استاد مغرور (۱)

    چهار سال پیش زمانی که اهواز دانشگاه قبول شدم فکر نمیکردم،چهار سال هیجانی باشه برام و بهم خوش بگذره.چون بلاخره تا تهران فاصله زیاد بود و هم اینکه رشته مورد علاقه م قبول نشده بودم صرفا انتخاب رشته کردم که سرزنش فامیل و خونواده رو تحمل نکنم.روز اولی که رفتم دانشگاه حس خوبی به هیچ کس و ...نداشتم خب واقعا سخت بود کلاسایی حضور داشته باشی که علاقه ای نداری و اینکه همکلاسی درست حسابی هم نداشتم که حداقل جذابیتی داشته باشه برام. کم کم با دو سه نفری دوست شدم و می رفتیم بیرون و سعی میکردیم خوش بگذرونیم و تا ترم دو پسری هم نبود که باهاش دوست بشم نه که نباشه مورد پسند ما نبود .تا اینکه صحبتا راجب تنها استاد مجرد ما زیاد شده بود امکان نداشت تو دانشکده جمعی برم و صحبت استاد صابر (مستعار) نباشه از حق نگذریم استاد خوشتیپی بود اینکه زیاد سر زبونا افتاده بود اخلاقش بود.فوق العاده مغرور و لجباز و امکان نداشت سرکلاس کسی از تیکه هایی که مینداخت در امان باشه بخصوص با ما دخترا و نگاهش از بالا به پایین بود فکر میکرد اسمون سوراخ شده و افتاده پایین ...


    بگذریم. کم کم ترم دو گذشت و حس کردم من هم رو استاد صابر حساس شدم البته اینم بگم که دوست داشتم توجهش رو جلب کنم و حسادت همکلاسی هامو تحریک کنم ولی نمیدونسم انقدر سخته اینکه استادو جذب خودت کنی،شاید هم بخاطر چهره معمولی که داشتم .از ظاهرم بخوام بگم دختر سفیدپوست و چشم رنگی باموهای خرمایی این ویژگی های جذاب چهرم .ولی لبای کوچیک و باریک با چشم های متوسط .بگذریم.من سعی کردم بهش نزدیک بشم ولی امکان نداشت در حدی که اعتماد بنفسم کم شده بود و مدام از خودم میپرسیدم مگه زشتم که توجه نمیکنه؟ یا چرا وقتی بهش پیام میدم به بهونه درس و...انقدر سرد و رسمی جواب میده خلاصه گذشت و فهمیدم کلا به دانشجو هاش رو نمیده و دلیلی به خوشگلی و زشتی من نداشت و این حرکتش باعث شد مصمم بشم که مخشو بزنم :) ولی مگه اسون بود؟؟ روزها گذشت و ترم سه هم تموم شد گاهی حس میکردم باهام بهتر شده ولی ترم بعد می دیدم خیلی اذیتم میکنه اینکه بهم غر می زد مسخره می کرد تاجایی که حتی باهاش بحثم میشد .و شاید دلیل بدرفتاری هاش شاید بخاطر این بود که فهمیده بود بهش علاقه دارم و خودم هم خواستم که بفهمه،مثلا استوری متن منظور دار میذاشتم و تگش می کردم که ببینه و....گاهی با تمام پرویی بهش پیام میدادم دلم براتون تنگ شده!! و با بی تفاوتی تمام میگفت ممنون! کم کم گذشت و وارد ترم شش شدیم سعی کردم رفتار معقولی داشته باشم و مغرور باشم که اتفاقا جواب هم داد و متوجه تغییر رفتارش شدم،تغییر رفتارش نامحسوس بود همیکنه باهام بدرفتاری نمیکرد از نظر من نکته مثبت بود تا اینکه اول هفته کار مهمی باهاش داشتم باید گزارش های بچه هارو بهش تحویل میدادم که بهش پیام دادم استاد کجایید؟؟ گفت بیا اتاقم رفتم سمت اتاقش ولی نبود همینکه برگشتم خارج بشم خوردم بهش! یعنی رفتم تو دلش :)) همزمان بهم گفتیم ببخشید که سرمو انداختم پایین گفت چیه عجله داری گفتم استاد گزارش هارو آوردم که سمتش گرفتم و ازم گرفت گفت بشین نشستم رو صندلی کنار میزش داشت گذارش هارو چک می کرد منم بهش زل زده بودم و جزییات صورتش رو مرور می کردم پوست سفید گندم گون با چشمای درشت میشی مژه های بلند لبای برجسته صورتی رنک ولا به لای موهاش هم موی سفید دیده میشد که گفت حواست کجاست سریع چشمم رفت رو چشمش ولی داشت گزارش هارو می دید گفتم هیچ جا ...یعنی داشتم به موهای سفیدتون نگاه می کردم گفت خب؟ پیر شدم دیگه گفتم نه اتفاقا بهتون میاد برگشت نگام کرد گفت پیری بهم میاد؟ گفتم نه موهای سفید شقیقه...نذاشت حرفم کامل بشه که گفت بیخیال هندونه زیر بغل نذار و لبخند زد و یه چشمک ریز.... نمی‌دونم اون روز چطور جرئت پیدا کردم گفتم شاید هم چون دوستتون دارم شمارو در هر حالت جذاب می بینم اول نفهمیدم چی گفتم ولی متوجه تغییر حالتش شدم کاملا جا خورده بود و نمیدونست چی بگه که گفتم عه من منظورم....که یهو گفت خانوم نبوی بهتره این صحبتا نشه و بفرمایید بریم و دستشو به طرف در دراز کرد به نشانه اینکه خارج بشیم ولی من از صندلی بلند نشدم حس کردم اتیش گرفتم و کف دستم عرق کرده بود حس می کردم صورتم قرمز شده نمی تونستم نگاهش کنم که از صندلیش بلند شد اومد سمتم نیم متری من حس می کردم حرارتشو شایدم من بیشتر گر گرفته بودم که نگاهش کردم دیدم نگام میکنه اروم گفت پاشو بلند که شدم فاصلم باهاش کمتر شد و پاهام چسبیده بود کف زمین یکم خودشو سمتم کشید نفسش می خورد صورتم بوی ادامس نعنایی رو که دهنش بود رو متوجه شدم که گفت داری چیکار میکنی گفتم هیچ‌کار لبخند زد خیلی نزدیکم بود گفتم الانه که قلبم بترکه خندید فاصله ش دور تر کرد واقعا نمیدونم چم شده بود و این جرئت رو از کجا به دست اوردم که سمتش حرکت کردم دستشو گرفتم برگشت سمتم با تعجب که فقط گفت چرا انقدر دستت داغه که بلند کرد گذاشت رو پیشونیم گفت تب هم که داری کاملا نگرانی رو میشد از چهره اش متوجه شد گفتم استاد من خوبم چیزیم نیست نمیدونم چرا اینجوری شدم اینجا نمی‌دونم متوجه حرفم شد یا چیز دیگه که یهو منو کشید کنار دیوار و چسبید بهم وای نمی‌دونم چطوری توصیف کنم که چه حالی شدم کف پاهام رو رو زمین حس نمی کردم انگار که تو اتیش باشم خودشو بیشتر بهم فشار میداد و آروم ازم میپرسید داری چکار میکنی هان؟؟ متوجه رفتارت هستی؟؟ اونجاشو حس می کردم برجستگیش رو ...کاملا بهم چسبیده بود و داشت طوری رفتار می کرد که انگار عادیه شاید منتظر بود ببینه چکار می کنم من چشمم رو بستم و دستشو فشار دادم کف دستای اونم داغ شده بود خواستم چشامو باز کنم که خیسی زبونش رو لبامو حس کردم و همین طورلباشو که منم همراهیش کردم منو از دیوار جدا کرد و کاملا به اغوش کشید محکم وای تو حال خودم نبودم بوی عطرش رو محکم وارد ریه هام کردم نمی دونم چه تایمی از هم لب گرفتیم که جدا شد ازم و روشو برگردوند و گفت بفرمایید برید سرکلاستون خیلی جدی گفت و من اصلا بهم برنخورد و با لبخندی رو لبم بود گفتم چشم و از دفترش خارج شدم سرم پایین بود تا سرویس بهداشتی که چک کنم رژم رو تمدید کنم و مرتب کنم خودمو و سریع خودمو رسوندم کلاس خوشحال وارد کلاس شدم و استاد درس دیگه با اخم اشاره کرد بشینم و بی توجه به نگاهای تعجب بچه ها نشستم که مینا بغل دستیم گفت چیه چ خبره که گفتم هیچی و سعی کردم به درس دادن استاد توجه کنم ولی نمی تونستم همش چهره استاد صابر رو به روم بود هنوز صورتم داغ بود و حس می کردم بوی عطر استاد صابر رو میدم نگاه به ساعت کردم دیدم ساعت ۲:۳۰ و دقیقا ساعت ۳ با استاد صابر کلاس داشتیم و به این فکر می کردم که رفتارش چطوریه و من باید چطوری برخورد کنم تو همین فکرا بودم که کلاس تموم شد رفتیم پایین کلاسی که با صابر داشتیم همیشه عادت داشت ده دقیقه دیرتر میومد همه تقریبا اومده بودن و گرم صحبت باهم بودن که استاد صابر اومد و باز تپش قلبم شروع شد برخلاف تایمی که دفترش بودم الان خجالت می کشیدم و حتی نمی تونستم سرمو بلند کنم و متوجه نمیشدم چی داره می گه و ....که یهو دیدم کلاس ساکت شد سرمو بلند کردم که مینا گفت حواست کجاست استاد صدات زد گفتم بله با تعجب،که گفت حواستون کجاست با اخم نگام می کرد تعجبم بیشتر شد گفتم ببخشید ...که ادامه درسو داد و همین طور گذشت و به رفتارش فکر میکردم که کلاس تموم شد خواستم سریع از کلاس بیرون بزنم که گفت خانوم نبوی؟ گفتم بله گفت بفرمایید این گزارش هارو بدیدبچه ها ممنون و خارج شد بدون صحبت دیگه ای از رفتارش متعجب بودم و سرم هم شروع کرد تیر کشیدن.....


    ادامه داره و اگه دوست دارید ادامه بدم حتما بگید


    نوشته: الینا _ن

  • 6

  • 5




  • نظرات:
    •   Dickhead_king
    • 1 ماه
      • 0

    • عاالی بود ادامه بده


    •   shahx-1
    • 1 ماه
      • 6

    • چند هفته پیش یک داستان به همین اسم گزاشتن. ظاهرا الان همه استادا مغرور شدن زمان ما که جمیعا کونی بودن!!، (biggrin)


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 1 ماه
      • 1

    • کیر بعد از جق ، همکلاسی هات چطوری بودن که جذابیتی برات نداشتن و درست و حسابی نبودن ؟؟؟ انتر میمون تو خوبی . جنده دوزاری پلشت . یه کیر از رو شلوار بهت خورده دیگه اینقدر گوه خوری نداره که آتیش گرفت کسم و کونم تیر کشید و قهوه ای کردی خودت رو ،
      شل مغز دیگه ننویس. کثافت


    •   Barad.vafayi
    • 1 ماه
      • 1

    • دانشگاهه یا جنده خونه؟


    •   pepperoni
    • 1 ماه
      • 3

    • فانتزی 70 درصد دخترایی که میرن دانشگاه...
      استاد مغروری که فقط اینا بتونن رامش کنن!


    •   Reza429
    • 1 ماه
      • 1

    • نسترن تویی؟؟


    •   Farzinx57
    • 1 ماه
      • 2

    • سلام به همه دوستان علي الخصوص شاه ايكس عزيز كه با داستانهاي جذاب و مردم آزارش كلي حال همه رو خوب كرد و لبخند به لبامون نشوند و مدوزاي گرامي كه با قلم زيباشون نويد يه نويسنده صاحب سبك رو به ما ميده ،خيلي وقت بود ميخواستم عضو اين سايت بشم ،نه بخاطر محتواي جنسيش بلكه بخاطر تشكر از يكسري عزيزان كه با قلم زيباشون محتواي سايت رو عوض كردن و مارو جذب خودشون و داستانهاي زيباشون .امروز بعد از چند سال موفق شدم عضو بشم البته به لطف اينترنت بدون فيلتر و در غربت.اميدوارم روزي برسه كه اين مملكت به دست پرتوان جوونايي امثال همين عزيزان دوباره ساخته بشه و بشه اون چيزي كه آرزوي همه ماست.


    •   Adolf_hittler
    • 1 ماه
      • 4

    • فرزین جان اولا ک باید اینی ک نوشتیو تاپیک کنی نه اینکه زیر ی همچین داستان کسشری کامنت بذاری.دوما چرا جوگیر میشی حالا چهارتا داستان نوشتن دیگه اینقدر شلوغ کاری نداره.سوما ب فرض اصن اینا شاملو اصن هوگو،رو چ حساب مملکت باید ب دست اینا آباد بشه؟چهارما خایمال نباش خوب نیست.


    •   Adolf_hittler
    • 1 ماه
      • 1

    • ببین الینای عزیز،کلا ی نفر تو کامنتا ازت تعریف کرده ک شاه کله کیریاس.دیگه خودت حساب کار دستت بیاد


    •   Adolf_hittler
    • 1 ماه
      • 2

    • هر دفعه این داستانای دانشگاهی رو می خونم بیشتر ب عمق جمله ی "دانشگاه باید دانشگاه باشد." پی می برم.


    •   girl+angel
    • 1 ماه
      • 1

    • ادامه بده.کنجکاو شدم


    •   girl+angel
    • 1 ماه
      • 2

    • هرچند ازمن بتو نصیحت،از استاد چیزی واسه ادم درنمیاد.فقط فکروذکرتو مشغول میکنه.خصوصا استادی که بهت علاقه داره و رابطه میخوادازت.کلا عاقبت نداره.چون اصولا اساتید سن بالا که متاهلن و۹۹ درصدشون با خانومشون مشکل دارن،میان مخ اون شاگردشون که همیشه بهشون توجه داره میزنن،ولی حتی عشقی هم صورت بگیره اون استاد خانومشو صدسال ول نمیکنه،بلکه تویی که هزاربار با عشقش خردت کرده ول میکنه.
      (چه رو منبر رفتما.ببخشید بچه ها.ولی باید حتما اینو میگفتم.امیدوارم کسایی که توفکررابطه بااستادن با خوندن حرفام کمی سرعقل بیان)


    •   مسیحی۰
    • 1 ماه
      • 0

    • به امید رسیدن به جایگاهی که به ما تعلق داره و حق ماست.
      به امید یک روز بی اغفال، به هر منظوری.!چه برای پول چه لذت.
      تی وی رو باز کن،
      حرفهای فروشنده رو بشو،
      و..و...
      همش دروغ،همش ریا،همش چاپلوسی همش در حال پله کردن همیم.
      من که دیگه خسته شدم.
      بسه دنیا بسه کائنات
      حقیقت کو؟
      صداقت کو؟
      عشق خالص کو؟
      بسه قلبم ترکید خداااااا.


    •   دختربابام19
    • 1 ماه
      • 0

    • ادامشم بذااا


    •   sikir
    • 1 ماه
      • 0

    • کس تلق تولوق میتونی ما رو روشن کنی این استادت تخصصش چی بود که تمام ترم ها باهاش درس داشتی
      فک کردی ما اسکلیم خار مار عمه؟؟؟


    •   Sexgayfucking
    • 1 ماه
      • 0

    • راست یا دروغش به کنار جذاب بود این نوع سکس و حال رو دوس دارم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو