داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

از توی اتوبوس خط واحد شروع شد

1399/07/24

یه روز بارونی از دانشگاه میخواستم برم اول نادری(اهواز)کتاب بخرم. اتوبوس خط واحد اومد. معمولا ۴۵ دقیقه طول میکشید تا برسیم. اتوبوس مثل همیشه شلوغ بود و جای نشستن نداشت.مطابق معمول همیشه رفتم انتهای قسمت مردونه که با یه میله از قسمت خانوم ها جدا بود.دو ایستگاه بعد قسمت خانم ها هم پر شد نظرم به یه دختر خانومی جلب شد که کمی اونطرفتر وایساده بود.یه لحظه چشم تو چشم شدیم و بهش لبخد زدم.و اون خجالت کشید و سرش رو پایین انداخت. راننده اتوبوس انگار عجله داشت و بد میروند.یهو زد رو ترمز که اون دختر خانوم نزدیک بود بیوفته کف اتوبوس.با زحمت خودشو جمع کرد و با خجالت برگشت به من نگاه کرد.بهش گفتم بیا این میله رو بگیر تا نیوفتی.سرش رو به نشونه تایید تکون داد و اومد میله ای که من گرفته بودمو پایینشو گرفت.گفتم راننده انگار خیلی عجله داره میخواد به شب جمعه ش برسه انگار_تازه بعدش فهمیدم چی گفتم_ولی دیگه گفته بودم.خودمم خجالت کشیدم یه لحظه.دختره یه لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت عجب پسر بدی هستی!!!
خودمم خنده م گرفت گفتم شما که کسی منتظرتون نیست؟
گفت نه خداروشکر!
ایستگاه بود و یهو کل عقب اتوبوس پر شد از دختر های دانشجو.
کیپ تا کیپ پر بود طوری که اگه کسی از آخر اتوبوس میخواست پیاده بشه نمیشد.قسمت مردونه هم پر پر بود.
بیرون بارون بود اما داخل از شلوغی و بخاری اتوبوس داغ شده بودیم همه.دکمه پالتوشو باز کردزیرش یه لباس جذب خوشگل پوشیده بود که سفیدی گردن و سینه ش تو چشم میزد.میخش شده بودم و اون قوص زیبای ممه هاش که بنظر ۷۵ میرسید داشت دیوونه م میکرد.سرش رو بالا آورد و با یه شیطنت خاصی زل زد به چشمام.هول شده بودم.بیرون رو نگاه کردم و خندیدم.اونم خندید.فهمیدم که عمدا دکمه لباسشو باز کرده.همچنان دستش پایین تر از دستم میله اتوبوس رو گرفته بود.یه فکری توی سرم اومد و قلبم تند شد.بدون فکر کردن بیشتر دستم پایین آوردم و روی دستش گذاشتم طوری که کسی متوجه نشه.
جا خورد خواست دستشو بکشه که دستشو محکم گرفتم.
دستو بر نداشت دیگه و خندید و زیر لبی گفت عجب!!
یواش گفتم گرمت میشه اینجوری!
گفت خوبه پس!
یکم مکث کردم گفتم بهترشم بلدم!
بازم خندید!
دستمو خیلی آهسته روی دستش مالیدم و گفتم اینم نمونه ش!
قلبم تند تند میزد توی گرمای اتوبوس و بارون بیرون و هوای عالی اهواز که عاشقش بودم یه حس فوق العاده هیچوقت یادم نمیره.
یه جوری بود که انگار از قبل همو میشناختیم!
انقدر شلوغ بود که کم کم داشتیم میچسبیدیم به هم اونم دیگه مقاومت نمیکرد و عملا چسبیدم بهش.یه جوری که انگار توی بغلم بود.یه حس عجیب بود توی اونهمه شلوغی که میدونستم یکی از پسرا متوجه ما شده بود و همش حواسش بهمون بود ولی برامون مهم نبود.
نفساشو حس میکردم؛ یه جوری نفس میزد؛ میدونستم اونم مثل من داغ کرده و استرس داره؛غیر قابل وصف هست اون لحظات.
اون یکی دستشو بالا آورد و روی قفسه سینه ش گذاشت و یه نفس عمیق کشید؛
یه حس حشر که با هیجان قاطی شده بود و یه جورایی چون بغلم بود انگار دوسش داشتم و از قبل میشناسمش یه حس عجیب…
چشمم به گردی ممه هاش افتاد ناخود آگاه دستمو بردم سمتشون و واسه چند ثانیه بدون حرکت نگه داشتم و سریع برداشتم تا کسی متوجه نشه.چقدر سفت بودن؛چقدر زده بودم بالا داشتم دیونه میشدم خیلی تابلو بودم یهو اعصابم به هم ریخت و ازش جدا شدم و فاصله گرفتم و دستمو از روی دستش برداشتم.
ناراحت شد از دستم پشتشو کرد بهم و به سختی رفت وسط جمعیت.حق داشت راستش !!!
اتوبوس رسید اول نادری.همه داشتن پیاده میشدن اون زودتر پیاده شد ولی من جلوم خیلی شلوغتر بود و دیرتر پیاده شدم.
وقتی پیاده شدم ندیدمش
گشتم نبود.
غیب شد!
بدجوری سراسیمه شده بودم.حالم بد گرفته شده بود.
داشتم به خودم میگفتم احمق این چه کاری بود کردی پرید!
که یه هو دیدم از یه پشت اتوبوس کمی دورتر جوری که من ببینمش با خنده ای شیطنت وار اومد سمتم و به سرعت از کنارم رد شد رفت.
رفتم پشت سرش خانوم وایسید کجا اینطور با عجله؟
وایسا کارت دارم!
برگشت گفت کارتو بگو باید برم عجله دارم.
گفتم عجله چرا؟
گفت باید برم خوابگاه. دیرمه.
گفتم بیا ۱۰ دیقه بیشتر وقتت رو نمیگیرم.
گفت باشه ولی چیکار داری که ۱۰ دیقه طول میکشه؟
دستشو گرفتم با پر رویی گفتم بیا بریم اونور خیابون کنار ساحلی قدم بزنیم و کارمو بت بگم.
بردمش ساحلی روی یه نیمکت یه جای خلوت نشستیم.
گفتم میخوام خیلی رک حرفامو بت بزنم ازت میخوام فقط جوابمو با عقلت ندی با قلبت و حست بدی!قبوله؟؟؟گفت باشه فقط بگو
گفتم میدونم که تو بچه اهواز نیستی.منم نیستم.تو دانشجویی منم دانشجو.تو منو نمیشناسی منم نمیشناسم.تو خوابگاه میری.من خونه مجردی دارم.من ازت خوشم اومده تو هم اگه خوشت نیومده بود الان اینجا ننشسته بودی.
پیشنهادم اینه زنگ بزن یه بهونه جور کن امشب رو خوابگاه نرو بیا مهمون من باش امشب رو مجردی خوش بگذرونیم.قول میدم انقدر خوش بگذرونیم که هیچوقت امشب رو فراموش نکنیم و چندسال دیگه بیاد امشب که بیوفتیم جز لبخند روی لبمون نیاد…

ادامه دارد…

اگه بازخورد ها خوب باشه ادامه شو با جزئیات بیشتر مینویسم
اصلش مونده…

نوشته: دانشجوی اهواز


👍 32
👎 13
29500 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

924227
2020-10-15 01:28:54 +0330 +0330

اصل داستان: سوار اتوبوس شدی رفتی قسمت مردونه یهو راننده ترمز زد کیر طرف محکم رفت تو کونت!!! خخخ
فقط همین!!‏
دیس‎ ‎


924233
2020-10-15 01:32:38 +0330 +0330

«گفتم بیا بریم اونور خیابون کنار ساحلی قدم بزنیم و کارمو بت بگم.بردمش ساحلی روی یه نیمکت یه جای خلوت نشستیم»

  • دروغت در اومد.مگه بهش نگفتی که میرید قدم بزنید؟پس چرا نرفتید و روی نیمکت نشستین؟
    همه ی داستانت راست بود جز این جمله.من همه ش رو باور کردم.

مردک ابله خالی بند!ننویس.وجدانا ننویس.توی توالت باقی ش رو واسه خودت تعریف و به خودت افتخار کن.

3 ❤️

924239
2020-10-15 01:39:52 +0330 +0330

چرا هیچکس اصل داستانشو نمیگه؟میخوان ذهن و خلاقیت مارو بکار بندازن؟بد نیس بعضی مواقع از کونایی که دادین خودتون بگید نه اینکه ما تصور کنیم

1 ❤️

924290
2020-10-15 02:44:20 +0330 +0330

من خیلی دوس دارم از داستانای خودم بنویسم.ولی وقتی میبینم هر داستانی رو دیگران نوشتن ، بقیه اومدن زیرش کامنت گزاشتن دروغه و…؛ جرات نمیکنم بنویسم.
البته یه سری داستان ها هم کاملا مشخصه ساخته یه ذهن جلاقه

6 ❤️

924321
2020-10-15 05:01:34 +0330 +0330

احتمالا دانشجوی پیام نور تو پردیس بودی یا هستی چون از اونجا تا نادری اره حدودا با خط واحد ۴۵ دقیقه هست. اگه بگی مربوط به چه سالیه برام روشنتره داداش. چون خودم از نادری فلکه ساعت زیتون کیانپارس خاطرات شیرین زیاد دارم . چون من بچه اهوازم برام جالب بود داستانت ادامه بده لطفا

4 ❤️

924322
2020-10-15 05:13:37 +0330 +0330

جلقتو اگه قبل داستان بزنی مشکلی نیست تعریف کنی

0 ❤️

924339
2020-10-15 09:38:03 +0330 +0330

تجربه مالیدن توی اتوبوس داشتم ولی تو یکم پریشون تعریف کردی. انگار همزمان با نوشتن داری جق میزنی😂😂😂

1 ❤️

924343
2020-10-15 09:57:36 +0330 +0330

کوسکش اهواز دریا داره که ساحل داشته باشه

1 ❤️

924372
2020-10-15 13:54:49 +0330 +0330

خیلی از داستان خوشم اومد حس اینجوری بهتراز بکن بکنه

4 ❤️

924373
2020-10-15 13:59:58 +0330 +0330

میدونی چرا طرف داشت سریع میرفت چون میخواست کون تو بزاره . زنه در اصل مرد چون میخواست کونت بزاره

0 ❤️

924388
2020-10-15 15:07:58 +0330 +0330

تا الان که خوب نوشته بودی.
راست و دروغش برام مهم نیست. همین که ماجرایی باشه که جذبم کنه میخونم.
لایک سیزده از آن ماست.

3 ❤️

924396
2020-10-15 16:04:46 +0330 +0330

کس کش خیابون نادری بارون نمیومدکه بقیه اهوازبارونی بودبعدتواون بارون نمیکت که خیس بودمیرفت توکونت

1 ❤️

924410
2020-10-15 17:14:11 +0330 +0330

من که دوس دارم ادامه شو بخونم
پس بنویسش

2 ❤️

924411
2020-10-15 17:17:05 +0330 +0330

دوسته عزیز زاااارررت

0 ❤️

924420
2020-10-15 18:02:15 +0330 +0330

ازت می خوام جوابم فقط با عقلت ندی با حس و قلبت بدی باشه؟
چرا دروغ میگی؟ باور کن سکس داشتن هیچ کجای دنیا افتخار نیست
ولی همه جای دنیا موافقن که باید رید تو سر دروغگو

0 ❤️

924432
2020-10-15 20:08:22 +0330 +0330

روی صحبتم با اقای حشفه هس ک فقط یه سبک کامنتو بلده تقریبا زیر تمام داستانا میبینمش
تو اگ خیلی هنر داری حداقل یه کامنت متفاوت بنویس
چرا فک میکنی سایت جزو اموال شخصیته؟
هرکی هرچی دلش میخاد میتونه بنویسه حالا میتونه راست باشه میتونه دروغ باشه
ب تو ربطی نداره
فقط میای کصشر مینویسی و فاز گنگ برمیداری
خودت یه داستانم نداری چارتا تاپیک کصشر داری
راس میگی خودت یدونه بنویس ببینم چی میخای بنویسی

5 ❤️

924556
2020-10-16 03:51:26 +0330 +0330

ادامه بده دوست عزیز. مهم نیست فانتزی هست یا واقعی، اینجا هم کسی از نسل داستایوفسکی نیست که تمام اصول داستان‌نویسی رو مو به مو بلد باشه و شاهکار خلق کنه. مهم اینه که سعی کنی یه چیز خوبی از نوشته در بیاری. من که با دیالوگ آخرش حال کردم، و کسی هم که در قید و بند تقلید نباشه میتونه راه پیشرفت رو پیدا کنه.
ادامه بده ولی سعی کن با جزئیات بیشتر بنویسی، فقط دیالوگ ننویس یه کم هم روی بقیه المان ها کار کن. خودت باش، اصالته که لایک داره👍

5 ❤️

924557
2020-10-16 03:56:51 +0330 +0330

خوشم اومد
آخراش خوشمزه پیش رفت

4 ❤️

924603
2020-10-16 10:16:15 +0330 +0330

داستان به این خوبی نوشتم بعد همش دری وری میگید🤦‍♂️

3 ❤️

924606
2020-10-16 10:26:21 +0330 +0330

یکی نوشته مگه اهواز دریا داره که ساحل داشته باشه
بابا کنار رود کارون رو بش میگن ساحلی از دوست اهوازیمون بپرسید
اون یکی نوشته مگه باروون نبود نشستی رو نیمکت؟
بابا اگه بند نیومده بود که مس خر نمیرفتیم بشینیم بعدشم نمیشه نیمکت رو خشک کرد آیا؟

2 ❤️

924628
2020-10-16 12:25:48 +0330 +0330

حداقلش اینه که داستانت از خیلی از کصشرای بقیه بهتر بود

پ ن:بیشتر کامنتا جنبه ی شوخی داره برا ی مثال من خودم تا حالا نشده جدی یچیزی به نویسنده بگم که ناراحت شده باشه فقط یکی از بچه های سایت بود که برا ایموجی های تو تاپیکش باهاش شوخی کردم که انگار ناراحت شد اونم ازش معذرت خواهی کردم تو هم مطمن باش بقیه بچه ها هم همینطورین بیشتر کسایی که کامنت میزارن ثابتن و با همه شوخی میکنن سریع جبهه نگیر

1 ❤️

924653
2020-10-16 15:13:47 +0330 +0330

فعلا که میرم توی اتوبوس ببینم اینجوری پیدا میکنم😜🤠😎

0 ❤️

924693
2020-10-16 22:20:00 +0330 +0330

اون همه زر زدی تو اتوبوس مردم خواب بودن
داداش لااقل میگفتی داستان زایید تخیلات تخماتیکت هست خخخخخ

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها






Top Bottom