از سکس چت شروع شد

    سلام خدمت تمامی بازدیدکنندگان سایت...این خاطررو وقتی مینویسم که هنوز بوی تازگی میده_چند وقتی بود با یه خانوم متاهلی تو یکی از سایتای اجتماعی آشنا شدم....لیسانس روانپزشکی داشت صاحبه یه فرزند 4ساله بود و شوهرشم تو شرکت خصوصی کار میکرد...خیلی با هم جور شده بودیم.اوایل من و سمیرا(اسم طرف)سکس چت میکردیم گاهی اوقات وب کیرمو میگرفت اما هیچوقت وب سکسی به من نمیداد دیگه آخرش سکس تل بود.به قدری بهش عادت کردم که صبحا ساعت9 بیدار میشدم تا ساعت12 که آماده میشد بره بچشو از مهد کودک ورداره باهاش سکس چت میکردم.ازش خیلی پرسیدم تو که شوهر به این جوونی داری چرا سکس چت میکنی آخه و اونم جواب سربالا میداد هنوزم نمیفهمم...خلاصه یه روز بهم گفت ما5ماهه تو ادلیسته همیم یه بار منو دعوت نمیکنی ناهاری بریم بیرون؟منم گفتم شنبه بریم دربند اونم قبول کرد...خلاصه من که خونم غرب تهرانه با آژانس دربست رفتم دمه پارک محله اینا که تو هروی بود (شرق تهران) تا سوار شد گفت میترسم تو دربند یه آشنا مارو ببینه میشه بریم خونتون؟منم که تا6عصر خونمون خالیه گفتم باشه...سرتونو درد نیارم رسیدیم خونه ناهارو زنگ زدیم آوردو خوردیم.اومد نزدیکم گفت تو سیر شدی؟گفتم آره والا ترکیدم...گفت ولی من نه و یهو لباشو چسبوند به لبم جوری زبونشو کرد تو دهنم که هنوز یادش میوفتم داغ میکنم.سمیرا لاغر بود همه جاش سینشم بدک نبود.لباسشم معمولی بود یه تیشرت پسرونه با شلوار جین تیشرتو دراورد شلوارشم دراورد شرتو کرستش سفید بود همونجوری نشست روم و دستشو کرد تو شرتم همین جوری که میمالوند اومد دمه گوشم گفت چرا آرومی تو چت که منو جر میدادی منم لال موندم شوکه بودم اولین بارم بود این حسو تجربه میکردم .....لاله ی گوشم تو دهنش بود که کیرمو با زانوش از شلوارم میمالوند هووف بالاخره شلوارمو کند با زبون رو سرش میکشید من که چشامو بستتم باورم نمیشد اصلا شروع کرد میک زدن دندوناش اذیت میکرد اما هیچی نگفتم ترسیدم ناراحت شه کرستشو باز کرد کیرمو مالوند به سینه هاش که دیگه تحمل نکردم و آبم ریخت...بعد گفت من ارضا نشدم و مجبورم کرد کوس و سینشو بخورم انقد باهاش ور رففتم تا ارضا شد...هنوز نکردمش اما قراره هفته دیگه بده اگه داد واستون تعریف میکنم...


    نوشته: plus2

  • 5

  • 1




  • نظرات:
    •   Alireza_hot222
    • 5 سال،7 ماه
      • None

    • مرسی که توی پرانتز گفتی سمیرا اسم طرفه. اگه نمیگفتی فکر میکردیم خواهر زاده ی برادر بزرگِ عموی مغازه دار کوچه دوم پلاک اول واحد هشته


    •   استیو استیفلر33
    • 5 سال،7 ماه
      • None

    • اوه اوه ‏diyannaa ‎‏ چقد خشن شدی !
      منم تجربه اینچنی داشتم و بنظرم دروغ نیست .
      دو سه بار اومدم داستانشو آپ کنم اما وقتی به نظرای که دوستان و البته خودم میدیم توجه کردم پاک بیخیالش شدم :دی


    •   Shameless
    • 5 سال،7 ماه
      • None

    • دیانا خانم خیلی جالب گفتین. :D. اما امروز همه رو بد جوری لت و پار کردین. . .:D


      با کمال ترس و لرز عرض کنم که به نظر منم کاملأ واقعی اومد...!!!


    •   حمید64
    • 5 سال،7 ماه
      • None

    • 134767878213.jpg
      امشب داستان ها شبیه اس ام اس شده


    •   MS.TEACHER
    • 5 سال،7 ماه
      • None

    • به نظر من هم خيلي چاخان توش نبود . فقط اين كه زن شوهر دار بوده طرف ؟؟؟؟؟؟؟ به گروه خون من نمي خوره .


    •   farid44
    • 5 سال،7 ماه
      • None

    • ليسانس روانپزشكي !!!!!


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو