از چادر تا لز (۱)

    1395/10/1

    سلام این اولین داستان من هستش امیدوارم جالب باشه .
    داستان در مورد مادرم ما خانواده مذهبی بودیم و هستیم ولی یه سری اتفاقات افتاد تا بالاخره زندگیمون عوض شد.
    ما یه خانواده 4 نفره هستیم که دوتا خواهریم و مادر 44 سالم و پدر 50 سالم یه خواهر 20 ساله دارم و خودمم 17 سالمه این داستانم فقط در مورد من و مادرم و خواهرم و پدرم از هیچ کدومش خبر نداره به خاطر کارش و بیخیالیش البته و فقط ما در ماه یک هفته میبینیمش.
    اما از خودمون بگم هر سه ما چادری نبودیم فقط مادرم و من خواهرم اصلا مذهبی نبود خیلی مدرن و بروز میگشت مادرم یه زن چادری که اصلا به خودش نمیرسید نمیدونم میتونید تصور کنید یا نه ولی اصلا به تیپش و ظاهرش اهمیت نمی داد.
    مامانم سینه هاش 85 بود قدش 170 وزنش 80 یکم شکم داشت ولی پوستش سفیسد بود موهای دستش رو نمیزد ولی بقیه بدنش رو سفید میکرد شاید تنها کار خوبش بود موهاش اکثرا بلوند یا قهوه ای روشن بود و هیچ وقت بیرون نمیزاشت از زیر روسری و شال و ...
    من هم چادری بودم ولی خب به خودم میرسیدم قدم 165 بود و وزنم 50 یکم پر بودم و سینه های نخودی دارم و سایزن باسنم هم کوچیک که روم نمیشه بگم ولی خواهرم قدش 172 بود وزنش 68 و سینه های 75 و باسن مناسبی داشت چون اهل زومبا بود از هممون سکسی تر اون بود.
    اما تیپمون من همیشه مانتو های خریدنی میپوشیدم و دوست داشتم رنگ شاد داشته باشه و خوش استایل باشه البته زیر چادر بود ولی خب دوست داشتم بعد ساپورت و شلوار لی و استرچ میپوشیدم ولی به چیزی که خیلی اهمیت میدم ناخونام همیشه لاک زده و بلند هم دستم هم پاهام معمولا اگر مدرسه نمیرفتم جورا کالج یا پای بی جوراب بودم کم پیش میومد جورا پارازین رنگ پا یا مشکلی بپوشم ولی مامانم همیشه جوراب نازک مشکی یا رنگ پا نازک میپوشید و از پای بیجوراب و جوراب کالج بدش میومدم اولش من رو هم دعوا میکرد ولی بی محلی کردم تا درست شد خواهرمم همیشه روی مد بود موهاش بیرون و پاچه شلواراش کئ
    تاه یا جوراب کالج یا بیجوراب یادم نمیاد جوراب پاش کرده باشه حتی با کتونی و مامانم چادر و لباس ساده مانتو هاش رو خودش میدوزه همه گشاد که اصلا بدنش معلوم نباشه و کسی تحریک نشه
    داستان اصلی از جایی شروع میشه که ما خونمون رو عوض میکنیم و میریم تو ساختمونی که مامانم احساس زشت بودن و بی کلاس بودن بهش دست میده
    بعد از مدتی که مادرم تو ساختمون میگذره و با بقیه آشنا میشه کم کم افسردگی میگیره برای همین موضوع هم پیش دکتر میره و چند وقتی تحت نظر دکتر بود
    یه روز مامانم با خواهرم دعواش میشه تو دعوا خواهرم میگه خیلی بد تیپ و دهاتی که مامانم میزنه زیر گریه و میره تو اتاقش و تا چند ساعت بیرون نمیاد چند ساعت بعد خواهرم رو صدا میکنه بره تو اتاق و بعدشم من رو صدا میکنه ::
    مامان : سارا به نظرت من تیپم خیلی ضایع است ؟
    من : نمیدونم چی بگم اخه ....
    مامان : راستش رو بگو لطفا هرچی که هست
    من : خب راستش با چادرم میتونی شیک باشی ولی نیستی
    مامان : پس تو هم خوشت نمیاد
    من : دوست دارم ولی تیپت رو نه
    مامانم : یعنی ناراحت نمیشی پسرا به من تیکه بندازن یا جوری باشم که نگاهم کنن ؟
    من : چرا باید ناراحت بشم
    مامان : ولی بابات میگه راضی نیست
    من : بابا که هیچ وقت نیست چی رو میخواد رضایت داشته باشه
    مامان : ممنون میتونی بری
    من : لطفا شیک بپوش بزار منم چادرم رو بردارم
    مامان : فکر میکردم دوست داری چادری باشی !!!
    من : نه اصلا خیلی سختم ولی به خاطر شما بود فقط
    بعدش مامانم گریش گرفت و گفت باشه هرطور خودت دوست داری منم سعیم رو میکنم.
    فردا شب عروسی دخترخاله مامانم بود و شروع ماجرا از اونجا بود که پدرم هم سر کار بود و تهران نبود وضع مالیمونم بد نبود برای همین نگران چیزی نبودیم فردا صبح که از خواب بیدار شدیم مامانم خونه نبود نزدیک های ساعت 1 بود اومد خونه بازم معمولی بود ولی تا وقتی لباس هاش رو در نیاورده بود و لباس تو خونه نپوشید
    ادامه دارد ......
    نوشته: سارا




نظرات:
  •   fffffffbbnnmkkjh
  • 9 ماه
    • 0

  • خوب بود


  •   hamedmorade
  • 9 ماه
    • 0

  • بسیار زیبا دل نشین من عاشق سینه نخودی و کوس کوچیکم مخصوصا اگه موهات بلند باشه اوووووف یکی نیست هم بخوریمش (erection)


  •   roya.banoo
  • 9 ماه
    • 1

  • مزخرف بود
    حالا باید دید قسمت بعدی چی میشه


  •   بده بکنم
  • 9 ماه
    • 0

  • خیلی خسته ای یه خستگی بنداز از بس نوشتی
    داستان رو هم بلد نیستی تقسیم بندی کنی باید بعد از معرفی خودتون این داستانو تموم میکردی میگفتی باقیش واسه بعد


  •   Night_pro18
  • 9 ماه
    • 0

  • اين داستان يكم مغز ادمو درگير ميكنه !!
    خانواده مذهبى > چادرى > بى چادرى > ... (hypnotized)


  •   Shabesepid03
  • 9 ماه
    • 0

  • مسخره کردی؟ اینجا انگار کسی تعادل نداره ، یکی شاهنامه مینویسه یکی است ام ای میدهد
    موضوع داستان رو دوست نداشتم ، لحن نوشتنت هم کودکانه است.


  •   یتیم
  • 9 ماه
    • 0

  • لطفا روی عقلت بیشتر کار کن داستانت که هیچ فهمت زیر صفره و ضایع ست


  •   Tyga18
  • 7 ماه،2 هفته
    • 0

  • الان بزنیم یا هنوز زوده؟


برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

جستجو