنه بیاد.
سری تکان دادم و سوار ماشین شدم. مهناز اومد و دم پنجره گفت: شمارتو دارم .به غلام ندادم. عصر زنگ میزنم اگه موافق بودی واسه آخرین بار میام پیشت. با من این کار را نکن. سرور جان تو بهش بگو . تو که وضعیت منو میدونی. سرور سرش را پایین انداخت واسه همین بود به زنها اعتماد نداشتم و این تجربه ها من را به زنها بدبین میکرد. ته دلم به سرور و زینت هم اعتماد کامل نداشتم اما حسی بهم میگفت این دو تفاوت دارند.
مهناز تو سکس بی نظیر بود و گرچه چهره خیلی معمولی داشت اما میتونم بگم سکس با او تمام وجود آدم را به آسمان میبرد. بی کلامی حرکت کردم.
اشتهامون کور شده بود واسه همین زدیم تو جاده. ساعت سه شده بود که نزدیک نوشهر بودیم .ناهار را خوردیم و دوباره برگشتیم. باید خونه زینت میرفتیم و میخواستم هوا تاریک باشه تا کسی ما را نبینه. تو ماشین از پشت سر مدام منو سرور را میبوسید و خوشحال بود. سرور هم دیگه باهاش راحت تر شده بود وحس خوبی بهش داشت. تازه فهمیده بود وقتی بهش گفتم زینت مثل یک دختر 15 ساله شاداب و بی ریاست دروغ نگفتم.
هر سه دلمون میخواست زودتر بریم خونه و تو بغل هم آروم بگیریم. بیشتر دلم میخواست این دو تا فرشته را ببوسم و بغل کنم. آرامشی را با زینت و سرور تجربه میکردم که گفتنی نیست. تصمیم خودمون را گرفته بودیم که تا وقتی از هم خسته نشدیم با هم باشیم و اگر روزی این حس بهمون دست داد بنشینیم و راه حل منطقی پیدا کنیم.
ساعت نزدیک هفت بود که دم خونه زینت بودیم. در را باز کرد و ماشین را بردم تو حیاط. خونه باغی بزرگ و شیک و تمیز .برخلاف خونه غلام که ریخت و پاش بود معلوم بود زن این خونه حسابی کدبانوست. با ورود به خونه مادر زینت به استقبالمون اومد. زنی حدود 45 ساله که اولین چیز که به چشمم خورد چشمان سبزش بود که زینت هم به ارث برده بود. دسته گل و جعبه شیرینی را که گرفته بودم دادم به زینت و مادرش وقتی باهام دست داد و تعارف کرد بالا برم حس خوبی داشتم. حس داشتن آدمهایی که واسه خودم باهام ارتباط دارن و مهمون نوازیشون خیلی بی ریاست.
اکرم خانوم مادر زینت با سرور رابطه خیلی خوبی داشت و تو اون خونه تنها زندگی میکرد. شوهرش 15 سال قبل تو تصادف فوت کرده بود و از چهار سال قبل صیغه حاج مراد یکی از تاجرهای اون منطقه شده بود. مثل زینت خوش خنده و بی آلایش بود. یکساعت بعد که بحث صیغه شدن زینت پیش اومد مخالفتی نکرد و همه چیز را به خودمون سپرد. تنها تاکیدش این بود که تو اقوام کسی نفهمه که با سرور زندگی میکنه و هر دو صیغه یک نفر شدن.
اون شب تنها بود و اصرار داشت پیشش بمونیم اما من روم نمیشد و راحتی خونه سرور را به جایی نمیدادم. زینت هم مدام غر میزد که زودتر بریم و میدونستم با سرور بد نقشه ای برای اون شب واسم کشیدن!
اکرم خانوم تمام مدت زیرچشمی من را میپایید و به سرور گفته بود هر دو تای شما به آقا وحید میایید. وقتی سرور بهم گفت که ازش پرسیده شبها میخواهید چه جوری با هم کنار بیایید و با زینت دعواتون نشه، سرور هم بهش گفته بود وحید دوست داره سه تایی کنار هم باشیم. صدای غش غش خنده اکرم خانوم بلند شده بود و نگاه معنی داری بهم میکرد.
به زینت گفتم :اگه امشب خونتون بمونیم قول میدم مادرت به جمع ما اضافه نشه! میخندید و میگفت: اون از خداشه! آقا مراد هفته ای دو شب میاد.
ساعت یازده گذشته بود که خداحافظی کردیم و وقتی دست اکرم خانوم را بوسیدم جا خورد و پیشانی منو بوسید. گفت: وحید جان زینت را میسپارم دستت .اون یتیمه و دل پاکی داره. با هم مهربون باشید و قول بهت میدم تو را آزرده خاطر نکنه. هنوز عین جمله اش تو ذهنمه و خوشحالم که تعبیر این مادر اشتباه نبود.
بیش از یکسال از اون روزها میگذره و گرچه فردای اون روز سرور دوستش را که میگفت دعوت کرد و اومد اما هیچ تمایلی به اون نداشتم. شاید هم او را آورده بود تا ببینه من چقدر بهشون وفادارم. چیزی را که میخواستم پیدا کرده بودم. چهره های زیبا و اندامی بی نظیر و بدن هایی مثل سنگ سفت و مثل عسل شیرین و مهمتر از اینها ذات سفید مثل برف این دو که هنوز حتی یکبار صدایمان برای هم بلند نشده.
تو این یکسال چند بار هر دو را امتحان کردم که ببینم اگه موقعیت و کسی پیدا بشه چکار میکنند. اما هر بار بلافاصله موضوع را بهم گفتند و اساسی تو پوز طرف زده بودند. یادتون باشه زن تو زندگی آرامش میخواد و تامین. سکس هم که مهمترین اصله.
من خیلی رفیقه داشتم اما انصافاً چنین فرشته هایی را انتظار نداشتم تو شمال و یک ده نسبتاً کوچک پیدا کنم. دو تا زن نه چندان روستایی که بمب معرفت بودند و هنوز هم هستند. تو این یکسال نه تنها علاقمون به هم کم نشده بلکه بیشتر وابسته شدیم. سرور و زینت مثل دوتا خواهر به هم دلبسته شدن و روزها هم با هم هستیم و بخشی از کارهای دفتر شرکت ساختمانی را به اونها سپردم.
زندگی میگذره و انگار هنوز تو روز اول سه تایی گیر کردیم. هنوز شیرینی سکس ما نه مثل اولین بار که بهتر و متنوع تر از قبل هم شده. آخر هفته ها میریم شمال و فقط یکبار تو این یکساله مهناز را به اصرار سرور آوردیمش خونه و زمانی که زینت خونه مادرش مونده بود یک تجربه جدید با مهناز ساختیم. اون هم به اصرار سرور بود که میخواست سکس کردن مهناز را ببینه و واقعاً با دیدن شهوت و دیوانگی مهناز تو سکس کم آورد!
تو این یک ساله هر فانتزی و هوسی که تو ذهنمون بود را سه تایی با هم اجرا کردیم. شاید باور نکنید اما باحال ترین اون زمانی بود که سرور و زینت برام نقش دوتا جنده را بازی کردن و گرچه با خنده و ادا همراه بود اما خیلی به سه تاییمون چسبید. واسه همین میگم جنده ها پرواز نمیکنند! مخصوصاً اگر پرهاشون را قیچی کرده باشی و اهلی شده باشند!
ندا کلاس پنجمه و هنوز هیز و چشم چرون! غلام هم کلاسش رفته بالا و حشیش و شیشه را با هم میزنه! دیگه کنترل حرف زدن دست خودش نیست و یاوه زیاد میگه.
احسان هم سه ماه قبل زن گرفت و با منشی شرکت که دختر خیلی نازنینی هست ازدواج کرد. ظاهراً تا هفت ماه دیگه هم پدر میشه . فقط نمیدونم با اون کیر کجش چه جوری شکم خانومش را بالا آورد! دنیا را چه دیدید؟ شاید من هم به سرم زد و دو تا مادر تو خونه خودم داشتم!
تنها سختی این زندگی اینه که نمیدونم وقتی میخوام شروع کنم از کدوم یکی شروع کنم ! خیلی انتخاب سختیه! امیدوارم همه شما تو چنین انتخابی گیر کنید تا بفهمید چقدر کار سختیه!!!
مثل همیشه:
کیرتون تو کس و کس هاتون همیشه پرآب!

ادامه…

نوشته: وحید


👍 18
👎 7
23421 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

662561
2017-11-20 21:41:54 +0330 +0330

واقعیت های اجتماعی(چه تلخ و چه شیرین) را به زیبایی بیان کردی
موفق باشی

0 ❤️

662562
2017-11-20 21:42:28 +0330 +0330

ایییییییش ،

0 ❤️

662567
2017-11-20 22:16:14 +0330 +0330

جالب بود ولی طولانی

0 ❤️

662571
2017-11-20 22:36:09 +0330 +0330

ای بابا یعنی باید منتظر قسمت 6 این داستان تخمیفول باشیم دوباره؟؟؟؟
اسمشو میزاشتی سفر های مارکوپولو…
جومونگ و یانگوم و اوشین کص مامانهای چشم بادومی شون میخندیدن انقد قسمت داشته باشن…خخخخخخخخ
هی مارکو سوغات یادت نرود!!

0 ❤️

662579
2017-11-20 23:11:56 +0330 +0330

واقعا زیبا همیشه خوش و خرم و تازگی اولش باشه و هیچوقت کهنه نشه آدمایی که همه چیو میفهمن و کاملا خوبن و چیزی کم ندارن کیمیا هستن واقعا نایابن… غبطه میخورم کاش منم داشتم

0 ❤️

662597
2017-11-21 03:35:10 +0330 +0330
NA

بسسه دیگه ادامشو ننویس تو رو جون کس زینت ادامه نده. دو روز رفته مسافرت یه رمان نوشته.

1 ❤️

662603
2017-11-21 04:14:48 +0330 +0330

افت داستان کماکان ادامه داره البته با شیب کمتر
به نظرم فانتزی هایی که نوشتی خیلی غیر قابل باور بود
با این روش آینده ی خوبی نداری
سعی کردی عین سریال های ایرانی که یک عالمه شاخه دارند اول شروع کنی و بدون احترام به نظر خواننده جمع و جورش کنی
این طرز نوشتن مناسب نیست
به نظرم روی داستان های یک قسمتی کار کن

1 ❤️

662623
2017-11-21 09:54:08 +0330 +0330
NA

واقعا به من چسبید امیدوارم هر که ازروشو داره بهش برسه نوش جان هر سه تا شون

0 ❤️

662627
2017-11-21 11:20:45 +0330 +0330

عالی بود، خیلی ممنون از این داستان زیبا

0 ❤️

662640
2017-11-21 17:07:00 +0330 +0330

خیلی طولانی بود

0 ❤️

662671
2017-11-21 23:17:24 +0330 +0330

داستانی جالب وپرازاحساس زیبابدون غلط املائی ازهمه مهمترداشتن حریت درباره دخترنوجوان.انشالله که سروروزینت همبشه وفاداربمانند(کسیکه به نان گدايی عادت کردمشکل میتونه نون حلال بخوره )
همیشه شادوسرزنده باشی

0 ❤️

662686
2017-11-22 07:51:09 +0330 +0330

چه خبره؟!!!
اسم خاطره‌تو عوض کن بذار
« هفت سال در تبت » ببخشید « هفت سال در شمال » !

0 ❤️

662718
2017-11-22 18:49:59 +0330 +0330

اینجور که تو داری ادامه میدی فک کنم میخوای سریال ترکی بسازی. واقعا چجوری تونستی اینقد حرف بزنی؟ هرجور حساب میکنم میگم حتما چیزی زدی
عنشو دراوردی دیگه ، هی فرت و فرت اجاره اتاق با مخلفات

1 ❤️

662756
2017-11-22 22:13:55 +0330 +0330

عالی بود.به دروغ یا واقعیتش کاری ندارم.ولی خیلی حال کردم.معرکه بود داستانت

0 ❤️

662782
2017-11-23 03:53:23 +0330 +0330

با فرض اینکه داستان( طبق اصرار خودت)واقعیه، در آینده نزدیک یا تبدیل به غلام میشی یا داراییت رو از دست میدی و مفلس و معتاد رها میشی.

0 ❤️

662861
2017-11-23 16:50:42 +0330 +0330

اولا بگم که داستان یاسرگذشت جالبی بود.

دوما میخواستم یادآور بشم مورد تعرض قرار گرفتن دختران درآمریکا یاهرجای دیگه هیچ ربطی به "ندا"درداستان شما نداره.

ندا به خاطر بیغیرتی ونیاز مالی خانوادش منحرف شده واگرهم سکس کنه بارضایت خودش بوده وتعرضی درکارنبوده.

0 ❤️







Top Bottom