از گذشته تا... ( قسمت دوم )

    ...قسمت قبل


    بعد از برگشت ما از اصفهان ارتباط من و مرجان فقط از طریق تلفن بود و دلتنگی من و بیقراری اون روزهای سختی رو واسه دوتامون رقم میزد.
    به زمان کنکور نزدیک میشدیم و من و مرجان به سختی درس میخوندیم. و حتی خیلی به هم کمک میکردیم ( البته تلفنی )
    کنکور را با موفقیت به اتمام رساندیم و من دانشگاه تهران قبول شدم. مرجان هم خوشبختانه دانشگاه صنعتی اصفهان و رشته مهندسی کامپیوتر قبول شد. شهرام هم دانشگاه آزاد نجف آباد و الهام هم شیراز معماری. خلاصه همه به نحوی نتیجه زحمتهامونو گرفتیم.
    بعد از یک ترم که مشغول تحصیل بودم خبردار شدم که شهرام برای تحصیل داره میره انگلیس. و خیلی زود به واسطه داییش رفت.
    الهام هم چند ماه بعد با پسر عموش نامزد کرد.
    مرجان هم سخت درگیر درس بود. البته این موضوع برای منم صادق بود و باعث شده بود که کمتر از هم خبر بگیریم. و با اینکه من از موهبت داشتن موبایل ( کادوی مادریزرگ برای قبولی دانشگاه ) که اون موقع خیلی خاص بود بهره مند بودم اما بازهم تماس ما کم و کمتر شد. شاید به خاطر محیط دانشگاه و پسرها و دختران اونجا برای هردوی ما این سردی رابطه پیش اومد به طوری که در پایان سال دوم دانشگاه دیگه خبری از هم نداشتیم.
    ده سال از روزی که دانشگاه قبول شدم میگذشت و توی این مدت من مادربزرگم را ازدست داده و همچنین در مقطع دکتری درحال تحصیل بودم و به طور همزمان مشغول فعالیت به عنوان مدیر پروژه در یکی از شرکتهای عظیم ساختمانی تهران بودم. خدارو شکر هم درآمد خوبی داشتم و هم موقعیت شغلی عالی.
    تا اینکه برای عقد قرارداد خرید سنگ به همراه مدیر تدارکات باید به اصفهان میرفتیم.
    مدیر تدارکات غروب با هواپیما رفت اصفهان و من چون یک جلسه مهم داشتم موندم و قرار شد با ماشین خودم آخر شب حرکت کنم و برم.
    شرکت برای ما تو هتل کوثر جا رزرو کرده بود.
    ساعت سه شب وارد اصفهان شدم و با وجود خستگی به یاد گذشته رفتم سمت محله ای که خونه ما اونجا بود و حتی دبیرستانم هم رفتم و با کلی خاطره و آه و حسرت رفتم هتل.
    دوروز کاری شلوغ رو رد کردیم و مدیر تدارکات برگشت تهران و من برای دوروز دیگه موندگار شدم تا قرارداد نهایی بشه.
    چون دیگه کارمهمی نداشتم تصمیم گرفتم بعدازظهر قدمی درشهر به یاد گذشته بزنم.
    از هتل زدم بیرون و پیاده به سمت سی و سه پل راه افتادم. یکم کنار رودخانه خشک شده قدم زدم و رفتم سمت چهارباغ بالا تا برم یه دوری به یاد قدیما تو مجتمع پارک بزنم. تو احوال خودم بودم و رسیدم سر چهارراه نظر. به محض سبز شدن چراغ عابر یک صدایی سر جام میخکوبم کرد.
    صدایی آشنا ... صدایی مهربان .... صدایی .....
    - چه عجب .... آقای مهندس.
    بدون اینکه سرم رو برگردونم بلند صدا زدم : مرجاااااان
    هنوز باورم نمیشد.
    انگار بدنم با هر تپش قلبم تکون میخورد.
    یک دست رو روی شونم احساس کردم که منو وادار به چرخش به سمت خودش میکرد.
    همان چشمان آبی
    همان صورت زیبا
    همان ترکیب و همان اندام
    خود مرجان بود.
    کنار خیابان اشک و خنده با هم قاطی شده بود. نمیدونستم چی باید بگم.
    زبانم بند آمده بود.
    با هم از کنار خیابان رفتیم تو پیاده رو.
    حالا فرصت بود تا همدیگه رو در آغوش بگیریم.
    گریه و خنده و نگاه
    چند دقیقه گذشت تا بتونیم با هم صحبت کنیم.
    مرجان با یه حرارت خاصی پرسید :
    -تو کجا ؟... اینجا کجا ؟؟؟ ... بی معرفت نباید خبر بدی اومدی ؟؟؟
    و کلی گله و شکایت.
    در جواب گفتم :
    - من بی معرفتم ؟!... من که شماره موبایلم همونه. .... پیدا کردن من که آسون بود برات ... کلک خیلی سرت شلوغ شده که مارو فراموش کردی!!....
    دیدم یه آهی کشید و همونطور که دستهام رو گرفته بود گفت : راست میگی ، من خیلی درگیر بودم. نمیدونی چقدر هم درگیر بودم.
    به یکباره اون برق شادی از چشماش دور شد و هرچه هم سعی میکرد با لبخند ناراحتی رو از چشماش خارج کنه نمیشد.
    دوتایی به راه افتادیم. کلی از قدیم با هم صحبت کردیم. خاطره بازی ... یاد گشت ثاراله و گرفتن من و شهرام.... یاد شیطنتهای نوجوانی. ....
    هوا کم کم تاریک شده بود و سرمای زمستان آزار دهنده.
    به پیشنهاد من قرار شد بریم تو کافی شاپ هتل.
    فنجون هات چاکلتش رو گذاشت رو میز و یه پک محکم به سیگارش زد.
    دستشو گرفتم و آروم گفتم : چیشده دختری؟ ( از همون موقع دبیرستان دختری بهش میگفتم ) نبینم تو چشات غم باشه.
    بغض کرد و اشک تو چشماش جمع شد.
    با صدای گرفته گفت : نمیدونی چی کشیدم. نمیدونی ...
    و درحالی که با دستمال قطره اشکی که از گوشه چشمش جاری شده بود را پاک میکرد ادامه داد : سال چهارم دانشگاه بودم که شهرام از انگلیس برگشت. تونسته بود مدرکشو تو رشته برنامه نویسی بگیره. با کلی چرب زبونی و بعد از چند بار خواستگاری و اصرار خانواده راضی به ازدواج شدم. چون خانواده شهرام و خانواده من براشون این وصلت مهم بود ، پس سنگ تمام گذاشتن و بهترین مراسم و جهاز را برای ما تدارک دیدن. دوسال از زندگیمون میگذشت و من خیلی به شهرام شک کرده بودم. شبها دیر میرسید خونه و همش بدخلقی میکرد. به بهانه سفر کاری چند روز یکبار خونه سر میزد و دوباره میرفت. از لحاظ مالی مشکلی نداشتیم و من تونستم فوق لیسانسمو بگیرم و با کمک پدرم و یکی از دخترهای هم کلاسیم یه شرکت بزنیم و به واسطه ارتباط خانوادگی کار شبکه و کامپیوتری چندتا از اداره ها و شرکتهارو بدست بگیریم.
    تا اینکه یه روز عصر که رسیدم خونه دیدم کمد لباسهای شهرام تقریبا خالی شده و وسایل شخصی خودشو برداشته و رفته.
    یکماه هیچ کسی ازش خبر نداشت حتی خانوادش. تا اینکه خواهر شهرام گفت با یک خانومی که از خودش هشت سال بزرگتر بود و وضع مالی خوبی داشت ریخته رو هم و با هم رفتن دبی تا از اونجا برن انگلیس.
    سه سال طول کشید تا بتونم طلاق بگیرم و مدت زیادی افسرده بودم و دارو مصرف میکردم.
    این صحبتهای مرجان با گریه همراه بود و منم که از شنیدن این ماجرا شوکه شده بودم ، چشمام خیس شده بود و تو دلم هرچی فحش بلد بودم به شهرام میدادم.
    آخر شب با ماشین مرجان رو که حالا کمی آروم شده بود رسوندم آپارتمانش. جلوی ورودی آپارتمان برای فردا شام دعوت کرد تا برم خونش. هرچی اصرار کردم که باید فردا برگردم افاقه نکرد و با خواهش و تمنای مرجان قبول کردم.
    فردا صبح کارام زود تموم شد و با شرکت تماس گرفتم و چون سه شنبه بود تونستم از رئیس چهارشنبه رو مرخصی بگیرم و پنج شنبه هم که تعطیل بودیم و عملا تا شنبه راحت بودم.
    هتل رو یک شب دیگه با هزینه خودم شارژ کردم و یک دوش گرفتم. از فروشگاه هتل یه تیشرت مشکی و شلوار کتان کرم خریدم و تو آرایشگاهش هم موهام رو مرتب کردم.
    دل تو دلم نبود. با اینکه میدونستم این دعوت آخرش به چه جایی میرسه ،اما بازم یه حس غریبی داشتم.
    ساعت هشت شب بود که با یه دسته گل بزرگ از گل مریم و رز تو خیابان هزارجریب داشتم به سمت آپارتمان مرجان میرفتم.
    یه آپارتمان بزرگ با اثاثیه لوکس. در بدو ورود مرجان رو که دیدم قلبم به شماره افتاد.
    یک پیراهن دکولته مشکی که دامن اون تا بالای زانوش بود با کفشهایی به همان رنگ و آرایشی ملایم که باعث میشد رنگ آبی دریایی چشمان درشتش بیشتر خودنمایی کنه.
    محو تماشا بودم که با صدای مرجان به خودم اومدم.: نمیخوای بیای داخل کوروش جان ؟!
    روی مبل جابجا شدم و مرجان با دوتا فنجون قهوه وارد شد و اومد پیشم نشست.
    انگار با صحبتهای دیشب یکم آرومتر شده بود. یکم به گپ و گفت گذشت. مرجان درحالی که یه بشقاب پر از میوه خرد شده در دستش بود با دست دیگش دست منو گرفت و ازم خواست تا بریم سمت اپن آشپزخونه. اونجا دوتا گیلاس درآورد و بدون اینکه ازم بپرسه که مشروب میخورم یا نه ، با تکیلای گلد پرش کرد و داد دستم.
    یواش سرش رو آورد دم گوشم و به آرومی گفت : امشب میخوام کار ناتموم توی خونتون رو کاملش کنم.
    و بوسه ای از گونم کرد و بلند ادامه داد : به سلامتی خودت که با اومدنت غمهامو پاک میکنی.
    منم پیکمو آوردم بالا و صدای بهم خوردن پیکها تو فضای خونه پیچید و یک ضرب رفتیم بالا. پیک دوم و سوم و چهارم و پنجم هم همینطور.
    قشنگ گرم شده بودیم و مرجان و من به سمت نیم ست توی نشیمن رفتیم و دوتایی روی مبل ولو شدیم. مرجان یهو دستاشو دور گردنم حلقه کرد و با یه حرکت اومد تو بغلم و درحالی که روی پاهام نشسته بود پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند و چشم تو چشم بهم گفت : میخوام مزه لباتو بعد از یازده سال دوباره بچشم.
    چشمامو بستم و نرمی لبانش رو با گردشهای زیبا و حوسناک زبانش روی لبانم حس کردم.
    آتش خواستن در وجود جفتمان زبانه میکشید.
    هردو میدانستیم چه میشود و چه میخواهیم ، پس جای هیچ خجالت و شرم نبود.
    کمی بعد مرجان درحالی پاهایش دوطرف من قرارداشت و شلوار منم از پام خارج شده بود ، بدون اینکه لباسش را دربیاره داشت کیر منو تنظیم میکرد تا بره در اعماق بهشتش.
    اونقدر شهوت داشتیم که هردو متوجه حرکاتمان نبودیم و مثل دو نابینا که به یکباره توانایی دیدن پیدا کردن ، با ولع تمام پیش میرفتیم.
    آه مرجان نشان از ورود کیر من به درون کس خیسش میداد. بعد از وقفه چند ثانیه ای حرکاتش شروع شد و با ریتم موزیک پیانویی که درحال پخش بود بدنش رو حرکت میداد.
    نگاهمان درهم گره خورده بود و لبانمان بروی هم چسبیده. دستانمان همچون پیچک بدنهای همدیگه رو درخود پوشانده بود و من در پی باز کردن زیپ لباس مرجان.
    با خارج شدن لباس از بدنش تازه سینه های زیبا با نوکهای کوچک قهوهای و سایز هفتاد خودنمایی کردن و من مثل کودکی مشغول مکیدن آنها.
    پیچش بدن مرجان زیاد شد و در یک لحظه تیشرت را از تنم خارج کرد و با لبانش مشغول بوسیدن بدن من شد.
    حرکاتش روی من تندتر شد و دستانش دور کردنم محکمتر. ناله هایش بلند تر و لب گرفتنهایش عمیق تر.
    ناله ای بلند و سکون و لرزش نشان از به اوج رسیدنش بود.
    نگاهی پر از رضایت به من انداخت و بدون آنکه حرفی بزنه بلند شد و چهار دست و پا روی کاناپه قرار گرفت.
    کس زیباش با خیسی کیر منو میطلبید.
    حالا نوبت من بود تا با مرجان به اوج برسم. دستام به روی باسن زیباش قرار گرفت و با یک فشار تا انتها درون کسش فرو کردم. آهی زیبا کشید و گفت : میدونی چقدر منتظر این لحظه بودم ؟! میدونی همون موقع تو خونتون میخواستم لخت بشم و تمام وجودمو در اختیارت بزارم ؟؟ بکن کوروش .... بکن که میخوام وجودمو پر کنی.
    صدای برخورد بدهایمان کل فضای آپارتمان رو پر کرده بود ناله های شهوت انگیز مرجان منو بیتاب رسیدن به اون.
    سرعتمو بیشتر کردم و لرزش کیرم شروع شد. مرجان که متوجه شده بود با یک دستش از پشت رونم منو به خودش چسبوند و من متوجه شدم که باید خالی بشم درونش.
    هردو با بدنی نمناک از عرق روی مبل تو بغل هم افتاده بودیم و من داشتم موهای زیباشو نوازش میکردم و آب از کس مرجان جاری. ده دقیقه ای تو همون حالت بودیم تا مرجان بلند شد و دست منو کرفت و به سمت اتاق خواب رفتیم. دوتایی وارد حمام اتاقش شدیم و مرجان کلاه حمامش رو سرش کرد و رفتیم زیر دوش.
    حسابی همدیگه رو شستیم و کفمالی کردیم.
    بعد از خروج از حمام دوباره پیچش بدنهای ما روی تخت خواب آغاز شد و سکس دوباره. تا روز جمعه که موقع برگشت من بود هیچ کدوم لباس به تن نکردیم و از خونه خارج نشدیم.
    سه روز خاطره انگیز با عشق نوجوانیم. سه روز بی نظیر با مرجان زیبا.
    این رابطه دوسال ادامه داشت و من یا مرجان هرهفته مسیر بین تهران تا اصفهان یا بلعکس رو طی میکردیم.
    بعد از دوسال با اصرار خانواده و با توجه به اینکه تقریبا تمام خانوادش به کانادا مهاجرت کرده بودن ، مجبور به رفتن شد که خودش غمی بزرگ برای هردوی ما داشت.
    حالا دیدار ما شده سالی دوبار که یک بار سهم من سفر است و یک بار سهم اون.


    متشکرم


    نوشته: پسری از ایران

  • 3

  • 10




  • نظرات:
    •   A.t1363
    • 1 هفته،3 روز
      • 5

    • بايد ميرفتي هتل عباسي !!!!


      انقد بدم مياد اسم جايي كه رفتن و خيابون و ازين موارد و ميگن


      همه هم دكتر مهندسن و ماشالله همه وضع ماليا رديف و ازين لاكچري بازيا ...


      اين همه بد بخت و آويزونم كه تو خيابون ميبينيد همشون منم !!!


    •   As-pikc
    • 1 هفته،3 روز
      • 2

    • تارزانم واسه تنوع گاهی لباس میپوشید


      کسکش
      ویزای کانادا داری?
      مدیر پروژه ایی?
      وضعت توپه?


      جقی
      تو دیگه چرا با داستانای اینجا جق میزنی


      با شرایط فوق الذکر باید هرشب یه پلنگ بزنی زمین


      کیر شیث رضایی تو کونت


    •   مردسکسی.....
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • با خوندن اینجور داستانا احساس میکنم تمام دنیا و حتی اون شخص ولگرد و آواره تو خیابون هم چقدر خوشبخت و پولدار و دارای دوستان بیشمار و روابط عمومی بالا و سکس های مکرر فقط منم که شوت شدم تو این گوشه تنهایی ها و تنهام و بی بهره از مائده ها و نعمت های زمینی


    •   مردسکسی.....
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • حس میکنم تمام دنیا رفته من جا موندم


    •   ehsan9000
    • 1 هفته،3 روز
      • 4

    • جناب مهندس حوسناک؟؟؟ اگه اینقدر ادعات نمیشد به جای دیسلایک، لایک میکردم. فقط یه عقده ای میتونه اینجوری از خودش تعریف کنه.


    •   bidelll
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • با نظر ها موافقم ولی بد نبود قابل تحمل بود رویای قشنگی بود


    •   Weed-m@n
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • امرو ناموسا چی زدن اینای ک داستان میگن فاز مایداری برداشتن ی امروز رو خواستم تو کامنتم فحش نباش مث این ک نمیش کمتر جق بزن بیشتر کونتو تنگ کن ک تو واقعیتم اینایی ک گفتی رو بتونی تجربه کنی


    •   pesari_az_iran
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • دوستان عزیز
      میدونم برای شما شخته که شرایط را درک کنید
      فقط برای آگاهی شما لازم هست بگم که توی سایت ما کاربرانی داریم که تحصیلات عالیه دارن و حتی پزشک هستند.
      در این سایت دوستان و همراهانی از سراسر دنیا و کشورهای مختلف داریم.
      پس اینقدر سطح پایین خودتون رو ......


    •   Zhazha
    • 1 هفته،3 روز
      • 4

    • داستانهای دنباله دار رو معمولا نمیخونم. داشتم نظرات دوستان رو میخوندم که دیدم اومدی جبهه گرفتی. اگر اینجا داستان میذاری باید قبول کنی که خودت رو به یک نقد سخت گذاشتی، میدونم که منتقد، تو یه زاویه امن میشینه و بدون استرس از موضع بالاتر نویسنده رو به توپ میبنده. ولی شما هم برای همین جامعه آماری داستان نوشتی پس باید نقدش رو هم ببپذیری. با توجه به تاریخ عضویتتون انتظار این عکس العمل رو نداشتم.


    •   jordan99
    • 1 هفته،3 روز
      • 3

    • سلام دوستان
      کاری به متن داستان و راست و‌دروغ بودنش ندارم ولی ی واقعیت ریز توی این داستان هست که توی جامعه ما حقیقت داره و اون سو استفاده از مقام هست
      کسی که پدرش میاد توی پاسگاه داد وبیداد میکنه حتما باید یکی از کله گنده ها باشه و ببینید پسرش هر کثافت کاری کنه اصلا ککشونم نمیگذه بعدشم با پول و پارتی پپدرشون میشن دکتر و مهندس ووووو و روز به روز مایه دار تر و بقیه اقشار این مملکت هم روز به روز بدبخت تر
      باید خون گریه کرد


    •   shiraz-m-m
    • 1 هفته،3 روز
      • 1

    • نمیدونم چرا داستان رو که میخوندم انگار داشتم فیلم هندی میدیدم با همون فضاسازی های خاص خودشون،خیلی از جاهای داستان قشنگ مشخص بود داری بال و پر میدی اونم جوری که متاسفانه خواننده باور پذیرش رو نسبت به داستان خط به خط از دست میداد حداقلش من اینجوری بودم،اما از همه این موارد و آرزوها و خیالات نویسنده بگذریم خیلی بهتر از داستان های آب دوغ خیاری هست که هرروز شاهده تعدادیش هسیم اینجا،لایک سوم تقدیم شما


    •   sikir
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • آره راست میگی
      دلارم شده هفت تومن
      الاغا هم پرواز میکنن
      راستی
      به گنجیشکه گفتن منار تو کونت
      گفت یه چیزی بگو بگنجه
      دیوث جاکش عقده ای


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو