از جشن تکلیف تا آرژانتین (۲)

1399/11/01

...قسمت قبل

ممنون از نظرهایی که گذاشتین اما این خاطرات را من نوشتم تا کمی خودم را سبک کنم چون هیچوقت تا به این سن رسیدم نه به کسی چیزی گفتم و نه به مادر خودم ایرادی گرفتم.
بهزاد با اینکه تا این سن ازدواج نکرده اما میتونم بگم ما دوتا با هم بزرگ شدیم. خیلی چیزها را جدای از سکس کردن ازش یاد گرفتم. همیشه مثل یک کوه پشت من ایستاد و با اینکه تو این سالها میدونستم با دخترها و زنهای زیادی رابطه داره هیچوقت تو زندگیش دخالت نکردم به جز یکبار که باعث دوری این چند ساله شد.
هر کسی دوست داره جوری زندگی کنه و گرچه تا بیست سالگیم دیوانه وار عاشقش شده بودم اما خیلی راحت منو قانع کرد که این عشق نیست و فقط سکس ماست که این حس را در من بوجود آورده. دروغ هم نمیگفت. من نمیتونستم عاشق کسی بشم که با مادرم هم رابطه داشته . اما بقیه ماجرا:
تابستان تمام شده بود و دیگه آخرای خدمت سربازی بهزاد بود. بعد اون روز که با مادرم دیدمش هروقت سر کلاس زبان میرفتم تمام فکرم این بود که بهزاد و مامان سیمین الان مشغولن و دیگه سر کلاس نبودم. امتحان آخر ترم را هم با حداقل نمره دادم و دیگه مدرسه ها باز میشد.
پدرم ماموریت های کاریش بیشتر شده بود و تو یکی از اون شبها وقتی بهزاد هم سرشام با ما نشسته بود پیشنهاد داد که بهزاد تو شرکت ساختمانی یکی از دوستانش تو شیراز مشغول کار بشه تا هم تجربه پیدا کنه و هم به رشته اش که هنرستان و راه و ساختمان خونده بود ربط داشت.
گرچه خیلی خوشحال شدم اما بیشتر از من مامان سیمین بود که استقبال کرد و بلافاصله پیشنهاد دا که بهزاد میتونه تو سوییت زیر زمین که مجهز بود زندگی کنه تا وضعش خوب بشه و جای مناسبی پیدا کنه.
اون شب خیلی کلافه شدم و به سادگی پدرم افسوس خوردم اما چون بهزاد تو اون مدت منو به خودش وابسته کرده بود خفه خون گرفتم و مشغول شام خوردن شدم. نمیدونم بهزاد اون لحظه چه حسی داشت اما چند سال بعد فهمیدم این پیشنهاد به خواست مامان سیمین بوده که پدرم براش کاری جور کنه.
بهزاد موندگار شد و فقط رفت تهران تا وسایلش را با خودش بیاره. رابطه ما دیگه به هفته ای سه یا چهار بار رسیده بود و من هم گرچه میدونستم مامان سیمین زمانی که پدرم نبود میرفت پایین اما به روی خودم نمیاوردم.
شبهایی که پدرم شیراز نبود خودم را به خواب میزدم ومیرفت پایین و چند ساعتی مشغول بودن. منم میرفتم و یواشکی از پشت پنجره کوچک سوییت تماشا میکردم. اما تا الان هیچوقت به روی بهزاد و سیمین نیاوردم که تماشاشون میکردم. اون زمان پدرم پنجاه سالش بود و مادرم 34 سال داشت.
به دوم راهنمایی که رسیدم شهوتم بیشتر شده بود و هر بار که بهزاد زبونش روی نازم کشیده میشد دلم میخواست دختری خودمو بهش بدم و گرچه چند بار ازش خواستم اما هربار مخالفت میکرد و میگفت این ناناز تو مال خوردنه و حالا زوده!
اولین بار که پریود شدم را هیچوقت فراموش نمیکنم. مادرم کلی در این مورد باهام صحبت کرد و برام گردنبند طلا خرید. از قرار معلوم به بهزاد هم گفته بود چون اون هم برام دستبند قشنگی خرید که هنوز دارمش.
رابطه من و بهزاد باعث شده بود سینه هام زودتر از معمول رشد کنه و وقتی پریود میشدم گرچه حس میکردم اخلاقم عوض میشه اما ولعی که بهزاد تو خوردن سینه هام داشت لذت خوبی بهم میداد و از سفت تر شدنشون لذت میبردم. دیگه ساک زدن را جوری بهم یاد داده بود که تمام آلتش را تو دهنم جا میدادم و از خوردن سرش به حلقم لذت میبردم.
کلاس دوم دبیرستان بودم که متاسفانه پدرم بخاطر حمله قلبی در محل کار فوت کرد . با فوت پدرم بهزاد خیلی بهم ریخته بود و مدام گریه میکرد. انگار تازه فهمیده بود خیانتی که بهش میکرد چقدر براش سنگین بوده. مدتی بعد صدای دعوای بهزاد و مادرم را توی سوییت شنیدم که سیمین بهش میگفت: اون تموم شد و رفت تو نباید با من این کار را بکنی. تازه فهمیدم بهزاد میخواد خونه ما را ترک کنه.
حالم خیلی بد شده بود و دوست نداشتم این رابطه قطع بشه. پنج سال بود که باهاش ارتباط داشتم و پیش خودم آینده خودم را باهاش تصور میکردم. دختر خوشگل و خوش هیکلی بودم و بارها پسرها بهم شماره داده بودن یا سر راهم سبز میشدن اما هیچکدومشون برای من بهزاد نبودن.
دوماه بعد از فوت پدرم بهزاد هم خانه ای برای خودش اجاره کرد و دوتا کوچه پایینتر از خونه ما مستقر شد. خواهرم شیرین هم آخرای مدرک کارشناسیش بود که به خاطر شاگرد اول شدنش تو تمام ترمهای دانشگاهیش از طریق یکی از اقوام پذیرش گرفت و رفت آلمان.
بهزاد که زمانی عاشق شیرین بود از این خبر خیلی بهم ریخت و وقتی ازش پرسیدم چرا بهش نگفتی که نره ،خنده ای کرد و گفت:
دلیلش را نمیتونم بگم باید خودت بفهمی. من اولش فکر میکردم بخاطر رابطه اش با منه اما شبش که بیشتر فکر کردم متوجه شدم هر کسی جای اون بود نمیتونست با دختری ازدواج کنه که با مادر و خواهرش رابطه داشته.
البته خودش میگفت من اصلا ازدواج نمیکنم .منم تو همون عالم نوجوونی فکر میکردم من میتونم از این فکر خارجش کنم و مال خودم بشه.
دیگه با رفتن بهزاد رابطه ما خیلی کم شده بود و بیشتر من میرفتم خونش و اون هم هر ماه یک یا دوبار اتفاق میفتاد.

بهزاد روی تردمیل راه میرفت و از کار خودش صحبت میکرد. بیست سالی بود که شرکتی راه انداخته و کار ساخت و ساز را دنبال میکرد. من هم که چند سالی بود باهاش ارتباطی نداشتم دیگه سکس کردن باهاش برام عادی شده بود و دیگه عجله ای نداشتیم. منم راه بهزاد را رفته بودم و چنان درگیر کار بودم که اصلا به تشکیل زندگی فکر نکرده بودم. بقول بهزاد هنوز از نظر چهره و هیکل مثل دخترهای 24 ساله بودم .
بهزاد هم تو 50 سالگیش بیشتر به مردهای 37 ساله میخورد و نمیدونم چرا 5 سال پیش با اینکه میدونستم رابطمون دوست داشتنه و نباید به عشق تبدیل بشه باهاش بهم زدم. شاید به خاطر سنم بود که وقتی فهمیدم با دختری که 25 سال ازش کوچکتره رابطه داره بهم ریختم.
از روی تردمیل که پایین اومد دستم را گرفت و گفت: بریم استخر؟ بدون اینکه منتظر جوابم بشه دستم را گرفت و برد سمت پله ها. خونه بزرگی داشت و سالها بود تنها زندگی میکرد. هفته ای دو روز زن سرایدارش اجازه داشت بیاد تو خونه اش و همه جا را تمیز کنه. روزهای دیگه هم حتی سرایدار حق نداشت از سمت درب پارکینگی وارد بشه و فقط از درب کوچه پشت خونه حق رفت و آمد داشتن.
این هم فقط واسه این بود که کسی تو زندگیش فضولی نکنه و مزاحم نداشته باشه. از پله ها که پایین رفتیم لحظه شماری میکردم که گرمای بدنش را حس کنم.
پنج سال بود که حتی باهاش تماس نداشتم و هربار که زنگ میرد رد تماس میکردم اما امروز حالم از دیدنش خیلی خوب بود. ساعت 7 شب شده بود و به مادرم زنگ زدم که دیر میام. از زمانی که سال 75 اومدیم تهران تا اون روز خیلی کم پیش میومد تنهاش بذارم.
سال 88 سکته خفیف مغزی کرده بود که باعث شده بود تو 53 سالگیش مشکل تو حرکت داشته باشه.
کنار استخر بهزاد که بغلم کرد منو برد به هجده سالگیم و روزی که دختری خودم را بهش تقدیم کردم. این کار را با جان و دل کردم و تا امروز هم هیچوقت پشیمون نشدم چون بهزاد ارزشش را داشت.

ادامه...

نوشته: شهرزاد 59


👍 9
👎 2
6001 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

787351
2021-01-20 01:11:34 +0330 +0330

بله خونه ما هم استخر داشت ارزششو داشتیم حیف که حوض هم نداره…

2 ❤️

787362
2021-01-20 01:28:47 +0330 +0330

خوش به حال بهزاد😭

0 ❤️

787470
2021-01-20 17:40:44 +0330 +0330

مثل قسمت قبل روان و خواندنی بود. لایک
عجب سرگذشتی داشتی.

0 ❤️

787478
2021-01-20 18:56:34 +0330 +0330

نمی دونم اسم این همه وفا و علاقه ت رو چی می شه گذاشت ولی به هرحال نمی شه از مادرت به خاطر خیانت به پدرت، از بهزاد به خاطر خیانت به پدرت و جنایت و خیانت به تو، متنفر نبود و بازهم از اینکه دوسش داری متعجب نبود.
به قول دوستان خدا شانس بده!

0 ❤️

787494
2021-01-20 22:37:08 +0330 +0330

سلام و درود شهرزاد 59 🌹 🌹🌹

داستان دومت رو که دیدم ارسال شده گفتم بیام جفشتون رو بخونم و نظراتم رو بهت بگم، این نظرم هم برای داستان 1 هست و داستان 2.

در کل گویش مونولوگ فوق العاده ای داری، توصیفات خیلی خوبی داری ،خیلی چیزا رو البته بهتر هست به صورت خلاصه ای نگی و تک تک لحظات رو توصیف کنی به صورت یک دیالوگ.

نقطه ضعف داستانت هم نبود دیالوگ بود و نبود هدف اصلی کاراکتر که البته چون داستان ادامه داره می تونی تو قسمت بعد توصیفش کنی.

ممنون از نوشته خوبت شهرزاد 59

آرزو موفقیت ، artemis25

0 ❤️

788045
2021-01-23 23:45:18 +0330 +0330

شهرزاد جان بزار ي رازي رو بت بگم اميدوارم ناراحت نشي البته ميدونم با عشقي كه به بهزاد جان داري بخوبي اين مسئله را درك ميكني حتي ممكنه از بهزاد تشكر و قدرداني هم بكني
در حقيقت پدرت سكته نكرد پدرت موقعي كه داشت براي بهزاد جان ساك ميزد كير بهزاد تو گلوش گير كرد و خفه شد مرد
اما تو نگران نباش اون موقع مرگ لبخند رضايت روي لب داشت

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها







Top Bottom