ادمین (شیفت شب)

    یکی از شبهای سرد و برفی زمستون و ساعت از 1 گذشته بود. منتظر آپ شدن داستان های امشب سایت بودم. ولی خبری از داستان جدید نبود. با صدای زنگ خونه با تعجب به سمت در رفتم. اشرف خانم زن همسایه با نگرانی و التماس میگفت:
    _اکبر نیست! اکبر گم شده!


    اکبر آقا مرد حدود 35 ساله همسایمون بود. تازه به اینجا اومده بود و هیشکی تو محله سراز کار این بشر درنمی آورد. یه آدم خشک و بی اعصاب که فکر میکرد خدااااست!


    _اشرف خانم گم شده چیه؟؟ مگه بچست؟ چند روزه مگه نیستش؟


    _الان حدود دوساعته! من میدونم گم شده.....


    با اصرار اشرف خانم به خونشون رفتم. اشرف زاری کنان گفت:
    اکبر مدتیه آلزایمر داره و دارو میخوره. از اول ازدواج هرشب ساعت 12 تا 1 تنها تو اتاق خودش میرفت و من هم خودمو واسش آماده میکردم و لخت تو تخت منتظرش میشدم. امشب با اینکه خیلی هم حشری بود، دیدم دیر کرد و نیومد. منم بیقراره کیرش بودم و رفتم اتاقش. دیدم اکبر نیست.....
    _ای بابا خب به پلیس زنگ بزنید.


    _نه. نه! اصلا! اکبرگفته اگه گم و گور شد پای پلیس وسط کشیده نشه. نمیدونم چه خاکی تو سرم بریزم. بی اکبر شدم.
    تازه موهامو واسش شرابی کرده بودم امروز.... قرار بود امشب با لباس تعمیرکار بیاد تو اتاق و بهم تجاوز کنه!.... چقدر دلم خوش بود. چقدر شربت آماده کردم. آخه من و اکبر هرشب با یه فانتزی خاص سکس میکنیم!
    _قرصاشو خورده؟
    _نمیدونم والا. تو اتاقش بود داروهاش...


    به اتاقش رفتیم. رو صفحه مونیتور کامپیوتر اکبر سایت شهوانی باز بود و من رو میخکوب خودش کرد. در حالیکه اشرف با نگرانی از نخوردن داروهای اکبر میگفت، آروم به سمت مونیتور رفتم. نام کاربری: ادمین!!
    اکبرآقا و ادمین؟؟


    تازه فهمیدم چرا یه مدته تو سایت داستانهای تکراری زیاد شده و میزان خزعبلات افزایش یافته. واسه همین داستانی امشب آپ نشده بود. واسه همین از پلیس فراری بود.... واسه همین ادعای خدایی داشت!......اوه مااااااااااای گاااد ادمین آلزایمر داشت!!


    فانتزی باز کی بودی تو اکبر؟؟ شبها 12 تا 1 داستان هارو آپ میکرد، یه خودی تو سایت نشون میداد و بعد هم پیش به سوی اشرف!
    _اشرف خانم من با اجازه یه کم تو کامپیوتر ادمین آقا ببخشید اکبرآقا بچرخم شاید سرنخی دستم اومد!


    اشرف رو رهسپار اتاقش کردم و روی صندلی و پشت سیستم ادمین نشستم! یه حس عجیبی داشتم. سایت تو مشتم بود!
    اشرف از پشت در گفت: چیزی لازم ندارین؟ چای، میوه...
    _خیر اشرف عزیز. تناول چای و میوه کاربران، رویه سایت و بنده نیست!


    کلا از بچگی جوگیر بودم و الان هم درجا ادبیاتم اکبرطور شد. یه کم طول کشید با تنظیمات پیچیده کاربری ادمین آشنا بشم. چه دَم و دستگاهی داشت واسه خودش. 7، 8 تا داستان تجاوز برای امشب آماده کرده بود، اما فراموش کرده بود دکمه ارسال رو بزنه! اینتر رو زدم و بی درنگ رفتم تو قسمت پیامها.


    کلی پیام دسته بندی شده از کاربران. شاخه و زیرشاخه! باند چپ، باند راست! فاعل و مفعول! داستان و تاپیک! دختر و پسر! .... اکبر همه رو دسته بندی کرده بود.


    چشمم به پوشه "شخصی" ادمین افتاد. بازش کردم. سه تا فولدر داخلش داشت: "من و اسکلت" ، "نویسندگان و کاربران باسابقه"، "دختران داغ و منتخب"


    با بررسی پوشه "من و اسکلت" فهمیدم ادمین چند ماهیه بیماری خودش رو با اسکلت حشری در میون گذاشته و از اون واسه اداره سایت کمک و مشورت میگیره. رابطه تنگاتنگ اونها شگفت زدم کرد! عکسهای یهویی و حرفایی که بماند....
    اسکلت مدام از نگرانی های خودش میگفت:


    "یه وخ فک نکنی من دمبال پست و مقام و ایناما! نگی اسی چش به صندلیت داره! هر شب و هر تاپیک دعام سلامتیته! کِی تکلیفت یه سره میشه پس؟ میخوای وصیت مصیتی کنی تا مبادا روزی سایت به دس نااهلان بیفتد و شومبول به سران بامبول در بیارن؟ ولی نع، باید شومبول به سرانو از ریشه نابود کرد اکبر!"


    دیگه طاقت نداشتم. با عجله پوشه دخترهای منتخب ادمین رو باز کردم. تو قسمت عکسها همون ابتدا با دیدن عکسهای سفارشی کاربرها، کیرم شروع به جهیدن کرد! بلند شدم، در اتاق رو از پشت قفل کردم و برگشتم.


    اکبر چه حالی میکرد واسه خودش. ردِ آب اکبر رو تک تک عکسها مشخص بود. چه برده هایی داشت که ما رو به اربابی هم قبول نمیکردن! با فیلترینگ منحصر به فرد درنهایت چندتاشون رو واسه سکس چت انتخاب کرده بود.


    همه خوشکل و حشری. از 65 تا 95! از 160 تا 190! از 50 تا 100! اکبر با تنوع تو انتخابهاش یه پَک ویژه از دختران حشری فراهم کرده بود که هرکسی میتونست دلخواهشو داخلش پیدا کنه. داشتم عکس لخت تن و اندام دخترهایی که توی سایت همیشه با حسرت از کنار اسمشون رد میشدم رو میدیدم.


    Icy_girl و lovely_girl و سفیدبرفی و pepperoni و not your babe و ............


    عکسهای لاولی با سوتین قرمز و شیشه وودکا تو دستش درحال رقص و شنا توی تابستون گرم آمستردام محشر بود!
    اون بستنی خوردن سکسیش حین بدنسازی دیوانه کننده بود.


    دیدن عکسهای سفید برفی که اسمش هم محرک آلات بود، بیشتر تنم رو داغ کرد.


    وارد کاربری یکی از اونها شدم. به محض ورود پیام داد:
    _اَدی جووون دیر کردی! فرنوش گشنه و تشنه چشم انتظار کیرته قشنگم!


    وااااو این همون not your babe بود. دیوث من رو چند ماه قبل واسه یه پیام ساده ی "جیگرتو بخورم" بلاک کرده بود و به خونش تشنه بودم!


    _یه ربعی فقط از تنش تو هر زاویه و مدل عکس خواستم. اهل "نه" گفتن نبود! با دیدن اندامش شق کرده بودم و به سلیقه اکبر ایمان آوردم. کیرمو روی صندلی از اسارت شلوارم آزاد کردم.


    کاربر فرنوش رو به خوردن دعوت کردم. با شهوت برام میخورد و از طعم و مزه کیرم میگفت. خوردنش بی نقص بود ولی من بابت دندون زدن بهش اخطار دادم که در صورت تکرار اکانتش غیرفعال خواهد شد!


    وقتی با حشر از کیر سفیدم تعریف میکرد، جملاتش رو حذف کردم و بهش تذکر جدی دادم که محتوای ساک زدنش مصداق نژادپرستی و ممنوع است. تو اوج لذت و حال بودم. رفتن تو ابرا تنها مختص سکس با فرنوش بود....
    اشرف از پشت در نگران پرسید: سرنخی پیدا نکردین؟؟ من بی تاب اکبرم.


    _تاکنون اکانت 23 کاربر مشکوک و فیک شناسایی وغیرفعال گشته. تلاش برای یافتن اکبر ادامه دارد. این یک مشکل خاص و نیاز به بررسی بیشتر دارد. در صورت داشتن سوالات بیشتر لطفا ابتدا به راهنمای سایت مراجعه کنید!


    _آآآآه فرنووووش!! داره میاااد... آبم را بنوش.....
    _جوووون ادمین....زانوهام به روی زمین....میخورم بپاش و ببین....


    از پس شهوتش برنمیومدم! اکبر هم تو قسمتی از خاطراتش فرنوش رو سکسی و مهار نشدنی توصیف کرده بود! بعد از دوبار ارضا شدن و فروکش کردن شهوتم به سمت پوشه "عاشقانه" ادمین رفتم.


    نامه ها و شعرهای عاشقانه به اکبر از تعداد کاربرها هم بیشتر بود و بالای 90 درصد اونها رو سپیده 58 نوشته بود! تازه فهمیدم چرا این دختر چندساله ول کن شهوانی نیست و درحالیکه همه ی هم دوره هاش فسیل شدن، اون همچنان زیر هرداستان رد و اثری از خودش به جا میزاره. سپیده عاشق اکبر بود و اکبر هم تسلیم این عشق.


    _ با تو جان میگیرم ای ادمین.... ای یگانه مرد و خدای زمین!
    _زلف من ز هجر تو گشته سفید..... نامم از خدیجه گشته سپید!


    شاکی و عصبانی از سپیده، میخواستم اکانتش رو نابود کنم! اما میترسیدم اکبر بفهمه با عشقش چه کردم و شر بشه. فکرشم نمیکردم اهل خیانت باشه اونم از سالها قبل آشناییمون!! من و سپیده قرار بود ازدواج کنیم! میگفت من مرد رویاهاشم! همین دیروز برای خودم شعر عاشقانه فرستاده بود:


    بی تو من دو دیده گریانم.....عشق تنها تویی تو مهرانم!
    زندگی با تو میشود معنا.....بی تو من خسته ام، پریشانم!


    تو فکر و خیال خودم بودم که حس خنکی و سردی خاصی به کیرم دست داد. به خودم اومدم و کاربر آیسی رو، روی صفحه مونیتور با موهای پریشون و تکه ای یخ میون لبهای سرخش دیدم.
    _گرمش کنم واست ادمینم؟؟


    آیسی تخصصش سرد و گرم کردن کیر با یخ و گرمای دهنش بود. میگفت میدونه کجا باید شرم و حیا داشته باشه ولی فقط با ادمین احساس رهایی و آزادی داره! یه وقتایی هم وحشی میشد و یه اسب سرکش!


    جوری با شهوت و مهارت منِ جوگیر رو سرد و گرم کرد که کیرم چندبار دچار ترک شد. کیر اکبر عاشق این خصلت آیسی شده بود و وابستگی شدیدی هم به یخ پیدا کرده بود. اونقدر که اکبر به آیسی و یخ وابسته بود به سپیده وابسته نبود!
    آیسی یخ پِخ نبود! بلکه یخی بود که تو دل ادمین ذوب شده بود و جزئی ازون شده بود!


    این مدل ساک زدن رو تجربه نکرده بودم حتی از راه دور! در حالیکه کیرم با گرمای دهن آیسی تو مرحله انبساط بود، اشرف خانم خواست وارد اتاق بشه.


    _چرا در قفله؟ چی شد؟ چیزی فهمیدی؟ من مدام خواب بد میبینم. دلشوره دارم.


    _اشرف عزیز! لینک و متن خواب خود را از زیر در ارسال کنید تا با خواب بره خاطی برخورد شود!
    _شما با اکبر یه مدرسه میرفتین؟؟ چقدر شبیه خودش حرف میزنین.....


    باید زودتر ردی از اکبر پیدا میکردم. پوشه ها رو طوطی وار و با عجله میخوندم. خصوصی کاربرای قدیمی و مطرح سایت رو چک کردم ولی اثری از تهدید نبود. تنها نکته مشترک بین پیامهاشون شعرهای عاشقانه سپیده به همه اونها بود! این دختر با فاصله بهترین شاعره ی معاصر بود! و رکوردار عاشقی!


    پوشه نویسندگان هم پر از پیامهای شخصی اونها به اکبر بود. پیامهایی که بیشترشون اعتراض به فیک بودن لایک نویسنده های دیگه بود و برام فهمیدنش تازگی نداشت!


    از زیر صفحه مونیتور هم مدام زیرنویسی از کاربر shadow با جمله ی "خیلی مخلصیم" رد میشد. تاثیر کلامش رو اکبر کمتر از شهوت فرنوش نبود!


    کاربر پپرونی مدام نگران گرسنگی ادمین بود و از طعم خوب و تند و آتیشی پیتزای درونش میگفت.


    پیامهای اسکلت زیاد تر شده بود.
    _اکبر نگرانتم. اگه خَسه ای بزن کنار من می رونم!
    علاقه اسی به رانندگی سایت زیاد بود و من هم در مقام اکبر بهش گفتم: قلق این ماشین رو من فقط بلدم. زور بیخود نزن اسی! به همون کار ترجمت مشغول باش! مرسی هَسی!


    پیامم زود اثر کرد. اسکلت و یارانش تاپیک پشت تاپیک! با موضوع افشای آلزایمر ادمین.....


    اشرف پشت در اتاق بیقرار بود. میگفت تو اتاقم صداهای عجیب غریبی به گوشم میرسه و میترسم. در اتاق رو باز کردم.
    با خجالت بهش نگاه کردم و مثل دکتری که مریضش رو تو اتاق عمل از دست داده، سرم رو به نشونه تاسف تکون دادم و به خونه برگشتم.


    تو خونه با عجله وارد سایت شدم. بعد از بلاک کردن سپیده و پیام علاقمندی به آیسی و دخترهای منتخب ادمین، چشمم به اسم یکی از داستانهای امشب افتاد.
    "تعمیرکار کولر"!


    داستان رو با عجله خوندم و تازه فهمیدم اکبر کجاست!!
    دوباره با عجله به سمت خونه اکبر آقا رفتم. محکم در زدم. اشرف با دیدنم متعجب پرسید:
    _چی شده؟؟؟
    _فهمیدم اکبر کجاست! دعا کن زنده باشه فقط!


    با عجله به حیاط و ازونجا خودم رو به پشت بام رسوندم.....
    اکبر منجمد با لباس تعمیرکار، زیر برف کنار کولر افتاده بود. به زحمت اون رو به داخل آوردم. ده تا آیسی هم نمیتونستن یخ اکبر رو آب کنن! گرمای تن اشرف هم جوابگو نبود. اکبر کنار بخاری و زیر پتو در حال ریکاوری و روی ویبره بود! اشرف با تعجب پرسید:
    _از کجا فهمیدین اکبر اونجاست؟


    _اکبر قرار بود تو فانتزی امشب شما تعمیر کار کولر باشه. از روی پشت بام و از کانال کولر از شما بپرسه که مشکل کولر حل شد یا نه؟ و بعد از جواب شما بیاد پایین و .....
    اون صداهایی که تو اتاقتون میشنیدین صدای اکبر بود که به خاطر بسته بودن دریچه کولر تو زمستون درست به گوشتون نمیرسید. اکبر اون بالا از انتظار جواب شما و از سرما یخ زد. شاید هم اون بالا کلا فراموشی بهش دست داده و راه برگشت رو پیدا نکرده!! اینها البته تصورات منه و خیلی اتفاقی به ذهنم رسید!


    _اکبر با صدای لرزون و لحن خشک و عصبی خودش از زیر پتو گفت: ای اشرررررف.... ای بیشرررررف.....ای اسپمر! ای فیک بی خاصیت....ادمین نیستم اگه از زندگیم دیلیت و حذفت نکنم....


    اشرف با بغض به اتاقش رفت. اکبر کمک خواست تا اونو به اتاقش ببرم. هنوز حالش میزون نبود. گفتم بمون اکبرآقا تا بهتر بشی!
    با چشم غره و عصیانیت نگاهم کرد و گفت: تو دیگه حرف نزن جقی! چهار تا داستان آبکی نوشتی، دُم درآوردی واسه من! کمک کن زودتر برم تو اتاق.....


    اکبر رو به اتاقش و پشت سیستم رسوندم. درجا حالش میزون شد و با تغییر ادبیاتش ازم خواست، جهت حفظ حریم شهوانیش از اتاق خارج بشم!
    پشت در اتاق و درحال رفتن گفتم:


    اکبر آقا من دارم میرم فقط رفاقتی خواستم بگم فریب سپیده رو نخور! یه دوبیتی واسه هرکاربر گفته! از ما گفتن. اصن خودت ادمینی چک کن.....


    به خونه برگشتم. کاربریم به جرم نجات جون ادمین مسدود شده بود. به هر زحمت با ساخت اکانت جدید وارد سایت شدم. اسکلت و یاران کنترل سایت رو بدست گرفته بودند. تو سایت حکومت نظامی و منع کامنت تو شب برقرار بود. بلافاصله پیامی دریافت کردم:


    _سلام. خوش اومدین. سپیده هستم..... براتون دوبیت شعر گفتم......


    نوشته: مهران

  • 131

  • 13




  • نظرات:
    •   mehrshad_kh
    • 1 ماه
      • 1

    • خیلی طولانی بود نتونستم تموم کنم ولی خلاقانه بود خوشم اومد


    •   MR.salehi
    • 1 ماه
      • 2

    • مرض های کصشر گویی رو جابه‌جا کردی کسمشنگ (dash) (dash)


    •   sepideh58
    • 1 ماه
      • 19

    • لایک 3 (rolling) (rolling)
      ادی جان بیا برات دوبیتی بگم (rolling) (rolling)
      خیلی باحال بود واقعا دمت گرم یکی از بهترین طنزهایی بود ک خوندم!
      بسیار دقیق و نکته سنج نوشته شده بود .هر کاربری با اخلاق خاص رو در جای درست و دقیق آوردی !
      دیالوگ های اسکلت (rolling)
      خودممممم (rolling) چه خبیثم (biggrin)

      ایسی و فرنوش (rolling)
      هممممش عالی بود دمت گرم واقعا !هزار تا لایک


    •   Mehraaan@
    • 1 ماه
      • 47

    • از ادمین و تک تک کاربرانی که اجازه شوخی باهاشون رو بهم دادن بینهایت ممنونم. (rose)


    •   lovely_grl
    • 1 ماه
      • 10

    • پاچیدم ‌.. ایده های ذهنت عالیه (biggrin)


    •   not your babe
    • 1 ماه
      • 12

    • مهار نشدنی! انقدر معلومه؟! (rolling)
      همیشه فقط داستانارو میخونم و به لایک و دیسلایک اکتفا میکنم، این یکی خیلی استثنا بود! :)
      عالی بود (inlove)


    •   سمندر70
    • 1 ماه
      • 2

    • عاااااااااااالی بووووووووووود


    •   Sin_shin
    • 1 ماه
      • 6

    • مهرررران قسمت اسکلت عالی بوووود (rolling)


    •   Sin_shin
    • 1 ماه
      • 7

    • وای لهنتی عالی بود!چیطو انقد خوب مینویسی؟؟؟


    •   Sin_shin
    • 1 ماه
      • 1

    • وای لهنتی عالی بود!چیطو انقد خوب مینویسی؟؟؟


    •   mahdi@milf
    • 1 ماه
      • 9

    • فقط اونجا که به اشرف گفتی لینک خوابشو از زیر در بفرسته. خخخخ
      یعنی فانوسا ترکیدماااا


    •   lady_darkness
    • 1 ماه
      • 3

    • خیلی خوب بود .ترکیدم از خنده .با اختلاف از همه بهتری


    •   وب.گرد
    • 1 ماه
      • 3

    • با اینکه هم شربت و ابر داشت سکس و واقعیت هم نداشت ولی عاالی بود. شاد شدیم.


    •   mina.hisss
    • 1 ماه
      • 5

    • وااااای تو که بلدی اینقدر خوب طنز بنویسی چرا اینقدر تلخ مینویسی بعضی وقتها؟
      ایسی خیییییلی بااااحال بود.
      دوبیتی های سپیده و جوگیر شدنت. لایک15


    •   icy_girl
    • 1 ماه
      • 13

    • مهران جان داستانت خدا بودااا :D تو نابغه ای پسرررر


      ادمین باید استخدامت کنه حیفی توووو


    •   mina.hisss
    • 1 ماه
      • 4

    • راستی اینکه ادمین کاربریتو به جرم نجات جونش مسدود کرد انگار حرف دل خیلیها از جمله منو زدی. افررررین.


    •   sashaarian
    • 1 ماه
      • 2

    • :):):):):)?


    •   m.m.u.u
    • 1 ماه
      • 2

    • اولین کامنتم توی سایته. خیلی خوب توصیف کردی. کاربرای باظرفیتی برای شوخی انتخاب کردی و این هم دلیلش ذکاوت شماست.
      موفق باشی.


    •   اسماعیل.44
    • 1 ماه
      • 5

    • ببین با طنز کلی حرفاتو زدیا. مشکل داستانهای سایت و خیلی تیکه های دیگه. خیلی باهوش مینویسی حتی طنز رو.


    •   Tarzan_shahvani
    • 1 ماه
      • 1

    • دوستان کسی از shah x خبری داره؟ یه مدته ناپیدا شده


    •   Javane.jahel
    • 1 ماه
      • 3

    • خیلی خوب و خلاقانه بود. واسه اولین بار یه داستان درست حسابی خوندم. کاشکی از اکبر می‌پرسیدی وقتی این همه مطلب های مزخرف و تکراری و دزدی و غیره به اسم داستان سکسی آپ میشه چرا هیچکدوم از داستانهای منو و دوتا دوستم که سروته داره هیچوقت تو سایت منعکس نمیشه. البته جوابش تو داستانت هست دیگه. اکبر کس‌خل و الزایمریه


    •   royaei
    • 1 ماه
      • 2

    • ای ادمین جان خسته نباشی ؛
      فقط یکم قسمتهای اونجوریشو بیشتر کن خواهشن ؛
      خوب بود ادامه بده ؛ ولی یکم کمتر شیطونی کن که برای آلزایمر خوب نیست ؛
      دو بیت شعر بگم ؟ هه هه هه


    •   Harley_snow
    • 1 ماه
      • 5

    • ادمین تویی اکبر اداتو در میاره (clap)


    •   ARYA52
    • 1 ماه
      • 10

    • مهران جان یه ترفند جدید رو کردی. عالی بود، به عنوان اخرین داستان شاهکار کردی، چرا میگم اخرین داستان چون ادی( اکبر) شما رو دیلیت اکانت میکنه. حیف بودی. ولی خدایی سپیده اینقدر که میگی خبیث نیست واسه من تا الان نه دو بیتی نه رباعی نه غزل خلاصه هیچی نفرستاده.بهش امیدوار باش. اگه دوباره سیستم ادمین رو دیدی از روابط یه عده دیگه پرده برداری کنی خیلی خوبه ، خداحافظ مهررران.


    •   boy.t0p
    • 1 ماه
      • 2

    • وااااای مهرااااان لعنتی........
      ساک نژادپرستانه.....
      منجمد شدن ادمین....
      آخرش و پیام سپیده خانم (خیلی باظرفیته)
      خیلی خوووب بود.


    •   سفیدبرفی74
    • 1 ماه
      • 6

    • وآاااای خخخخ. عاالی بود قسمت ایسی و فرنوش خیلی باحال بود خییلی دوسش داشتم


    •   Mehraaan@
    • 1 ماه
      • 15

    • مرد سکسی!
      ببخشید نتونستی بجقی باهاش!
      تو اگه چیزی ازین طومار میفهمیدی جای تعجب داشت!
      ببخشید اگه بابت اخلاق فوق تخمیت کسی واست نوشابه باز نمیکنه!
      ببخشید اگه زیر هرداستان، با نادیده گرفتنت، بهت شاشیدن و تو روحت گوزیدن!
      آخه تورو چه به کامنت؟ تو اخبارتو بگو و گورتو گم کن.
      کاش شعورش رو داشتی و مثل یابو تو این جمع دوستانه ای که میگی وارد نمیشدی.
      یه نگاه به کامنتهای خودت زیر داستانها بنداز تا با مفهوم ریدمان نوشتن آشنا بشی.


    •   تخم هایش
    • 1 ماه
      • 3

    • چه نکته سنجی دادا :دییی

      البته سایت که به تخمم منتها داستانای شما مث تخم چشام.

      شعر شاعری سپیده باحال بود لایک تقدیمت بزرگوار لذت بردیم :دی


    •   Mehraaan@
    • 1 ماه
      • 4

    • الف.ع عزیز!
      جواب من به کامنت مرد سکسی به خاطر نقد و نظر منفیش نبود. بلکه به خاطر نوع ادبیاتش بود که شایسته هیچ جمعی نیست.
      قطعا هرکسی مثل شما میتونه محترمانه نظرش رو عنوان و داستان رو نقد کنه و من هم احترام خواهم گذاشت.
      ممنون از کامنت و نظر شما.


    •   ناصر39
    • 1 ماه
      • 6

    • مهران عزیز
      داستان رو خوندم و بعد از اون تمام کامنت ها رو هم با دقت و تاکید می کنم با دقت خوندم.
      اینکه عده ای طرفدار داری و حتی اگر داستانت کمی هم نقص داشته باشه بازهم ازشون لایک می گیری ، شکی نیست .
      اما فکر می کنم دوستانی که با روحیات من آشنا هستنند می دانند که با هیچ کس تعارف ندارم .
      نویسنده این داستان از دوستان من هست ، اما اینکه چرا و در این کامنت به چه دلیل از ایشون دفاع می کنم به شرح زیر است
      موضوع اول این هست که این یک سایت سکسی هست و نه یک سایت سیاسی!به اندازه کافی هم همه نگرانی از وضعیت فعلی دارند و غالب کاربران سایت بدون اهداف سیاسی در این سایت وبگردی می کنند و بهتر هست که کاربرانی که اهداف سیاسی دارند ، حرف و سخن خودشان را در جایی خارج از این محیط عنوان نمایند .
      همان طوری که بعضی از دوستان عنوان کردند ، نویسنده به زبان طنز مشکلات رو به آدمین گفته است و امیدوارم که آدمین توجه بیشتری داشته باشه .


    •   ناصر39
    • 1 ماه
      • 6

    • علیرغم میل باطنی مجبور شدم که دو کامنت بگذارم اولی در مقام دفاع از نویسنده بود و این یکی در مورد داستان
      خوب اینکه داستان طنز بود و زبان طنز هم زبان اعلام اعتراض با شوخی هست در اون بحثی نیست و به درستی هم تعدادی از معضلات سایت رو در درون خودش داشت
      من لایک می دهم نه به واسطه ی رفاقت با نویسنده ! نه به واسطه ی اینکه این داستان واقعا سطح بالایی از ایده پردازی و نگارش را دارد ! این مسائل به خودی خود لایک رو می گیرن ! اما من چون می خواهم کامنت سوم رو تحریر نکنم ! لایک این داستان رو مشترکا به مهران و آدمین می دهم . امیدوارم که مهران در مسیر خلق داستان و آدمین اداره سایت موفق باشند


    •   SSAa699
    • 1 ماه
      • 3

    • خخخخخخخ مهران گل پسر بازم مثل همیشه گل کاشتی ...
      گفتگوهای اشرف و اکبر خیلی جالب بودن خخخخخخخ

      دستت در د نکنه دیوونه دوس داشتنی .
      لایک42. (rose)


    •   m...h...a...
    • 1 ماه
      • 6

    • اون چیزی که شهوانی کم‌ داره داستان هایی با تم جدید و خلاقانه هستش که شما در اینجا ی داستان طنز رو به خوبی نگارش کردید.کاش به جای هزاران کاربر جقی،شهوانی ۱۰ تا کاربر درست و حسابی مثل شما داشت.لایک ۴۴ مال منه...


    •   Niusha_sh
    • 1 ماه
      • 6

    • باند چپ باند راست...توصیه میکنم جواب حقیرهایی چون مرد سکسی رو با چند نقطه ندی،لایک 47


    •   nilajooni
    • 1 ماه
      • 6

    • هرروز بهت میگم تو فقط طنز بنویس ک طنازهامون نیستن خیلی خوب بود لعنتی
      لایک ٤٩ تقدیمت


    •   Ares.1
    • 1 ماه
      • 3

    • سلام
      خدا رو شکر دیشب نبودم که کامنت بذارم و از داستان تعریف کنم ، چون دیگه کامنت دوم رو نمیتونستم برای دفاع از نویسنده بذارم.
      مرد سکسی عزیز ، با وجود اینکه از مطالب سیاسی که میذاری فوق العاده لذت میبرم ، اما ابنجا حق با مهرانه.
      درسته که داستان ، نقطه ضعف های کوچیکی داشت ، اما طنز نویسی هیچوقت بدون نقص نیست ، حتی عبید زاکانی.
      لایک ها و حمایت هایی هم که نویسنده دریافت کرد ، بخاطر اثبات لیاقت و هنر بالای نویسندگیش ، در داستان های قبلی و سال های گذشته است.
      این داستان ، حتی با وجود نقص های کوچیکش ، بهترین طنز شخصیتیه سایته


    •   badman.pir
    • 1 ماه
      • 2

    • اقا مهشر مهشر .فوق العاده خلاق .منم تمام کامنتها را خوندم .برایندش عالی بود .مثل همیشه بهترینی


    •   Aida_moongirl98
    • 1 ماه
      • 1

    • من چقد ناراحتم که دیشب این داستانو نخوووووندمممم :( :(
      تف به مریضی... :(


    •   Aida_moongirl98
    • 1 ماه
      • 3

    • من چقد ناراحتم که دیشب این داستانو نخوووووندمممم :( :(
      تف به مریضی... :(


    •   Aida_moongirl98
    • 1 ماه
      • 4

    • فک کنم نمیدونی اما من کلا داستان طنز دوست ندارم و نمیخونم اما این یکی بینظیر بود مهران!پویا و‌سیال و شبیه یه خواب خنده دار مارو رو خیالت سر میدادی:) اینبار خواستم کامنت متفاوت بزارم اما انگار گند زدم خخخ


    •   Aida_moongirl98
    • 1 ماه
      • 1

    • تنها داستان طنزی که تا قبل این داستان تو سایت خونده بودم و‌دوست داشتمم مال خودت بود...داری انحاصاریش میکنی پسر!
      اخه تو چقد خلاقیت و ایده داری؟؟؟؟


    •   Aida_moongirl98
    • 1 ماه
      • 2

    • راستی چقد خوشحالم اسمی از من نیاوردی تو داستان چون نمیدونستم چه رفتاری باهات انجام بدم خخخخخ


    •   Aida_moongirl98
    • 1 ماه
      • 1

    • راستی چقد خوشحالم اسمی از من نیاوردی تو داستان چون نمیدونستم چه رفتاری باهات انجام بدم خخخخخ


    •   Different man
    • 1 ماه
      • 6

    • لایک 53 (love)


      طناز خوبی هستی مهران جان


      بقول نیلا، من که طرفدار توام (angel)


      نقدا رو بیخیال شو چون بخاطر اولین داستان طنز خودمونیت هست ایراد میگیرن وگرن این ایرادا بنی اسرائیلیشون رو چرا زیر داستانای آرمین نمیبینیم؟!


      شخصیتا و مکالمات رو به خوبی ادا کرده بودی و واقعا جالب و طناز شده بود.


      ببینم میتونی جا پای آرمین بزاری یا ن؟! (biggrin)


    •   sikir
    • 1 ماه
      • 2

    • من همه‌ش منتظر بودم لنگای اشرف رو بدی بالا و به خاطر انتقام از ادمین ببخشید اکبر آقا به هفده روش سامورایی و بنگالی و نهایتا قزوینی جرش بدی، اونم بی روغن...


    •   finalfantezy
    • 1 ماه
      • 1

    • کیرم تو داستانت الکی لایک بهت میدن جقی


    •   Paria_1991
    • 1 ماه
      • 2

    • خیلی عالی بود دستت درد نکنه


    •   sdwe
    • 1 ماه
      • 1

    • پسر تو بی نظیرییی:)))))
      خیلی سپیده سپیده میکنیاااا
      نکنه خبریه کلکککک


    •   Zhazha
    • 1 ماه
      • 3

    • تازه ده خط خوندم، ولی اومدم لایک رو بدم بعد برم سراغ بقیه ش. شما به یقین جزو رستگارانی.


    •   sadegh120
    • 1 ماه
      • 2

    • سلام
      داستانت واقعا بامزه بود و دستت درد نکنه. امیدوارم دوباره طنز بنویسی ( قلمت خیلی خوب هست اما....) اول فکر کردم که شخصیت ها همگی خیالی هستند اما وقتی کامنت ها را خوندم متوجه شدم شوخی با برخی از کاربرها بوده.
      دوباره میگم امیدوارم دوباره داستان طنز بنویسید ( هرچند جای مناسبی دنبال داستان طنز نیستم)


    •   sadegh120
    • 1 ماه
      • 1

    • سلام
      داستانت واقعا بامزه بود و دستت درد نکنه. امیدوارم دوباره طنز بنویسی ( قلمت خیلی خوب هست اما....) اول فکر کردم که شخصیت ها همگی خیالی هستند اما وقتی کامنت ها را خوندم متوجه شدم شوخی با برخی از کاربرها بوده.
      دوباره میگم امیدوارم دوباره داستان طنز بنویسید ( هرچند جای مناسبی دنبال داستان طنز نیستم)


    •   sadegh120
    • 1 ماه
      • 1

    • سلام
      داستانت واقعا بامزه بود و دستت درد نکنه. امیدوارم دوباره طنز بنویسی ( قلمت خیلی خوب هست اما....) اول فکر کردم که شخصیت ها همگی خیالی هستند اما وقتی کامنت ها را خوندم متوجه شدم شوخی با برخی از کاربرها بوده.
      دوباره میگم امیدوارم دوباره داستان طنز بنویسید ( هرچند جای مناسبی دنبال داستان طنز نیستم)


    •   ehsan9000
    • 1 ماه
      • 4

    • منم چندتا کاربرا که باشون شوخی کردی نشناختم ولی عضو این سایتم و ادمین رو لااقل میشناسم.
      از داستانای چیزشر و شربتی سایت و مشکلاتش مینالیم و حالا که یکی حرف دل کاربرا رو با زبون طنز میزنه بش ایراد میگیریم.
      خود من دوبار کاربریم (اخریش کارما20) بیدلیل مسدود شده.
      اینکه ادمین با کدوم کاربر سکس چت میکنه چه فرقی تو اصل داستان داره.
      لایک 63.

      یه ایول هم به ناصر39. کاش همه روراستی و انصاف تو رو داشتن.


    •   امیرخان۱۳۴۱
    • 1 ماه
      • 3

    • بنظر من اینجا نقد و نظر همه‌ی اعضا ازاده
      رفتار شما هم با مردسکسی شایسته نبود.
      با اینکه اکثر مطالبش ربطی به این سایت نداره ولی نشون میده از سطح اطلاعات و مطالعه‌ی بالایی برخورداره


    •   pepperoni
    • 1 ماه
      • 6

    • مهران عزیز این اولین طنزیه که ازت خوندم و باید بگم واقعا لذت بردم :)
      ایده داستان ناب بود و دوست دارم بیشتر بنویسی (rose)


    •   koon_dooost2
    • 1 ماه
      • 1

    • خیلی هم عالی مهران جان
      مشکل بعضیا اینه که همش میخوان کیر بدست باشن و دائم الحشر هستن
      ی بارم به جای جق یکم بخندین، چی میشه مگه؟؟؟


    •   teen...wolf
    • 1 ماه
      • 1

    • مثل همیشه عالی بود مهران عزیز... دمت گرم


    •   chichika
    • 1 ماه
      • 2

    • خوب و دقیق نوشتی ...افرین
      فک میکردم این طنز کار روح بیمار باشه و راستش با دیدن نام کاربریت حسابی سورپرایز شدم


      قلمت نرم و روان جوهرت افشان باد


    •   No--one
    • 1 ماه
      • 1

    • خیلی جالب بود و از همه بهتر ایده ای بود که برا داستان نویسی انتخاب کردی بهت تبریک می گم ادامه بده قرار اتفاقهای جالبی بیوفته


    •   Zhazha
    • 1 ماه
      • 4

    • یه نکته رو بگم خدمت دوستانی که دنبال باند میگردن؛ من خودم جزو کسانی هستم که اصلا اسم نویسنده رو ندیدم ولی بعد از چند خط خوندن دیدم داستان خوبی نوشته، اسم مهران رو زمان خوندن کامنتها دیدم، مورد دیگه اینکه جزو هیچ باندی نیستم، ولی وقتی میبینم موضوع بکر و جدیدِ ، غلط املایی نداره، خوب پرداخته شده خوب مگه مریضم لایک نکنم، در ضمن الان که دارم مینویسم ۷۴ تا لایک خورده، ۷۴ تا دیگه باند نیست عزیزم، نظر اکثریتِ. حالا اگه چند تا چهار تا شومبول به دست نتونستن به مراد برسن تقصیر نویسنده نیست، هر چند من هم منتظر بودم با تجاوز به اشرف انتقام از ادمین گرفته بشه ولی خوب کار مهران اینِ که طبق انتظار پیش نمیره.


    •   شبح سیاه-
    • 1 ماه
      • 4

    • من زیاد حوصله داستان خوندن ندارم ولی اسم داستان منو کنجکاو کرد که ببینم چیه! واقعا داستان نویس باهوشی هستی! اولین قدم برای جذب مخاطب یه عنوان خوبه که تو خیلی هوشمندانه انتخاب کردی ! انقد داستانای چرت دیدم (غیر از داستانای روح بیمار و دیفی بقیه رو هم نخوندم) که دیگه اصن ستون داستانا رو حتی نگاهم نمی کردم ولی داستانت انقد جالب و گیرا بود که حتی یه پلکم نزدم فقط داشتم می خوندم امشب حالم خیلی بد بود ولی داستانت خیلی معرکه بود پسر نمدونم چرا تا الان داستاناتو ندیدم کلا داستانت معرکه بود مدیونی داستان آپ کنی خبر نکنی بیام بخونم . داستان نوشتی حتما بهم خبر بده دمت گرم البنه اگه زنده موندی (devil) (devil)


    •   marjan_aydin
    • 1 ماه
      • 1

    • با مزه بود
      مرسی


    •   marjan_aydin
    • 1 ماه
      • 1

    • با مزه بود
      مرسی


    •   Shamim.20
    • 1 ماه
      • 2

    • عالي بود
      نكته سنج و دقيق
      ناز قلمت


    •   aram_nima
    • 1 ماه
      • 1

    • یه نگاه جدید و جالب که کاربرایی که نسبت به هم شناخت دارن رو درگیر کرده


    •   taraz555
    • 1 ماه
      • 1

    • شما فوق العاده ای عزیز.


    •   old.but.gold
    • 1 ماه
      • 1

    • عالی بود مهران


      اقا فقط بخاطر خودت ثبت نام کردم اینجا


    •   ماهایا9595
    • 1 ماه
      • 1

    • بعد ازمدتها با یه داستان تو شهوانی خندیدم :)))))
      عالی بود لایک98 ام


    •   pesarkhass
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • الدهنتون سریوستون???


    •   Mohamad666.esf
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • اینقدر کسشعر بود نتونستم تموم کنم واقعا مرزهای کسشعر گویی رو کیلومتر ها جابجا کردی


    •   مسیحی۰
    • 4 هفته
      • 2

    • لایک به زندگیت.
      مهران تو خیلی خوبی،
      اعتماد به نفس،عزت نفس و موزیک احترام به کاربران در طول داستانت به قشنگی شنیده ومحسوس بود. آرامشتو دوس دارم که با چشمان و حس ضعیف هم کاملا مشهوده.
      آرزوی موفقیت نمیکنم برات چون باهوش هستی و خواهی بود.
      از زندگیت لذت ببر، باخبرم که تقسیمش هم میکنی!


    •   mistress.f
    • 4 هفته
      • 1

    • بیشتر از همه سپیده لذت برد.
      خیالت جمع


    •   fazi20
    • 4 هفته
      • 1

    • دیونه ی نابغه خخ .... نخسته موفق باشی


    •   سعید تبریزی
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • واقعا اونایی که دست به نوشتن خوب دارن تو این مملکت حقشون ضایع نیشه نوشتتون عالی بود ایشالا موفق شین


    •   It.Is.Not.Clear
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • خیلی عالی فقط یک نکته اکبر یخ زده گفتی بودی 10 تا ایسی هم نمیتونن یخش رو باز کنن ایسی خودش سرما تولید میکنه :D


    •   Yohanpi
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • این چیه رمانه .


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 3 هفته،3 روز
      • 3

    • عالی بود مهران جان ، خیلی خوب
      بعد چند وقت که اومدم داستان ها رو بخونم ، با خوندن داستان طنزت حالم خیلی خوب شد


      پسر تو خود نمره بیستی
      شایدم بیست و یک


      لایک ۱۱۸ هم تقدیمت


    •   yousef_021
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • شیر مادر حلالت خخخخ
      آخرش قشنگ تموم کردی..!


    •   exotimo
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • باحال بود انتظارشو نداشتم


    •   raul14
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • جالب بود


    •   Crypto
    • 3 هفته
      • 0

    • خوب، حانوم یا زوج از تبریز واسه آشنایی هست ؟؟


    •   parto_banoo
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • ولی خدا ترکیدم عااالی بود
      ب جان خودم یه نسبتی با مهران مدیری داری که در قالب یه طنز بی نظیر مشکلات رو هم بیان میکنی :)


    •   Fuker_man228
    • 2 هفته
      • 1

    • ایولا قشنگ بود
      تمام تمام


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو