اجبار دوست داشتنی (۱)

1400/04/19

اشکهامُ با دستمال پاک کردم. جلوی پای یکی از دوستهای حاج بابا که برای عرض تسلیت و خداحافظی اومده بود، ایستادم؛ به ثانیه نکشید که زانوهام خالی کرد و روی مبل ولو شدم. مامان فاطی جیغ کشون سمتم اومد:
“هدیه… هدیه…! خوبی دختر؟ آخ آخ ضعف آوردی مادر. هی هیچی نخوردی، از صبحم که داری گریه میکنی! چند ساعت دیگه مادرت بچه اتُ میاره چجوری میخوای به اون طفل معصوم شیر بدی؟ تورو خدا منُ مدیون پسرم نکن.
نمیدونم غصه جوون پرپر شده امُ بخورم، غصه زن و بچه اشُ بخورم… آخ خدا…”
با خوردن لیوانی آب قند حالم یکم بهتر شد. رفتم آشپزخونه و پشت میز نشستم. محسن اومد سمتم و بی حرف یه لقمه نون و حلوا گذاشت جلوم. آروم پشت دستمُ نوازش کرد، لبخند کمرنگی زد و چشماشُ به علامت دلگرمی روی هم فشار داد. من اما بشدت بهت زده بودم!
(محسن همسنم بود. جفتمون 4سال از احسان کوچیکتر بودیم. اون قدیم ترا… یعنی قبل از ازدواج من و احسان، با محسن زیاد شوخی و بگو بخند داشتیم؛ اما از بعد عقد ما، انگاری من شدم جن و محسن بسم الله! توی این 5سالی که با داداشش زیر یه سقف بودم، میتونم به جرأت بگم به تعداد انگشتهای دست هم ندیدمش. به اصرار مامان فاطی (مادر احسان) طبقه بالای خونه شون ساکن شدیم. دو ماه بعد از عروسی ما و اسکانمون توی اون خونه، محسن رفت خونه مجردی گرفت. بماند که چه اوضاعی بود و چقدر خانواده اش مخالفت کردن، اما آخرش محسن کار خودشُ کرد! آخرین باری که قبل از فوت احسان دیدمش، اوایل بارداریم بود. حتی سلامم هم جواب نداد، فقط خیلی آروم سر تکون داد. اون شب ساکت تر از همیشه بود و نیم نگاهی هم به من نینداخت!)
مراسم چهلم که تموم شد، اومده بودم طبقه بالا تا سامی رو شیر بدم. همینطور که زیر سینه ام گرفته بودمش، به یاد یتیمیش اشک میریختم. بیچاره احسانم که یه هفته قبل تولد پسرش رفت… اشکم چکید و رو لپ سامی نشست. پسرم دستشُ گذاشت روی دستی که سینه رو باهاش گرفته بودم. آخ… انگار پسرکم دردمُ فهمیده و میخواست دلداریم بده.
-“با گریه به بچه شیر نده، نفخ میکنه”
سرمُ به ضرب بالا آوردم و محسن و نگاه تیزشُ توی درگاه اتاق دیدم. لبه ی تخت نشسته بودم، یه پیرهن کوتاه نخی پوشیده بودم، پا روی پا انداخته، دکمه های بالای پیرهنمم باز بود و یه سینه ام توی دهن سامی بود. وضعیت نابسامانی بود! هول شدم و سعی کردم ملحفه تختُ دورم بپیچم. محسن با دو قدم بلند خودشُ بهم رسوند و بچه رو از زیر سینه ام کشید:
-“چرا وحشی بازی درمیاری؟؟ شکستی گردن بچه رو!!”
-“تو اینجا چیکار میکنی؟”
اخمهاش تو هم بود و داشت آروم سامی رو تکون میداد:
-“تلفنُ که از برق کشیدی، موبایلت هم پایین جا گذاشته بودی، مامان فاطی نگرانت بود. دو ساعت این بالایی”
-“باشه خب… حداقل یه گلویی صاف میکردی، یه دری میزدی، اهنی، اوهونی… شاید وضعیت من مناسب نباشه”
یه پوزخند کوچیکی گوشه لبش بود، نیم نگاهی بهم کرد و با تمسخر گفت:
-“چقدرم که این چیزا برات مهمه…!”
(منظورش به تیپ بیرونم بود. شلوار 80سانتی میپوشیدم. تو مهمونی ها هم معمولن تاپ آستین حلقه ای تنم بود. اما هیچ وقت دامن کوتاه یا تاپ بندی نمیپوشیدم، یقه هامم هیچوقت باز نبوده. احسان یه حدی تعیین کرده بود و منم بهش پایبند بودم. اما خب… بین خانواده مذهبی حاج بابا اینا من به اصطلاح خودشون “قرتی” بودم.)
اومدم یه جواب دندان شکن بهش بدم که گوشیش زنگ خورد. مامان فاطی بود و میخواست سامی رو ببریم پایین. دوستای حاج بابا اومده بودن و میخواستن پسر احسانُ ببینن.

-“مادرجان! چیزی نمیخوای از بیرون برات بخرم؟”
-“نه مامان فاطی. فقط… بی زحمت برای سامی یه بسته پوشک بگیرین”
-“باشه عروس. پایین میمونی تا بریم و برگردیم حواست به غذای رو گاز باشه؟”
-“چشم… برید خیالتون راحت”
پشت میز آشپزخونه نشسته بودم و سالاد درست میکردم که محسن یه پلاستیک گذاشت روی میز. اومد پشت سرم و دست توی موهای بازم کشید، به حالتی که انگار میخواد با انگشتاش موهامو شونه کنه. آخرش هم موهامُ نرم پشت گوشم فرستاد و پایینشُ با دستش به پشت شونه ام هدایت کرد. دستهای داغش که به لاله گوشم خورد، تنم یکم مور مور شد. رو به روم نشست و انگار که هیچ اتفاق خاصی نیوفتاده. با دست به پلاستیک خرید اشاره کرد:
-“پوشک سامیه. مامان گفت از داروخانه بیارم. حساسیت نداره به مارک خاصی؟”
-“نه تاحالا که نداشته… ممنون. اون یکی چیه؟”
-“اون یکی برای مادر سامیه. یعنی… هم برای سامیه هم مادرش…”
به نشونه ی تفکر، لبهامُ غنچه و چشمامُ ریز کردم:
-“یعنی چی میتونه باشه؟”
-“موش نشو! میگم الان. هرچند که توضیحش روش نوشته شده”
(یه لبخند ناخودآگاه روی لبهام نشست. یه حس خنکی از دلم گذشت. چقدر دلم برای این محسن تنگ شده بود. محسن همین بود… همیشه منُ بسته به شرایط به حیوانات مختلف نسبت میداد. صبحها که زود پامیشدم خروس بودم، خودمُ که برای بابام لوس میکردم گربه بودم، یه چیزی که یادم میرفت ماهی بودم، اگه قدم به چیزی نمیرسید جوجه بودم، …)
-“برات از داروخانه شیرافزا آوردم. اون شب که سامی رو از زیر سینه ات کشیدم حس کردم شیرت کمه. دیشبم که پشت به من داشتی شیرش میدادی، دیدم هی سینه تو میچلونی…”
-“محسن! مادر بیا کمک حاج بابات خریدارو بیارین تو”
با دادِ مامان فاطی از تو حیاط، محسن حرفش نیمه کاره موند و رفت کمک. من اما بشدت خجالت کشیده بودم! ای محسنِ مارموز!! پشتشم چشم داشت این بشر!! ایندفعه خواستم شیر بدم باید برم تو اتاق درُ هم شیش قفله کنم!!

-“مامان! میتونی تا نیم ساعت دیگه اینجا باشی بریم دکتر؟”
-“من الانم راه بیوفتم تو این ترافیک یه ساعت دیگه اونجام! الان میگی؟ مگه با فاطی خانم قرار نبود بری؟”
-“مامان فاطی گیر داده با محسن برو! آخه من روم میشه با محسن برم دکتر زنان؟ الانم دوستش اومده، میگه زشته مهمونمُ بذارم خونه برم. با محسن برو”
-“خب… راست میگه دیگه. باید با محسن بری. دکتر هم هست تازه بیشتر از ما میفهمه.”
-“داروسازه! والا همتون اپن مایند شدین به خدا… قدیما این چیزا از نظر همتون قباحت داشت ها…”

از مطب اومدم بیرون و سوار ماشینش شدم. موزیک لایتی توی ماشین پخش میشد. پره های کولرُ روی صورتم تنظیم کرد. طی این چند وقته نگاه هاش بی پروا تر شده بود؛ نگاه که نه! علنا زل میزد بهم. دفترچه امُ از روی پام برداشت و شروع کرد به خوندنش:
-“خونریزی داری هنوز؟”
شاکی بودم ازش حسابی… میخواست باهام تا توی مطب بیاد که منشی گفت باید قبلش هماهنگ کنم با خانم دکتر. منم سریع گفتم لازم نیست و پریدم تو مطب.
-“به شما ربطی داره؟ هرکی میاد داروخونه تون بازجوییش میکنین واسه هر نسخه؟”
یک نگاه معنی داره بهم انداخت و مشغول رانندگی شد.

-“مامان فاطی! مامانم اینا دارن میرن شمال. گفت اگه اجازه بدین، منم با خودشون ببرن یکم حال و هوام عوض شه. دو، سه روزه میریم و برمیگردیم…”
-“مادر جان بذار از محسن کسب تکلیف کنم میگم بهت”
-“منظورتون حاج باباس فک کنم، اشتباهی گفتین محسن”
مامان فاطی یه نگاه طولانی بهم کرد، بعد درحالیکه که داشت با تلفن خونه شماره میگرفت خطاب به من گفت:
-“هدیه جان! رسم خاندان مارو یادت رفته؟”
رسم خاندان؟؟ وای! چقدر خری هدیه… چقدر پرتی دختر! محسن از بعد فوت داداشش نرفته خونه خودش! خوش خدمتی هاشُ نمیبینی تو این دو ماه؟؟ حاج بابای غیرتی به جای مامان فاطی، محسنُ میفرسته بالا که صدامون کنه؛ هرکاری میخوای بکنی، مامان فاطی اول دهن محسنُ نگاه میکنه ببینه نظر اون چیه… تمام خریدها و مخارج واحد مارو محسن میده، این همه برای سامی چیز میز میخره بعدش میگه وظیفه مه… آخخخخ! دختر حواست کجاست؟ زنعمو هاجر و زنعمو زهرا بعد از فوت عمورضا هوو شدن… گُه تو رسم خاندانشون! الان من باید برم زن محسن شم؟
درگیری ذهنیم هنوز تموم نشده بود که گوشی تو دستم لرزید. یه اس ام اس از محسن داشتم:
-“دلت سفر میخواد؟ خودم میبرمت”
بهت، گیجی، غم، هیجان و کلی حسهای متضاد دیگه رو باهم داشتم. من از وقتی یادم میاد احسانُ دوست داشتم، اما هیچ وقت به بودن با محسن فکر هم نکرده بودم! تیپ محسن به مد روز و بیشتر کژوال بود، درحالیکه احسان شیک و رسمی تر لباس میپوشید. محسن موهاش بلندتر بود وهمیشه ته ریش داشت، اما احسان موهاشُ معمولی اصلاح میکرد و صورتشُ دو روز یه بار تیغ مینداخت. محسن همیشه گوشیش به روز بود و ماشینش اسپرت، اما احسان بیشتر به فکر پس انداز کردن بود. داشتم چه غلطی میکردم؟ توی ذهنم احسانُ با داداشش مقایسه میکردم؟ خاک تو سرت هدیه! یعنی خاک ها! دوباره گوشی تو دستم لرزید:
-“یه ماه دیگه صبر کن. رسمی که شدیم هرجا دوست داشتی میریم ماه عسل”

ادامه...

نوشته: nazi


👍 24
👎 2
33701 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

819362
2021-07-10 01:14:31 +0430 +0430

ادامش پس کو

1 ❤️

819408
2021-07-10 08:19:24 +0430 +0430

قشنگ بود منتظر ادامشم🌹

4 ❤️

819411
2021-07-10 08:29:06 +0430 +0430

زیبا بود
منتظر ادامش هستم
موفق باشی

2 ❤️

819445
2021-07-10 13:05:29 +0430 +0430

🌹🌹🌹👍

1 ❤️

819448
2021-07-10 13:27:16 +0430 +0430

چه رسم بیخودی شاید قدیم مناسب بوده شاید برای بعضی ها خوب هم باشه اما وقتی بطور کلی برای همه این حکم باشه پذ حالی که شاید کسی دوست نداشت انوقت چنین رسمی میتونه برایش بلایی بزرگ باشه شاید بهر دلیل دلش نخواد این کار و کنه . عجب رسمیه رسم زمونه …!

1 ❤️

819449
2021-07-10 13:28:33 +0430 +0430

اشتباه برداشت نشه با داستان که خیلی حال کردم فقط رسمی که چنین چیزی و اجبار کنه خوب نمیدونم .

3 ❤️

820097
2021-07-14 11:29:17 +0430 +0430

جز اینکه بگم‌ عالی بود منتظر ادامه هستم((الان میرم قسمت بعدی همیشه میزارم کامل بشه دو قسمت با هم میخونم)) و همین جور جلو بری دیگه بهتر هم‌‌ میشه احسنت .
امضا:اینجانب

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها