از مرجان تا مارگریت

    1397/12/24

    یه چوپان زاده بازیچه زن ارباب بشه، به عشق دختر ارباب بره خارج، با دختر خارجی دوست بشه، درگیر سرویس جنسی... به نظر شوخی میاد، آره، یه شوخی که کاش روزگار با من نکرده بود.
    از بابا ننه م فقط سایه ای یادمم مونده مثل سایه آدمی که بر پله بانکی در هیروشیما در لحظه انفجار بمب اتم حک شد. مادرم برام شبحی خم شده بر تنوره و پدرم سایه ای با صدای نی لبک. آدم هیروشیما و پدر و مادر من در یک آن از دنیا رفتن، اولی در حرارت سوزان بمب اتم غیب شد، پدر و مادر من زیر آوار اتاقکی گِلی. اون شب زمستونی از سرما پیش گوسفندا خوابیده بودم و پدر و مادرم شاید در رخوت بعد از هماغوشی بودن که آب بیرون افتاده از مسیر با سست کردن پی خونه خواب اونا رو ابدی و منو یتیم و بی کس کرد.
    از پدرم فقط گرزی به من رسید که مجبورم توی تنبون گشادم قایمش کنم.
    ارباب که بابام گوسفنداشو می چروند سرپرستی منو قبول کرد. از آغل منتقل شدم به انباری. زن ارباب که مهمون ناخونده رو حموم کرد تا خونه شون آلوده نشه اولین کسی بود که از راز بچه باخبر شد.
    - شاش داری شیرو؟
    - نه، تازه کردم.
    - پس این چیه، نکنه دلت چیزی می خواد؟
    لحنش شوخی یه آدم بزرگ با بچه بود. می دونستم منظورش چیه. فکر می کرد بدن نیمه لخت تازه عروسِ ارباب حالی به حالیم کرده.
    گفتم: نه زن ارباب، شاشم که می گیره اینطوری می شه، یه ساعتی هم طول می کشه.
    - وقتای دیگه این طوری نمی شه؟ اگه بهش دست بزنی یا زن لخت ببینی؟
    خودمو زدم به سادگی: نه، فقط وقتی شاش دارم...
    خندید: نسبت به سنت بزرگه. مواظب باش کسی نفهمه، اگه به گوش ارباب برسه باید دوباره بری پیش گوسفندا. پرس و جو کنم شاید برات دوا درمونی پیدا کردم.
    مدتی مرتب وارسیم می کرد. یه چیزایی هم می داد بخورم که اثری نداشت. فشارش می داد و باهاش ور می رفت. یه دفعه که سفت نبود بهش که دست زد سفت و بزرگ شد. خندید: پس خوشت میاد ناقلا.
    گفتم: باید برم دستشویی.
    باهام اومد. هرچی زور زدم شاشم نیومد.
    - الان معلوم می شه.
    دستشو صابونی کرد و افتاد به جون معامله. بعد از دو دقیقه ترس و لذت، لرزشی شیرین بدنمو سست کرد، مثل موقعی که با خودم ور می رفتم. فکر کردم دیگه کارم تمومه: زن ارباب، به خدا دست خودم نیست.
    - نترس، به ارباب نمی گم.
    معامله هنوز تو دستش بود و سبک سنگینش می کرد: باید یه فکری برات بکنم.
    وانمود می کرد می خواد برام کاری بکنه. فهمیدم شوهر پیرش خوب بهش نمی رسه و این منم که باید واسه خانم یه کاری بکنم. کی بهتر از بچه ای با معامله مردونه! کسی هم بهش شک نمی کنه.
    در اولین فرصت منو کشید رو خودش. گفت: چشماتو ببند، خوبیت نداره ببینی.
    با دستش معامله رو گرفت. بزرگ و سفت که شد گذاشتش جایی که لیز بود. یه کم بالا و پائینش کرد و بعد فرو کرد توش. گرم بود و نرم. می خواستم زودتر به تهش برسم. دو دستی کمرمو گرفته بود کمک می کرد به وسط پاهاش فشار بیارم. به نفس نفس افتاده بودم. صورتم به سینه های نرمش مالیده می شد. بالاخره به لرزه افتادم ولی اون به کارش ادامه داد و بعد از یکی دو دقیقه همچین فشارم داد که گفتم دنده م شکست. چند دقیقه ساکت بود، بعدش دوباره از اول.
    این بازی دلچسب که باید چشم بسته انجام می شد چند وقتی ادامه داشت تا بالاخره از شوهرش حامله شد. مدتی دستش به کمرش بود و عُق میزد. کاری که بهش عادت کرده بودم تعطیل شد.
    مدرسه می رفتم، با مرجان و احمد، یادگارهای زن قبلی ارباب که با من رابطه خوبی داشتن. حداقل در یک چیز مشترک بودیم: نامادری.
    اولین باری که آبم اومد توی خواب بود. دزدکی رفته بودم زیر پتوی مرجان که قدی کشیده بود و سینه در آورده بود. پشتش به من بود. به باسنش دست زدم، با جلوش بازی کردم. یه کم مو در آورده بود. شورتش رو کشیدم پائین، معامله رو گذاشتم لای باسنش. فشار دادم تا رسید به تهش. یهو شاشم گرفت. از خواب پریدم. شلوار و دشک خیس شده بود. خوشبختانه جای خوابم توی انباری بود و کسی چیزی نفهمید.
    مرجان شد رویای دائم من. دو سه سالی از مدرسه رفتنم گذشته بود. یا من غلط به دنیا اومده بودم یا شناسنامه م غلط بود. هیچ کدوم همکلاسی ها مثل من نبودن. دائم احساس نیاز می کردم. مرجان رو می خواستم. می ترسیدم جلو برم. می خواستم خودش بیاد طرفم. ولی نمی اومد. یه دفه که تنها بودیم قیافه ماتم زده گرفتم: کجایی ننه، اون بغل گرمت، دستای مهربونت...؟
    به مرجان اثر کرد: دلتنگی نکن شیرو، ما که دوستت داریم.
    هیچکی ننه م نمی شه، هیچکی منو پهلوی خودش نمی خوابونه.
    مرجان بغلم کرد: من که دوستت دارم.
    - شب که پیشم نمی خوابی، می خوابی؟
    سکوت کرد. گفتم: اگه دوستم داشته باشی شب ده دقیقه میای پیشم تا خوابم ببره.
    - ببینیم چی می شه.
    شب تا دیروقت بیدار موندم ولی خبری نشد. شب های بعد هم. دختر ارباب برای خوابیدن کنار پسر چوپان انگیزه نداشت. ولی من داشتم. شب بعد دیر وقت رفتم طرف اتاقتش. با دلهره دستگیره رو دادم پایین. از تو قفل بود. روز بعد یواشکی کلید اتاقشو با کلید یه اتاق دیگه عوض کردم. شب تونستم برم تو. اتاق کم نور بود. قلبم مثل طبل می زد. صداش کردم. جوابی نیومد. لب تخت نشستم. یه وری و پشت به من خوابیده بود. دستمو گذاشتم رو باسنش: مرجان؟
    ملافه رو زدم کنار. یه پیرهن نازک تنش بود با یه شورت کوچولو. رونای سفید و تکه ای از باسنش که معلوم بود معامله مو به ستایش بلند کرد.
    - شورتشو بکش پایین، از پشت بچسب بهش.
    - احمق، اگه بیدار شه جیغ بزنه چی؟
    بعد از این بحث ذهنی تصمیم بینابینی گرفتم: شورتش رو از پاش در میارم، سیر تماشا می کنم. توی رختخواب خودم یه مراسم عالی اجرا می کنم.
    پائین کشیدن ذره ذره شورت تا از پاهاش بیرون بیاد دلهره ای طولانی بود. پاداشش منظره ای بود دیدنی: باسن قشنگی که شکافش از پایین به هلوی سفیدی ختم می شد. برای وداع سر معامله رو یه کم به شکاف نرمش کشیدم. کار خطرناکی که زود تمومش کردم.
    دقایقی بعد توی رختخواب خودم سرگرم مراسم بودم. بعدش فکر کردم" مرجان ببینه شورتش نیست چه فکری می کنه؟"
    نقشه ای کشیدم که فقط از بچه ای حشری و محروم بر میاد. فرداش رفتم سراغش.
    - سلام مرجان جون. ممنون که دیشب اومدی پیشم.
    - من دیشب اومدم پیش تو؟
    - راستی، اینم جاگذاشتی.
    شورتشو از دستم کشید: این پیش تو چکار می کنه؟
    - منم امروز صبح دیدم، عجله داشتی دیگه.
    با لحن حق به جانبی ادامه دادم: اگه نمی خوای پیشم بیایی از اون بازیا بکنیم...
    از شانس بد احمد سررسید و نشد ادامه بدم. سریع گفتم: چیز مهمی هست، شب بیا تا بهت بگم.
    داشت خوابم می برد که اومد. با همون لباس دیشبی. مثل رویا بود.
    با تردید کنارم نشست. بغلش کردم: کاش می دونستی چقدر دوستت دارم. اگه نمی اومدی از غصه می مردم. حالا می دونم تو هم منو دوست داری.
    بغلم کرد: بچه دیوونه.
    بغلش کردم: من بچه نیستم، تو هم بچه نیستی. تو رو که می بینم یا فکرتو که می کنم یه جوری می شم. دست خودم نیست، خیلی دوستت دارم.
    خودمو بیشتر بهش چسبوندم: صبحی بهت دروغ گفتم. دیشب من اومدم اتاقت شورتتو برداشتم. همینو می خواستم بهت بگم.
    برای اعتراف نقشه ای نکشیده بودم. فقط حس کردم بهتره راستشو بگم.
    مرجان غافلگیر شده بود. گفتم: اگه دوستم نداری دیگه پیشم نیا. قول می دم دیگه مزاحمت نشم.
    - باید گازت بگیرم تا دلم خنک شه.
    - پس محکم گاز بگیر جاش بمونه وقتی نگاش می کنم یادت بیفتم کیف کنم.
    زیر گلومو یواش گاز گرفت. گاز تبدیل شد به بوس و نوازش و کشف عشق در لطافت پوست و پیچ و خم های بدن. خیلی زود معامله م بزرگ شد. حتمن حسش می کرد. پیرهنش تا گردنش بالا اومده بود. صورتمو به سینه هاش می مالیدم. مرجان با پاهاش شلوارمو داد پائین. معامله مثل فنر پرید بیرون. رفتم روش. سر معامله رو میزون کردم جایی که خیس و لیز شده بود. یه کم که سرش رفت داخل مرجان خودشو پس کشید.
    - دردت اومد؟
    - یه کم، ترسیدم.
    ناشیانه خواسته بودم کار زن اربابو تکرار کنم. هیچی از بکارت نمی دونستم. جامونو عوض کردیم. خودشو روی پائین تنه ام میزون کرد. اول ملایم و کم کم با فشار عقب جلو کرد. غریزی می دونست چکار کنه. خیلی زود هیجانی شد و چنگ انداخت به موها و تنم. موقع ارضا شدن چسبید بهم و بازومو گاز گرفت. با این حرکت منم ارضا شدم.
    روی بدنم نفس نفس می زد.
    گفتم: هرچی دلت می خواد گازم بگیر. فقط ...
    نیم خیز شد و نشست: فقط چی؟
    - فقط هیچ وقت یادت نره چقدر دوستت دارم.
    - دیوونه.
    بازوهای لختشو گرفتم آروم کشیدمش طرف خودم. روم خوابید، بغلش کردم. می خواستم تو همون حالت بمونیم. میل جنسی نبود. یه حس دیگه بود. آرامشی بعد از توفان که برای من طعمی مادرونه داشت. می خواستم نگهش دارم. مثل مادری که می خواستم داشته باشم. به گرمی حرارت تنور و با عطری مثل نون تازه. یک آن مادرمو دیدم. محکم بغلش کردم: ننه، پیشم بمون، تو رو خدا.
    - عزیزم...
    زمان از حرکت ایستاد. نفس اگر بیرون میومد برای برگشتن به درون با عطر عشق بود. لبا طوری بسته شدن که هیچ کلمه ای قدرت نداشت از هم بازشون کنه. دنیا کوچیک شده بود و غیر از من و مرجان کسی توش نبود. در گرمایی خلسه آور غرق شدم.
    وقتی بیدار شدم هنوز تاریک بود. مرجان کی رفته بود؟ دوباره حس تنهایی و بی کسی قلبمو فشار داد. دستام بی اراده رفت سمت چشمام به استقبال اشک. توی مه اشک دیدم به مچ دستم یه چیزی بود. نواری که مرجان به موهاش می بست. تنم از خوشحالی گُر گرفت. اون یه نوار پارچه ای نبود، یه تیکه از تن مرجان بود. به لبام چسبوندمش: قربونت برم عشقم.
    رویای شیرین صبحگاهی مرور راه آینده بود: رسیدن به جایگاهی در خور مرجان. راهی که اصلن آسون نبود، فاصله میون یه چوپان زاده بی کس و دختر ارباب فاصله ای نیست که فقط با تحصیلات یا ثروت بشه پرش کرد. این موقعی معلوم شد که دوستی ما لو رفت. سالها تلاش خستگی ناپذیر من این فاصله رو پر نکرد.
    مرجان از من دور نگهداشته می شد. دیدار های ما کمتر و اغلب بدون فرصت عشق ورزی بود. جلوی بقیه از من فاصله می گرفت و من مجبور بودم رعایتش کنم. گاهی تردید میومد سراغم: شاید دیگه منو نمی خواد.
    به خاطر مرجان درس خونده بودم، شغل مناسبی داشتم و مستقل زندگی می کردم. ظاهرن اینا برای کندن مرجان از خانواده ش که هنوز منو چوپان زاده و رعیت می دیدن کافی نبود. بعد از کشمکش زیاد به عنوان آخرین راه حل مسافر خارج شدم. بهش گفتم منتظرش می مونم. جوابش خیلی اطمینان بخش نبود: اگه بذارن... من که می خوام.
    بعد از اون همه سال هنوز نواری رو که دیگه رنگش رفته نگه داشته بودم. ارتباط ما خیلی کم و دیر به دیر شده بود و امید کمی داشتم. نداشتن پاسپورت و اجازه خروج دایم تو گوشم تکرار شده بود. آخرین صحبت تلفنی ما کوتاه بود. گفت کار داره و بعد زنگ می زنه. سالگرد تولدم که زنگ نزد واقعن پکر شدم. زندگی در تنهایی با درامد بخورنمیر در غربت خیلی سخته و اگه شکست عشقی هم بهش اضافه بشه چطور می شه تحمل کرد؟
    شبی که درودیوار خونه برام غیرقابل تحمل شده بود رفتم یکی از این کافه های زیرزمینی لبی تر کنم. بعد از نیم ساعتی یه دختر که دنبال مشتری می گشت اومد سراغم. سرخوردگی و تنهایی باعث شد به این دختر خوش رو چراغ سبز نشون بدم. رفتارش خودمونی بود و باهاش اُخت شدم. شب تا دیروقت سرگرم عشقبازی بودیم. معلوم بود کاملن برانگیخته شده. باورش نمی شد کسی بدون قرص و بی حس کننده بتونه اینهمه طولانی عشقبازی کنه. وقتی کیف پولمو طرفش گرفتم که مزدشو برداره دستمو پس زد. می خواست دوست دخترم باشه. دوست شدیم و هفته ای یکی دو شب میومد پیشم و اغلب دست پر چون فهمیده بود درامد کمی دارم. اگه
    مارگریت نبود نمی دونم قطع شدن رابطه با مرجان رو چطور تحمل می کردم.
    یه شب که از عقب افتادن کرایه خونه باخبر شد گفت که راحت می تونم از بی پولی نجات پیدا کنم چون زنایی هستن که در ازای یه شب خوابیدن با همچین مردی حاضرن کلی پول بدن طوری که یکی دوماهه بتونم کرایه یه سالو جور کنم. گفت حاضره برنامه شو ردیف کنه. گفت ماهی چند هزار دلار گیرمون میاد و اونم دیگه مجبور نیست شبا تو کافه الاف بشه.
    - تو دوست دخترمی چطور همچین پیشنهادی برات راحته؟
    - این یه مساله کاریه. کارو نباید با دوستی قاطی کرد. این کار با کاری که من شبا توی کافه می کنم فرقی نداره. من که واسه تفریح سرویس نمی دم. نکنه با کار منم مشکل داری؟ اگه داری چرا تا حالا نگفتی؟ یا سرویس جنسی واسه من عیب نداره ولی واسه تو عیبه؟
    تازه فهمیدم چه گندی زدم. مارگریت گر گرفته بود و ساکت نمی شد: اگه کسی قراره خجالت بکشه من آخرین نفرم. کی سختی این کارو بیشتر از من تحمل می کنه؟
    جواب قانع کننده ای نداشتم. کاش تو همون دنیای ساده چوپونی مونده بودم. این مسایل از فهم من بیرون بود.
    تنها جوابم عذرخواهی بود و قبول کردم امتحان کنم.
    چهره مرجان اولین چیزی بود که اومد جلوی چشمم. رابطه با مارگریت حرمت من نسبت به مرجان رو شکسته بود چون مارگریت که از نظر مرجان حتمن زن خرابی بود جای اونو گرفته بود. عمل به پیشنهاد مارگریت مرجان رو از این هم کمرنگ تر می کرد. مارگریت رو بوسیدم و بهش گفتم که دوستش دارم و بهش احترام می ذارم.
    اولین مشتریم یه بیوه ثروتمند بود. موقر بود و با من مثل یه اشراف زاده برخورد کرد. من هیجانزده تر از اون بودم که حس خاصی داشته باشم. موقع خداحافظی ازم خواست هفته ای یه شب مهمونش باشم. یه چک ده هزار دلاری بهم داد که شامل پرداخت چهار نوبت سرویس آینده هم می شد.
    بعدن به مارگریت گفته بود: یه ماشین سکس، با حرارت یه معشوق واقعی.
    واقعیت این بود که موقع سرویس دادن به اون خانم حال عادی نداشتم. توی عوالم خودم با مرجان نوجوون بودم. شاید فقط واکنشی ناخوداگاه به خیانتی بود که داشتم به عشق سابقم می کردم. در هر حال میل بازگشت به گذشته و مرجان به صورت عشق بازی پرحرارتی ظاهر شده بود.
    ولی زمان جلو می رفت و نه عقب. گذشته روز به روز محوتر و دورتر می شد. بعد از یک سال، دیگه حرفه ای شده بودم با مشتریان کم و بیش ثابت و وابسته به مارگریت که هنوز به کافه ها سر می زد، دنبال مشتری واسه من یا خودش. می گفت ذخیره پول برای آینده لازمه. کافه رفتنش تاثیری روی رابطه ما که در حد زن و شوهری بود نداشت.
    داشتم از زندگی لذت می بردم که اتفاقی افتاد. تازه اومده بودم خونه که مارگریت گفت مرجان زنگ زده و سراغ منو گرفته. نزدیک بود غش کنم.
    ادامه داد: بهش گفتم رفتی سرویس. وقتی پرسید چه سرویسی براش توضیح دادم.
    افتادم روی مبل با شوکی بدتر از موقعی که از مرجان دل کندم.
    - اون چی گفت؟
    - گفت دوباره تماس می گیره. مطمئن نیستم حرفامو درست فهمیده باشه. انگلیسیش خوب نبود.
    مارگریت می دونست مرجان عشق اولم بوده و نقش مهمی در زندگیم داشته. کمی بی قرار بود.
    گفت: همه چی رو بهش بگو. راجع به خودت، من، کارمون. نباید کاری بکنی که تصمیم غلطی بگیره.
    ادامه داد: اگه بخوای برگردی پیشش، جلوتو نمی گیرم.
    بوی رقابت به مشام می رسید، هرچند من کسی نبودم که مارگریت رو ندیده بگیرم. همینطور که نمی تونستم مرجان رو ندیده بگیرم و از حافظه م پاکش کنم. هردو تکه های جدانشدنی از زندگیم بودن.
    گفتم: تصمیم من تویی.
    مرجان تلفنی از همه چی باخبر شد. منم فهمیدم زیر فشار خانواده مجبور به ازدواجی شده که بهم خورده. گفت که می خواد زندگی خارج رو امتحان کنه: حد اقل یه مدت از شرایط اینجا دور می شم.
    حرفش مثل گذشته از انتخابی قطعی خبر نمی داد.
    بدون درخواست کمک از من اومد همون شهری که ما بودیم و جای لوکسی مستقرشد. با ارث خوبی که بهش رسیده بود دستش باز بود. من و مارگریت با یه دسته گل و یه عروسک رفتیم دیدنش، با سوالی پنهان: از مثلثی که یک ضلعش من بودم و دو ضلع دیگه ش مارگریت و مرجان کدوم ضلع یا اضلاعش موندنی بود؟
    تا وقتی بچه مرجان بیدار بود همه چی شاد و خوب بود. مارگریت با همون چهار کلمه فارسی که بلد بود بچه رو طوری به خودش جلب کرد که از بغلش پایین نمی اومد. بعد از شام مارگریت بهم اشاره کرد که وقت رفتنه. ولی من می خواستم بمونم. هنوز هیچ حرفی با مرجان نزده بودم. مارگریت که فهمید می خوام بمونم چشماش گرد شد: خب، پس تنها می رم. یه ضلع مثلث برای تعیین تکلیف عجله داشت. مرجان با همون انگلیسی شکسته بسته بهش گفت: یا بمون یا دوستت رو هم با خودت ببر. من این همه راه نیومدم که رابطه شما رو خراب کنم.
    اینم از تکلیف ضلع دوم.
    مارگریت گفت: اگه من به این مهمونی اومدم فقط واسه این بود که تکلیفم روشن بشه که شد. شیرو از این به بعد واسه من فقط یه دوست سابقه. من نمی دونم کارش با تو به کجا می کشه ولی کار من با اون تمومه. ما رو مثل گلادیاتور مقابل هم قرار داد. شایدم خیال کرده بود می تونه با هردوی ما باشه. دوباره به حرف مادرم می رسم که می گفت همه دنیا فاحشه ن ولی فقط به اسم ما نوشته می شه.
    من فقط با چشمای گرد و دهن باز نگاهش کردم. مارگریت مثل بولدوزر از روی من رد شد. پشت سر خودش جنازه یه خیانتکار به جا گذاشت. در حالی که من تو یه عالم دیگه بودم. شاید ساده لوحی کرده بودم و غرور زنونه رو نادیده گرفته بودم. ولی چیزی که مارگریت خیال می کرد تو سرم نبود. انتظار داشتم این دیدار که واسه من یاداور گذشته بود یه جور آبرومندی برگزار بشه. با قیافه درمونده به مرجان نگاه کردم شاید حداقل اون یه تسلایی بهم بده. تسلایی در کار نبود.
    - برات متاسفم، من ناخواسته ازدواج کردم ولی خودخواسته به همش زدم. تو خودخواسته رفتی سراغ مارگریت و ناخواسته دلشو شکستی. باید تاوانشو بدی.
    از جیبم نوار رنگ و رو رفته ای که نشونه سالها دلبستگی بود در آوردم و بهش دادم: من تا روز آخری که رابطه رو خودت قطع کردی بهت وفادار بودم. به مارگریت هم وفادار بودم. حرفاش بی دلیل و احساساتی بود.
    نوار رو انداخت سطل آشغال: این تا وقتی ارزش داشت که راه ما جدا نشده بود. من نیومدم که تجدید رابطه کنم. این قدر پست نشدم که بخوام جای کسی رو بگیرم که با شوهرش سرویس جنسی می ده. حالا با وجدان راحت تری به زندگی با بچه م ادامه می دم.
    به این ترتیب تکلیف ضلع آخر مثلث هم روشن شد.
    برام همه چی گنگ و نامفهوم بود. نه رفتار مرجان رو می فهمیدم نه برخورد مارگریت رو. واقعن نمی فهمیدم اشکال کار کجاست. شاید هنوز یه روستایی بودم که به درد زندگی شهری نمی خوره.
    دلم می خواست زمان به عقب بر می گشت و اون شب کذایی کنار پدر و مادرم می خوابیدم. بی کسی و آوارگی نمی کشیدم. قربانی عشق بی ثمر نمی شدم و متهم به خیانتی که نکرده بودم. چه گناهی کرده بودم که روزگار این قدر عذابم می داد؟
    بی کس تر از همیشه به خونه ای برگشتم که با رفتن مارگریت ناکجاآباد شده بود. می گفت فهمیده که می خوام برگردم طرف مرجان. می گفت: تو کشوندیش اینجا که روش تاثیر بذاری. اصلن اون چرا این همه جا رو ول کرد صاف اومد اینجا؟ این اتفاق اگه امروز نمی افتاد در آینده بالاخره می افتاد. من تن فروشم، ولی روحمو که نفروختم.
    در حالی که مرجان واسه من چیزی بیش از نوستالژی دوران بچگی نبود. فقط یاداور عشقی مربوط به گذشته بود. ولی توضیحات من فایده ای نداشت. مگه این که بگیم تو ناخوداگاه من نیتی بوده که خودم نمی دونستم ولی مارگریت با حس ششمش فهمیده!
    دیگه دلیلی برای موندن نداشتم. ساعت مغزمو بیست سال عقب کشیدم. به زمانی که از زندگی چوپونی جدا شدم، گله گوسفندی که با آرامش و آسودگی توی صحرا می چرید، نوای نی چوپانی که با گله ش و زمین و آسمونش حرف می زد. همه آشغالی رو که بیست سال روی هم تلنبار شده بود از حافظه م بیرون ریختم. دارائیم با مارگریت تقسیم شد. لپتاپ و گوشی و هرچی که منو به دنیای مدرن وصل می کرد از خودم دور کردم.
    برگشتم جای اولم. مثل وقتی که بچه بودم. با یه گله گوسفند. یک ارکستر هماهنگ. ملودی بع بع، آندانته آداجو (آهسته روان). همدم دیگه ای و چیز دیگه ای نمی خوام. با هم حرف می زنیم. من با نی لبکم و گوسفندا با بع بع زیر و بمشون. چیزایی می گیم که جوابی نداره جز ندایی که از کوه بر می گرده. جواب، خودِ سواله. برای منی که بیست سال دلبستگیم پوچ در اومد، برای گوسفندایی گه مثل نسل های قبل و بعدشون بدون هیچ گناهی به تیغ سلاخ سپرده می شن. زندگی برای ما جز پژواک صدامون نیست.


    نوشته: مدوزا

  • 32

  • 5




  • نظرات:
    •   M.mis.m
    • 3 روز،22 ساعت
      • 1

    • عالی بود وزیبا قشنگ مرسی از قلم زیبات


    •   دختربابام19
    • 3 روز،22 ساعت
      • 1

    • دوس داشتم


    •   fiction4fuck
    • 3 روز،21 ساعت
      • 1

    • احسنت


    •   eli-naz
    • 3 روز،21 ساعت
      • 1

    • خوب بود.


    •   Aida_moongirl98
    • 3 روز،19 ساعت
      • 1

    • قشنگ بود و عمیق


    •   ssonna
    • 3 روز،19 ساعت
      • 1

    • خوب بود


    •   مهتاب عشق
    • 3 روز،16 ساعت
      • 2

    • اجباری نرفتی چوپون چطور پاسپورت گرفتی ؟


    •   مهدی۶۲
    • 3 روز،14 ساعت
      • 1

    • عالی بود عالئ دستت درد نکنه


    •   Saba_sayna
    • 3 روز،13 ساعت
      • 1

    • خیلی عالی بود واقعا جای تشویق فوق العاده


    •   doki-kar balad
    • 3 روز،11 ساعت
      • 1

    • عالی بود ممنون
      یکم خلاصه نویسی و ویرایشات نمره شو کم کرده
      ولی در کل عالی ،بهترین نویسنده سایتی
      اف یو خخخخ


    •   aliboos
    • 3 روز،11 ساعت
      • 0

    • اشک از کیرم سرازیر شد کونی


    •   Tom_Harddy
    • 3 روز،10 ساعت
      • 1

    • لایک رو دادم بابت متنت
      فقط اینکه نمیدونی گناهت چی بوده برام سواله
      رفتی همه رو کردی و از دم گرزت گذروندی و میگی من که کاری نکردم


    •   ناصر39
    • 3 روز،10 ساعت
      • 1

    • در جاهایی از داستان مرز بین واقعیت و رویا تفکیک پذیر نبود و این از نقاط مثبت هست به طوری که خواننده رو حتی گیج می کنه من از داستان لذت بردم اما به نظرم اگر دو قسمتی می کردی بهتر بود چون خوانندگان معمولا از داستان های طولانی طفره می روند


    •   girl+angel
    • 3 روز،10 ساعت
      • 1

    • قلمت خوب بود داستانت کصشعر


    •   Lasboo
    • 3 روز،8 ساعت
      • 1

    • خوشمان آمد.


    •   توت.فرنگی
    • 3 روز،7 ساعت
      • 2

    • چقدر این جمله آخرت قشنگ و پرمعنا بود
      زندگی برای ما جز پژواک صدامون نیست


    •   Majid132122
    • 3 روز،7 ساعت
      • 1

    • خوشبحال شخصیت این داستان
      لااقل یه لذت هایی رو از زندگی بدست آورده(حتی مقطعی)
      یه دوران هایی زندگی کردی لااقل
      من که یه زمان باید سراغ عشق میرفتم،نرفتم
      زمانی که پول داشتم و سرشار از شوق و ذوق،شکست خوردم
      الآنم پول ندارم و نمیتونم دنبال عشق باشم
      قشنگی های دنیا رو فقط از پشت ویترین دیدم


    •   Joodii_abot
    • 3 روز،6 ساعت
      • 1

    • لاااااااایک
      خیلی عاااالی
      "جواب، خود سواله"


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 2 روز،22 ساعت
      • 0

    • حالم از این چس ناله های کودکانه بهم میخوره
      زندگی واقعی جایی برای این بچه بازی ها و عشق!!!!!های کودنانه و کودکانه نداره


    •   Adolf_hittler
    • 2 روز،20 ساعت
      • 1

    • کی بودی تو چی شدی تو شیرو!!


    •   OneLover
    • 2 روز،11 ساعت
      • 1

    • لایک داره خدایش


    •   hesabdar22
    • 2 روز،4 ساعت
      • 1

    • قلم زیبا و روانی داری واقعا با داستانت ارتباط برقرار کردم زیبا بود مرسی


    •   eyval123412341234
    • 2 روز،3 ساعت
      • 1

    • چقدر داستان قشنگی بود مدوزا ی عزیز :-) چه خوش شانس بودم که دیدمش و خوندمش:-) مرسی که مینویسی!


    •   badman.pir
    • 1 روز،10 ساعت
      • 1

    • عالی .متفاوت وزیبا مثل همیشه


    •   pesari_az_iran
    • 1 روز،3 ساعت
      • 1

    • خیلی زیبا نوشته شده


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو