احساس غریب

    1398/11/9

    آیلین:


    از آخرین باری که دیده بودمش، ده سالی میگذشت. مدتی که با هم بودیم، با تمام وجود عشق رو حس کردیم. هیچ وقت مشکلی بینمون پیش نیومد. یادمه همیشه بهم میگفت: "آیلین، من فقط با تو خوشبختم..." همه چیز خوب پیش میرفت. یه زندگی آروم و بی دغدغه، یه سادگی قشنگ و یه آرامش، آرامشی که انگار قرار نبود پایدار باشه. اون من رو تنها گذاشت، رفت و دیگه هم برنگشت...


    آرمان، از اقوام دورِ پدرم بود و شناخت کاملی ازش نداشتم و طبیعتا حسی هم بهش نداشتم. وقتی به خودم اومدم که اومده بود خواستگاریم. میگفت عاشقم بوده ولی فرصتِ گفتن، پیدا نکرده. با اینکه تکلیفم با خودم زیاد معلوم نبود و به تازگی یادِ گذشته رو کنار گذاشته بودم، ولی بعد از چند مرحله رفت و آمد، عاشقش شدم و خودم رو غرق آتیش عشقش دیدم، یه عشق اتفاقی... نیازی نبود بیش از اندازه صبر کنیم و چند ماهی یا شایدم چند سالی درگیر دوران نامزدی و عقد باشیم، خیلی زود ازدواج کردیم.


    چشم های سیاه آرمان با چشم های آبی من در تضاد بود. به چشم هاش که نگاه میکردم، عشق رو میدیدم؛ ولی هروقت زیادی نگاه میکردم، صورتش رو برمیگردوند و میگفت: "اینقدر به این چشما زُل نزن." حق داشت. یه ترس، یه غم یا شایدم یه خشم عمیقی، تهِ اون چشم های سیاهش بود. شاید نمیخواست من بفهمم دلیل این همه حس، توی این چشم ها چیه. راست میگن: "چشم ها با هم حرف میزنن."


    اون تَنِ خوش ترکیب و جذاب، شده بود پناهگاه من؛ وقتی دلم از دنیا میگرفت، وقتی حالم خوب نبود، وقتی از خوشی غرق لذت بودم، وقتی یه نفر رو میخواستم که بتونه اون گوشه ی یخ زده ی قلبمو بشکنه... میرفتم بغلش، اون لب های دلبرش رو میذاشت رو لب هام و برای من چاره ای جز همراهی و حس کردنِ گرمای شدیدی که از لب هاش خارج میشد، نمیذاشت. میبوسید و زبونش رو توی دهنم میچرخوند. به چشماش نگاه میکردم، همون چشمای عجیب. باز هم همون ترس، همون غم، همون خشم... لب هاش رو سُر میداد پایین و میرسید به گردنم. دستاش تموم تَنم رو لمس میکرد و لب هاش گردنم رو میبوسید. از اون لباس های مزاحم، خلاص میشدیم و تو آغوش هم، گُم. بوسه رو از سینه هام شروع میکرد و با نوازش دستام روی تَنش، همراهی ـش میکردم. همونطور سُر میخورد پایین و ادامه میداد. از شکم که میگذشت، میرفت سراغ رون ها و با بوسه های ریز، میرسید به اونجا که باید. میخورد و من مملو از لذت میشدم، مملو از فریادهایی که نمیذاشتم به اوج خودش برسه، مملو از حسی متناقض... لباش رو با ولعی وصف نشدنی، میبوسیدم. درست مثل خودش، آروم آروم می اومدم پایین تا برسم به آلتش. دستام رو دور آلتش حلقه میکردم و زبون خیسم رو میذاشتم روش، اطرافش میچرخوندم و میبوسیدم. تا پایینش میکشیدم و داغی دهنم رو بهش منتقل میکردم. لیس میزدم و لبام رو دور آلتش غنچه میکردم و میفرستادم توی دهنم. در می آوردم و تکرار میکردم. از دیدن لذت آرمان، حالم بهتر میشد... آلتش رو وارد واژنم میکرد؛ لب ها درهم آمیخته و تَن ها یکی میشدن و دست ها، نوازشگر بدن ها بودن... به چشماش نگاه میکردم، چشم هایی با همون احساس غریب...


    رفته رفته، سنگینی این احساس، توی اون چشم ها بیشتر میشد. احساسی که من، محکوم به غریبه بودن باهاش بودم. درست همونطوری که آرمان، با گوشه ی یخ زده ی قلب من غریبه بود. انگار توان درک درون همدیگر رو نداشتیم. انگار این غریبی، کار خودش رو میکرد و روز به روز، به ما غالب میشد. انگار هیچ کدوم، به خوبی از دیگری خبر نداشت...


    آرمان اوضاع مالی خوبی داشت. هم به لطف ثروت پدرش، هم به لطف کار خودش. از این نظر مشکلی نبود؛ شغل بود، خونه بود، ماشین بود، همه چی بود. ولی چند وقت بعد از ازدواج، اخلاقش یه طوری شده بود. دقیقا نمیدونم چطور، ولی شاید بهترین تعریف براش، مثل حسی باشه که آدم وقتی چیزی رو بدست میاره، خودش رو لایق نمیدونه و ترس از دست دادنش رو داره؛ یا شایدم یه حس سردرگمی. من همون آیلین بودم، حداقل از این مطمئن بودم که مثل آرمان نشدم. ولی چرا آرمان اینطوری شده بود؟ چرا من شرمندگی رو توی وجودش، حس میکردم؟ اصلا مگه چیزی برای شرمندگی وجود داشت؟ هروقت ازش میپرسیدم که دلیل این تغییر رفتار چیه و چرا مثل اون اوایل نیست، میگفت: "کدوم تغییر؟! من هیچ فرقی نکردم، حتما اشتباه میکنی! " آدم اشتباهات زیادی داره ولی من به حرفم اطمینان کامل داشتم. آرمان، آرمان اوایل نبود...


    برای یه زن، اولین گزینه ی ممکن خیانته. چاره ای نداشتم. با وجود اینکه از مواجه شدن با واقعیت ترس داشتم، باید میفهمیدم چه خبره. مدتی هر روش و ترفندی که بلد بودم، به کار گرفتم. هیچ خبری نبود، خبری از خیانت نبود...


    کم کم، کار به جایی رسید که روابطمون هم سرد شده بود. پرسیدنِ من، آرمان رو بیشتر از قبل، سردرگم میکرد و جوابش به جز انکار، چیزی نبود. این حالت عجیب آرمان، من رو میترسوند. از اول زندگی مشترکمون که مشکلی نبود، باید میرفتم سراغ گذشته. دلیل این رفتارها حتما اونجا گیر کرده. خودم از گذشته، مشکل بزرگی داشتم. درد عمیقی که گوشه ی قلبم رو یخ زده بود؛ درد عمیقی که دلیل ایجادش، برام غیر قابل باور بود. ولی من نمیذاشتم چیزی از گذشته، به زندگی من و آرمان لطمه ای وارد کنه؛ خصوصا که یادآوردی اون، قلبم رو میلرزوند. با اینکه سعی میکردم گذشته ی خودم برام یادآوری نشه، مجبور بودم برم سراغ گذشته ی آرمان. گذشته ای که نه تنها حال، که آینده رو هم داشت به هم میریخت. پرسیدن از خودش، تَهِش انکار بود و پوچی و هیچی. ناچار به مادرش گفتم، ولی چیزی جز حرفای تکراری، نصیبم نشد... روز ها میگذشت و حال من بدتر میشد از این سؤال های بی جواب. از این آرمانی که حال خوشی نداشت، دلم میگرفت. ولی صبر کردم، صبر کردم ببینم آرمان تا کِی دووم میاره، اونقدر صبر کردم که خودش همه چیز رو بهم گفت...


    آرمان:


    با هزار دوا و درمون، به دنیا اومده بودم و نه خواهری داشتم که محرم اسرارم باشه، نه برادری که کوه پشتم. همه ی امید زندگی پدر و مادرم، در من خلاصه شده بود... دستم تو جیب خودم بود و پدرم هم از مال دنیا، به اندازه ی کافی داشت. مادرم، دخترهای زیادی برام در نظر گرفته بود ولی چشم من، فقط یه نفر رو گرفته بود. یکی از اقوام دورِمون. آیلین، اسمش آیلین بود. یه دختر بور و خوشگل. با خونواده در میون گذاشته بودم و قرار بود تا چند روز آینده، مادرم ازشون اجازه ی خواستگاری بگیره. ولی من نمیدونستم دنیا، همیشه بر وفق مراد من نیست و بدبختی یه جایی گردنم رو فشار میده؛ درست جایی که نباید، رخ میده! قبل از اینکه روح اونها خبردار بشه که ما قرار بوده بریم خواستگاری، کارت دعوت عروسی آیلین رو فرستادن خونمون. من نرفتم و اون شب تا خود صبح، چشم رو هم نذاشتم. به بخت بد خودم فحش دادم و اشک ریختم. کاری از دستم بر نمی اومد، مجبور بودم فراموشش کنم؛ هر چند که این دنیا، پدرکشتگی بیشتری با من داشت.


    کارم رونق میگرفت و اوضاع رو به بهبود بود، آیلین رو فراموش کرده بودم. به خوبی داشتم آینده ای که آرزوم بود رو، برای خودم میساختم که با یه تصادف، زندگیم از این رو به اون رو شد. قتل غیر عمد، جرمی بود که من مرتکبش شده بودم؛ بدبختی فقط اینجا نبود. مقتول، همسر آیلین بود. همسر کسی که من تازگی ها، فراموشش کرده بودم و حالا یادِ دوباره ی اون با عذاب وجدانی سخت، همراه شب زندانی بودن من شده بود... دیه رو پرداخت کرده بودیم و من درحال گذر حبس، با اینکه حتی تو دادگاه هم آیلین رو ندیده بودم... عذابی که اون مدت کشیدم، جبران تمام اتفاقات خوش زندگیم بود.


    بالأخره با تمام سختی هاش گذشت و من آزاد شدم. میخواستم ازدواج کنم ولی فکر و ذکرم هنوز پیش آیلین بود. آیلین حالا بدون همسر بود و من باعثش بودم. فکر میکردم نمیخواسته توی جلسات دادگاه، با من روبرو بشه ولی مادرم گفت که آیلین نخواسته بفهمه کار چه کسی بوده. با اینکه به نظرم خیلی عجیب بود که چطور یه زن، تونسته این رفتار رو در اون شرایط داشته باشه و فکر میکردم این چیزا، فقط تو فیلم هاست؛ ولی خوشحال بودم. خوشحال از اینکه شاید بتونم باهاش ازدواج کنم؛ شاید بتونم عشق قدیمی رو شعله ور کنم و شاید بتونم با این کارم، اشتباهم رو جبران کنم. با تموم مخالفت های خونواده ام، سر حرفم موندم.


    آیلین، زن من شده بود؛ ولی من به جای فراموش کردن قبل و بهترشدن، روز به روز عذاب وجدان بیشتری میگرفتم. فکر میکردم با این کار، میتونم غلطی که کردم رو فراموش کنم ولی اشتباه کرده بودم. آیلین، از تغییرات من متعجب و نگران بود و مدام سؤال میپرسید. ولی من چی بهش میگفتم؟ میگفتم اونی که همه ازت پنهان کردن و نخواستی بفهمی کی بوده؛ من بودم؟ قاتل همسرت، عامل بدبختی ای که دچارش شدی، من بودم؟ چاره ای جز انکار حرفاش نداشتم. من و آیلین مالِ هم شده بودیم، به خواسته ام رسیده بودم ولی به چه قیمت؟ به قیمت این بهای سنگین...
    دیگه نمیتونستم خودم رو هم گول بزنم، آیلین تا همونجا هم زیادی صبر کرده بود. نمیتونستم به این زندگیِ پر از احساس غریبی، ادامه بدم. باید بهش میگفتم؛ مرگ یه بار، شیوَن یه بار...


    آیلین:


    از آخرین باری که مسعود رو دیده بودم، ده سالی میگذشت. مدتی که با هم بودیم، با تمام وجود عشق رو حس کردیم. هیچ وقت مشکلی بینمون پیش نیومد. یادمه همیشه بهم میگفت: "آیلین، من فقط با تو خوشبختم..." همه چیز خوب پیش میرفت، یه زندگی آروم و بی دغدغه، یه سادگی قشنگ و یه آرامش، آرامشی که انگار قرار نبود پایدار باشه. اون من رو تنها گذاشت. رفت و دیگه هم برنگشت...


    توی یه تصادف اتفاقی، من رو تنها گذاشت. هیچ وقت نخواستم بفهمم کار چه کسی بوده، جلسات دادگاه هم نرفتم، نمیخواستم بفهمم و از کسی متنفر بشم که تقصیری نداشت و حتما خودش هم در عذاب بود و جزای کارش رو میکشید. از بچگی عادتم بود که دلم، حتی برای کسی که کارش بهم ضرر رسونده هم، بسوزه. هیچ وقت فکر نمیکردم این نخواستن، باعث بشه که بازم عشق رو تجربه کنم. باعث بشه که بشم زنِ همونی که نمیخواستم بشناسم...


    آرمان، همه چیز رو بهم گفته بود و حال خوشی نداشتم. ترکیبی از تموم حس ها رو تو وجودم، تجربه میکردم. من عاشق آرمان بودم ولی اون، عامل مرگ مسعود بود. دلیل اون احساس غریبی که توی عمق نگاهش بود، همین بود. آرمان همه چیز رو به من گفت و بار سنگینی رو از دوش خودش برداشت. نمیدونم چرا حس میکردم گوشه ی یخ زده ی قلبم، سبک شده ولی حال خوبی نداشتم. برای بهبود حالم و تصمیم برای زندگیم، به خونه ی پدرم رفتم. خونواده ام از قبل همه چیز رو میدونستن و چیزی به من نگفته بودن، نمیدونستم باید ازشون دلخور باشم یا تشکر کنم! دلخور از اینکه توی تصمیم مهمی از نوع ازدواج، با من یکرنگ نبودن و ازم پنهان کردن، یا تشکر از اینکه با نگفتن، باعث شدن باز هم عشق رو تجربه کنم... آرمان بهم گفته بود که از قبل، عاشقم بوده ولی فرصتِ گفتن، پیدا نکرده. کاش پیدا کرده بود. کاش آرمان، همسر اولم بود. کاش مسعود اونروز بیرون نمیرفت. کاش با آرمان تصادف نمیکرد. کاش هنوز بچه بودم...


    زمان گذشته بود و من خیلی فکر کرده بودم. به احمقیِ خودم که چرا از همون اولش، نرفته بودم ببینم تصادف و مرگ مسعود، کارِ کی بوده! به احمقیِ خودم که چرا از همون اولش، عشق آرمان به خودم رو حس نکرده بودم! به هزار بدبختی و به هزار درد فکر کرده بودم. دنبال مقصر بودم ولی پیدا نمیشد... نه من مقصر بودم، نه مسعود، نه آرمان، نه هیچ کس دیگه. مسعود رفته بود و دیگه هم برنمیگشت. من بودم و آرمان. دو نفر که انگار همه ی این اتفاقات، برای به هم رسیدن اونها رخ داده بود. دو نفر که عاشق هم بودن. دو نفر که خیلی عجیب به هم رسیدن... از اون همه فکر کردن، فقط به یه نتیجه رسیدم.


    ارزش داشت من این رسیدن رو از بین ببرم؟!!! دیگه برای رسیدن به هم، چه بهایی باید پرداخت میکردیم که نکرده بودیم؟!!!


    نوشته: .سامان.

  • 45

  • 3




  • نظرات:
    •   Parsamoradiiii
    • 3 هفته
      • 3

    • بدک نبود


    •   .سامان.
    • 3 هفته
      • 19

    • دوستان، زن و شوهر با اینکه ورثه هم هستند، ولی اولیای دم یکدیگر نیستند و الزامی برای شرکت آنها در دادگاه قتل هر کدامشون، نیست؛ چون رابطه ی خونی با هم ندارند.


    •   L(G)BT_LIFE
    • 3 هفته
      • 3

    • خیلی عالی بووووود سامان عزیز براوو (clap)


    •   saeedno15
    • 3 هفته
      • 5

    • لایک ٣ با احترام.
      سامان عزیز عالی بود و بسیار لذت بردم. (rose)
      روند داستان, دیالوگ ها, علائم نگارشی و خلاصه همه چی خیلی خوب بود.
      موفق باشی.


    •   Hysterical_man
    • 3 هفته
      • 4

    • ارور 502 نظر قبلی رو ثبت نکرد
      سامان جان عالی بود،یکم گنگ بود ولی چون من یه غم و سیاهی مثل آرمان دارم،تونستم راحت تصورش کنم


    •   Mustang.gt
    • 3 هفته
      • 3

    • افرین سامان داستانت خوب بود یکم شبیه فیلم هندی کردی (biggrin)


    •   TheBitchKing
    • 3 هفته
      • 10

    • تصمیم داشتم عطای عرصه پر رقابت کامنت گذاری رو به لقاش ببخشم و بسپارمش به حرفه ای ها (به دلایلی!)؛ فقط گه گاهی بیام و بخونم و برم. ولی ... ولی این داستان مجبوم کرد که عجالتا تصمیمم رو نادیده بگیرم!


      جناب سامان، مرحبا. باید اینو بگم که الان، این وقت نصفه شب، کلاه سرم نیست، اگه بود مطمئنا به احترام داستانتون از سر بر میداشتم و آتیشش میزدم!


      بی تعارف، یکی از 5 داستان برتری بود که تو این سایت خوندم. درگیر کننده و بدون جهت گیری.


      بدون قضاوت


    •   .zy.zy.
    • 3 هفته
      • 2

    • سریال پلیسی نیس ک.کشف روابط کیف نداد.همینا.


    •   loveteen1
    • 3 هفته
      • 0

    • کستان بود


    •   .سامان.
    • 3 هفته
      • 3

    • Parsamoradiiii عزیز، ممنون که خوندی.


      Ufo_barber عزیز، ممنون که خوندی.


      saeedno15 عزیز، ممنون که وقت گذاشتی، خوشحالم مورد پسندت بوده.


      Hysterical_man عزیز، ممنون که خوندی. خوشحالم تونستم داستان رو جوری به تصویر بکشم که فردی مثل شما که تقریبا تجربه ی مشابه داره، بتونه راحت تصور کنه.


      Mustang.gt عزیز، ممنون که خوندی. شاید برای من و شما یه کم فیلم هندی باشه، ولی بعید نیست که برای کسانی اتفاق افتاده باشه.


    •   امیر1000000000
    • 3 هفته
      • 2

    • واقعا عالییییییی


    •   .سامان.
    • 3 هفته
      • 11

    • جناب بیچ کینگ، دوست عزیزم؛ نبودِ طنزپردازِ بزرگِ سایت توی بخش کامنت ها، به شدت برای من حس میشد. خود هم قصد داشتم بعد از این داستانم، بیخیال کامنت گذاری بشم. داستان قرار بود دوشب قبل آپ بشه که به خاطر فراموشی ادمین، به دیشب موکول شد. حرف درست، همونه که شما میگی! اومدن و خوندن داستان های خوب و بس.


      اگر منتقدی مثل شما، فکر میکنه این داستان جزو پنج نوشته ی برتری است که در این سایت خونده، من باید کلاهم رو پرت کنم هوا !! امیدوارم لایق این تقدیر شما باشم.


      خوشحالم کردید که خوندید و کامنت گذاشتید، ممنونم از شما. منتظر داستان بعدی شما هستم!!!


    •   .سامان.
    • 3 هفته
      • 1

    • .zy.zy. عزیز، ممنون که خوندی. کسی نگفته سریال پلیسیه! به اون بخش دادگاه اصلا پرداخته شد؟ نه!!! در ضمن، هدف داستان کشف روابط نبوده. داستان مربوط به بعد از ازدواج آرمان و آیلینه!!! بعید میدونم تا آخرش خونده باشی.


      loveteen1 کستان بود؟! کاش فقط به همین دو کلمه بسنده نمیکردی و میگفتی چرا کستانه! پاراگراف نداره؟ علائم نگارشی نداره؟ فضاسازی؟ محتوا؟ اشتباه املایی و تایپی؟! به کدوم دلیل؟؟؟ کاش خودت یه داستان بنویسی که ما بفهمیم داستان واقعی چیه و تشخیص داستان از کستان رو یاد بگیریم....... امیدوارم کامنت رو بخونی!


      ماساژبامکان-تایلندی-ریلکسی!!! اینجا جای تبلیغ ماساژه؟ حتی داستان ربطی هم به ماساژ نداشت. براتون متأسفم!


      امیر 1000000000 عزیز، ممنون که خوندی.


    •   sepideh58
    • 3 هفته
      • 7

    • لایک ۱۰ با رز تقدیم به قلمت آقا سامان
      عالی بود و حرفه ای ! یه نفس خوندمش :)
      باز هم بخونیم ازت (rose)


    •   saeed7989
    • 3 هفته
      • 3

    • عالی.باور کن رفتم تو داستان دمت گرم


    •   sepideh58
    • 3 هفته
      • 5

    • taranehhh76لایک ۱۰ رو من زدم دوباره بزن :-)


    •   miss_thetis
    • 3 هفته
      • 5

    • such a wow!
      خیلی خوب بود :)
      این روزا اصلا حوصله خوندن داستانی رو ندارم و فک کنم از کامنتام که زیر داستانا نیست معلوم باشه..
      ولی داستان شما من رو با خودش همراه کرد و تبریک میگم بهتون (rose)
      فقط یه جاییش وقتی داشتین رابطه بینشون رو تعریف میکردین چرا از فعل ماضی استمراری استفاده کردین؟!مثل اینکه لزوما همیشه دقیقا این اتفاقا بینشون میوفتاده.مثلا اینکه همیشه شروع رابطه ی نزدیکیشون با این اتفاقا بوده و ادامه ـش هم همچنین.
      میدونم برای تعریف کردن همچین خاطره ای چاره ای جز استمراری نمی موند ولی نمیدونم چرا استمراری بودن فعل تو اون قسمت نزدیکیشون تو ذوقم زد.


      لایک به قلمتون و طرح خوبی که برای نوشتن انتخاب کرده بودین:)


    •   .سامان.
    • 3 هفته
      • 4

    • sepideh58 ممنون که خوندی دوست خوب و عزیزم، سپاس از وقتی که گذاشتی.


      saeed7989 عزیز، خوشحالم که موردپسندت بوده، تا جایی که فهمیدم از کمتر داستانی خوشت میاد رفیق.


      taranehhh76 عزیز، ممنون که خوندی. پایان داستان، باز نبود. سؤالات آخر داستان، بیانگر بخشیدن آرمان و زندگی دوباره ی اونها با هم بود.


      miss_thetis عزیز، ممنون که خوندی و خوشحالم خوشت اومده. آره، عمدا از ماضی استمراری استفاده کردم که نشون بدم روابطشون همیشه با عشق همراه بوده. البته نه یکنواخت! چون توی اون بخش داستان، از پوزیشن سکس و اینجور بحثا؛ چیزی گفته نشده.


    •   Caboos1
    • 3 هفته
      • 3

    • بخش کنش و واکنش یا واکنش بعد بکنش به داستانات اضافه کن تا برای شهوانی جذابتر بشه بشه باش زد
      این داستان بدرد محافل ادبی میخورد
      مزاح بود برادر
      قشنگ بود لایک


    •   .سامان.
    • 3 هفته
      • 2

    • کابوس عزیز، ممنون از کامنت و وقتی که گذاشتی.
      برای کنش و واکنش بیشتر، ارجاعتون میدم به داستان قسم به ما...


    •   SSAa699
    • 3 هفته
      • 4

    • سامان جان :
      پسر خوب و مهربون ،
      لایک15


    •   _Mehraaan_
    • 3 هفته
      • 5

    • سامان معلومه عاشقیا!
      شیوه روایت داستانت جالب و خوب بود و نگارشت هم قابل احترام. باز هم اسم داستانت خاص و عالی بود.
      به نظرم میتونه قلمت ایده های بهتر و جذابتری رو دنبال کنه.
      16 (rose)


    •   with_you
    • 3 هفته
      • 4

    • خیلی خوب بود. لایک


    •   .سامان.
    • 3 هفته
      • 4

    • SSAa699 عزیز، ممنون که وقت گذاشتی و خوندی.


      Mehraaan جان، ممنون از لطفت دوست عزیز. آره، عاشقم (biggrin) . برای اسم داستان، دوتا گزینه داشتم که فکر کنم همین احساس غریب، بهتر بود. تا یه مدت بعید میدونم وقت کنم چیزی بنویسم، ولی هروقت نوشتم، سعی میکنم ایده، بهتر باشه.


      with_you عزیز، ممنون که وقت گذاشتی و خوندی.


    •   hamid30gari
    • 3 هفته
      • 5

    • راستش نمیدونم لایک بدم یا نه.
      خودت که لایک داری ولی بنظرم اون کششی که ازت خواستیم تو داستان ایجاد کنی نکردی و بنظرم بیش از حد از ویرگول استفاده کرده بودی و یذره تو ذوق میزد چون باعث میشد همش وسط خوندن استپ های بی مورد داشته باشم، تا جایی که تصمیم گرفتم بدون توجه به علائم بخونم.
      اینکه غلط املایی نداشت و مرتب نوشته شده بود جزء نکات مثبت داستانت بود ولی راضیم نکرد.
      لایک ۲۰ برای زحمتت ولی بیشتر تلاش کن.


    •   .سامان.
    • 3 هفته
      • 1

    • hamid30gari دوست عزیزم، شرمنده از اینکه داستان اونطور که باید، راضی ات نکرد. ممنون از کامنت و وقتی که گذاشتی.


    •   hamid30gari
    • 3 هفته
      • 1

    • اینم بگم سوء تفاهم نشه یوقت، کامنتی که دادم و گفتم راضیم نکرد نسبت به توقعم از شخص سامان بود و اینکه تو داستان قبلی بهت گفتم وقتی داستان قشنگ آپ میکنی توقعات ازت بالاتر میره.
      اینکه راضیم نکرد بنظرم تواناییت خیلی بیشتره و باید قوی تر باشی، تقصیر خودته توقعات رو بردی بالا. (biggrin)


    •   .سامان.
    • 3 هفته
      • 1

    • hamid30gari عزیز، بله متوجه شدم، تقصیر خودمه. حق با شماست. باید بتونم به خوبی نظر شماها رو جلب کنم. (biggrin)


    •   Avvaaa
    • 2 هفته،6 روز
      • 4

    • این داستان برا اینجا،زیاددددددی خوب بود (ok) .اون دیس لایک،فک کنم کار اون دهه هشتادی هس....


    •   .سامان.
    • 2 هفته،6 روز
      • 3

    • Avvaaa عزیز، سپاس از وقتی که گذاشتی و خوشحالم خوشت اومده.


      دهه هشتادیه؟ (biggrin) چه چیزا که بهش نگفتیم... (rolling) . دیسلایک اگر اشتباه نکنم، مربوطه به اونیه که گفته کستان بود و دلیلشم نگفته!!!


    •   mamad_alone
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • حوصله خوندن نداشتم
      امیدوارم منم وارد رابطه های عاشقی بشم .
      جون چه کیفی داره !


    •   .سامان.
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • mamad_alone با این کامنتت ما را نمودی!(^-)
      بخون حداقل، نظرتو بگو⊙


    •   .سامان.
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • قیافه کامنتم چرا اینطوری شد (dash)


    •   Alouche
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • قشنگ بود فقط عشقولانشون کم بود یهو عاشق شدن ندوس..لایک


    •   .سامان.
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • Alouche عزیز، ممنون که خوندی. عاشقانه ها و شکلگیری روابط اولیه اگه گفته میشد، داستان الکی طولانی میشد. ممنون از نظرت.


    •   Gayaneh
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • سامان جان‌ کار اولتونه؟اگر اینطوره که خیلی روی موضوع سوار بودی داداش (rose)
      بنویس و بهترش کن (ok)


    •   .سامان.
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • Gayaneh عزیز، ممنون که خوندی. خیر، کار دومم بود. سپاس از نظر.


    •   Sexybreasts
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • لايك (rose)


    •   .سامان.
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • Sexybreasts عزیز، ممنون که خوندی.


    •   ehsan9705
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • ممنون سامان عزیز اولش یه خرده نفهمیدم چی شد که دقیقا به خاطر ژانر داستانت بود که باید همین طوری باشه و وقتی گره‌ها باز شد خیلی طعم خوبی داشت.
      فکر کنم جای اینو داشت که چند قسمتی بشه.
      ولی در کل به باشگاه‌های شهاب‌سنگهای من خوش اومدی.


    •   .سامان.
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • ehsan9705 عزیز، ممنون که خوندی.
      راجع به گنگ بودن اول داستان، هدفم همون بود که گفتید؛ آروم آروم بازشدن گره ها.
      میشد داستان رو چند قسمتی کرد ولی خب گنجاندن یه سکس دیگه در یه قسمت دیگه، از ارزش کار کم میکرد.
      ممنون از نظرت.


    •   .سامان.
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • ehsan9705 اینو یادم رفت بگم! افتخار بزرگیه که وارد باشگاه شهاب سنگ های شما شدم. سپاس.


    •   .سامان.
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • gozooooooo عزیز، ممنون که خوندی.


    •   Newah007
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • سامان عزیز....


      قبلا هم گفتم که قلم خوب و روانی داری..., اما موضوعاتت خیلی غیر واقعی و در عین حال ساده انتخاب میشه....


      غیر واقعی از این بابت که محاله اتفاقی به این مهمی در زندگی کسی بیوفته ولی هیچ کس از خانواده حرفی در موردش نزنن.... این از جذابیت داستانت کم می کنه....


      و ساده به این دلیل که برای ایجاد تعلیق و نقطه عطف در داستانت, باز هم موضوع دمه دستی مثل تصادف رو انتخاب کردی که چندان چالش برانگیز نبود....


      در کل توان نوشتن داری, ولی تخیلت رو عمیق نمی کنی....


      لایک داری گل پسر


      Lor Boy


    •   .سامان.
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • Newah007 عزیز، ممنون که خوندی. حرف های شما صحیح اما دختر داستان، اون آخرا دلیل آورده بود که چطور خبر نداشته.. عمری باشه در نوشته های بعدی به توصیه های شما عمل میکنم.


    •   kharebeashna
    • 1 هفته،5 روز
      • 1

    • واقعا جذاب و عالی.
      دست شما درد نکند. مشخصه برا داستانت وقت گذاشتی و زحمت کشیدی. حتما ادامه بده.
      ضمنا فکر کنم اگر چاشنیه شهوتش رو زیادتر کنی برای این سایت و این محیط مناسب‌تر و جذاب تر بشه.


    •   .سامان.
    • 1 هفته،5 روز
      • 0

    • kharebeashna عزیز، ممنون از وقتی که گذاشتی و ممنون از نظرت.


    •   Mr.black2000
    • 1 هفته،5 روز
      • 1

    • ????


    •   قعر
    • 1 هفته
      • 1

    • تلخ و شیرین


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو