احساسات یک دلقک

    آروم و بیصدا مسیرم رو از لا به لای قبرای نزدیک به هم پیدا میکردم ، گاهی بی هوا پاهام به لبه ی قبرا برمیخورد و برای حفظ تعادلم مجبور میشدم دستامو مثل یه بندباز تو هوا نگه دارم ، چند قدم دیگه مونده بود و بالاخره بالای قبری که زندگیم درِش خلاصه میشد ایستادم . سکوت قبرستون بهم آرامش میداد . با نگاه کردن به اسمش و تصویر چهره ی پاکش و تاریخ فوت روی قبر انگار دوباره یادم افتاد ، یادم افتاد انگار همین دیروز بود که بین اون همه تماشاچی که میخندیدن و دست میزدن دیدمش و انگار جنس لبخندش با بقیه فرق میکرد. حتی بین اون همهمه ی دست زدنا صدای دست زدن اون بود که فقط به گوشم میخورد.. کم کم هاله ی برف داشت روی سنگ رنگ میگرفت ، بلورای برف موهام رو سفید کرده بود و آب سردی که از یقه ی پالتو زیر پوست گردنم سُر میخورد مور مورم میکرد. با پشت دست اشکامو پاک کردم و پایین قبر زانو زدم و برف رو از روش کنار زدم .. سرمای سنگ کل وجودم رو در برگرفت .. چقدر با وجود اون احساس قدرت میکردم ، ولی دقیقا وقتی که فکر میکنی از هر زمان دیگه قوی تری راحت تر شکست میخوری...
    ....................................................


    به سمت میز آرایش رفتم و انبوه پودر و کرم و لوازم آرایش رو مرتب کردم . یه کرم مخصوص گریم رو برداشتم و رو دستم مالوندم .. دستامو روی صورتم مالش دادم ، به آینه نگاه کردم ، نه باید بیشتر پوستم سفید میشد مشغول گریم بودم دونه به دونه لوازم رو امتحان کردم . یه ربع بعد به خودم‌نگاه کردم یه صورت مثل گچ سفید شده و دماغی که نوکش مثله گوجه فرنگی قرمز شده بود و لبای زمخت و یه لبخند مصنوعی که تا بناگوشم‌ادامه داشت ، کلاه گیس فرفری رو روی سرم گذاشتم و کلاه رنگارنگی که به طرز مضحکی قیافمو خنده دار میکرد روی سرم . چشمامو دیدم ، نه !! چشمام شاد نبود دیدن اون غم پنهون پشت این قیافه ی خنده دار حداقل برای خودم سخت نبود. به طرف چوب لباسی رفتم و جلیقه ی مخصوص رو پوشیدم .. باید تمرکز میکردم .
    تو هنوز آماده نشدی؟! مردم منتظرن زودتر دست بجنبون.
    آروم از اتاق گریم خارج شدم و با پا گذاشتنم روی صحنه صدای کف و جیغ مردم بلند شد ، وقتی روی صحنه قدم برمیداشتم باید خود واقعیم رو فراموش میکردم . باید کسی میشدم که حتی خودمم نمیشناختمش .. طبق معمول حرکات موزون و ژانگولر بازیام شروع شد باید گاهی کمی دست و پا چلفتی میشدم که دُز خنده ی مردم رو بالاتر میبردم .. هرچی که یاد گرفته بودم که باهاش مردم رو بخندونم رو اجرا کردم آخر سر یه تعظیم نصفه و نیمه و مطابق انتظار صدای جیغ و داد و کف و سوت مردم که تحسینم میکردن . سرم رو بالا گرفتم ، هیچوقت روی جمعیت زوم نمیشدم ولی تو زندگی همه یه لحظه فقط یه لحظه اتفاق میفته و بعدش تغییر میکنی .. اون یه لحظه ی زندگی منم اون شب بود ، وقتی خیلی اتفاقی بین انبوه جمعیت چهره ی خندونش رو دیدم و دست زدنش یه لحظه خشکم زد .. چهره ی مهربونش که به طرز عجیبی برام دوست داشتنی بود انگار مسخم میکرد .. دیگه هیچ صدایی نمیشنیدم و هیچکسی رو نمیدیدم ..انگار فقط اون توی سالن بود فاصله ش دور بود ولی با جزئیات چهره ش رومیدیدم.
    لبای قلوه ای و دماغ متناسب با چهره ش . چشمای کشیده و پوست لطیف و روشنش هارمونی دقیقی داشت.
    بی توجه به همهمه ی مردم از صحنه خارج شدم و به سمت اتاق گریم رفتم . روی اولین صندلی نشستم و مدام چهره ش و اون لبخند که کاریزمای عجیبی بهش میداد توی ذهنم تکرار میشد .
    از اون روز بود که انگار فقط بخاطر دیدن اون روی صحنه میرفتم مدام فکر و حواسم به واکنشای اون بود انگار بقیه اصلا وجود نداشتن .. گاهی به خودم نهیب میزدم و خودخوردی میکردم.
    پسر تو یه دلقکی ، فقط باید دیگران رو بخندونی ، تو زندگی کسی مثل تو فرصت عشق و عاشقی نیست .
    ولی هربار احساسم تو این نبرد نابرابر عقلم رو ضربه میکرد. ..
    اون شب اجرام خیلی خوب از آب در نیومد سومین شب اجرا بود و اون توی همه ی این شب ها بودش و سرجای همیشگیش مینشست ، اولین کاری که بعد از ورودم به صحنه انجام میدادم این بود که با چشمام دنبالش بگردم و وقتی میدیدم سر جاش نشسته دلم قرص میشد و بهش لبخند میزدم . لبخندی که هیچوقت نمیدید..


    حرکاتمو طوری انجام میدادم‌که اون خوشش بیاد ، اون بپسنده ، اون برام دست بزنه و حتی اون لحظه ای خوشحال بشه . "اون" این اسمی بود که براش گذاشته بودم ، اون حالا دلیل ادامه ی کارم بود ، و دلیلی برای ادامه زندگی .
    اون کسی بود که باید میبود ، وجودش مثله اکسیژن ضروری و نبودش باعث خفگی میشد .
    بعد اجرا توی پشت صحنه روی صندلی نشسته بودم و بی توجه به همهمه ی جمعیت اون بیرون توی افکاری که پر از اون بود غرق بودم .
    این تغییر ، این دگرگونی همش بخاطر اون بود کسی که حتی اسمش رو نمیدونستم ، فقط میدونستم باید هرشب بین جمعیت ببینمش ، روی صندلیش بشینه و من ایستاده براش هنرنمایی کنم . از این فکر که اگه یه روز اتفاقی من رو توی خیابون ببینه و چهره م رو نشناسه روح و جسمم زخمی میشد . بدون اون گریم هیچوقت خود واقعیم رو نمیشناخت. خود واقعیم کی بود؟؟ من کی بودم؟؟ یه دلقک که کارش خندوندنه مردمه؟؟ یه نفر که خودش نیاز داره بخنده؟؟ من کی بودم؟؟
    کلید رو توی قفل انداختم در رو باز کردم وارد خونه ی نقلیم شدم ، پذیرایی کوچیک و انتهای اون آشپزخونه ی اوپن رو از زیر نظر گذروندم . پر آت و آشغال و بی نظم و به هم ریخته . یه لحظه کنار پذیرایی دیدمش ، دامن کوتاهی که تا بالای زانوش اومده بود و ساپورت مشکی که سفیدی پوستش پشت اون رنگ مشکی کاملا توی چشم بود، بلوز قرمز تنش و سینه های بلوری که برجسته شده بود پشت اون بلوز ، تمام قد بهم لبخند میزد . با اون چشمای وحشی که مثل آهنربا من رو به خودش جذب میکرد...
    به افکارم پوزخندی زدم ، روی تخت یه نفره ی گوشه ی هال طاق باز دراز کشیدم و دستمو روی چشمام گذاشتم ، خستگی پِلکامو سنگین کرد . سنگین و خمار .. نفهمیدم کی خوابم برد.....
    ....................................................


    دستمو تو موهای شرابیش بردم و اونارو از لا به لای انگشتام گذروندم ، محو تماشای چهره ی زیباش بودم و انگار مثل یه رویا بود ، حتی اگرم رویا بود هیچوقت دوست نداشتم تموم بشه . یاد اولین شبی که دیدمش افتادم و چهره ش مثل اون شب آدم رو به خلسه میبرد.
    دوست نداشتم به این فکر کنم که چطوری و چرا حاضر شد با یه دلقک باشه؟
    اولین باری که بهش علاقم رو گفتم‌اول متعجب شد و بعد روی لباش لبخند اومد و این برای من یه جواب مثبت بود. دیگه لا به لای جمعیت دنبالش نمیگشتم چون کنارم بود همیشه و هرلحظه.
    دستمو نوازشگونه روی پوست لطیف صورتش کشیدم و اون‌نگاه شیطونش من رو تسلیم میکرد ، یه تسلیم‌بی دفاع و بی پناه. لبای درشت و قرمزش شیرین بود و این طعمی بود که به زندگیم امید تزریق میکرد. بی اختیار لبامو به لباش چسبوندم و دستمو از گردنش بالا کشیدم و گوشاش رو توی دستام‌گرفتم . قفل لبامون به هم و اون‌نگاه های خیره و نزدیک به هم و سکوتی که فقط صدای نفسای عمیق اون رو می شکست.
    این لحظه هارو دوست داشتم و حاضر نبودم حتی یک ثانیه رو حروم کنم.
    دستمو آروم روی تنش حرکت میدادم و هربار عمیق تر نفس میکشید. زبونم رو داخل دهنش بازی میدادم و قاطی شدن آب دهنمون توی هم لذت بخش ترین حس دنیا بود. بند سوتینش رو باز کردم و با دیدن سینه های گرد و خوش فرمش آب دهنم رو قورت دادم . دستمو که به سینه هاش رسوندم از نرمی و لطافتشون حس کردم کیرم داره هر لحظه سفت تر میشه . چشماش خمار شده و بود و با هر نفس بیشتر حریصم میکرد. دستمو آروم روی پوست نرم شکشمش میکشیدم و گاهی با انگشت اشاره نافش رو قلقلک میدادم میخندید و خنده ش بیشتر حشریم میکرد. نوک صورتی سینه هاش که حالا سفت شده بود رو آروم توی دهنم‌گذاشتم و مثله یه بچه ی شیرخواره سینه هاش رو میک زدم و دستام رو دور کمرش حلقه کردم به هم چسبیده بودیم و برخورد کیرم با کُسش پشت اون شورت توری قرمز رنگ و نرمی کسش زیر سختی کیرم ضربان قلبم رو شدیدتر میکرد. وقتی سرم رو عقب آوردم نوک سینه هاش از شدت میک زدن من به سرخی میزد ، توی چشماش نگاه کردم و میشد برق شهوت رو توی اون چشما دید . زبونم رو لای چاک سینه هاش گذاشتم و تند و سریع حجم سینه هاش رو زیر زبونم به بازی گرفتم ، انگار با این حرکت آمپر چسبوند و با دستاش محکم سرم رو به سینه هاش چسبوند و آه عمیقی از ته دل کشید ، آروم زبونم رو پایین آوردم و دور نافش رو خیس کردم .
    دستامو به باسنش چسبوندم و پایین رفتم و رایحه ی مست کننده ی کُسش شامم رو پر کرد. باسنای نرمش رو چنگ زدم و عمیق کسش رو بو میکشسدم . وول خوردنش زیر بدنم کامل حس میشد. با دندون لبه ی شورتش رو گرفتم و اون رو پایین کشیدم . وقتی کسش رو دیدم چشمام برق زد . یه کس تپل و صورتی و لبه های بی نهایت اغوا کننده که باعث شد بی اختیار لبام رو بهش بچسبونم. طعم هوس انگیز کسش دهنم رو پر کرده بود و هرچی بیشتر ‌کسش رو میخوردم بیشتر حس میکردم که باید به کارم ادامه بدم . دیگه کاملا خودش رو به من سپرده بود ، کسش خیس و لزج شده بود و ترشح کمی داشت ، سرم رو بالا آوردم و بهش چشم دوختم و تو دنیای پرهوس و شهوت خودش غرق بود رکابی رو از تنم در آوردم روش دراز کشیدم ، کشون کشون دستش رو به شورتم رسوند با تقلا شورتم رو تا زیر زانوهام پایین کشید ، دوباره قفل لباش شدم و باید بیشتر حسشون میکردم . بیشتر ، بیشتر و بیشتر....
    بلند شدم و کامل لخت شدم دستاشو گرفتم و بلندش کردم و عقب عقب بردمش و پشتش رو به اوپن آشپزخونه چسبوندم . کیرم و بین پاهاش بردم و قسمت زیر کسش با قسمت بالایی کیرم برخورد داشت و لیز بودن کسش حرکت رو بین پاهاش راحت تر کرده بود ، سینه هاش رو توی دستام گرفتم و لبام رو به گردنش نزدیک کردم و هرم نفسام که به گردنش خورد با دستاش پشتم رو چنگ انداخت ، لبام رو به گردنش چسبوندم و شروع به میک زدن کردم . آه و ناله هایی که از ته حنجره ش بیرون میومد و اختیار این آه و ناله ها که دست خودش نبود و بی اختیار اسیر تن من شده بود.
    زبونم رو به لاله ی گوشش رسوندم و بازی دادم . دوباره دستمو به باسنش کشیدم و آروم باسنشو چنگ زدم ، انگار دستام توی پنبه فرو میرفت . آروم دستم رو از روی شکمش رد کردمو گردنش رو گرفتم و بالاتر بردم دستمو ، موهاش رو از پشت گرفتم و به عقب کشیدم . با این حرکت سرش به عقب چرخید و لبام رو روی استخون نایش گذاشتم وقتی لبام رو جدا کردم خون مردگی رو زیر پوستش میتونستم ببینم . دستمو روی شونش گذاشتم و به سمت پایین هلش دادم روی دو زانو نشست و دستش رو دور کیرم حلقه کرد . گرمایی که از دستاش به کیرم منتقل میکرد خیلی سریع کل بدنم رو در برگرفت . عمیق نفس کشیدم و با دستاش طول کیرم رو لمس میکرد . یه بوس کوچولو از کلاهک کیرم و آروم آروم سعی کرد کل حجم کیرم رو توی دهنش جا بده . سرش رو بالا گرفتم ، چشمای خمارش بهم خیره بود و اون لبای درشتش که دور کیرم حلقه شده بود بدجوری حشریم میکرد. آروم شروع کرد
    کیرم رو ساک زدن و گاهی کامل از دهنش بیرونش می آورد و دوباره آروم با صدای مَلَچی که دیوونم میکرد توی دهنش جا میداد. جسمم روی زمین بود و انگار روحم بالاتر از اَبرا داشت پرواز میکرد . موهاش رو گرفتم و بلندش کردم . هیچوقت از خوردن این لبا سیر نمیشدم . هیچوقت...
    چرخوندمش و سینه م رو به پشتش چسبوندم و از پشت گردنش نزدیک به گوشش زمرمه وار گفتم : بگو من رو میخوای؟ بگو که تنت مال کیه؟؟
    با صدای خمار و ته گلویی جواب میداد.
    _ من عاشقتم ، همه ی من مال توئه . همه ی وجودم.
    با این حرفا آتیش درونم شعله ور تر میشد . کیرم رو به کونش چسبوندم و از نرمی کونش قند توی دلم آب میشد . محکم روی کونش اسپنک زدم با هر اسپنک باسنش مثله ژله چند ثانیه میلرزید. رد انگشتام اون کون سفیدش رو سرخ کرده بود و با هر درکونی از ته دل آروم آه میکشید.
    انگشت اشاره م رو رو لباش کشیدم و لباش رو باز کردم و توی دهنش انگشتمو بازی دادم با زبون روی انگشتم بازی میکرد و حسابی که انگشتم رو خیس کرد بیرونش آوردم و همون خیسی حاصل آب دهنش رو از پشت روی کسش مالیدم . حسابی خیس و لزج شده بود و وقتی سر کیرم رو دم کوسش گذاشتم باسنش رو هل داد عقب و با این کار کیرم گرمای کسش رو حس کرد . دیگه دست خودمون نبودیم هیچکدوم اراده ای روی حرکاتمون نداشتیم . آروم شروع به کمر زدن کردم . با هر تلمبه کمی رو به جلو میرفت و دوباره کسش رو روی کیرم تنظیم میکرد.. شدت تلمبه هام محکمتر شده بود و محکم کمرش رو گرفته بودم.. صدای آه و ناله های حاصل این لذت بیشتر و واضح تر شده بود . سرم رو به پشتش چسبوندم و محکم تلمبه زدم لرزش خفیفی که داشت و دستایی که محکم دستام رو چنگ زد متوجهم کرد که ارضا شده .. با چندتا تلمبه ی سنگین و خشن کل آبم رو توی کسش خالی کردم . انگار کل وجودم دَرِش خالی شده بود . بی حال کف هال افتادم و نگاهش کردم هموز چشماش خمار بود با دستش به اوپن تکیه داده بود. سرخوش از این سکس داغ بودمو با نگاهم ازش تشکرد کردم ....................................




    با صدای آلارم گوشی از خواب پریدم . نور خورشید از شکاف پنجره داخل هال می تابید و ساعت ۱۱ صبح رو نشون میداد. بدنم کرخت و بی حس بود . کل خونه رو با نگاهم گشتم ولی هیچ اثری ازش نبود و انگار نمیخواستم قبول کنم تمام اون‌ اتفاقات و اون سکس رویایی فقط یه خواب بوده.. پوزخندی به شانسم زدم و از رخت خواب دل کندم. توی سرویس به آینه ی کوچیک و شکسته و پر لکه نگاه کردم تصویر مبهم خودم و موهای به هم ریختم و چشمای پف کردم باعث میشد از دیدن خودم‌خندم بگیره.
    _ پسر تو با همین قیافه بری رو صحنه ملت ریسه میرن از خنده دیگه نیازی به گریم‌ نداری ...............


    هوا رو به تاریکی میزد و مردم زیادی نزدیک سالن اجرا توی هم می لولیدن. برخلاف صبح هوا بارونی بود و جمعیت برای اینکه لبه ی چترهاشون باهم برخورد نکنه با فاصله ازهم قدم میزدن کمی دورتر با چشمام تک به تک اون آدم هارو از زیر نظر میگذروندم و دنبالش بودم ، هیچکدوم از اینا شبیهش نبودن . ساعت بهم فهموند که زمان زیادی برای موندن این بیرون ندارم باید زودتر خودم‌ رو به اتاق گریم میرسوندم ولی اصلا دوست نداشتم‌ اونجارو ترک کنم شاید هنوز ته دلم امید داشتم که بالاخره ببینمش . به تیر چراغ برق کنار پیاده رو تکیه دادم .
    یه نخ سیگار رو از پاکت بیرون کشیدم و چند بار با فندک ور رفتم که بالاخره جرقه زد و سیگارو روشن کردم و کنج لبم گذاشتم ، چشمام هنوز دنبالش بود و از لا به لای اون آدما منتظر دیدنش. چند قدم اونطرف تر یه دختر بچه ی ریزه میزه رو که بیشتر صورتش رو اون کلاه پشمی پنهون کرده بود و دستای کوچولوش تو دستای مادرش گم شده بود از کنارم گذشتن ، چندقدمی ازم دور شدن و دخترک برگشت و پشت سرش رو نگاه کرد و بهم لبخند زد ، براش شکلک درآوردم و فقط خواستم بخندونمش شاید به تبعیت از ذاتم فقط جواب لبخندش رو دادم . دیگه باید آماده ی رفتن میشدم انگار قرار نبود خبری ازش بشه.
    اون شب طبق روال مردم از اجرام‌لذت بردن.. شاد بودن و میخندیدن ، دست میزدن و انگار حتی برای چند لحظه کل غم هاشون رو فراموش کرده بودن.. ولی من... نگاه سردم به جای خالیش خورد و انگار کل سالن خالی بود .. دمق و نزار صحنه رو ترک کردم و بی حال خودم و روی صندلی انداختم .. تو ذهنم دنبال دلیلی برای نبودش میگشتم ولی هرچقدر بیشتر فکر میکردم‌ بیشتر کم‌می آوردم.
    شاید تنها کاری که ازم بر می اومد دلداری به خودم و بود و اینکه حتما فردا شب میاد ، فرداشبی که آخرین شب اجرای برنامه بود و شاید آخرین فرصت دیدنش یا حتی حرف زدن باهاش.. خیلی زود فردا شب رسید و خیلی زود کل باورهام زیر آوار نبودش له شد..
    بازم جای خالیش که بیشتر از هرچیزی تو ذوق میزد و بازم نبودنی که هیچ دلیلی براش نداشتم..
    روزهای زیادی گذشت و نه حتی یک روز نشد که به اون فکر نکنم ، گاهی خودم از خودم‌عاصی میشدم و بخاطر این عشق یک طرفه خودم رو سرزنش میکردم . هیچ جوره تو کتم نمیرفت که چجوری اینهمه درگیرش شدم در حالی که حتی یک کلمه هم باهاش صحبت نکرده بودم و هیچ نگرشی از اخلاقش نداشتم چجوری اینهمه دختر رو نادیده گرفته بودم و هیچوقت بعد اون دلم به کس دیگه رضایت نمیداد ؟؟ شاید گوشه ی ذهنم به یه جواب میرسیدم یه جواب تلخ و مضحک " احساسات یه دلقک مثل آدمای عادی نیست..."
    ...............................................................


    با قدمای نامنظم و سنگین طول پیاده روی سنگ فرش رو گز میکردم ، هوا تاریک شده بود و بوی نم بارون فضارو پر کرده بود کم کم داشت بارش شدت میگرفت . زیاده روی کرده بودم تا خرخره خورده بودم . هر پیک رو سنگین تر از پیک قبل بالا رفته بودم و سیگارایی که با خاکستر سیگار قبلی روشن کرده بودم حسابی کلمو داغ کرده بود. احساس میکردم‌ کنترل پاهام دست خودم نیست و نمیتونه وزنم رو تحمل کنه یه تصویر تار و مبهم از یه تیر چراغ برق توی چشمام خودنمایی کرد و تلو تلو خوران خودم رو بهش رسوندم فقط تونستم دستم رو دور میله مشت کنم روی دوزانو نشستم و عوق زدم ، هرچی که خورده بودم معدم‌پس زد بیرون. احساس میکردم بهترم حس میکردم سرم داره خنک تر میشه یا این‌هوای خنکی بود که به کلم میخورد. انگار توی تنور باشی و بلافاصله توی یخای قطبی بعدش غوطه بزنی.
    بادی که به سرم‌میخورد داشت حواسم رو بهم برمیگردوند . کم کم داشتم محیط رو درک میکردم. با صدای زنونه ای پشت سرم به زحمت سرم رو به سمت صدا چرخوندم.
    آقا؟ حالتون خوبه؟!!
    من .. من خوبم‌ چیزیم نیست. احساس میکنم باید یه کم‌بخوابم .. آره اینجوری بهترم میشم.
    هاج و واج‌ نگاهم کرد .‌وقتی بهتر تونستم ببینم ، دیدمش یه دختر بود قد بلندی داشت مانتوی مشکی و شلوار مشکی با اون‌شال تیره رنگ و آرایش ملایمی که داشت کلا چهره ش رو جذاب نشون‌ میداد . ولی من انقدری خوب نبودم که از دیدنش لذت ببرم .
    آروم به سمتم قدم زد ، وقتی به دو قدمیم رسید به زحمت خودم رو سرپا نگه داشتم.
    حتما خیلی زیاده روی کردی.
    آره ، خیلی بیشتر از خیلی.
    به تیر برق تکیه دادم و اصلا حس و حال بگو مگو رو نداشتم و دوست داشتم زودتر بره پی کارش. با چشمای درشت بهم خیره شد .
    وقتی مردم‌رو میخندونی چه حسی داری؟
    با این حرف بهت زده نگاهش کردم ، من رو میشناخت؟ نه هیچ کس پشت اون‌نقاب من رو نمیشناخت من برای دیگران‌فقط یه دلقک بودم .. هیچکس خود واقعیم‌رو ندیده بود.
    متوجه نگاه متعجبم شد.
    چند وقت پیش توی سالن اجراتو دیدم خیلی با مزه بود راستش به میل خودم‌نیومدم فقط میخواستم‌ببینمت حرکاتتو زیر نظر گرفتم و منتظرت موندم وقتی از سالن بیرون‌ اومدی خواستم بیام باهات صحبت کنم ولی موقعیتش پیش نیومد تا اینکه بالاخره امشب تونستم‌ اینجا پیدات کنم.
    هیچ جوابی براش نداشتم و راستش خیلی هم مهم نبود که چکار داره.
    کیفش رو باز کرد و یه پاکت نامه ازش بیرون کشید. به سمتم گرفت و گفت : این برای شماست.
    هر لحظه بیشتر شرایط برام پیچیده میشد با دستای لرزون پاکت رو از دستش گرفتم .
    این چیه؟
    وقتی بخونی متوجهش میشی
    دوست نداشتم خیلی تو گیجی بمونم و از طرفی کنجکاو بودم که بفهمم‌ قضیه چیه دوباره صدای ظریف و زنونش گوشامو متوجه خودش کرد.
    _ اسمش رویا بود ، یه دختر سر به زیر و نجیب . دختری که تنها دوستاش جز من مامان و باباش بودن ، تازه دانشگاهشو تموم‌ کرده بود . کم کم خواستگاراش پاشنه ی در خونشون‌رو داشتن از جا میکندن ولی رویا به شدت محافظه کار و درون‌گرا بود . از اعتماد کردن‌ میترسید و بخاطر همین بیشتر سرش توی لاک خودش بود . یه روز باهم بودیم که گفت احساس میکنه ضعف کرده بعدش از هوش رفت .... وقتی جواب آزمایشش رسید و خبر دادن که سرطان خون گرفته و چون دیر متوجه شده حتی با شیمی درمانی هم نمیشه کاریش کرد . تنها توصیه ی دکتر این بود که این چندماه رو از زندگیش لذت ببره . خودشم‌میدونست امیدی نداره ولی مثله یه جنگو تا لحظه ی آخر جنگید و هیچوقت کم‌نیاورد . یه روز از توی روزنامه خیلی اتفاقی خوندم که قراره یه سیرک چند روزه برنامه داشته باشه.. با خودم فکر کردم آوردنش به این سیرک میتونه حالش رو بهتر کنه و بالاخره راضیش کردم چند بار خون دماغ شد توی راه و هربار چند دقیقه دیر میشد شب اول دیر رسیدیم ولی رسیدیم. اون شب خیلی بهش خوش گذشت و خیلی با اجرای تو خندید. همین باعث شد شبای بعدهم بیایم . شب آخر این پاکت رو به من داد که یه جوری به دست همون دلقک برسونمش . شب بعدش... دیگه اون نبود....
    حدس میزدم‌ از کی داره حرف میزنه . با اینکه گذر زمان باعث شده بود یادش رو توی دلم گرد و خاک بگیره ولی حرفای این دختر مثل بادی بود که روی این گرد و خاک وزید و دوباره داغمو تازه کرد.. پس اون... اون .... حالا دلیل نبودنش رو فهمیدم .. با نگاه خیره رفتن دختر و از پشت نظاره کردم و ففط دنبال یه جای خلوت بودم‌که نامه رو بخونم.


    " درست زمانیکه خندیدن رو توی زندگیم گم کرده بودم ، زمانیکه حس میکردم زندگیم تو نقطه ی آخرش داره میگذره . اون شب هایی که تار موهام روی بالشت زیر سرم میریخت و اشک چشمام بالشت رو خیس میکرد . درست اون زمانی که دنبال بهونه ای میگشتم که شکل لبخند رو دوباره روی لبام حس کنم ولی انگار هیچ چیزی توی این دنیای خنده دار برای خندوندن من نبود . تو اوج یاس حرکات بامزه ای که از دل یه هنرمند بیرون میزد و با هر حرکتش از عمق وجودم قهقهه زدم . میدونی دوست خوبم من حتی نمیتونم چهره تو پشت اون همه آرایش و گریم توی ذهنم به خاطر بیارم ولی اینو میدونم بزرگترین هدیه رو تو به من دادی .
    بزرگترین هدیه رو یه دلقک به آدم میده آره دوست من خندیدن هدیه ی گرانبهاییه که کمتر کسی ارزشش رو میدونه . ممکنه زمانی این نامه به دستت برسه که من زیر خروارها خاک خوابیده باشم ولی هیچوقت این هدیه رو از دیگران دریغ نکن. ممکنه هیچوقت این نامه به دستت نرسه یا حتی برات مهم نباشه بین اینهمه تماشاچی که پای اجرات بودن کی بهت نامه داده . ولی من تورو دیدم و میدونم تو هیچوقت من رو نمیدیدی و خبر نداشتی تا چه حد امید رو به زندگیم دیکته کردی ... ولی میدونی برای پیروز شدن همیشه امید کافی نیست..
    هیچوقت کافی نیس....."
    با پشت دست اشکم رو پاک کردم و به تیر برق تکیه کردم و مردم بی تفاوت از کنارم میگذشتن ..من فهمیدم که هیچوقت تنها امید داشتن کافی نیست.. فهمیدم که همیشه اون چیزی نمیشه که بهش فکر میکنیم.....قطره های بارون صورتم رو کم کم خیس کرد و همین قطرات مانع دیدن اشکام میشد.....


    نوشته: lovely_grl

  • 58

  • 14




  • نظرات:
    •   غیوررر
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • اوووففففف اول


    •   shahx-1
    • 1 هفته،2 روز
      • 11

    • خدا لعنتت کنه لاولی نمیدونم خودتو بیشتر دوست دارم یا داستانتو......... (rose)


    •   Nikan.a
    • 1 هفته،2 روز
      • 11

    • عالی بود lovely grl عزیز خیلی لذت بردم بدون شک شما یکی از نویسندگان خوب این سایتی که داستانات به دل میشینه موفق باشی دوست عزیز لایک


    •   mazyardep
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • تف به ذاتت الان باید با گریه جق بزنیم:|


    •   خوشگلخانم
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • دپرس اه


    •   miss_RainBow
    • 1 هفته،2 روز
      • 10

    • خوب بود اوا جونم:) (rose) فقط کاش قبلش نمیگفتی داره خواب میبینه و اینا خوابشه یهو میفهمیدیم خوابه و برگامون میریخت (biggrin) نویسنده شعبده باز که یهو مشتشو باز میکنه و از توش خرگوش در میاره دوس دارم (preved) (biggrin)


    •   Teenwolf.
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • تم داستان و پیرنگ به شدددددددددددت برام آشنا بود.خیلی آشنا!!! انگار قبلا خوندمش (dash) تخیلی بودنشو اصصصصلا ندوس (preved) اما نوع روایتشو دوس (drinks) شاید همین نوع روایت باعث شد حس کنم قبلا خوندمش (hypnotized)


    •   Orginalboy
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • داستانت منو یاد دوران نوجوانی و کتابی که میخوندم انداخت اسمش کنت مونت کریستو بود از دوما زیبا و تلخ


    •   بچه-ای-خوب
    • 1 هفته،2 روز
      • 3

    • یاد آلبوم دلقک محمد اصفهانی افتادم.


    •   Siin-miim
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • like 8


    •   chi.begam.az.koja
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • Slm lovely,omidvaram hamishe salemo salamat bashi k baz az in dastanha benevisi
      kheyli kheyli aaallliiii bud


    •   saeid4321
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • عالی بود آفرین احساسات شخصیت اصلی داستان به زیبایی بیان شده بود .


    •   nima_rahnama
    • 1 هفته،2 روز
      • 10

    • چقدر سنگین و پردرد
      یکم طولانی بود مثلا اپیزود اول و دوم یک چیز رو روایت میکرد و تفکیکی من متوجه نشدم، معرفی شخصیت های داستان هم زیاد طول میکشید و جزئیات غیر ضروری زیادی داشت،
      یه چیزی داستان داشت ک چطوری بگم یه مدل گارد میگیره خواننده اونم غم خیلی زیادی تو خط ب خط داستان وجود داشت
      اپیزود اروتیک خوب و درجه یک بود (بسوزه پدر تجربه)
      و اما پایان...
      اوج هنرت لاولی گرل عزیز فینال قصه ت بود نهایت درام،
      هنر نوشتنت آوای عزیز قابل تحسینه
      دوازده منم رفیق
      تا بعد


    •   Caboos1
    • 1 هفته،2 روز
      • 6

    • از وقتی داستانای این سایت رو میخونم دچار دوگانگیه وحشتناکی شدم
      داستانایی مثل داستان لاولی که اولش اون جور رمانتیک و عاشقانه شروع میشه بعد یارو رو میگاد بعد دختره مظلومانه میمیره
      اینقدر درش میارم دوباره میکنم تو شلوارم اشکمو پاک میکنم کونم پاره شد
      تو روحت
      قشنگ بود مرسی


    •   رضاکافر
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • خیلی عالی.مخصوصا اون تکه اخر (برای پیروز شدن همیشه امید کافی نیست)بسی لذت بردیم از خواندن .موفق باشید


    •   Mehraaan@
    • 1 هفته،2 روز
      • 23

    • آوا این یکی از بهترین داستانهات بود با یه ایده فوق العاده خاص.
      نگارش خیلی خوب که کامل مخاطب رو جذب میکنه. آفرین بهت. (rose)
      فقط همچنان با طولانی بودن داستانهات مشکل دارم که این فقط نظر شخصی منه و ملاک خوب و بد داستانت نیست.


      آوا همیشه داستانهای خوب مورد تایید قرار نمیگیرن! گاهی با خوب نوشتنت تبدیل به یه خار میشی تو چشم خیلیها. آدمهای بخیل و ترسو هم تنها سلاحشون دیسلایک بدون هیچ کامنت و توضیحه. این حجم از حسد نشونه ی قدرت قلم و توانایی توست. پس با قدرت بنویس و به عجز اونها بخند
      لایک 16


    •   lovely_grl
    • 1 هفته،2 روز
      • 16

    • مهران
      از اینکه همیشه به من لطف داشتی ممنونم ازت (rose)
      بدون شک اینکه نویسنده ی توانایی مثله تو کارم رو تایید میکنه بهم‌انگیزه میده ، اون آدمایی مثله تو و شاه ایکس عزیز و بقیه ی دوستاتی ک زیر داستان کامنت میدن باعث میشه تلخی دیسلایکا ب چشم‌نیاد..
      و اینکه امثال شما و شاه ایکس و بقیه که داستان رو میفهمید و کارتون رو بلدید اگه داستان رو تایید کنید نشون میده راه رو درست رفتم..
      بازم ممنونم مهران جان ک خیلی خوب آدمارو میشناسی و هدفت بالاتر رفتن کیفیت داستان هاست مرسی ک هستی


    •   وب.گرد
    • 1 هفته،2 روز
      • 9

    • خوب بود.
      روز به روز بهتر از دیروز مینویسی.
      همیشه جا برای بهتر شدن هست.
      لایک.
      17


    •   asemanabi2
    • 1 هفته،2 روز
      • 3

    • لایک 20 لاولی خانم. قشنگ بود .


    •   _secretam_
    • 1 هفته،2 روز
      • 6

    • لایک ۲۳ خانومِ لاولی
      به نظرم یکی از بهترین داستان های خودتون بود
      دیسلایک ها و لایک ها نباید دلسردتون کنه
      بهتره شما با گذشته ی خودتون رقابت کنین و اینطور موفق تر میشین
      به امیدِ نوشته های خوب دیگه از شمام
      قلمِ خوبتون همیشه پایدار


    •   sina.ssss
    • 1 هفته،2 روز
      • 5

    • خوب مینویسی دختر. 24 از ماس.


    •   mina.hisss
    • 1 هفته،2 روز
      • 5

    • اواجون گلم لایک 26 تقدیمت (rose)
      امروز سه تا داستان خیلی خوب خوندم. اما موندم چرا از دردهای فراوون و موضوعات توچشم نمی نویسید.


    •   masih_roma
    • 1 هفته،2 روز
      • 4

    • هرکی میگه کسشر که نبود هیچی خیلی هم باحال بودلایک کنه


    •   Behzad3213
    • 1 هفته،2 روز
      • 7

    • ازونجا که‌من دیر داستانارو میخونم فک میکنم کامنتمو نبینی ولی تم داستان متفاوت و جالب بود
      هر بار داستاناتو خوندم قسمت های سکسیشو نخوندم از بس که خود داستان جذابه
      آفرین بهت امیدوارم در آینده بتونی رمانی چیزی بنویسی و وقت و انرژی و خلاقیتتو در ابعاد بزرگتر از یه سایت به نمایش بزاری آدم با استعدادی مثل شما قطعا لیاقتش خیلی بیشتر ازینجاست
      همچنین آقا مهران گل


    •   Gayaneh
    • 1 هفته،2 روز
      • 6

    • آوا خانم مثل صا ایران میمونی هر روز بهتر از دیروز،اولش با خودم میگفتم سیرک رو که هر کس یبار بیشتر نمیره و تا اواخر داستان همش حواسم به همین موضوع بود تا آخر داستان که خودت توضیح دادی چرا هرروز اون دختر میرفت اونجا،اینو دوست داشتم ولی بعضی جاها داستان بیشتر شبیه یه کار ترجمه میشد که از داستان نویسی شما دوره جسارت منو از انتقاد ببخشید (rose)


    •   bn1380
    • 1 هفته،2 روز
      • 4

    • طبق معمول عالی
      اولین بار اشکم درومد


    •   Farzinx57
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • لاولي گرل عزيز اسمي كه انتخاب كردي برا خودت واقعا برازندتته.داستانت عالي و پر از احساس واقعي بود،آفرين .بيشتر بنويس


    •   vitamin4rooh
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • عالی بود لاولی
      من که داستانت رو دوس داشتم.
      لایک ۳۲ تقدیم بهت (rose)


    •   زن.اثیری
    • 1 هفته،2 روز
      • 3

    • آوای خوش آوا موضوعت تلخ بود و پر غم ولی شیرینی قلمت میچربید و قانع شدم تا آخر بخونم .لایک


    •   shabgardi
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • نظر شما چیه؟عالی بود عالی.واقعا لذت بردم


    •   Clay0098
    • 1 هفته،1 روز
      • 2

    • افسوس که عمل سرپایی که داشتم نذاشته یکی دو روز بیام شهوانی اما باید این داستان رو امشب بخونم( اگه درد بزاره)
      پس نظرم و لایک و دیس باشه بعد از خوندن
      مخلصم


    •   Clay0098
    • 1 هفته،1 روز
      • 2

    • آفرین و خسته نباشی( وقتی این همه کار روی داستانتون کردید باید کلاه از سر برداشت)
      ویرایش عالی( جز قش(سمتای اخر)، استفاده از افعال متنوع و صحنه سکسی درجه یک. انتقال مفهوم شخصیت اول ستودنی
      فقط ای کاش پارت اول و آخر رو تو یه نقطه بهتر چفت میکردید که البته تلاشتون رو کرده بودید
      در نهایت خدا میدونه چندبار متن رو خوندید و غلط گیری کردید
      ای کاش سایر نویسنده ها پای داستانتون نظر میزاشتن و اینکه حق این داستان ۱۲ لایک منفی نیست( انصافا نیست)
      در هر صورت جایی که سکس تو خواب رخ داده بود میشد فهمید ادامش هم برای ماها برنامه داریدکه داشتید
      ( بدون شک بهترین داستان شما بود) و از پشت پرده جنایت هم بهتر
      خلاصه ممنون که بین این داستان های درگیر تکرار با یه ایده تازه اومدید
      منتظر کار بعدیتون هستم
      مخلصم


    •   Niusha_sh
    • 1 هفته،1 روز
      • 5

    • لایک 43 لاولی جان
      اول ببخشید به خاطر تاخیر دیر به گوشم رسوندن(چشم بسته)
      قشنگ بود و ایده ی فوق العاده ناب
      این ایده رو میتونستی خیلی زیبا تر بنویسی و اگه توضیحات اضافه رو حذف میکردی متن کوتاه تر میشد
      ولی میگم این ایده حرف نداشت
      دلقک داستان خیلی خوب بود...


    •   mrchicco
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • چی بگم اوا همه چی تکام بود هر چند یه جاهایی اقراق بود صحنه سازیهای توی خواب خیلی واقعی نبود اما خوب مسیر داستان خوب بود و این ایده که بدون تماس تنهای دو نفر یک صحنه اروتیک عالی طراحی کنی ایده خوبی بود همچنین پرداختن به موضوعات اجتماعی که شاید کمتر بعش توجه بشه نگارش هم که عالی بود و احترام به مخاطب حرفی برای گفتن نیست وقتی شروع به خوندن کردم حدس طدم کار خودت باشه موفق باشی


    •   Shahab_m
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • لایک 44
      قشنگ بود هرچند که تو تایپ من نبود!


    •   Vashkin
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • دمت گرم


    •   sepideh58
    • 1 هفته،1 روز
      • 5

    • 47 با یه عالمه انرژی و حس خوب تقدیم به قلمت ...موضوعت خیلی خاص بود و جالب .من به شخصه تاحالا نشنیده بودمش؛شاید کمی از جزئی نگری کم میکردی بهتر و باب میل تر میشد اما خب این نظر سلیقه ایه و قطع یقین نظر همه دوستان نیست .اما هرچه بود دلچسب بود در عین تلخی دوست داشتنی
      موفق باشی آوا جانم


    •   R.B.behruz
    • 1 هفته،1 روز
      • 3

    • بجز چند تا ایراد تایپی که اهمیت چندانی نداره اون ه کسره که به مثل چسبونده بودی یکم تو ذوق زد، نگارش و موضوع داستان خوب بود و کشش لازم رو برای خواننده ایجاد میکرد، فقط با توجه به اینکه دختری که نامه رو بهش داد از پیشش رفت، ربط سنگ قبر و قبرستون رو به داستان درک نکردم، قطعا طرف تو نامه ش آدرس قبرش رو نداده بوده و دوست طرف هم که رفت .
      یجا باسن رو جمع بسته بودین ((باسنا)) قبلا هم تو یه داستان خوندم که دوستان گفتن باسن مفرده و مجموع هر دو لمبر باسن رو تشکیل میده پس برای یک نفر نمیشه جمع بستش.


      از خوندن داستانتون لذت بردم، ممنون که وقت میذارین و مینویسین، موفق باشین


    •   R.B.behruz
    • 1 هفته،1 روز
      • 2

    • در ضمن لایک ۴۸ رو تقدیم کردم


    •   Mahsa_golden_girl
    • 1 هفته
      • 1

    • خوشگل بود دوسش داشتم :)


    •   Different man
    • 1 هفته
      • 2

    • 51


    •   raul14
    • 5 روز،8 ساعت
      • 1

    • خوب بود وغمگین دلم گرفت


    •   _Azi_
    • 5 روز،5 ساعت
      • 1

    • خوب بود مرسی


    •   marjan_aydin
    • 1 روز،22 ساعت
      • 3

    • خیلی قشنگ بود عزیزم خیلی زیاااااااااااااد
      ببخشید من تازه تونستم بخونمش


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو