ازدواج من و مامانم

    دلم گرفته بود و حوصلۀ بابامو نداشتم که پیگیر و یه بند داشت زنگ میزد. اون دفعه به اندازۀ کافی حرف زده بود. گفته بود اون از اون داداشت که خودشو کشت... تو هم که از خداخواسته دیوونه شدی نشستی گوشۀ خونه... اونم از اون یکی داداشت که الاغه! خاک تو اون سرم کردین شما سه تا... آدم بچه های بقیه رو میبینه کونش میسوزه! بدبختهای بی عرضه...


    میدیدم داره زنگ میزنه اما جوابشو ندادم... بذار فکر کنه بالاخره مردم و خیالش راحت شه... صدای غش غش مرغهای دریایی که اون اطراف نمیدونم واسه چی میخندیدن منم بی اختیار به خنده انداخت. حتما به خریت ما آدمها میخندیدن. که نه از زندگی دیگران درس عبرت میگیریم نه از بلاهایی که سر خودمون میاد...
    بالاخره اینجا هم تابستون رسید. گرمای دلچسب سوئد. اومده بودم بیرون برای هواخوری تو شهر. قبلنا تنها بیرون نمیرفتم اما جدیدا خیلی تغییرات کرده بودم. با یه تیشرت و شلوارک نشسته بودم روی یه سکوی سنگی کنار اسکله و به آبهای آروم دریا خیره شده بودم. شده بودم مثل بقیه. کشتیها دور و نزدیک شناور بودن. به زودی مثل هر سال سالگرد ازدواجم بود. سالگرد ازدواجی که حسرتش به دلم موند. یعنی الان چی کار میکنه سباستیان؟ صد در صد دوست دختر گرفته برای خودش. اصلا به من فکر میکنه؟ چه فرقی میکنه؟ ای کاش منو یادش رفته باشه.. شماره اشو از گوشیم پاک کرده بودم اما ذهنمو چی؟ چه جوری شماره اشو از ذهنم پاک کنم؟ خوب شد بدبخت از شرمون خلاص شد...


    یادمه سال آخر قبل از اینکه داداشم کلا بیخیال شه بدترین سالگردمون بود. شکنجۀ محض. اونروز مامان رو یه روی من مثل ببر تیر خورده غضبناک نشسته بود و منتظر کوچکترین حرکت یا حرفی بود تا بترکه. اومده بودیم رستوران برای سالگرد ازدواجمون... معنی حرکات و کارهاشو اصلا نمیفهمیدم... دلم کیک شوکلاتی خودمو میخواست که با عشق طرز تهیه اشو از اینترنت در آورده بودم و خودم پخته بودم و با شوکلاتی که خودم آب کرده بودم و توت فرنگی های درشت و شکلات خورده تزیینش کرده بودم و روشو خودم نوشته بود مرسی که هستی... اما به جاش رستوران اومده بودیم... با دعوا! همون دعوایی که همیشه سالگردهای ازدواج مامان و بابام داشتن چون بابام یادش رفته بود یا چیزهای دیگه, تا اینجا هم دست از سرم بر نداشته بود... حالا دیگه همه چیز همونی بود که مامانم میخواست... رستوران شیک... رگ ورم کردۀ رو پیشونیش هم بود... لب و لوچۀ آویزون همیشگی هم اومده بود... داداش کوچولوم و برادر بزرگه ام و زنش هم بودن... سباستیان هم کنارم نشسته بود و علیرغم اینکه نمیدیدمش، نفس کشیدنهاش منو یاد شیر دم لگد شده مینداخت. به خاطر من چیزی نگفته بود به مامانم که احترامشو نشکنیم اما ضربان قلبشو میشنید که کنارم تا مرز سکته داشت پیش میرفت. میگفت ما دو تا آدم بزرگیم چه دلیلی داره مامانت و بابات تو زندگیمون دخالت میکنن؟راستش منم جوابشو نمیدونستم اما...


    سالگردهای ازدواجمون نمیدونم چرا، همیشه تو تابستونا میوفتاد. بد وقتی بود. اون وقتی که مامانم میومد سوئد که به خونه زندگی من سرک بکشه و عیب و ایراداشو بهم گوشزد کنه. و زندگی من از سر تا پاش ایراد بود. از نحوۀ رفتار شوهرم با من و من با شوهرم بگیر برو، تا غذاهایی که درست میکردیم. حالا خدا رو شکر قسمت سکسمونو نمیدونست وگرنه بدبخت بودم... خوش به حال سباستیان که از شرم خلاص شد... ای کاش منم از شر خودم خلاص میشدم...


    من و شوهرم زندگی آرومی داشتیم راستش. مرد آرومی بود. و بسیار محترم. اصلا به خاطر همین انتخابش کرده بودم. دلم یه زندگی آروم و برنامه ریزی شده میخواست... یه زندگی که با عشق بنا شده بود. صبحهای عادی که خوب بدو بدو بود و صبح زود بیدار شدن و... اما شنبه یکشنبه ها که خونه بودیم، هر کی صبح زودتر از لنگ ظهر بیدار میشد، اون یکی رو با بغل و بوسیدن بیدار میکرد و بعدشم میرفت تو آشپزخونه و قهوه رو دم میکرد. عطر قهوه که میپیچید تو خونه، رد خور نداشت اون یکی خوابشو ادامه بده. انگار یه قانون نانوشته بود بینمون. هر کی زودتر از خواب بیدار شده بود، ادارۀ امور اونروز رو به عهده میگرفت و به اون یکی میگفت امروز چیکار باید بکنیم. تو خونۀ ما هیچکس رئیس نبود و همه چیز بر پایۀ حوصله و وقت اضافه داشتن، برنامه ریزی میشد. بعد از یه دوش سریع ، صبحونه رو تو آشپزخونه میخوردیم و از هم میپرسیدیم اون یکی دیشبو چه جوری خوابیده. بعدشم شوهرم تو لپ تاپش روزنامه میخوند و منم آشپزخونه رو مرتب میکردم. کارم که تموم میشد برای جفتمون قهوه میریختم و با هم برنامۀ بقیۀ روز رو میریختیم. خیلی حرف میزدیم با هم... چون هیچوقت معلوم نبود شام با هم میخوریم یا نه، عادت بر این بود که مایحتاج شام و ناهار رو همونروز میخریدیم و بر مبنای هوس چیزی که دلمون میخواست بخوریم... هیچوقت از اصراف خوشم نیومده بود. فریزر بزرگ هم نداشتم که بخوام گوشت و مرغ و انواع و اقسام سبزیجات و میوه ها رو توش انبار کنم. یه سری عادت داشتیم با شوهرم و بر مبنای چیزهایی که دوست داشتیم و نداشتیم خریدامونو میکردیم... دوست داشتم خونه ام مرتب باشه... از آت آشغال اضافی خوشم نمی اومد... برای همونم بعد از صبحونه همیشه یه پیاده روی چند ساعته داشتیم و ناهار رو همونجا تو یه کافه ای، رستوران ارزونی، چیزی میخوردیم و بعدشم برای شام میومدیم خونه و با هم ه شام خوشمزه درست میکردیم و با هم هم تو آشپزخونه میخوردیم و بعدش هر کی میرفت سر کارهای خودش تا خودشو برای دوشنبه آماده کنه. حتی اگه داشتیم میمردیم و در بدترین حال و احوالمون بودیم، عشقم... عزیزم... عسلم... جونم... از زبونمون نمیوفتاد و شوهرم هم همینارو به فارسی بهم میگفت. خیلی احساس امنیت میکردم. احساس تعلق... هیچ کارم توش ایراد نبود انگار. هر دومون هم میدونستیم که فرهنگهامون با هم فرق داره پس گاهی خطایی غیر عمدی ممکن بود پیش بیاد که اونم طبیعی بود البته. یا چشم پوشی میکردیم یا هم اینکه برای هم توضیح میدادیم چرا ناراحت شدیم. البته همون ناراحتیمون هم، با پرخاش و دعوا مرافعه نبود. خیلی دوستانه و با لبخند به هم میگفتیم. بعضی از اشتباهات واقعا هم خنده داره! ارزششو نداشت که بخوایم همو برنجونیم. میگن قطره قطره جمع گردد وانگهی ریده شود تو زندگی... دوست داشتم زندگیمو...
    اما امان از تابستونها که مامانم میومد سوئد به ما سر بزنه! همون لحظه که میرسید تلسکوپ مینداخت تو خونه زندگی من. یه رصد میکرد و رگبار نارضایتی! شما چرا هیچ چی تو خونتون ندارین مهمون میاد؟ تو چرا آرایش نمیکنی واسه شوهرت؟ چرا پیاده میرین؟ چرا تو رو مث اسیر عراقی اینقدر راه میبره این؟ تو چه زنی هستی که تو خونه ات آجیل و تنقلات نیس؟ چرا دوستاتون همه اش سوئدی ان؟ چرا دوستای ایرانی ندارین؟ چرا تا لنگ ظهر میخوابین؟ چرا زیاد خرید نمیکنی؟ چرا گوشت زیاد نمیخورین؟ چرا بهت نمیرسه؟ چه خبره اینهمه نخود لوبیا و سبریجات؟ چرا برنج اعلا ندارین؟ چرا غذاهای ایرانی نمیپزی بذاری جلوش؟ مرد عقلش به چشمشه... میپره ها! این چه آپارتمان کوچیکیه؟ چه خبرتونه اینهمه عزیزم و عسلم؟ مگه از شوهرت میترسی باهاش دعوا نمیکنی؟ زدتت؟ باهاش یه دعوا راه بنداز جلوی من که حرف زیاد خواست بزنه خودم جرش بدم...


    البته اینا رو هیچوقت به شوهرم نمیگفتم. تو ازدواج با شوهر سوئدیم مشکلی نداشتم، اما در ازدواج و زندگی مشترکم با مامانم خیلی... بعدشم زنگ میزد به بابام و چقولی میکرد که این دختره زندگیش اصن رو اصول نیس. من نگرانشم. بابامم گوشی رو میگرفت و هر چی از دهنش در می اومد به من میگفت. از قبیل همینو میخواستی بی لیاقت؟ عرضه نداشتی شوهر ایرانی بکنی که قدرتو بدونه. من اینجا سرمو نمیتونم بالا بگیرم که دخترم خونه از خودش نداره... گوشی رو بده من برینم تو اون هیکل اون مرتیکه...
    هر چی هم که توضیح میدادم بابا اینجا خونه هم اگه بخری مثل ایران نیس. خونه مال بانکه. یا مامانم نمیفهمید من دوست دارم زندگیمو خودم تعیین کنم... دوست دارم برم سر کار و دستم تو جیب خودم باشه...


    یادمه اونروز هم مامانم از اینکه چرا سالگرد ازدواجمونه و شوهرم منو نبرده یه رستورات مجلل و شیک که چندین هزار کرون بی زبونو بریزیم تو توالت، شکار بود. میگفت روز سالگردتون که نبردمون بیرون. الان هم که آخر هفته اس هم میمرد تو رو یه بیرون ببره؟ این تو رو مجبور کرده اینجا کار کنی اونوخ یه دو هزار تا تو جیبش نیس که تو رو ببره رستوران؟ و وقتی دید از من آبی گرم نمیشه و اهمیت نمیدم زنگ زده بود به داداشم و از اون خواسته بود که به شوهر من زنگ بزنه و بهش بگه تو چه جور مرد بیعرضه ای هستی؟ داداشم هم عینهو طوطی شکر شکن جز به جز همه چی رو برای شوهرم توضیح داده بود... روز عادیش این داداشم اینگیلیسیو بلد نیس اما امروز آنچنان نطقی کرده بود که بیا و ببین! تا حالا هیچوقت عصبانیت شوهرمو ندیده بودم اما برای همه چیز یه اولین باری هست. تنها فرقش این بود که هر سال سالگرد ازدواجمون مامان میرید تو اعصاب من اما امسال موفق شده بود برینه تو اعصاب جفتمون. هر کی ما چندنفرو تو این لحظه میدید فکر میکرد میز مذاکرات ترامپ با بقیۀ دنیاس... خوب یا بد بالاخره تموم شد...


    رفتم خونه. وسایل کیک رو خریده بودم که اگه حوصله داشتم درست کنم. مثل اوندفعه پروسه اش با عشق نبود... همه چیزش حاضری بود. با خامۀ آماده... روش هم تزیین نداشت. به کی میخواستم بگم مرسی که هستی؟ گوشیمو گذاشتم رو میز و شمارۀ شوهرمو که دیگه شوهرم نبود گرفتم. میدونستم الان سر کاره و جواب نخواهد داد. گوشی رو گذاشتم رو اسپیکر. فقط دلم میخواست ازش معذرت بخوام. جواب نداد.
    همه الان مشغول زندگیشون بودن. فقط من بودم که وقت داشتم برای این کارها. آرزو به دلم مونده بود که یه بار سالگرد ازدواجم دو نفری باشه. اون روز رو تعطیل بگیریم اگه وسط هفته اس. اگرم تعطیل نمیگیریم بذاریمش برای آخر هفته و سر فرصت. یکیمون اون یکی رو با بوسه بیدار کنه. احتمال قوی هم من بودم. ذوق داشتم برای سالگرد ازدواجم. شب قبلش میرفتم حموم قبل از خواب و قشنگ خودمو شیو میکردم و بعدشم با شامپوی نارگیلی که دوست داشت خودمو براش میشستم و آماده میکردم. علیرغم درد همیشگی دلم میخواست اونروز رو از خودگذشتگی کنم. بارها رویاپردازی کرده بودم براش. اول لباشو میبوسیدم. و آروم آروم موهای نرم روی سینه اشو ناز میکردم. صورت ماه و مهربونشو غرق بوسه میکردم. این بوسه ها و نازها و نوازشها لذت زندگیم بودن. شوهرم پاکترین و ملوس ترین گربۀ دنیا بود به نظرم. حتی هنوز هم بعد از اینهمه سال مثل روز اول بود احساسم بهش. اگه شیطنت میکرد و دلش نمیخواست بیدار شه آروم آروم دستمو لیز میدادم رو شکمش و میرسوندم زیر شرتش. همیشه فقط با یه شورت میخوابید. حتی شبها خور و پوفش هم زیباترین ملودی دنیا بود برام. عاشقش بودم خوب چیکار کنم؟ حس میکردم آلتش زیر دستم بلند میشه... آروم آروم لبریز شدن خون رو تو دوست کوچولوم حس میکردم. اصلا با همه جای بدنش دوست بودم... با همه جاش یه جوری بهم محبت میکرد... با چشماش... با زبونش... با دستاش... آلتش که تو مشتم آروم سفت شده بود و به آخرین حدش رسیده بود منو به وجد میاورد... میخزیدم زیر لحافش... با بوسه از شکمش شروع میکردم تا روی شکمش و بعدش هم سر آلتشو میبوسیدم و میذاشتمش دهنم... همیشه تنش عطر گل میداد... یه تلفیقی از شامپوی بدنشور و عرقش. بهترین عطر دنیا بود برام... زبونمو دور آلتش میچرخوندم و با لذت سرمو بالا پایین میکردم... حتی درد گردنم هم مهم نبود اون لحظه... میخواستم نشون بدم قدردانیمو از اینکه با وجودش به زندگیم آرامش میده... پنجه هاشو حس میکردم که میرفت رو سرم و ملایم موهامو ناز میکرد و مشت. صدای آه های خوشایند و راضیش راهنما و مشوقم میشد... اونقدر براش ساک میزدم که یا ارضا بشه یا بگه بیام بالا کنارش... وقتی دراز میکشیدم کنارش لبامو با شوق میبوسید. خودشو میکشید روم و سنگینیشو مینداخت روم. مرد بودن و اقتدارشو نشونم میداد... اون لحظه ای که دیگه خیلی حرکاتمون دوستانه نبود... غش میکردم از لذت خورده شدن سینه هام و گاهی گازهای ریزی که ازشون میگرفت. جیغهای ملایم و خفیفی میکشیدم که فقط خودش بشنوه و بدونه کاراشو دوست دارم... تا خودشو برسونه لای پاهام... خودمو با شامپوی نارگیلی براش شسته بودم دیشبش... میدونستم دوست داره و رضایتشو با لیس زدنهای از ته دل و محکمش میفهمیدم. کلیتوریسمو که تو دهنش میکشید و محکم میمکید دیوونه ام میکرد... برای همونم با ناخونام چنگهای ملایم میکشیدم رو شونه هاش... با گفتن همونجا... همونجا... بهش میفهموندم چیکار کنه... و ناگهان ارضا میشدم... اما تشنه بودم برای یکی شدنمون... با گفتن لطفا و نوازش موهاش بهش میفهموندم بیاد بالا و روم دراز بکشه... آروم با آلتش واژنمو بماله و آماده اش کنه برای دخول... و وقتی فرو میکرد میمردم از لذت و خوشی... تلمبه هاش اول مراقب و یواش بودن و بعد سرعت میگرفتن... با هم هماهنگ میشدیم... غرق همدیگه میشدیم وزمان و مکان یادمون میرفت... از سکس لذت میبردیم... دستاشو دو طرفم ستون میکرد و کمی ازم فاصله میگرفت و کمرزدنهاش محکمتر میشد... و اون لحظه که با صدای بلند و بدون کنترلش اعلام اومدن میکرد با دستام باسنشو چنگ میزدم و به خودم فشارش میدادم و لبریز میشدم از عشق... خسته از تقلا ولو میشد روم... و بغلش میکرد و حس میکردم که آلتش توم داره کوچیکتر میشه... کیکو انداختم تو آشغالدونی...
    اما الان و تو این لحظه داشتم فکر میکردم خداوندا؟ کی با کی ازدواج کرده بود؟!


    نوشته: ایول

  • 36

  • 12




  • نظرات:
    •   ggjj
    • 5 ماه
      • 1

    • بدک نبود


    •   undertaker1
    • 5 ماه
      • 0

    • تخمی بود


    •   Mardezakhmi
    • 5 ماه
      • 1

    • خوب بود و عالي لايك


    •   پیرفرزانه
    • 5 ماه
      • 2

    • چقدر ناز و رویایی..رویای شیرین و تلخ....دلم گرفت..دلم برای تو و شوهرت سوخت...امان از دخالتهای پدر و مادر که گاهی دوستیشون مخرب زندگی بچه ها میشه....بازم بنویس. . . . . . . . . اسراف درسته....


    •   Amirkh22
    • 5 ماه
      • 2

    • واقعا زیبا و حقیقتی توی زندگی ما ایرانی ها.جالب بود.احسنت


    •   eyval123412341234
    • 5 ماه
      • 1

    • ggjj ي عزيز مرسي كه خوندين.


      ساسي عزيز خوشحالم كه خوشتون اومده


      سفيد دوست عزيز ممنونم از لطفتون گلم.


      مرد زخمي عزيز ممنونم از لطفتون


      پيرفرزانه ي عزيز يس!!!!!! خوشحالم كه بالاخره خوشتون اومد!!! متاسفانه همينه و واقعيتي كه هيچكس براش كاري نميكنه...


      أمير خ عزيز ممنونم از لطفتون بله واقعيتي از فرهنگ ايراني


    •   as B sa
    • 5 ماه
      • 3

    • سلام
      امیدوارم حالتون خوب باشه شادی خانم
      1- واقعی بود یا صرفا یک داستان؟؟
      2- خیلی یهویی وارد داستان شدی جوریکه تشخیص جنس طرف اولش مشخص نبود
      3- دلم گرفت...نمیدونم داستان واقعی خودتونه یا یه داستان سادس؟؟
      4- احتمالا زیاد دیسلایک بخوره چون همه مث من اولش فک میکنن ازین داستانای پسر و مادری مزخرفا هس
      5- به هر حال عالی بود شادی خانم...منتظر داستان بعدیتم...قلمت برقرار بانو


    •   eyval123412341234
    • 5 ماه
      • 1

    • as B sa ي عزيز ممنونم گلم. متاسفانه واقعیته از زندگیم. میدونم قراره خیلی دیسلایک بخوره :-) ایراد نداره. صبح که تعداد بازدیدها رو دیدم پشمام ریخت. :-) اپیلاسیون لازم نیس این ماه. ممنونم ازت گلم. متاسفانه نمیدونستم اسم داستانو چی بذارم که به درونمایه اش بخوره.


    •   amir010110
    • 5 ماه
      • 1

    • اسراف درسته ،اصراف غلطه


      صدای غش غش مرغهای دریایی ؟؟؟ :/


    •   eyval123412341234
    • 5 ماه
      • 1

    • امیر عزیز بله غش غش مرغهای دریایی. چون زیاد میشنوم از حالت صدای پرنده در اومده و بیش‌تر مثل خنده به نظرم میرسه. داستان رو از دیدگاه خودم نوشتم نه بقیه که بخوام صدای مرغهای دریایی رو با توصیفات دیگه توضیح بدم. :-)
      علاوه بر اسراف متاسفانه غلط املایی زیاد داشتم. :-) به بزرگی خودتون ببخشید


    •   Javanmarg
    • 5 ماه
      • 0

    • خیلی خوب بود. سخت تونستم ارتباط داستانو با اسمش درک کنم. اسم غلط اندازی داره.
      بیشتر از ماجرایی که تعریف می کردی از طرز نوشتنت خوشم اومد.
      دوست داشتم طولانی تر بود، لذت بردم از سبک نوشتنت.
      بازم بنویس، اولین مشتریش خودمم.


    •   dickerman
    • 5 ماه
      • 0

    • خوب ظاهرا دوستان بازدید کننده تیرشون به سنگ خورده . البته میدونم فسمت اروتیک رو بخاطر این گذاشتی که نگن سر در سایتو نگاه کن ولی باور کنید داستان اون بخش اولش بود که مهم بود . همه ما در واقع با والدینمون در یک رابطه عاطفی و تنگاتنگ بسیار ناسالم هستیم و خودمون خبر نداریم . البته قسمت اروتیک داستان بسیار فوق العاده بود و یه حالی شدم ولی خود داستان بسیار غمگین بود . مرسی بانو ایول خیلی خوب بود و اینجوری میشه که زندگی ادمی که از زندگیش راضیه به گند کشیده میشه . اصلا دیکتاتوری تو خون ماهاس . حتی نحوه زندگی نزدیکانمون باید اونجور باشه که ما میخوایم .


      مرسی عزیزم لایک 9


    •   HEROINE
    • 5 ماه
      • 0

    • خيلي خوب و احساسي (clap)


    •   sepideh58
    • 5 ماه
      • 1

    • چرا من اینو الان دیدم؟
      فک کنم بخاطر اسمش بود! و اگر تگ اسمت بالاش نبود هیچوقت نمی فهمیدم از تو بوده شادی!
      ملموس ترین جمله این داستانت این بود که همه سرشون گرم کار و زندگیشونه و بیکارترین منم !و چقدر گاهی این حس اذیتم میکنه که در کنار همه کارها و مشغله هام برای اونی که دوسش دارم وقت میذارم ...برای هرچیزیش..اما اون همیشه گرفتارترین آدم دنیاس!
      همه حس های داستانت رو دوست داشتم شادی جانم بازم بنویس برامون
      11 (rose)


    •   eyval123412341234
    • 5 ماه
      • 0

    • جوانمرگ عزیز :-(
      خوشحالم که دوست داشتی. راستش خیلی براش اسم انتخاب کردم اما هیچ چیزی بهش نخورد الا همین. امیدوارم بر خلاف کاربریت عمرت طولانی و با عزت باشه.


      دیکرمن عزیز :-) اسم داستان غلط انداز بود و آقام آدمین هم شیطونیش گل کرده بوده، تگ مامان هم بهش اضافه کرده. شرمنده ی دوستانی که تیرشون به سنگ خورد. ممنونم عزیز از لطفت. درسته وقتی میگیم بزرگ شدیم باید اون بند نافی رو که دور حلقمون پیچیده باز کنیم و ببریم...


      هرویین عزیز ممنون از لطفتون.


      سپیده جان شما هر وخ خوندی مخلصتم. اما جدی اینقدر تغییر کرده بود نوشتارم که اگه تگم نبود... غیر قابل شناسایی گند زدم؟ :-)


    •   as B sa
    • 5 ماه
      • 1

    • خیلی متأسف شدم...امیدوارم روزهای آینده براتون به بهترین شکل بگذره...یه جورایی داستانایی که واقعیه تو چشم میزنه...به هرحال هرچی از شما باشه ما لایک میکنیم


    •   eyval123412341234
    • 5 ماه
      • 3

    • as B sa ي عزيز اون كه كلا لطفتونو ميرسونه. اما خوب زندگي واقعي همه اش هميشه گل و بلبل و شادي نيس. غم هم داره. چيكارش ميتونيم بكنيم جز اينكه فقط ديگه اون اشتباهاتو تكرار نكنيم. :-)


    •   eyval123412341234
    • 5 ماه
      • 0

    • سامي گلم ميدونم گند زدم (biggrin) شرمنده ام. دلنوشته بود بيشتر تا داستان...


    •   sadaffffcs
    • 5 ماه
      • 1

    • ایول عزیزم عالی بود دوسش داشتم


    •   shahx-1
    • 5 ماه
      • 2

    • ایول عزیزم همینجا دکترای افتخاری مردم ازاری رو به حضورتون تقدیم میکنم بابت این اسم گذاشتنتون هرچند شما فوق تخصص واقعیشو دارین (biggrin) لایک پونزدهم هن قابلتو نداره بازم میگم صد در صد در یه لوکیشن محرمانه در ایران یه کارخونه مامان ایرونی سازی وجود داره که اینا همشون دقیقا یه جورن باید پیداش کنیم بدیم بمبارانش کنن که حداقل نسل های اینده راحت شن (biggrin)


    •   مرشدمیرزا
    • 5 ماه
      • 0

    • درود
      من تازه عضو شدم کسی میتونه راهنمایی کنه چطور میتونم یه تاپیک بزنم؟


    •   eyval123412341234
    • 5 ماه
      • 0

    • صدف عزيز خوشحالم كه دوست داشتين


    •   eyval123412341234
    • 5 ماه
      • 1

    • شاه ايكس عزيز خيلي ممنونم! از شما بابت اين دكتراي افتخاري خيلي تشكر ميكنم و اين دكترا رو تماما براي جراحي مغز و اعصاب ملت هميشه در صحنه استفاده خواهم كرد. جا داره از تمام اساتيدي كه در دادن اين دكتراي افتخاري(منظورت عليرضا افتخاريه؟! جديد اومده؟) به بنده لطف داشتن نهايت سپاسگذاري اين حقير رو اعلام كنم. (biggrin)


    •   eyval123412341234
    • 5 ماه
      • 0

    • مرشدميرزاي عزيز والله نميدونم چه جوريه تاپيك زدن. بنده همين قسمت داستان نوشتنم هم گند زدم همونطور كه ميبينيد. (biggrin)


    •   sepideh58
    • 5 ماه
      • 0

    • منظورم نگارشت نبود اصلا داستان رو نخونده بودم بانو که اسم داستان رو دیدم خواستم رد شم ازش دیدم تگت کنارشه شروع کردم به خوندن


    •   eyval123412341234
    • 5 ماه
      • 1

    • آها! گرفتم سپيده جان. حق با شماس. ايراد از فرستنده اس. لطفا به گيرنده هاي خودتون دست نزنيد.


    •   sepideh58
    • 5 ماه
      • 0

    • عاشقتم من (rolling) (preved) ) (love)


    •   Danial_dex
    • 5 ماه
      • 1

    • منم از اسمش توقع نداشتم نویسنده شما باشی
      بعد تموم کردنش متوجه شدم منظورت از اسم چیه ولی چون تو این سایت اینجور اسما محتواشون مشخصه اولش منم نحوندم.
      داستانهای قشنگتری از شما خوندم و البته خودتم گفتی ک این یه دلنوشته ست نه داستان، پس ایرادی نداره.. لایک


    •   sina_weed
    • 5 ماه
      • 0

    • كيرم تو داستانت


    •   Abnabatam
    • 5 ماه
      • 0

    • سالگرد ازدواج هر سال یه روزه دیگ:/
      نمیدونی چرا تو تابستان میفتاد


    •   eyval123412341234
    • 5 ماه
      • 0

    • دانيال دكس عزيز شرمنده گلم! همونطور كه عرض شد به گيرنده هاي خودتون دست نزنيد. ممنونم از اينكه بهم لطف داري.


      منتول من عزيز اين واقعيت زندگي خيلي از خانواده هاي ايرانيه نه فقط من. دخالتهاي پدر و مادر تو زندگي بچه هاشون.


      آبنباتم عزيز اونقدر عقلم ميرسه كه بدونم سالگرد ازدواج قضيه اش چه جوريه. هر شيش ماه يه باره. گاهي هم تو ماه رمضون ميوفته.


    •   Snowflake
    • 5 ماه
      • 1

    • گاهی وقت ها فکر میکنم دوست داشتن پدر و مادر سلطه گر یه سم کشنده ست که فقط زجرت میده
      و قطع رابطه همون مرگه


      و خیلی بده مثل آونگ معلق باشی
      یاد گرفتن اینکه تنها جهان خودت رو بسازی همون پوست انداختنیه که باید تجربه کنیش
      موفقی ایول جان،شاد و شادی
      (بوسه ی محکم)


    •   Kim_kim
    • 4 ماه،4 هفته
      • 0

    • خیلی سخته کسی رو دوست داشته باشی و دیگه نداشته باشیش


    •   آ_میرزا
    • 4 ماه،3 هفته
      • 0

    • لایک رو زدم فقط بخاطر اینکه خوب مینویسی خیلی خوبه نسبت به خیلی ها ممنونم اولش مبهم بود برای خوندن و لذت بردن از هر داستانی اولش باید کمی حوصله کرد.


    •   mehri-talagg
    • 4 ماه،3 هفته
      • 0

    • كارت درسته. لايك ٣٣


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    اطلاعیه




    جستجو