از عشق و کرونا

    اون روز هم مث بقیه روزها وحشتناک سرمون شلوغ بود. آخرهای وقت یه خانم وارد شد و پشت سرش شوهر و بچه ۷-۸ ساله شون وارد شدند. هر سه ماسک زده بودند و ماسک بزرگ روی صورت پسر بچه مضحک بود. به مرد گفتم: کی مریضه؟ گفت خانمم گفتم پس شما برید بیرون الان شمام میگیرین. خانمه خیلی حالش بد بود و مدام و بی وفقه سرفه میکرد. اینقدر مریض کرونایی تو این چند روز دیده بودم که بدون تست و سی تی اسکن هم می فهمیدم کی مریضه. خانمه دفترچه بیمه اش رو گذاشت روی میز. تا اومدم دارو بنویسم چشمم افتاد به اسمش. " ندا کریمی " یه لحظه بدنم یخ کرد، تاریخ تولد رو هم چک کردم. حدود چهل سالش بود. آیا میشه دو نفر با یه اسم و فامیل اون هم پسوند دار و در یک سن و سال باشن. احتمالا نمیشه. نسخه رو که نوشتم شوهرش رو صدا زدم و دفترچه رو بدون اینکه خانمه بتونه اسمم رو ببینه رو مهر نظام پزشکیم، مهر کردم و به شوهرش دادم.به بخش هم گفتم بستریش کنن. شیفتم تموم بود و نیاز به هوای آزاد و آرامش داشتم.
    تو ماشین اصلا حواسم به رانندگی نبود. خاطرات گذشته مثل یه فیلم از جلوی چشمم می گذشتند. به زحمت به خونه رسیدم و روی مبل ولو شدم و ذهنم رو آزاد گذاشتم تا به ۲۵ سال قبل برگرده. اون موقعها خونمون تو شهرک اکباتان بود. یه روز یه دختر خوشگل رو تو آسانسور دیدم. ظاهرا تازه اومده بودن تو شهرک. خونشون طبقه سوم بود و خونه ما طبقه هشتم. با یه مکالمه ساده دوستیمون شروع شد. اون وقتها تو اکباتان معلوم بود کی با کی هست و معمولا کسی سراغ دوست دختر رفیقش نمی رفت و دیگه همه میدونستن من هم دوست دختر دارم و دوست دخترم هم ندا هست. اولین تجربه دوستی با جنس مخالف برای هر دومون بود و من ۱۷ سال داشتم و اون ۱۵ سال. تا قبل از اون سرم به درس بند بود وخیلی اهل این حرفا نبودم. همدیگر رو خیلی دوست داشتیم و در دوره ای که موبایل و اینترنت نبود با تلفن یواشکی ساعتها حرف میزدیم. پدر ندا کارمند بود و مادرش معلم ریاضی و پدر من بوتیک لباس داشت و مادرم خانه دار. یادم میاد چندین بار تو پارکینگ همدیگرو بوسیدیم. من اصلا به سکس باهاش فکر نمی کردم و در رویاهام اون رو همسر آینده ام می دیدم. اولین بار پس از یکسال دوستی اون پیشنهاد داد که با هم تنها باشیم. جز چند تا بوسه و بغل کردن یواشکی تو پارکینگ هیچ تجربه ای از تنها بودن با هم نداشتیم.
    فردا سراغ اولین مریضی که رفتم اون بود. حال اصلا مساعدی نداشت. سفارش کردم بیشتر بهش رسیدگی بشه. هر نیم ساعت یه بار سری بهش میزدم، با شوهرش صحبت کردم. سعی کردم الکی نگرانش نکنم اما امید واهی هم بهش ندادم. فهمیدم که چهار روز پیش با تعطیلی مدارس از تهران اومدن رشت و تو ویلا هستن. وقتی گفت میخوام ببرمش تهران با جدیت مخالفت کردم. خودم میدونستم که اینجا با سرکشی من و توصیه های من یشتر بهش می رسند. اما نمی تونستم بهش بگم اینجا من بیشتر حواسم بهش هست چون ۲۵ سال پیش دوست دخترم بوده. این بود که وخامت حالش رو بهانه کردم و اینکه صلاح نیست. موقع رفتن به دکترهای دیگه خیلی سفارش کردم و اومدم خونه. باز خاطرات گذشته منو احاطه کرده بودند.
    ندا بهم گفت که چهارشنبه ها مادرش عصرها هم مدرسه هست برای کلاس تقویتی و اون تو خونه تا ساعت ۴ تنهاست، چون برادر کوچیکش هم مدرسه هست. قرار بود در خونه رو باز بزاره و من وقتی دیدم کسی نیست بیام تو. وقتی اومدم تو چشم هام چهار تا شد. چقدر زیبا شده بود. آرایش کرده بود. چشمهای درشتش می درخشید و لبهای گلگونش منو از خود بیخود میکرد. یه لباس شب آستین بندی بلند زرشکی رنگ پوشیده بود که شانه ها و بازوهای نحیف سفید رنگش رو نمایان میکرد. برای اولین بار بدون استرس بغلش کردم و گرما و لطافت بدنش رو لمس کردم. شیفته اش بودم و با وجودی که غرق در هیجان شهوت بودم تمایلی به سکس نشون نمی دادم. برای من داشتنش خیلی مهمتر از سکس باهاش بود. اما وقتی لبهایش رو جلو آورد و شروع به مکیدن لبهام کرد فهمیدم که عشق بدون لذت ارضا شدن و به ارضا رسوندن دیگری عشق نیست. پستانهای کوچکش که هنوز کاملا نرسیده بودند رو با نوکهای صورتی رنگشون رو میدیدم و بدون اینکه بینمون حرفی رد وبدل بشه شروع به مکیدن کردم. کمی بعد اون برای اولین بار کیر من رو دید و من کس اون رو. چند تا فیلم پورن دیده بودم و با پوزیشن ۶۹ آشنا بودم. در همون پوزیشن برای دقایقی مشغول خوردنش بودم و اون هم شروع به مکیدن کرد. وسط کار لحظه ای جدا شد و انگار نفس کم آورده باشه به سمت اسپری کنار تخت رفت و چند پاف زد. قبلا بهم گفته بود که آسم داره و دوباره شروع کردیم به مکیدن. چند دقیقه بعد پیچ و تابهای عجیبی به بدنش داد و سر من رو بیشتر به کسش فشار داد و بعد گفت که ارضا شدم. تجربه ای از ارضا دخترها نداشتم. من ایستادم و اون کیرم رو میخورد تا سست شدم و با سرعت کیرم رو از دهانش بیرون کشیدم اما اون که نمی دونست چه خبره همچنان با دستش روی کیرم میکشید و در اون لحظه قطرات آب منی روی صورتش پاشید. این اولین باری بود که یک چیزی به غیر از دست خودم آبم رو آورده بود. قرار روزهای چهارشنبه ما پنج بار دیگه هم با همون کیفیت تکرار شد. هرگز نخواستم که از کون یا کس بکنمش و حتی اون گفت که اگه من بخوام حاضر درد کون دادن رو تحمل کنه، اما من دلم نمی خواست درد کشیدنش رو ببینم.
    فردا صبح برای اطمینان از شوهرش درباره سابقه آسم همسرش پرسیدم و اون هم تایید کرد. دیگه مطمئن بودم ندا همون نداست و نگرانیم چند برابر، چرا که بیماران آسمی خطر مرگشون خیلی بیشتره. بهش گفتم به خانواده اش بگو بیان رشت. باز هم با اصرار سعی داشت منتقلش کنه به تهران. تاکید کردم که اگه اینجا شانسی برای زنده موندن داشته باشه تا برسونیش تهران مرده. مرد که معلوم بود زنش رو خیلی دوست داشت از پشت شیشه آی سی یو نگاه میکرد و اشک می ریخت. برای اینکه مرد اشکهای منو نبینه به سرعت دور شدم.
    اون سال در کنکور در رشته پزشکی دانشگاه علوم پزشکی گیلان قبول شدم. ما اصالتا خودمون گیلانی بودیم و مادرم گفت بعد از تهران رشت رو بزن. بابام هم از کسب و کار راضی نبود و در فکر جمع و جور کردن و جابجا شدن به رشت بود. یک سال اول تو خوابگاه بودم و اوائل با ذوق و شوق میومدم تهران برای دیدن ندا. تا با شیما یه دختر رشتی تو دانشگاه آشنا شدم. اون هم زیبا بود. خونه شون دو طبقه بود و طبقه بالا برای اجاره بصورت ویلا و معمولا تو روزهای هفته خالی. یواشکی می رفتیم بالا حال و حول. برای اولین بار سوراخ گرم کون رو اونجا کشف کردم. شیما دختر هرزه ای نبود اما من اولین دوست پسرش نبودم و این کاملا آشکار بود. اون روزها سرمست از دانشجوی پزشکی بودن و لذت فتح کون شیما یواش یواش ندا در خاطرم محو و محوتر شد. وقتی خانواده ام اثاث کشی کردن به رشت دیگه همون دیدارهای چند هفته یکبار هم قطع شد و حتی شماره تلفن خونمون رو هم بهش ندادم. از اون موقع به بعد با دخترها و زنهای زیادی رفیق شدم و رابطه داشتم. از پرستارها، انترنها و مریضها. بعدها شاید تصادفی تخصص ریه و بیماریهای تنفسی گرفتم و بیشتر مریضهام همون کسانی بودند که آسم داشتند. تو این سالها خیلی حسرت از دست دادن ندا رو خورده بودم. هیچ دختری رو مثل اون دوست نداشتم و همه دخترها و زنهایی که باشون بودم رو با چشم سکس میدیدم. تنها دختری که برای سکس نمخواستم ندا بود. هیچ وقت هم تا الان که ۴۲ سالم شده بود ازدواج نکردم.
    حال ندا خیلی بد شده بود. چند ساعت بود شیفتم تموم شده بود اما تلاشم رو میکردم، هر چند میدونستم امیدی نیست. دقایقی بعد پرستار خواست که بره شوهرش و خانواده اش رو صدا بزنه و مرگ ندا رو اعلام کنه. گفتم خودم بهشون میگم. پرده اتاق آی سی یو رو کشیدم و ماسک رو درآوردم از صورتش و برای اولین بار صورتش رو دیدم. صورتش بیروح، رنجور و رنگ پریده بود، بدون هیچ آرایشی، اما همچنان زیبا بود. به قول حافظ:
    ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنیست
    به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا رو.
    ماسکم رو درآوردم و گونه اش رو بوسیدم. دیگه دلیلی برای ماسک زدن نداشتم. میدونستم کرونایی شدم. از پریشب شک کرده بودم و دیشب مطمئن شده بودم. اما سعی کرده بودم مخفیش کنم بلکه ندا رو نجات بدم. لحظاتی بعد صدای گریه و زاری رو پشت سرم میشنیدم و میرفتم تا دکتر کشیک ویزیتم کنه.


    نوشته: همشهری کین

  • 34

  • 3




  • نظرات:
    •   Cleverman
    • 1 ماه،3 هفته
      • 6

    • کرونا فقط وارد شهوانی نشده بود که اونم به لطف شما شد!!
      اسپری الکل من کجاست؟؟؟


    •   Litel._.boy
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • جالب بود ولي 25 سال قبل تو با يك دختر 15 ساله دوست شدي? يكم باورش براي اون زمان كمه


    •   Cleverman
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • عالی بود.مثل همیشه
      از همشهری کین ممنونم.
      لایک اول مال منه


    •   A....k
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • بی وفقه آخه
      مستغنیست یعنی چی


      کیرم تو دهن اون مریضی که تو دکترشی


    •   bakelas25
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • کامل نخوندما ولی دکتر بود یا پرستار ! تو این وضع اومدی داستان سکسی بنویسی؟


    •   شاه ایکس
    • 1 ماه،3 هفته
      • 7

    • تو نیکی میکن و کنار دجله به پسر همسایه حال بده که بیست سال بعد سر نوشت در بیمارستانت دهد باز!! دخترایی که به پسرای بدبخت بیلاخ میدین شاید بیست سال دیگه تو بیمارستان بیوفتین زیر دستشون اونوقت روزی هزار تا شیاف براتون تجویز می کنن!! خلاصه از ما گفتن بود!(biggrin)


    •   15kir84
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • از داستانت خوشم اومد فقط یه سوال الان ک داری داستان مینویسی کرونا داری؟


    •   15kir84
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • از داستانت خوشم اومد فقط یه سوال الان ک داری داستان مینویسی کرونا داری؟


    •   koochebagh
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • قشنگ بود. مرسی


    •   hh9000946
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • اولین باره این چندسال توی شهوانی نظر مینویسم. فوق العاده بود. قصه کهنه زندگیم انگار همین حالا با خوندن این حکایت دوباره اتفاق افتاد.


    •   TheBitchKing
    • 1 ماه،3 هفته
      • 4

    • قشنگ بود. لایک


    •   Hamid_mashti
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • خوشمان امد (rose)


    •   tara.-tt
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • تلخ بود اما به احترام اسم دکتر هر چند دروغین لایک زدم


    •   Kingshahinas
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • داستان کاملا بی اساس بود یه دکتر باشی تو این وضع بیای تو شهوانی مریض جنسی هستی!اصن با عقل جور در نمیاد ولی به داستانت لایک میدم ذهنت خوب بود ولی خواهشا نگو واقعی بود


    •   همشهریکین2
    • 1 ماه،3 هفته
      • 7

    • دوستان عزیز. من نویسنده داستان هستم. امیدوارم نقاط ضعف داستان رو که دوستان در بیشتر مواقع به درستی اشاره کردند رو به بزرگواری خودتون ببخشید. اون چه که خواندید یک داستان بود در جهت یادآوری زحمات جامعه پزشکان کشور و نوعی ادای دین به این عزیزان در این شرایط سخت. من پزشک نیستم و ایران هم زندگی نمیکنم، لذا ممکنه اطلاعات شما عزیزان در این زمینه بیشتر باشه. اولین داستان من هم در این سایت نبوده و بیشتر از ده داستان دارم در این سایت و داستانهام ممکنه از قول یک زن یا یک مرد بوده باشه و هیچ یک خاطره نیستند. مهم لذت بردن شما عزیزان است.


    •   .zy.zy.
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • قشنگ بود.آفرین ولی واقعی نبود.


    •   adelbozorg
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • حالا از فردا کرورکرور کوسهای کرونایی میان تو گروه


    •   Jan3434
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • یعنی شما دکتر واون سالها اینکارارو کردی
      هنوز هم یادته تو رشت پزشکی واسه خودت
      زنتم دوست دختر داشته مداشته مهم نیست چون گذشتتشه
      و میایی تو شهوانی وایه ملت تایپ میکنی
      شما جقی بیش نیشتی و این سایت همش سرکاری واسه پوچ
      کدوم پزشکی میاد اینجا تاپ و داستان بنویسه


    •   Mahsatt78
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • نمیدونم چرا هر کس کشی میره پزشکی میخونه خودشو گم میکنه و گذشتشو فراموش میکنه که چه گهی بوده....


    •   Blackmaster15
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • امشب برای اولین بار من و کیرم باهم اشک ریختیم


    •   3pa
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • الان خوب شدی یا هنوز کرونا داری؟ هنوز زنده ای یا کیری کیری مردی ؟خب تو وه نکرده بودی این یه ماچ هم نمی کردی دیگه خاک بر سر،برو برو ما را بیمار نکنی، الکل کجاست لعنتی


    •   kakamoon
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • داستان قشنگی بود. خصوصا پاراگراف آخرش


    •   sina-khan
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • بنا به گفته هواشناسی کشور
      شاهد سیل عظیم از کسشعرهای کرونایی خواهیم بود


    •   Poriya-69
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • اخه بچه چ ا ق ا ل
      اخه م ا د ر ج ن د ه
      تو طی کش غصالخونه هم نیستی چه برسه دکتر
      راستی دکتر سوراخ ننت بس که گذاشتیم توش چرک کرده
      یک پمادی چیزی بده بمالم در سوراخش


    •   Aazss
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • قشنگ بود
      اونایی ک همش ایراد میگیرن هم در نظر داشته باشن اینا داستانه زاییده ی ذهن نویسندس اینقد چرت و پرت نگین


    •   Adolph
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • aali bood


    •   manrna
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • برادر من دکتر دوکی جان عمو جانی داکی بکنه تورو کرونا رو آوردی شهوانی الان قرنطینه نیستی بعد از خواندن این داستان منم کیرنای شدم کیرنا بره به دهن معلم کلاس پنجم ابتدایی که قبول خرداد بهت داد


    •   Reza18aa
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • خوب بود


      راستش آدم بعضی موقع ها میترسه ، میترسه که یهو ۱۰ سال دیگه کسی که الان دوستش داره رو دیگه حتی یادش م نیاد . مخصوصا کسی که از ته دل عاشقشی


      لایک ۲۷


    •   Moxiz
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • من هرجور حساب میکنم 25 سال پیش اینترنت در حد دانلود عکس نانسی عجرم بود نه فیلم پورن!
      تازه


    •   ekate
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • ای هر چی تیر برق چوبی قدیمی تو ایران هست تو ماتحت این چینی ـآآآ که با گه خوری هاشون گند زدن به اعصاب و زندگی کل دنیا !!!
      شنیدم که بیمار صفرُ توی چین که یه مردم 50 ساله بوده پیدا کردن ، اقلکم روزا بیارنش در ملا عام سُمبه به ما تحت ـش بکنن ملت دلشون خنک بشه !!!


    •   aliabadan
    • 3 روز،8 ساعت
      • 0

    • درهر حال بد نبود


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو