از سکس تا عشق ممنوعه (۳)

    ...قسمت قبل


    در دربار کیخسرو،شاه ایران غلغله بود.تمام سران سپاه و بزرگان و نمایندگان مردم حاضر بودند.صدا در صدا میپیچید و در این بین چند نفری،از جمله خود شاه؛سکوت کرده بودند و تجزیه قریب‌الوقوع ایران را می‌دیدند که از کاخ شاهنشهی آغازیدن گرفته بود.
    گرگین نیز در سکوت بود و ناظر.سرمای دستبند و زنجیری که دستانش را به بند کرده بودند پوستش را آزار می‌داد.سعی می‌کرد از بحث‌هایی که حال بالا گرفته بودند ذهن خود را منحرف کند.ماجرای سال گذشته را به یاد می‌آورد.ماجراهایی که حال مسبب زنجیر روی دستانش شده بودند.
    تلاش می‌کرد بیژن را هم از خاطرات آن روز حذف کند.ذهنش را متوجه آن بعد از ظهر کذایی کرد:
    با دختر خدمت گزار به قسمت پرتی از دشت رفته بودند.جایی دور از خیمه‌های سیاه رنگ که از آنجا به سختی دیده می‌شدند.در حالی که به این فکر میکرد که خوش به حال بیژن شده و با بزرگ‌زادگان خلوت می‌کند؛داشت لبهای دختر را می‌خورد و چنان آن را با دندان می‌گزید که دختر شاکی شده بود اما چیزی بروز نمیداد جز جیغ و ناله های خفیفی که سریع خفه می‌شدند.
    همزمان؛گرگین دستش را لای پای دختر برده بود و سریع حرکت می‌داد.حرکات دستش را گاه گاه تند و تندتر میکرد که ناله‌های دختر را بلندتر بشنود.
    موهای سیاه و براق دختر روی پوست سفیدش زیبا می‌نمود‌ و ترکیبی را به وجود آورده بود که گرگین با آن چشم خود را نیز لذتی می‌بخشید.


    صدای کیخسرو کل دربار را ساکت کرد و دمی،جدل‌ها را پایان بخشید و نیز افکار گرگین را از هم گسست:«ای نامداران،ای سرداران و پهلوانان روشن‌روان؛ای جنگجویانی که نیاکانتان در رکاب نیاکانم فریدون و منوچهر و کیقباد شمشیر زدند!ای شیرانی که شانه به شانه هم در رکاب پدربزرگم،کیکاووس شمشیر از نیام کشیدید!ای یلانی که پاکی و مرگ غریبانه و مظلومانه پدرم سیاوش را در خاک توران به یاد دارید!به یزدان و به دادار قسم اگر بیش از این وقت را بکشیم؛بیژن نجات نخواهد یافت.شما را اینجا جمع نکردم که به دنبال مقصر بگردیم؛او جزای کارش را خواهد یافت اما حال باید چاره ای اندیشید.»


    گرگین خوب منظور کیخسرو را از مقصر می‌دانست.سرش را پایین انداخت و نگاهش را به زنجیر‌های روی دستانش دوخت تا جفت چشمی که مانند گرگ به او خیره شده‌ بودند نبیند.
    دوباره سعی در منحرف کردن ذهن خود از وقایع پیش رویش کرد:
    سفیدی تن برهنه دختر زیر آسمان آبی و روی سبزی سبزه‌ها جا خوش کرده بود و آرام بالا و پایین می‌شد.
    با هر ضربه در کس دختر؛لذتی وصف ناشدنی در جان گرگین جا خوش می‌کرد.دختر ناله‌های کشداری می‌کرد و گرگین آه های ممتد می‌کشید.
    کیر سفت شده‌اش که به سنگ می‌مانست توسط گرمای بدن دختر احاطه شده بود و روی خیسی کس منقبض شده دختر حرکت می‌کرد.
    دختر دستانش را روی سبزه ها باز کرده بود و با هر لذتی که به اوج می‌رسید مشتش را دور گیاهان سبز حلقه می‌کرد و بعد از هر آه شهوت‌آلود از خاک سیاه بیرون می‌کشید.
    گرگین روی بدن او خیمه زده بود و به تلمبه زدن‌هایش ادامه می‌داد در حالی که چشمانش بین دید زدن بدن خیس از عرق دختر و پاییدن عاجهای گراز و دو اسب سفید؛مردد بودند.
    صدای جوان و آشنای فریاد پیرمردی که با نوک خنجری در دستش به گرگین اشاره می‌کرد دگربار،گرگین را از به یاد آوردن باز داشت:«سرش را از تن جدا خواهم کرد آنچنان که نیایم قارن رزم زن سر سلم را به فرموده فریدون جدا کرد....آنچنان که منوچهر سر تور؛جد افراسیاب را از تن جدا کرد....به دادار که سرش را خواهم...»
    گودرز حرفش را به پایان نبرده بود که میلاد پدر گرگین از میان جمعیت راه خود را باز کرد؛دو سه قدمی جلو آمد،صدایش را در گلو انداخته بود و غرید:«مگر گرگین بدنژاد و بی کس و کار است گرگ پیر؟چنین کن تا به اشاره‌ای،مردم ری دمار از روزگارت درآورند.»
    پیرمرد که هیبت پهلوانی جوان داشت و تنش با ریش و موی سفیدش در تضاد کامل بودند چشمانش را به چشمان میلاد دوخت و نگریست و نگریست تا آنجا که میلاد چشم از چشمان او دزدید.گودرز به تمسخر خنده‌ای کرد:«به قباله شهر ری که کیکاووس برایت مهر کرده می‌نازی خرفت؟یزدان را سپاس که نسل‌هاست برای کیان و پیشدادیان خنجر کشیده‌ایم.هم من و نیاکانم.اگر تو به ری‌ات می‌نازی نازش من به اصفهان است تا بردع و اردبیل؛از قلب ایران تا مرز توران آماده یک اشاره منند تا دمار از روزگارت درآورند.نازش من به فرزندان و نوه هایم است؛دهها تن دلاور چون بیژن و نه پست چون فرزند تو که یک سال....یک سال حقیقت را پنهان کرد و اگر جام جهان بین کیخسرو در روز نوروز آشکارش نمیکرد همچنان پنهان میکرد تا در آخر بیژن نیز چون سیاوش غریب بمیرد.»
    گودرز از خشم به نفس نفس زدن افتاده بود.
    گیو،پدر بیژن و پسر گودرز که چهره نگران کیخسرو را می‌دید و دلیل نگرانی او را می‌دانست برای کمک به کیخسرو و خاموش کردن آتش خشم گودرز به سخن آمد:«البته مردانمان در توران خبر آورده‌‌اند که پیران ویسه،ناجی جان بیژن بوده.جان پیران را آن هنگام که شاه وقت کیخسرو را از توران به ایران نجات می‌دادم بخشیدم.مرد دانا و صلح طلبی است.بیژن مطمئنا در چاه هم زنده مانده؛پیران برای ادای دینش هم که شده این کار را می‌کند.»


    گرگین که مدتی بود این ماجرا را مکررا می‌دید؛دیگر حرفهایشان را به زبان نیاورده حدس می‌زد.با آنکه نمی‌دانست چه در انتظارش است،نسبت به آنچه اطرافش می‌گذشت بی‌تفاوت بود.پس به یادآوری خاطراتش برای خودش ادامه داد:
    دختر حال روی کیر گرگین نشسته بود و تند تند روی آن بالا و پایین می‌رفت.کیر گرگین خیس و لزج شده بود و گرگین لذت می‌برد.از یک سو تن داغ دختر بر تنش می‌نشست و از سوی دیگر سرمای لذت بخشی را گیاهان سبز به تنش می‌بخشیدند.
    دست گرگین روی نرمی تن دختر را فشار می‌داد و در جابجا شدن کمکش می‌کرد.برخورد بدنهایشان لرزه هایی را در رانهای نرم و ژله‌ای دختر ایجاد می‌کرد.
    ناله های دختر اوج گرفته بود و حرکات گرگین هم تند و تندتر شده بود.
    تن بلوری و خیس دختر زیر تابش نرم آفتاب گرم با پس زمینه آسمان جلوه زیبایی ایجاد کرده بود.در حالی که زیبایی او را ستایش می‌کرد به نقشه‌ای برای جا گذاشتن بیژن در توران می‌اندیشید.


    صدایی گرگین را سه باره از تفکر به آن روز بازداشت.صدایی آشنا که اولین بار بود در یکسال اخیر وارد این بحث می‌شد.حتی گرگین هم متعجب و سراپا گوش آن صدا شد که میگفت:«و من ایده‌ای دارم»
    بحثها همه نیمه‌کاره ماند و در خاموشی غلتید.توجه همه حتی شاه نیز جلب شده بود.لبها همه خاموش و گوشها تیز بودند.
    رستم در حالی که لباس رزمش در نور روز می‌درخشید و عکس رخ متحیر دیگران در فلزات لباس رزمش منعکس می‌شد ادامه داد:«بیست و نه سال می‌گذرد از آن روز که کیخسرو به تخت نشست.بیست و نه سال می‌گذرد از روزی که گرفتن انتقام سیاوش را آغاز کردم و آغاز کردید.بانیان مرگ او را در شش کشور یافتیم و یک یک به سزای اعمالشان رساندیم.بیست و نه سال می‌گذرد که به عنوان بانی مرگ سیاوش،سودابه دختر شاه هاماوران را در همین کاخ، خنجرکُش کردم.و حال نوبت قاتل سیاوش رسیده...حال هنگام آن آمده که افراسیاب را سر ببرم و به کشور هفتم،توران لشکر بکشیم.و آغاز این جنگ پایانی،با نجات بیژن رقم خواهد خورد.»
    نگاهها نگاه رستم بیست و نه سال قبل را می‌دیدند.آنگاه که در جشن تاجگذاری کیخسرو با لباس رزم حاضر شده بود و فریاد خونخواهی سر می‌داد.
    نام و خاطره سیاوش خاطرات را پر درد کرده بود.از طرفی تمسخر نیز خنده به لبان برخی آورده بود.شاه در بند فکر شده بود و کسی سخن نگفت جز گودرز:«تو افراسیاب را در جنگ دیده‌ای.من هم دیده‌ام.هنگامی که سیاه پوش و سایه‌وار وارد میدان شود کسی یارای مبارزه با او را ندارد.شش نسل از شاهان ما را به کینه کشت.او ضحاک نیست؛او هر بار، نام یزدان می‌گوید و سر می‌برد.او نواده فریدون فر است!»
    رستم گفت:«اما من در زمان کیقباد در میدان رزم او را زمین زدم.»
    سپهدار و شاهزاده سابق ایران،طوس نوذر،در حالی که تبر معروفش را در دست می‌چرخاند به سخن آمد:«اما همان یکبار،در حالی که جوان بودی و گرزه گاوسر فریدون را در دست داشتی؛آن هم تنها یکبار زمینش زدی!او نیز بلافاصله خود را از چنگالت رهانید!گودرز درست میگوید؛او ضحاک نیست؛شاه هاماوران نیست او از جنسی دیگر است.فقط من و تو و گودرز هستیم که او را بدون رو بند سیاهش در رزم دیده‌ایم؛و خوب می‌دانی و می‌دانم که جنگاوریست بی‌همتا!»


    رستم پاسخ داد:«و تا روز نبرد با شخص او زمان درازیست.شاید تا اینجا خیره‌سر به نظر آمدم؛اما نقشه‌ای دارم که نه با لباس رزم و جنگ که من بهمراه سیصد جنگجو؛از مرزهای سگسگار و گرگسار که پدربزرگم سام فتح کرد در هیبت بازرگان وارد توران شویم.»
    توجه شاه و حاضران جلب شده بود و او را پرسشگرانه نگاه می‌کردند.رستم پیش از آنکه سوالی بپرسند از پاسخ سیرابشان کرد و ادامه داد:«ما نمیدانیم بیژن کجا و در کدام چاه در بند است.نمیتوان سپاه بزرگی را به راه انداخت که بیژن را یافت.از تمام دلاورانی که با وجود اختلافاتشان،مرا در انتقام خون سیاوش یاری کردند،چه طوس نوذر،چه گودرز گرگ،چه زنگه شاوران چه منوشان خوزان و دیگر سران؛می‌خواهم که مردمشان را پشت مرزهای سگسار و گرگسار آماده سازند.من و سیصد مرد همراهم پس از یافتن بیژن،در توران به خون ریختن کمر می‌بندیم تا یلان شما مرزها را بدرند و داخل شوند.تا به به گنگ دژ برسید سوگند میخورم من افراسیاب را سر بریده‌ام.»
    همهمه دوباره در دربار ایران جا خوش کرد.


    بازار سگسار،از شهرهای توران؛بسیار شلوغ بود.هر کس جنسی را برای فروش با خود آورده بود.صداها فضا را پر کرده بودند و بوی غذاهای مختلف درون بازار با صدای ضرب پتک و چکش آهنگری‌ها درآمیخته بود.با ورود گروه بازرگانی تازه از ایران رسیده در بازار غلغله شد.
    رستم سوار بر اسب سیاهش در حالی که گرد راه بر روبندش نشسته بود و بینی‌اش را می‌جنباند؛انگشتر خود را در مرغ بریانی که خریده بود قرار داد و سریع به دست یکی از همراهانش سپرپد.دست به سمت دختری که گوشه‌ای از بازار دست گدایی دراز کرده بود دراز کرد و گفت:«این را ببر و به آن دختر بده...شنیده‌ام حوالی زمانی که بیژن در چاه به بند شد از کاخ افراسیاب بیرونش کرده‌اند.شاید همانی باشد که گرگین نشانی‌اش را داده.»


    باران بهاری شدیدی باریدن گرفته بود.سوز سرمای اسفند همچنان در سال نو حضورش را بر جهان تحمیل می‌کرد.منیژه در حالی که لباس کلاه‌دار گشادی به تن کرده بود لب چاه ایستاده و طنابی که به آن سبدی را بسته بود درون چاه می‌فرستاد.از سوراخ کوچک کنار سنگ بزرگ لب چاه؛بلند گفت:«این را امروز بخور قوت بگیری بیژنم!وقتی بیرون بیایی باید همانطور قوی باشی؛بازوهایت را نیاز داری»
    صدای شکسته بیژن که گویا صدسال پیر شده بود و به سختی از درون چاه بیرون می‌آمد گفت:«بیرون بیایم؟تو هنوز به بیرون آمدن من امید داری؟»
    منیژه در حالی که سرما با قطرات سرد باران به تنش نفوذ می‌کرد سعی کرد سخنی بگوید؛اما چیزی برای گفتن نیافت.گفت:«این مرغ بریان را گروهی که از کشور شما آمده بودند به من بخشیدند...می‌دانی...»
    بیژن وسط حرف او پرید:«چه از چاه بیرون بیایم و چه نه؛بدان که دوستت دارم؛آن اوایل عاشقت نبودم،تو هم عاشق من نبودی؛فقط هوس زودگذری بود که این چاه تبدیل به عشقش کرد.اینکه ما حالا فقط همدیگر را داریم تبدیلش کرد به عشق.اکر از این چاه بیرون نیایم باز هم از ان خشنودم که مرا عاشقت کرد منیژه.»
    اشک در چشمان منیژه جمع‌ شد.نمیدانست قطرات باران روی صورتش است یا اشک از چشمانش جوشیده.شروع به جمع کردن طناب و بالا کشیدن سبد خالی شده کرد.
    صدای بیژن از قعر چاه او را صدا کرد:«منیژه!»
    پیش از آنکه دختر پاسخ دهد بیژن دوباره گفت:«منیژه این مرغ بریان را از که گرفتی تو؟!»
    و صدای قهقهه بیژن که از آن شادی می‌بارید در چاه و تمام دشت طنین انداز شد.


    نوشته: Y.m

  • 54

  • 2




  • نظرات:
    •   شاه ایکس
    • 1 ماه
      • 10

    • بسیار زیبا بود جناب وای ام. خوبه که نویسنده های با استعدادی مثل شما هنوز اینجا هستن. یاد استادان قدیمی آراد سیاهپوش تیراس عقاب پیر و اساطیر عزیز بخیر.....


    •   TheBitchKing
    • 1 ماه
      • 6

    • پای قسمت قبلی گفتم انگیزه برا خوندنش نیست متاسفانه. ولی از اونجایی که میدونم خوب نوشته شده، لایک.


    •   Y.m_writer
    • 1 ماه
      • 2

    • شاه ایکس جان ممنون از شما....دوستانی که نامبردید رو نمیشناسم اون موقع داشتم توی ابتدایی موز میخوردم.


      بیچ کینگ عزیز ممنون از لایک و لطفی که به ما داری


    •   sh.kh
    • 1 ماه
      • 2

    • جالب و عالی مثل دو قسمت قبل
      تنها ایرادش استفاده از کلمات امروزی مثل تلمبه زدن در کس یا کون و ران ژله ای بود که میشد با کمی حوصله از همان ادبیات داستان استفاده کرد
      لایک


    •   kokarostam
    • 1 ماه
      • 6

    • لایک


      البته این یکی از داستان‌هایی از شاهنامه است که از زمان نوجوانی با آن آشنا شدم و کتاب بسیار نفیسی از این داستان در منزل دارم. به خاطر این یادآوری، بهت یک لایک جانانه میدم. باشد که رستگار شوی. یک شعر هم در همین سبک میارم که بیشتر حال کنیم:


      چو شهوانین آمدند یک به یک
      بدادند درود و سلام و علیک
      بخواندند داستان ز ایام دور
      زدند جلقکی را به همراهِ پیک


      ها کـُ‌کا


    •   kokarostam
    • 1 ماه
      • 8

    • اصلاح شد


      چو شهوانیان آمدند یک به یک
      بدادند درود و سلام و علیک
      بخواندند داستان ز ایام دور
      زدند جلقکی را به همراهِ پیک


      ها کـُ‌کا


    •   Y.m_writer
    • 1 ماه
      • 2

    • Sh.kh ممنون از نقدت.دقیقا وقت نوشتن همین کلمات و چندتا کلمه دیگه به این موضوع فکر کردم و تو ذوقم زد‌.از طرفی کلمات جایگزینشون هم بیش از حد برای گوش غریب هستن و اونا هم تو ذوق فضاسازی میزنن....این به نظرم مشکل لاینحل این نوع داستان باشه


      رستم جان ممنون از نظر و شعرت.خوشحالم که خوشت اومد


    •   Dostjoon
    • 1 ماه
      • 1

    • خوب بود


    •   saeedno15
    • 1 ماه
      • 3

    • لایک21
      استعداد خیلی خوبی در نوشتن دارید،ادامه بدید.


    •   نریمان+
    • 1 ماه
      • 2

    • خیلی متشکرم از نوشتنت و زحمتی که در سه قسمت کشیدید .


    •   Y.m_writer
    • 1 ماه
      • 5

    • سعید و نریمان عزیز ممنون از نظر و همراهیتون تا اینجای کار.


      مسیح_آرتین عزیز من خودم نفر اول لایک میکنم پیامتو که به قول مولانا وقتی فحشش میدادن:من با آن هم یکی ام.
      به نظرم سلیقه محدوده سنیت نباشه؛توهین نمیکنم سوء تفاهم نشه...من و تو توی یه حدود سنی هستیم؛بیشتر همین دوستایی که سن بیشتری دارن و با این داستانا از قبل آشنا هستن مثل شاه ایکس و رستم عزیز دنبال میکنن اینجور کارا رو یا بهتر بگم بدشون نمیاد.یه بخشی هستن که دوس دارن به هر حال.
      حالا سلیقه شما چیه بگو شاید در اون مورد داستان داشتم معرفی کنم یا یه داستان انحصارا برای شما مینویسم و منتشر میکنم رفیق!


    •   SSAa699
    • 1 ماه
      • 3

    • بههه بههه آدم لذت میبره کاش تموم هم سنای شما..مثل شما عاقل بودن ..
      کاش ...
      افرین بهت (rose) (inlove)
      منتظر ادامشم.
      ۲۲


    •   Y.m_writer
    • 1 ماه
      • 0

    • Ssaa عزیز خوشحالم که داستان رو دنبال میکنی و همچنان ممنون ازت


    •   دانیال.کیرکلفت.مشهد
    • 1 ماه
      • 0

    • دستت درد نکنه استادددد


    •   Amirrr63
    • 1 ماه
      • 1

    • با کپی کردن شاهنامه از نت دنبال تاییدی؟


    •   Y.m_writer
    • 1 ماه
      • 1

    • امیر ۶۹ عزیز توی دهات ما که با شاهنامه به کسی تایید نمیدن.شما رو نمیدونم شاید چیز عجیبیه واسه شما.
      اما در مورد نت؛تا خود صاحب داستان فردوسی هست چرا نت؟
      البته شما احتمالا به چندهزار نویسنده و کارگردان دیگه که آثارشون برداشت آزاد هست از آثار دیگه هم گیر دادین و تنها جایی که صداتون بلند شنیده بشه اینجا نیست.


      اما اگر شما قلمت از این قلم که ادعا میکنید قلم نت هست بهتره بسم‌الله...


    •   Y.m_writer
    • 1 ماه
      • 0

    • اصلاح میکنم روی سخنم با امیر ۶۳ هست


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه
      • 2

    • دوست عزیز زیبا بود، دست مریزاد. برای اولین بار اینقدر محو داستان شدم که خودم رو درگیر ایرادات ویرایشیش نکردم.
      لایک سی و دوم تقدیم شد، موفق باشی.


    •   Y.m_writer
    • 1 ماه
      • 2

    • مسیح آرتین عزیز ممنون ازت و دشمنت شرمنده رفیق.
      منم جریان رو نمیدونستم تا یکی از دوستان بهم گفت.
      دوستت رو نمیشناختم.
      اما اگه اینقد برات مهمه دوستت؛پس منم با یه بخش از مکاشفات پولس که مال مسیحی‌هاس و در مورد نوشتنه(از جایی که دوستت هم مینوشت) بهش ادای احترام میکنم:
      ((در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود.سپس فرزند آدم کلمه را شناخت و به آن نوشت و به آن نویساند و به آن مسخر کرد و روی زمین آبادانی کرد و نعمت یافت.کلمه در دل کاتب بود و پای در بند و شور در سر.چنین بود که کاتب قوت یافت و کاتب به کلمه قوت می‌یابد...پس کیست کاتب و کیست شاعر و کیست گرد آورنده؟))


      بهروز عزیزم خوشحالم که این اثر رو در شما داشت...ممنون ازتون


    •   minaaa61
    • 1 ماه
      • 0

    • (dash)


    •   MasihaaAryan
    • 1 ماه
      • 1

    • دستت درد نکنه عالی بود.
      لایک 43


    •   Vashkin
    • 1 ماه
      • 1

    • مرسی
      دمت گرم
      موفق باشی


    •   Minow
    • 4 هفته
      • 0

    • ادامه بده همينو بنويس ببينيم چي ميشه


    •   aref.3200
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • خیلی خوب بود ممنون به این میگن داستان البته شهوتناک نبود ولی غرور داشت و غرور ایرانی و اساطیری


    •   Marshaall_Boss
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • عالیه...لایک
      ادامه بده


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو