از خدا گله داشتم

    سلام.این متن اصلا جنبه سکسی نداره وفقط یک درد و دله.مواظب وقت باارزشتون باشین.
    .توی شهرستان یکی از استان های مرکزی زندگی میکنم.الان30سالمه ولی هیچ موقع روی خوش زندگی رو ندیدم.زندگیم ازنظرمالی و کاری واجتماعی خوبه ولی ی سری درد و افکار همیشه اذیتم کرده ک هیچکی ازشون خبرنداره.هیچ ادم مورد اعتمادی هم پیدا نکردم باهاش حرف بزنم.ب اجبار اینجا ب اشتراک گذاشتم.
    بچه های دهه شصت جز تیله بازی و هفت سنگ وکاغذباد و فوتبال سرگرمی دیگ ای نداشتن. محلمون هم کوچیک بود وهمه همو میشناختن.ساعات بیکاری همیشه با بچه های هم سن وسالم مشغول یکی از بازی های بالا بودیم و کلی کیف میکردیم.8سالم بود.هیچی هم از مسائل جنسی نمیدونستم.ن تنها من بلکه اکثر بچه های دهه شصتی همین بودن.نسبت ب بقیه بچه ها سفید تر وخوشکل ترومنظم تر وخوش لباس تربودم.همه خونواده ها ندار بودن.ولی همی یکی دو دست لباسی ک داشتم تمییز نگهشون میداشتم.یه روز بعد از تیله بازی میرفتم خونه که یکی از پسرای همسایه ک اون زمون 15.16سالش بود سرکوچه صدام زد.یخورده باهام حرف زد و ازتو جیب شلوار کُردیش یه پلاستیک پراز تیله بیرون آورد.همه تیله ها نو و رنگی.گفت میخوای تیله ها رو بهت بدم؟گفتم آره.اخه اون زمون از صب تا ظهر ک تیله بازی میکردیم نهایتا 4.5تا تیله میبردیم یا میباختیم.انقدرم با تیله هامون بازی کرده بودیم ک همش کهنه وتیکه شکسته شده بود.گفت شرط داره.اینکه توهم توپت رو چند دقیقه بهم بدی.گفتمش من که توپ ندارم اصلا.گفت داری.چ توپ خوبی هم داری.منکه از حرفاش سر درنمیاوردم گفتم منظورت چیه؟ چ کار باید بکنم.گفت فقط چند دقیقه بامن بیا دم این ساختمون بعدش همه تیله هام واس تومیشه.منم ازهمه جا بی خبر وخام همراهش شدم.نزدیک تاریک شدن هوا بود .رفتیم تو ساختمون نیمه ساز.گفتم خب چ کار کنم.گفت توپت بهم بده دیگه.همینجور مات نگاش میکردم.اونم دید خیلی گاگولم و چیزی ازحرفاش متوجه نشدم اومد جلو وگفت روتو بکن ب دیوار وبا دستات تکیه بده به دیوار.منم همی کاروکردم.ازروشلوار یخوره کونم ومالید وکشید پایین.باور کنین انقد بچه وخام بودم ک نمیدونستم این کار یعنی چ و داره باهام چ کار میکنه.بعدش حس کردم ی چیز گرم رفت لای پام.یه چند دقیقه خودش وعقب جلو کرد وبا یه های بلندیه چیز گرم ریخته شد لای چاک کونم.با یه تیکه گونی ک اونجا افتاده بود تمییزم کرد وهمه تیله ها گذاشت توجیبم و زدیم ازونجا بیرون.توراه خونه خیلی خوشحال بودم.چون توکل سه ماه تابستون هم نمیتونستم این همه تیله ببرم.الان تو چند دقیقه صاحب یه عالمه تیله نو شده بودم.نمیدونستم ک همی چند دقیقه باعث میشه یه عمر انگشت نما وبدبخت بشم.فرداش داشتم باچرخ میرفتم نونوایی ک یکی دیگ ازبچه ها بزرگتر گرفتم و همینجور ک سوارچرخ بودم حلم داد توخونشون و درم بست.گفتم چته چ کارمیکنی؟گفت الان میگمت دستم گرفت و برد ته باغشون(اکثرخونه های محل خونه باغ بود.خونه پدریم هم هنوز همی شکله)خوابوندم ته جوب وشلوارم کشیدپایین و اتفاق دیروزتکرارشد.به یکسال نشد ک نزدیک به ده نفرازبچه های بزرگتر همی کار وباهام کردن.نفر اولی ک اینکاروباهام کرد رفته بود ب بقیه گفته بودکه من کردمش وچیزی نگفته مابقی هم.....منم اصلا سرم نمیشد این چ کاریه.یبار اقواممون ازتهرون اومدن خونمون ی پسر داشتن دوسالی ازم بزرگتر بود.اولین بار اون بود ک همه چی راجع سکس ورابطه پدر مادرا ودرست کردن بچه و...برام توضیح داد و من تازه فهمیدم ک اینا ازم سواستفاده میکردن.هرچند ک همون پسراقواممون هم دست از سرم نکشید و.....هعی
    تصمیم گرفتم دیگ نزارم این اتفاق تکرارشه..چیزی هم نمیتونستم بکسی بگم.تنها راه زندانی کردن خودم توخونه بود.ولی بازم یه جاهایی دست خودم نبود. مثلا تو راه مدرسه. شبای محرم.شبای قدر و...کافی بود ی لحظه تنها شم.حتی چندتا بچه ها پاتقشون شده بود سرکوچمون تا امارم داشته باشن کی ازخونه بیرون میام. روزای شدیدا سختی میگذروندم.تو سن ده یازده سالگی ک همه هم دوره ای هام بفکر بازی بودن من از ترس نباید ازخونه میومدم بیرون و شده بودم یه بچه گوشه گیر که فقط درس میخوند.روزا تخمی تر از هم گذشت و رفتم راهنمایی.دوتا مدرسه راهنمایی میتونستم ثبت نام کنم.یکی نزدیک خونمون یکی خیلی دور.بچه های محلمون همه تو مدرسه نزدیکترثبت نام کردن ولی من دوری راه رو بجون خریدم تا کسی نباشه ک بشناسدم.بازم تک وتوک از بچه های مدرسه هم محله ای بودیم.همون دوسه نفر همش بهم تیکه مینداختن و گهگاهی تهدید یا اذیت میکردن. درحدی نبودن ک بتونن کاری باهام بکنن ولی حرفاشون رو اعصابم بود و اذیت میشدم.همش ازخدا گله داشتم ک چرا منو نصبت ب بقیه خوشکلتر و سفیدتر و بی مو تر افریدی. اخه منکه فقط سرم تودرس وکتاب وزندگیه.منکه ازارم حتی به یه مورچه هم نرسیده چرا باید ناخواسته همچی بلاهایی سرم بیاد. مگه ی نوجون چقد تحمل درد و ازار واذیت داره.یه روز تهدیدشون کردم ک اگ اذیت کردناتون ادامه داشته باشه به مدیر یا ناظم میگن.خیلی پرروترازین حرفا بودن.جرات ب مدیروناظم گفتن ونداشتم ولی یه دفتر دار داشتیم ب اسم ممداقا.با بچه ها جور بود و هوای همه رو داشت.مثلا یکی دیرمیرسید وپشت درب مدرسه میموند یواشکی میاوردش تو.یا مراقب امتحان میشد وتقلبی چیزی میدیدچشم پوشی میکرد وچیزی نمیگفت.تصمیم گرفتم بهش بگم و گفتم و کاش زبونم لال میشد و نگفته بودم.گفت غمت نباشه زنگ خونه خورد وایسا همراهت میام ک کسی اسیبی بهت نرسونه.خونش جایی بود ک هم مسیر بودیم وفقط دوتا خیابون باید تنها میرفتم.گفتم همینم عشقه و ببینن باهمیم کسی کاری باهام نداره.چندروزی باهاش میرفتم .من با دوچرخه اونم با موتور همراهم حالا یخورده جلوتر عقب تر.اون زمون مدرسه ها صبح وبعدازظهربود.یعنی صبح میرفتیم مدرسه تا12.12تعطیل میشدیم میرفتیم خونه تا2.باز 2میرفتیم مدرسه تا4.بجز 5 شنبه ها ک از صبح میرفتیم تا 2یکسره بودیم.ی روز 5 شنبه ممد اقا گفت وایسا یخورده کار دارم جمع وجور کنم وباهم بریم.همه بچه ها و مدیر ومعلما رفتن و من موندم و ممداقا دوتایی تو مدرسه.نشسته بودم دم اتاق کارش ک گفت برم دربای پشت مدرسه و ...ببندم بریم.ی لحظه دیدم صدای بسته شدن درب اصلی مدرسه اومد, اومدم پاشم یه دیدی بزنم دیدم ممداقا اومد تو درب اتاقشم قفل کرد واونم ازم نگذشت.هرچ تقلا کردم فایده نداشت.مرتیکه عوضی اشغال بازن وسه تا بچه با اون چهره مهربون و یه گرگ بود تولباس میش.
    اون زمون داداش بزرگترم سال کنکورش بود و با چندتا از همکلاساش توی باغ بابا بزرگ یکی بچه ها جمع میشدن و کنار جوی اب و طبیعت درس میخوندن.ی روز توراه مدرسه یکی از دوستای داداشم اومد تومسیرم و گفت داداشت گفته بیا کار واجبت دارم.اولش شک کردم ولی چون پسر مثبت و خوبی بود گفتم برم ببینم چ کار داره.با داداشم هم زیاد رابطه خوبی نداشتم چون بعنوان یه بزرگتر هیچ موقع حامی من نبوده وهنوزم نیست واکثرا بهم میپریدیم.باهاش رفتم توباغ و دیدم 4 تا دیگ دوستای داداشم اونجان وکتاب بدست با اونی ک همراش اومده بودم میشدن 5تا.همی ک دیدنم کتابا شون ول کردن و حمله ور شدن سمتم و ب بدترین شکل ممکن هرکارخواستن باهام کردن.اون روز جر خوردن رو بمعنای واقعی حس کردم.جالبش اینه ک الان ازون 5 نفر 2تاشون اخوندشدن.2تاشون سپاهی.یکیشون هم معلم.ریدم تو مملکتی ک ههمچی کسایی قراره برا مردمش خدمت کنن.خلاصه کنم.تا سن 17-18سالگی نزدیک ب بیست وپنج شش نفر ازم سواستفاده کردن.هیچ موقع بامیل خودم با پسری نخوابیدم.تو دوران دانشگاه با یک ادم اشنا شدم ک زندگیم وارد یه مرحله جدیدشد .مشتاق بودی براتون تعرف میکنم.هنوزم تواین سن بخاطرپوست سفیدم بعضی ادمای مریض بهم نظر دارن.مثلا برم استخر متوجه نگاها میشم یا یبار ک سرکارم جلو همکارام شلوار کارمیپوشیدم دیدم همکارام همه چششون ب رون وکونمه.خیلیا بهم گفتن توباید دختر میشدی خدا اشتباه کرده تومحاسباتش.ولش مابقیش و حوصله ندارم بنویسم.
    ممنون ک وقت گذاشتین حرفام و خوندین.فقط خواستم بدونی کسی اگ سفیدتر یا خوشکلتره شما نباید بخودتون اجازه بدی هرنوع برخوردی خواستین باهاش بکنی.اونم ادمه دل داره غرور داره ابرو داره گناه داره.شاید با این کارتون عمر و اینده و زندگی یک انسان رو تباه کنی.


    نوشته: تنهای تنها

  • 21

  • 4




  • نظرات:
    •   aminkinghentai
    • 1 ماه
      • 2

    • همین که وضع مالیت خوب بوده خدا رو شکر کن


    •   general_bu
    • 1 ماه
      • 2

    • یطوری نوشتی ک از کردن بچه فنچ های زمان دبیرستانم پشیمون شدم ، خدایا تا خاکم نکردی پاکم نکن ، الهی آمین (biggrin)


    •   ali201820
    • 1 ماه
      • 2

    • بله .حقیقت تلخ.


    •   جاsم
    • 1 ماه
      • 3

    • تقریبا با قصد ونیت نوشته شده . چون اولش . شما تو خونه بودی و مدرسه محرم و شب قدر بیرون بودی

      انگارر عروسی نمیرفتی.. و ولی مقید بودی همه شب قدر و محرم میرفتی
      دوم . حتما هم باید آخوند ششده باشن و سپاهی و معلم عجب چ جالب چقدرررر زود باورن کسانی ک نفهمند نقاط اصلی داستان اینا بودن


    •   جاsم
    • 1 ماه
      • 3

    • راستی مهمتر از اون این ک همه اینارو گردن خدا میندازی انگار خانوادت داداشت و... بی تقصیرن


    •   Clay0098
    • 1 ماه
      • 4

    • برای ده دقیقه لذت حیوانی یه عمر زندگی کسی رو نابود میکنیم


    •   Sexybreasts
    • 1 ماه
      • 4

    • ah halm az tajavoz bhm mikhore (sick)
      ok bache bodi motvjh nmishodi darn azt soestfade
      mikonan
      bozorg shodiam motvjh nmishodi????
      daStantoono aBdn doSt ndasHtm vaLi baZm liKe mikoNm


    •   shureshy
    • 1 ماه
      • 2

    • دوست عزیزداستان جای دردو دل نیس دیس اصلا نخوندم جز چند بند اولشو


    •   Koshti.pars
    • 1 ماه
      • 1

    • درد ودل قشنگی بود در درجه اول از لحاظ لغت معنی عرض میکنم درد دل هستش نه درد و دل در ادامه متن خوبی بود خوبه که جلوه شهوانی با این فن از تغییرات روبرو هست
      من لایک میکنم
      و با قدرت ادامه بده
      با تشکر


    •   m...h...a...
    • 1 ماه
      • 2

    • متاسفانه توی ایران از این چیزا خیلی زیاده..برات متاسفم..ناراحت شدم


    •   royaei
    • 1 ماه
      • 1

    • چیزی نمیتونم بگم ؛ برات متاسفم
      موفق باشی


    •   Wonderfull
    • 1 ماه
      • 2

    • جوری میگید از یه شهرستان از یکی از استانهای مرکزی زندگی میکنم انگار میترسید مامورین امنیتی پیداتون کنند و کونتون بگذارند، بابا کسشعرت رو تف بده بچه کونی


    •   زندگی+فانتزی
    • 1 ماه
      • 1


    • فکرکردن ب گذشته مثل دویدن دنبال بادِ



      تو زندگی هممون پراز اتفاقات و لحظات بدِ
      که آدم حتی دوست نداره سرِ دشمنش بیاد....


      شعر زیر هم پر از انرژیِ خوبِ ، ک تقدیم ب همه دوستان



      هرگز به غصه خوردن
      گذشته ، برنگشته
      بِه فِکرِ آینده باش
      دِل شاد و سرزنده باش
      در انتظار طلعتِ
      خورشید تابنده باش
      عُمر کمه،صفا کن
      رنج و غمو رها کن
      اگه نباشه دریا
      به قطره اکتفا کن



      (rose) (rose) (rose) (rose)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو