استخاره

    ( تقدیم به همه ی عاشقانی که به خاطر خرافات و باور های اشتباه ، شب ها به زور در آغوش یک غریبه ! میخوابند )


    شیشه تاکسی بخار کرده بود . رادیو اخبار کذب ، تو گوشام فرو میکرد . با انگشتم ایموجی غمگینی روی شیشه کشیدم ، بعد چند ثانیه ایموجی روی شیشه اشک ریخت .
    قدم های لرزان زنی را میدیدم که از دور با پشیمانی به سمتم قدم برمیداشت .
    تق تق چکمه های پاشنه بلند قهوه ای رنگش به گوشم میرسید ، با هر قدمش برگ های هزار رنگ رو زیر قدمش له میکرد .
    تنم به لرزه افتاده بود . هر چقدر نزدیک تر میشد بیشتر میلرزیدم . با هر قدمش آتیش عشق قدیمی تو دلم رو گرم تر میکرد .
    قد بلندشو از دور بر انداز کردم . پالتوی خز دار سرمه ای به تن داشت . مو های مش شده زرشکیشو به بالا داده بود . نزدیکم شد و ابرو های تمیزشو پایین داد صورت سفیدش تو اون سرما سرخ شده بود ، با اخم دستشو به سمتم دراز کرد .




    کد خدای روستای ما هم ثروت داشت هم قدرت داشت ، خدایش هم از خدای ما مهربان تر بود .
    ولی ما در پایین روستا زندگی میکردیم . زیر پای کد خدا .
    زمین ها مال کد خدا بود ، آب رودخانه مال کد خدا بود ، کوه ، مال کد خدا بود حتی آدم های این آبادی هم جنس کد خدا بودند !
    آبا مدام میگفت : عشق به ثریا رو فراموش کن پسرم اون دخترو کد خدا موقع به دنیا اومدنش واسه پسرش نشون کرده شر میشه پسر .
    حلقه انداختن دست ثریا ، ولش کن تو رو به روح آقات.
    ولی کی بود که گوش کنه ؟
    از بچه گی با هم دیگه بزرگ شدیم ، قد کشیدیم ، با هم بازی میکردیم و با هم دیگه درد و دل میکردیم .
    ثریا روز به روز جذاب تر میشد و عشق من روز به روز سوزان تر.
    ثریا ، دخترک ۱۵ ساله با ابروهایی کمونی ، با چشمایی کشیده و صورتی سفید رنگ با قد بلند . همیشه تو خواب و بیداری جلوی چشام تصورش میکردم . اگه یه روز نمیدیدمش کشتیام غرق میشد .
    آنا که جریان ثریا رو بهم گفت سینمو دادم جلو و گفتم من پشتشم مگه من اجازه میدم زن اون شیرین عقل بشه .
    جوری خان آقا ، خان آقا میگین انگار خداست ، خدا که نیست ؟؟ هست؟؟
    آنا اخم کرد ، کز کرد یه گوشه نزدیک عکس آقام . صورتشو از روم دزدید و گفت : اگه خان آقا بفهمه ، تیکه بزرگت گوشته . از من گفتن پسره نادون و کم عقل .
    با آنا بحثم شد جریان رو تو قرار هر شبمون با ثریا در میون گذاشتم . حسمو بهش گفتم و اونم از حسش برام حرف زد .
    ثریا تو کوچه ی خلوت و باریک روستا نتونست جلوی اشکاشو بگیره . بدون هیچ حرفی یهو منو به بغلش کشید . بازو هامو گرفت و گفت هر چی قسمته همون میشه نگران نباش.
    نگاشو دوخت تو چشای پر از هیجانم و گفت : ولی من میترسم سعید. من نمیتونم رو حرف آقام حرف بزنم .
    با التماس زل زدم به چشاش ، خودمو از بغلش جدا کردم و به تندی رفتم سراغ خونه ی خان آقا.
    با صدای بلندی خان رو صدا زدم ، پنجره رو باز کرد ، با خنده و کنایه گفت : چه خبرته سر آوردی پسر ؟
    صدامو بردم بالاتر و گفتم کسی جز من حق نداره فکر ثریا باشه خان آقا . یعنی چی حلقه انداختی ؟ نظرشو پرسیدی ؟؟ باباشی مگه براش تصمیم میگیری ؟ سینمو جلو دادم و با بغض گفتم : خان آقا تا حالا هر چی گفتی ، گفتیم چشم .
    تو زمین هات مثل حیوون به کارمون گرفتی گفتیم عیبی نداره . پول زحمتمونو ندادی بزرگامون گفتن عیب نداره بزرگ روستاست.
    آقام از بس برات جون کند یه تسلیت خشک و خالی هم بهمون نگفتی ، گفتیم ملالی نیست . کل خونه هامونو با سند قلابی گرفتی ، بازم خفه خون گرفتیم . ولی ثریااااااا فرق میکنه اینو تو اون گوشات فرو کن خان آقا.
    هنوز اون لبخند مسخره رو صورتش بود ، دستاشو بهم جفت کرد و کوبید بهم . با قهقهه گفت از عرش بیا پایین سعید . انگار نمیفهمی با کی حرف میزنی . داد زدم میدونم کی هستی ... هر کی هستی باش خدا که نیستی .
    حالتش از خنده به خشم تبدیل شد و گفت : واسه خودت خانی شدی سعید خان ، آفرین . پنجره رو بست و با نیشخندی پنجره رو به روم بست .
    وقتی رسیدیدم خونه آبا چراغ نفتی رو خاموش کرد و با کینه صورتشو از صورتم دزدید . رفتارش لجمو در آورده بود ، نشستم بالا سرش گفتم آبا فدات شم . چی شده ؟؟ چرا باهام حرف نمیزنی ؟؟ من تو این دنیا جز تو کی رو دارم درد و دل کنم قوربونت بشم .
    سعیدت بمیره الهی . تو فقط حرف بزن . قول میدم رو حرفت حرف نزنم . نتونست جلوی بغضشو بگیره دستامو گرفت تو دستای پینه بسته ش . با گریه گفت : خان با پسرش رفتن خونه ی ثریا . تو هم زود برو از این روستا . اگه ثریا جواب بله بده ، خان میاد سراغت . برو تا ما بتونیم حداقل نفس بکشیم ، زندگی کنیم . برو تا با هفت تا یتیم جور وا جور حیرون و آواره نشم . فقط برو سعید . ازت خواهش میکنم برو . حرفای آبا به شدت اذیتم کرد و رگ غیرتمو به جوشیدن انداخت . با خشم از سر جام بلند شدم و تا خود صبح تو کوچه قدم زدم ‌.
    صبح زود رفتم دنبال ثریا . از در خونه بیرون اومد . ایستادم جلوش بدون این که لباشو باز کنه ، راهشو از جلوم عوض کرد . دستمو ستون کردم جلوش . گفتم بگو ثریا چی شده چرا اینطور میکنی ؟ من حق ندارم بفهمم ؟؟
    چشاشو از چشام دزدید و گفت : آقام میگه اگه با تو ازدواج کنم بد بخت میشم . سعید راست میگه تو چی داری ؟ تو حتی نمیتونی از خودت دفاع کنی .
    حاج آقا بدیعی استخاره کرده جوابش خوب اومده . بهم گفت : اگه با پسر خان ازدواج کنی خوشبخت میشی . منو از یادت ببر سعید فقط برو ، برو نمون اینجا . به خان التماس کردم کاری به کاریت نداشته باشه.
    دستمو انداختم پایین و با بغض و نفرت رفتم سمت خونه .
    با آبا هیچ حرفی نزدم . آبا میخواست نگهم داره دلیل رفتارمو بدونه ولی بی توجه بهش ساکمو جمع کردم و واسه همیشه از اون روستا و آدماش دور شدم .
    تو شهر یه کار پیدا کردم . شبا کار کردم و روزا درس خوندم . با تلاش و کوشش تونستم واسه پزشکی قبول بشم .
    تازه موبایل خریده بودم . نگران آبا و آبجی و برادرام بودم . نامه ای فرستادم به خونمون تو اون روستا ، از داداش بزرگم خواستم اگه کاری داشت زنگ بزنه به خطم .
    سال آخر دانشگاه موقعی که صبحش امتحان پایان ترم داشتم یه شماره ناشناس بهم زنگ زد .
    با شنیدن لهجه ش عشق قدیمی تو دلم زنده شد .
    زن اونور خط میخواست منو ببینه . اولش کلی مخالفت کردم ولی بعدش که حرف آبا پیش اومد مجبور شدم تن به این قرار بدم ...




    دستمو به سمتش دراز نکردم . رومو ازش برگردوندم . نشست بغلم ، به زور دستمو تو دستاش گرفت .
    با دستش صورتمو چرخوند به سمت صورتش ، نگام که به صورتش خورد ، چیزی درست سمت چپ سینم شکست . صدای شکستن و تند تند زدن قلبم رو به وضوح میشنیدم .
    صدای بوق ماشین ها به گوشم ضرر داشت ، هوای آلوده شهر واسه ریه هام ضرر داشت ، حضور ثریا تو بغلم واسه قلبم ضرر داشت .
    با دستش ته ریش رو صورتمو نوازش میکرد ، ناخن های قرمز انگشتشو تو سرم فرو میکرد . سکوت بینمون رو شکستم و گفتم آبا چطوره ؟؟
    سرشو پایین انداخت . دستاشو از سرم جدا کرد و گفت : مریضه ، فقط میخواد تو رو ببینه .
    به تندی از سر جام بلند شدم و گفتم : پاشو بریم پیش آبا ، دلم یه دنیا براش تنگ شده . گفت : هنوز وقت زیاده آبارو ببینی بزار یه روز پیش تو باشم ، ازت خواهش میکنم .
    اونروز کل شهرو با ثریا گشتیم ، سینما رفتیم ، فیلم دیدیدم ، با هم خندیدیم کلی خاطره ساختیم پیش هم . ولی نمیخواستم با حرف زدن در مورد گذشته گند بزنم به روز پر خاطره و بی نظیرمون .
    نزدیکای غروب ازش خواستم بریم آپارتمان من تا من لباسامو عوض کنم وسایلمو بردارم , برگردیم روستا .
    وارد خونه شدم تا زود لباسامو عوض کنم . درو باز گذاشته بودم . موقع عوض کردن بلوزم گرمی نفسش رو ، رو گردنم حس کردم . ثریا از پشت دستاشو قفل کرده بود به شکمم و گردنمو میبوسید ، تموم باز دمشو نزدیک گوشم به بیرون میداد . همه ی موهای بدنم سیخ شده بود . برگشتم به سمت صورتش ، لبامو چسبوندم رو لباش چشاشو بست ، چشامو بستم. به آرومی زبونشو تو دهنم میچرخوند ، ناخن های قرمزشو فرو میکرد به سینم . دستشو برد وسط شلوارم ، لبامو تا جون داشت خورد . فشار ناخن هاشو بیشتر کرد رو سینم و لبامو میمکید . خودمو ازش جدا کردم تا بتونم نفس بکشم . دستشو برد زیر شلوارم ، دکمه های پالتوشو دونه به دونه باز کرد . دستمو بردم زیر سوتینش ، دستمو گذاشتم رو سینه های بزرگ و سفت شده ش . پالتوشو در آوردم ، بلوز و سوتینشو یه جا دادم بالا ، زبونمو گذاشتم رو نوک سینش ، دستمو بردم زیر شلوارش .
    افتادیم رو زمین ، افتادم به روش . دستمو وسط پاش جا به جا میکردم ، سینه هاشو محکم و با حرص مک میزدم . شلوارشو تا زانو پایین کشیدم ، شورتشو به بغل دادم ، زبونمو گذاشتم رو کسش . زبونمو از بالا به پایین میکشیدم ، انگشتمو داخل کسش میکردم . چشای خمارشو دوخت به چشمام و با خنده و عشوه سرمو به سمت کسش فشار داد . سرعت انگشتامو تو کسش بیشتر کردم ، با زبونم کسشو حسابی لیسیدم . صدای ناله های ضعیفش کل خونه رو گرفته بود . با دستش سرمو بالا آورد ، لباشو گذاشت رو لبام ، هلم داد رو زمین و نشست روم .
    کمربندمو باز کرد ، با چشای خمارش زل زد بهم ، دکمه های شلوارمو با ناز و عشوه باز کرد . کیر نیم خیزمو به دستش گرفت ، لبخندی قشنگ زد و سر کیرمو تو دهنش جا داد . صدای ناله های ضعیفم به آه گفتنای کوتاه تبدیل شده بود . ثریا کل کیرمو تو دهنش جا میداد و در میورد . بعد از گذشت چند دقیقه احساس کردم آبم داره میاد . خودمو ازش جدا کردم ، دراز کشیدم به روش . با دستش کیرمو گذاشت رو کسش و با صدایی پر از هوس و ناله گفت "فشار بده" . با یه فشار کل کیرم وارد کس خیس و گرمش شد .
    شدت ضربه هامو بیشتر کردم ، پاهاشو قفل کرده بود به کمرم و جیغ میزد . ناخن هاشو فرو میکرد پشت کمرم و با ناله هاش ناخن هاشو از بالا تا پایین کمرم میکشید . با زیاد شدن شدت ضربه هام صدای بم من با صدای جیغ های طولانی ثریا ادغام شد . فشار پاهاشو روم بیشتر کرد و یه جیغ طولانی کشید ...
    بی حال افتاد و دستشو گذاشت رو کسش . با جیغ زدنش کیرم از کسش بیرون اومد و کل آبم پاشید به سینه ها و شکمش .
    خودشو تمیز کرد ، منم آماده شدم تا حرکت کنیم به سمت روستا .
    خان آقا و پسرش جلوی در خونمون منتظر بودن . نگاهی پر از معنی به چشای خان آقا کردم ، با دیدن من کلاهشو تو سرش جا به جا کرد ، راهو برام باز کرد تا از در خونه وارد شم .
    آبا دراز کشیده بود رو به قبله ، آروم از درد ناله میکرد .نگاش به در بود . تا منو دید خواست از زمین بلند شه . نشستم بغلش ، دستاشو کشید رو ته ریشم . دستمو گرفت و بعد چند ثانیه چشاشو بست . هنوز دستش تو دستم بود ، هنوزم دستاش گرم بود .
    ثریا ، به لطف استخاره ی حاج آقا بدیعی زندگی خوشی داشت . ثریا و پسر خان تو شهر ، با عشق زندگی میکردند !
    کد خدا صد سال پیر شده بود . هر بار منو میدید ازم طلب حلالیت میکرد . عکس آبا از تو قاب برام لبخند میزد ...
    کد خدای روستای ما ثروت داشت ، قدرت داشت ، اما خدای من از خدای کد خدا مهربان تر بود ...


    نوشته: سعید تبریزی

  • 52

  • 30




  • نظرات:
    •   Clay0098
    • 4 هفته،1 روز
      • 5

    • ایموجی اشک ریخت...
      توصیف عالی بود
      داستان رو دوست داشتم
      داستان خوبی بود و افسوس که زود تموم شد
      سعید جان لایک اول تقدیم شما


    •   shahx-1
    • 4 هفته،1 روز
      • 12

    • زیادی هندی بود یه پسر تنها که از روستا بیاد در بهترین حالت بره کارگری. پزشک پارتمان ماشین یکمی تخیلش زیاد بود اگر میگفتی به شاگردی یه بازاری رفته و از ویزیتوری پولی به هم زده قابل باور تر بود اما پزشک............


    •   mahboob66
    • 4 هفته،1 روز
      • 7

    • خوب بود ولی بهم بگو چجوری دخترروستایی یهو داف شده بود ?


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 4 هفته،1 روز
      • 14

    • سعید آقا


      کم‌ گوی و گزیده گوی چون دُر !!!


    •   lovely_grl
    • 4 هفته،1 روز
      • 12

    • خب نگارش ک خوب بود اما سیر اتفاقات پشت نگارش خوبت پنهون نشد کاش ی سیر منطقی تر داشت با این حال خوب بود


    •   بچه-ای-خوب
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • کیر طلایی تقدیم میشه به نفر اول ibnyx.
      و کیر نقره ای ، اه اشتباه شد کیر واقعی تقدیم میشه به mahmooodjooon! چون کیر شد فکر میکرد دوم شده اما افسوس و صد افسوس...


    •   shahx-1
    • 4 هفته،1 روز
      • 3

    • من نگفتم برو اقا من فقط دارم میگم حتی در نوشتن داستان هم کمی واقع بینی بد نیست. ا دکتر شدن برای کسایی که خونه زندگی دارن اینجا هم سخته یه بچه روستایی بدون هیچ امکاناتی بیاد شهر یا کارگز ساختمون میشه یا رستوران یا........... فقط گفتم مثل فیلم های هندی بود یعنی مبالغه داشت کی گفتم برو؟؟


    •   ali.goli33
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • خوب بود. فقط تگ طنز نداشت چرا؟


    •   شواليه-ايران
    • 4 هفته،1 روز
      • 6

    • سعيد كوتاه بود فقط به اصل موضوع پرداختي،اما قشنگ بود، شاه ايكس داداش من ديدم از اين ادما.پسر دايي بابام از روستا اومد تو سوپرماركت كار ميكرد درسم خوند شد دكتر داروساز. الانم ك 15 ساله داروخونه داره به اسم ستارخان


    •   اسکلخان
    • 4 هفته،1 روز
      • 3

    • سعید نمی خوام از کسی طرفداری کنم به نظرت خودت احتمال اینکه یه شهرستانی دکتر بشه چقدره


      اما شاه ایکس جان همینطور که گفتم بالاخرع احتمالش هست که بشه


    •   shahx-1
    • 4 هفته،1 روز
      • 6

    • اقای سعید تبریزی بحث تهرانی شهرستانی نیست شما میگی این ادم تکو تنها بدون ساپورت خانواده اومده تهران. اینجا درس خوندن حتی تو رشنهذهای الکی اسون نیست اگر شهرستانی پدری داشته باشه که خرجیشو بفرسته تو امریکا هم میتونه دکتر بشه اگر با دست و جیب خالی بیاد که طبق داستان شما بچه مایه دار نبوده بخواد درس خوندن رو از مقطع دبیرستان هم شروع کنه میدونی چند سال طول میکشه؟ تو تمام این سالها خرج خوراک و مسکنشو از مجا بیاره ؟ کار کنه؟ باشه قبول!! شما تهران باید صبح تا شب کار کنی خرج زندگیت در بیاد کی وقت میکنی درس بخونی و سر کلاس بری؟ رشته پزشکی درساش خیلی سنگینه و سالها باید بیشتر از رشته های دیگه درس بخونی طرف با جیب خالی اومده تهران حالا از نیویورک اومده!!! گرونترین شهر ایران سخت ترین رشته طولانی ترین مدت درس خوندن بعد ماشینو اپارتمان و پول و.... قبول کن خیلی هندی شد. من نگفتم حق درس خوندن نداره کسی یا پولدار شدن گفتم این بار بینهایت سخته پسر فقیر میره پولدار برمیگرده انتقام میگیره مال فیلمای هندیه....
      و شما اقای شوالیه دکتر شدن با دکتر داروساز شدن خیلی تفاوت داره هم از نظر سختی درسها هم طول مدتی که به در امد برسی درضمن ایشون پسر دایی باباتون بوده اینجا فامیل داشته یکم فرق داره با جیب خالی و تکو تنها تو شهر غریب اونم گرونترین شهر.....


    •   mahboob66
    • 4 هفته،1 روز
      • 8

    • سعید جان بهت بر نخوره عزیزم .
      توی کامنت گذاران شهوانی چن تا بچه کونی هستن که فکر می کنن با نوشتن داستان توی شهوانی شدن نویسنده و داستانای بقیه رو رنگی می کنن و برای کسلیس های خودشون به به و چه چه می کنن . (dash)
      نرو سعید نرو ...اگه بری بعد تو کی داستان قشنگ بنویسه !کی بعد تو توی کامنت ها کون شاه ایکس که فکر می کنه یه پخیه رو خوب بذاره !نرو سعید نرو !


      پایان کامنت (biggrin)


    •   Shamim.20
    • 4 هفته،1 روز
      • 4

    • خسته نباشي دوست عزيز
      موضوعت تقريبا تكراري بود در پايه اما خب موضوع پردازي و شاخ و برگ دادن به داستانت مشخصه كه كپي نبود
      قطعا نوشته هات به دل ميشينه
      چندتا نكته هستن كه خب به نظرم اگر رفع ميكردي كارت خيلي بهتر ميشد
      اول اين كه يك لغت خاص نبايد زياد تو نوشته هات تكرار بشه چون ذهن خواننده رو ار مطلب اصلي منحرف ميكنه
      كه خب شما از ناخن خيلي استفاده كردي
      من به شخصه هر دو خط يك بار منتظر ناخن بودم
      دوم اين كه داستان روال قشنگي داشت ولي جزييات كامل نبود و نياز بود يكم طولاني تر با جزييات بيشتر باشه تا ملموس بشه
      سوم اين كه پايان بهتري ميتونست داشته باشه پايان داستانت خيلي ايراني و كليشه اي بود
      ازت ممنونم كه نوشتي و اجازه دادي ما هم لذت ببريم
      اميدوارم كاراي بيشتري ازت بخونم


    •   Adam7728
    • 4 هفته،1 روز
      • 3

    • داستان خوبی بود فقط جملات خیلی کوتاه کوتاه بودند و بنظرم اگر از حروف ربط برای اتصال جملات بیشتر استفاده بشه حس بهتری در خواننده ایجاد میکنه.


      تشکر


    •   Mehraaan@
    • 4 هفته،1 روز
      • 29

    • هِی روزگااارررر...... (biggrin)

      الان باهات میشوخم، تو هم منو بکوب آروم بشی!
      اول اینکه تولدت مبارک دیوث!
      دوم اینکه نرو سمیه....تو سهم منی...
      سوم اینکه....
      مشتی بلور نباش و زود و احساسی واکنش نشون نده! یادم نمیره همین پاشنه طلا کامنت اولش واسم فحش بود! ازون فحشا... (biggrin) کامنت بعدیش دقیقا این جمله بود: بیلاخ منم تقدیمت بچه کونی (rolling)
      تو دلم فحشش میدادم ولی هیچوقت جوابش رو ندادم چون اینجا هرکسی مینویسه باید منتظر هرنظر و حرفی ولو اشتباه و غیرمنطقی باشه و پوستش کلفت تر ازین حرفا باشه.....
      خلاصه اینکه شاید کدخدای این سایت ثروت و قدرت داشته باشه، ولی خدای تو از کدخدا مهربون تره....
      لایک 13 تقدیم بهت....
      جان؟؟ چشم! منم میرم پیش روانپزشک! (biggrin)


    •   Cukur
    • 4 هفته،1 روز
      • 4

    • یاشاسین قردشیم
      لایک گوارای وجودت


    •   shureshy
    • 4 هفته،1 روز
      • 4

    • خوب بود انتقادارو دوستان کردن گفتم یه خسته نباشید به قلمت بگم


    •   آرشام.آریایی
    • 4 هفته،1 روز
      • 3

    • حالاچراثریاروفرستاده بودن دنبال یاروکه خبربده!؟ حتمابهشم گفتن یه دست بهش بده تاتحمل مرگ مادرشوپیدا کنه


    •   Clay0098
    • 4 هفته،1 روز
      • 5

    • سعید جان من نگاهی به دلخوری شما و برخی و از کاربرا ندارم که خب این طبیعیه اما انصافا دوست ندارم بلایی که سر شیوا و اساطیر و ایول اومد سر قلم شما هم بیاد.
      در ضمن همه شما نویسنده های خوب باید به فکر مخاطبای همیشگیتون(یکیش خودم که از سر تناهایی هر شب داستان هارو ورق میزنم) باشید و روا نیست برید
      پس امیدوارم نظرت رو عوض کنی‌ و با یدرت داستان بعدی رو اپ کنی
      تازه امیدوار شده بودم که نویستده خوب جدیدی به جمع اضافه شده پس به فکر ماها هم باشید
      در مورد دیس لایک ها و لایک های به ناحق و نخونده لایک هم چیزی نمیگم و درکت میکنم
      امیدوارم سو تفاهم شنا و شاه ایکس هم بر طرف بشه که هر دوتون از نویسنده ها و موثران سایت هستید
      مخلصم


    •   Binamariai
    • 4 هفته،1 روز
      • 5

    • اقا سعید دقیقا کلمه تکبر رو برای شاه ایکس قشنگ گفتی ایشون بیمار هستن من حتی یبار ندیدم از کسی خورده نگیره و یسری دستمال زن باعث شدن این اقا بیشتر ترقیب بشن برای آزار بقیه هنوز اینو درک نمیکنه اینجا سایت پورن هست و نویسندگی در حد پورن اشکالتی داره حتی طرف خاطراتشم مینویشه زیرش راحت بطرف توهین میکنه انگار تو مملکتی که پر شده خیانت تمام خاطرات دروغه از نظر ایشون و سری بطرف حمله میکنه


    •   ali.gh061
    • 4 هفته،1 روز
      • 3

    • Binamariai کاملا حق با شماست و منم قبول دارم حرف شما رو.ایشونبیش از حد خودش رو بالا میبینه.زیر همه داستان ها میاد و چرت و پرت مینویسه و ی عده از خودش بدتر میان تاییدش میکنن.بی صاحبی اینجاست ک معنی میده.


    •   شواليه-ايران
    • 4 هفته،1 روز
      • 4

    • والا كار ندارم به بحث كي خوبه كي بده كي مغروره كي مظلوم.حقيقت اينه كه لايك و ديسلايك سليقه طرف رو ميرسونه.سليقه هركسي هم فرديه. تعداد لايك هاي داستان هاي شما بيشتره سعيد جان تا ديسلايك،شما بخاطر اون تعداد لايك كننده هات ادامه بده.نظر منو بخاي ميگم غلط ميكني بري مگه دست خودته؟ يه هنرمند يه نويسنده متعلق به مردمه. تا واست يه داستان برده اي و bdsm تركيبي گي كه مفعولش تو باشي ننوشتم زود بگو ميمونم!


    •   nasrin1980
    • 4 هفته
      • 1

    • این داستان مربوط به چه دوره ای بود؟ کدخدا؟ فیلم فارسی نگاه نکن دیگه.


    •   dsa321
    • 4 هفته
      • 3

    • سلام به همه اونایی که که به هر دلیل اینجا ول معطلند
      دوستان اصل کارمون که اینجاییم اشتباهه
      حالا اودیم جمیعا که غلط کردیم حالا چه اصرای دارین اینهمه حرص و جوش بخورین
      حالا یکی داستانی نوشته
      یکیم نظری داده
      چرا اعصاب کیریتونو کونی میکنین
      مستر سعید حالا که از استخاره نوشتی حالا بماند چقد از استخاره می فهمی
      یه لطفی بکن درباره توبه هم بنویس
      یه لطفی بکن درباره گذشت هم بنویس
      یه لطفی بکن درباره امر به معروف و نهی از منکرم بنویس
      ولس کن اینا برات سنگینه همون از گفتار نیک پندار نیک و رفتار نیک برامون بنویس
      هر کاری که میکنیم آثارش تا آخر باهامونه سعی کنید کاری نکنید به پشیمونی ختم بشه......


    •   Behzad3213
    • 4 هفته
      • 2

    • داش سعید عالی بود
      تنها مشکلش این بود که اگسیر اتفاقات و نفهمیدیم والا همیچی عالی بود،فک کنم باید بیشتر توضیح میدادی همین
      لایک بیستم بهت گل پسر


    •   sepideh58
    • 4 هفته
      • 14

    • سعید تبریزی عزیز ...
      وقتی کسی دست به قلم میشه قطعا باید به اینم فکر کنه که ازش انتقاد میشه و باید پاسخگو باشه ...وقتی تصمیم گرفتی در شهوانی بنویسی باید پیه بدترین فحش ها رو به تنت بمالی؛قرار نیست موضع بگیری ؛انتقاد ها رو ببین و تا جایی که توان داری پاسخگو باش ...
      بذار یه خاطره برات بگم :
      یه نویسنده بد دهن اینجا بود که اسم نمیبرم اما فکر میکنم قدیمی ها بشناسنش
      زیر داستان من فحش نوشت ؛حتی انتقاد هم نکردا!بهش جواب دادم "مرسی خیلی لطف کردی که خوندی "
      داستانش که آپ شد کامنت گذاشتم و نقد کردم و تعریف !
      خودش خجالت کشید و پی وی ازم عذرخواهی کرد ....
      نیازی به رفتن نیست .نیازی به گارد گرفتن نیست ...نقد منطقی بود جواب بده و قانع کن
      اوه!
      از اتاق فرمان اشاره میکنن قرصامو نشسته خوردم
      (biggrin)

      منم برم دکتر (biggrin)


    •   SexyMind
    • 4 هفته
      • 3

    • دوست عزیز کسی که مینویسه باید خیییییییلی عالی نوشته باشه که بتونه همه رو راضی کنه... کسی که کامنت منفی میذاره، حتما اینطور نیست که نفهمه... من خودمم مینویسم. بعضی وقتا میبینم خودم با یه قسمت از نوشته ام خیلی حال کردم ولی اصن کسی حتی کوچکترین توجهی به اون قسمت نکرده... از کامنتای خوب انرژی بگیر... از کامنتای بد، تجربه...
      موفق باشی...
      و برای تمام کسایی که مینویسن: اینجا خونه آخرش شهوانیه نه بیشتر


    •   MFM_iran
    • 4 هفته
      • 1

    • چون ادیت نکرده بودی دیس


      درضمن توی اون گولاخ تپه هیچکس دیگه نبود بره دنبال آقای دوهتور؟ حتما باید ثریا جنده میرفت میداد و می‌بردش گولاخ تپه؟
      کدن نه خبر؟ موبایلش ازین پلاستیکی ها بود؟ نمیتونستن زنگ بزنن بگن آنا یه بقول تو آبا داره ریق رحمت و سر میکشه؟


    •   Mahdi076
    • 4 هفته
      • 2

    • فوق العاده بود سعید جان
      فقط بعضی جاهاش توصیفت ضعیف بود
      آخرشم میتونستی با جزییات بیشتر تموم کنی
      در کل عالی بود
      موفق باشی
      لایک


    •   Koshti.pars
    • 4 هفته
      • 5

    • متن خوب بود و جالب
      ولی
      من روی سخنم فقط با نویسنده در جواب به شاه ایکس زندگی نامه این اسامی رو بخونید دکتر غریب تا بیست سالگی تحت حمایت کامل پدرش بود
      دکتر سمیعی هم حمایت کننده داشت
      ولی این نظر که نمیشه میشه ولی نه به این راحتی ها که این شکلی بخوایم نظر بدیم
      مثلا پروفسور دارابی از شهرستان اومد کارگری کرد ولی هفت سال دیر تر از بقیه مدرک طبیبی گرفت چون هزینه کتاب ها و دوره های پزشکی ارزون نیست
      یکم واقع بینانه بنویسید تحقیق کنید
      مگه پیدا کردن مطالب الان چقدر سخته!؟
      یه دوره پزشکی رو الان بخواین بگزرونید باید هفت سال مدام خرج کنید بعد در گذشته ک ما دانشگاه پزشکی نداشتیم امسال قریب و سمیعی‌نژاد بدون حمایت رفتن اروپا!؟ بدون حمایت درس خوندن!؟
      افرادی که اینجا تو شهوانی هستند درسته همه قشر هستند ولی افراد تحصیل کرده هم هستند
      معذرت خواهی می کنم خدمت حضرت عالی ولی بنده به شعورم توهین شد با این لفظ ادب هوایی که شنیدم
      در نهایت باید عرض کنم یا ننویس یا جنبه انتقاد رو داشته باشید لفاظی های ب این شکل فقط دلخوری داره کمی عقل تعقل بفرمایید و تحقیقات نشون میده کجا ایراد داره شما یک تنه در مقابل اکثریت ایستاده آید یا شما پهلوان قصه ها هستید یا با بی منطقی سعی بر اثبات خود دارید که نهایتاً می‌شود وضع کنونی
      بنده به نگارش شما وداستان شما لایک میدم ولی به پاسخ های شما هیچ واکنشی ندارم جز سکوت به نشانه ادب


    •   Niusha_sh
    • 4 هفته
      • 9

    • لایک 24 سعید جان
      خدایش مهربان تر بود...این جمله بدون اغراق عالی بود...
      باز خوبه مهربان تر بوده، برای شما مهربان بوده...
      برای ما که کلا گفته نمیخوام صداتون رو بشنوم...
      و اما داستان، فکر کنم سه سال پیش دقیق یادم نیست
      رتبه اول تجربی یه دختر بود از یه روستا، البته خب سهمیه هم دارید دیگ...
      ولی خب ما که تو تهران بودیم و بی پدر مادر، سهمیه هم نداشتیم پاره شدیم تا رشته ی مورد علاقمون قبول شیم...
      و اینکه مهران جان راست میگن!! پوست کلفت باش!!ما که هر روز داریم حرف میشنویم تو شهوانی ام همش بحث داریم باید بمیریم دیگ....
      تلاشت رو بیشتر کن، میتونست خیلی بهتر باشه...


    •   Niusha_sh
    • 4 هفته
      • 8

    • غلط املایی هم داشت بدجور
      بچه گی؟
      بچگی،بقیه غلط ها مهم نبود این مهم بود (biggrin)

      بعدشم shahx-1 یه نظری داد دیگ
      مدلشه...رک انتقاد میکنه، بچم فحش نداده که،با هم در صلح باشید... شهوانی ها گوشت هم رو بخورن استخون هم رو نباید دور بریزن
      ااااا


    •   SSAa699
    • 4 هفته
      • 6

    • سعید جانم من خودمو قاطی بحث نمیکنم. خودتون میدونین..فقط
      اومدم اینجا کامنت گذاشتم که اولا...
      تولدت مبارک باشه عزیزم آرزو میکنم سالیان سال این روز رو جشن بگیری.
      دوما ...لایکت کنم بخاطر زحمتی که کشیدی ..مرسی عزیز ..لایک۲۶ (rose)


    •   Best.deleti
    • 4 هفته
      • 4

    • چقد بد بود خرافات قدیمی
      کسی که میخونه حق نظر دادن داره
      بله انتقاد خوبه ولی امکان داره یکی از یه روستا واسه دکتر شدن قبول بشه درصدش کمه ولی امکانش زیاده
      جزئیات کم بود و من متوجه هستم یه نویسنده اگه زیاد به جزئیات پرداخت کنه خیلی ها نمیخونن و میگن متن طولانی شده
      هیچکس کامل نیس با احترام به شما ، شما هم کامل نیستین ولی قشنگ مینویسین
      به احترام چند مخاطب که پایه ثابت نوشته هاتون هستند لطفا بنویسین و با نوشته های قوی تر از خودتون و قلمتون دفاع کنین
      موفق باشین


    •   m...h...a...
    • 4 هفته
      • 5

    • دوست خوبم سعید تبریزی داستانت قشنگ بود..به جز یکی دوجا که غلط املایی داخلش دیدم...نکته ی دیگه ای به ذهنم نمیرسه..فقط به نظرم می تونست طولانی تر هم باشه..ولی در کل دوست داشتم و برات لایک زدم..


    •   hamid30gari
    • 4 هفته
      • 5

    • لایک ۳۲.
      تا اول داستان رو خوندم فهمیدم سعید تبریزی نوشته.سعید تبریزی دیگه واسه خودش داره یه سبک میشه.
      و اما داستان سعید جان داستانت بازم مثه همیشه خوب بود.بخصوص اون قسمت داستان که روستا رو روایت میکرد من خیلی دوست داشتم.ولی بنظرم آخرش گنگ تموم شد.یا من نفهمیدم چی شد.بازم ممنون که برامون نوشتی دوست من.
      تولدت هم مبارک


    •   doki-kar balad
    • 4 هفته
      • 3

    • خوب بود اما وقتی پزشک شده برای بیماری ابا کاری نکرده؟
      ابا پسر پزشک داره وضع خوب، بعد برا بیماریش زنگ نمیزنه، بره درمان تو شهر؟
      قلمت عالیه سعید جان ولی کمی منطق چاشنیش کن
      مسیر بهتری پیش بگیره داستان


    •   hamid30gari
    • 4 هفته
      • 4

    • یه مشکلی هم که داستانت داشت من نفهمیدم دختره روستایی چطور یهویی انقدر پلنگ شد و اصلا چرا اومده بود شهر؟یعنی طلاق گرفته بوده؟
      چرا باتو باید برمیگشت دهات؟
      بنظرم این هارو باید تو داستان مشخص میکردی


    •   qwee021
    • 4 هفته
      • 1

    • واقعیت من اگه میخاستم ادبیات بخونم میرفتم داستانای بزرگه علوی یا صادق هدایت یا آل احمد میخوندم ن خیلی سکسی بود ن خیلی ادبی بود ن سر و ته داش ن به واقعیت میخورد. تو یه جمله خیلی کیری بود حس کردم تو یه محفل ادبی نشستم یه جقی رفته بالا ممبر داره گوهر افشانی میکنه


    •   doki-kar balad
    • 4 هفته
      • 2

    • ضمنا تولدت مبارک باشه سعید جان
      ایشالا تا سال آینده این موقع، به تمام ارزوهات برسی


      راجع به کامنت ها فقط یه نکته عرض کنم،
      شما هم اگه تو تهران متولد و بزرگ میشدی و میدیدی کل مشاغل و جاهای حساس و فرصت های شغلی رو شهرستانی های عزیز اشغال کردن اونم 90 درصد با پارتی و عدم شایسته سالاری،همین حس شاه ایکس رو نسبت به عزیزان شهرستان داشتی
      یکی از دهات پاشد اومد تهران بدون ضابطه یه کاره ایی شد،کل ایل و تبار بی سواد و هویت خودش رو آورد تهران
      جا برا خود ما نیست دیگه، شده داستان اسراییل و ما شدیم فلسطین!!


    •   hamid30gari
    • 4 هفته
      • 4

    • واه واه ببین من یه شب زود خوابیدم چه اتفاقاتی افتاده.
      اونروز که من زیره داستان بازی پر هوس اومدم کامنت گذاشتم آقا بیاید به هم احترام بزاریم.بیاید منصفانه نقد کنیم ووووووو.....واسه همین روزا بود.
      سعید عزیزم :من همونطور که قبلا بهت گفتم بخوای نخوای باید بنویسی واسه تمام کسایی که داستانت رو لایک کردن.الان همین داستان تا اینجای کار۳۳ تا لایک داره ۹ تا دیسلایک.
      یعنی بیشتر بچه ها داستان رو دوست داشتن.این که ۳۳ نفره من میگم حتی اگه یک نفر منتظر داستان بعدیت باشه بعنوان یه نویسنده وظیفته براش بنویسی.
      نکته بعدی درباره ی کامنت شاهx هست که واقعا بنظر من تو این کامنت قصد کوبیدن تورو نداشت و با تمام احترامی که برات قائلم و روز تولده جفتمون یکیه،بنظر منم برای واقعی تر جلوه کردن داستانت اگه بجای دکتر مینوشتیرفت تو بازار وردست یکی و پولدار شد عقلانی تره.
      خودت میدونی بقیه بچه ها هم من رو میشناسن طرف کسی رو نمیگیرم.ولی اصلا کاری به اینکه میشه یه آدم تک و تنها بیاد دکتر بشه یا نه رو ندارم.ولی میگم طرف بخواد دکتر بشه من زیاد اطلاع ندارم فکر کنم یه شیش یا هشت سالی درس بخونه بعد بیاد بره کار آموزی و فلان و بهمان.اینور طرف تو بازار زرتی پولدار میشه.پس اون بازار واقعی تر به نظر میاد.
      بعدشم دوست من یه هنرمند باید انتقاد پذیر باشه.به قول سپیده فحشم داد چیزی نباید بگی.
      من خودم یکی از داستان هایی که نوشتم کلی فحش دادن ولی واقعا جواب ندادم و سبک نوشتنم رو عوض کردم.
      در کل موفق باشی؛


    •   ali.gh061
    • 4 هفته
      • 3

    • اونایی ک میان و داستان های دیگران رو نقد میکنید.خودتون دست ب قلم شید ببینیم چه ....هستین.درسته ک نمیتونیم نقد بکنیم.نسیه ک میتونیم بکنیم


    •   darya54
    • 4 هفته
      • 7

    • اولا از قلم‌ شما اینهمه آشفتگی بعیده
      اینهمه که ار قدرت کدخدا تعریف کردین،ادم‌فکر میکرد داستان مال قدیم هست.
      در زمان حال دیگه از این خبرا نیست.
      هر‌چند با سوتی های که توش بود باید حدس میزدیم مال قدیم نیست،مثل وقتی که ثربا سعید رو تو کوچه بغل کرد
      که اصلا از دخترای آفتاب مهتاب ندیده روستا بعیده.
      بعد که قصه بیشتر پیش‌رفت آدم تو ذوقش میخورد .مخصوصا وقتی سعید گفت موبایل خریدم,خواننده احساس میکرد‌،نویسنده در مورد زمان قصه بهش رٓکٓب زده.
      بعد اگه ثریا عاشق پسر کدخدا بود چرا بهش خیانت کرد و‌اومد با سعید سکس کرد؟!
      بهتر بود بجای توصیف صحنه های سکسی که واقعا توجیهی نداشت،برای خواننده حیران و‌سرگشته ،ابهامات قصه تسلیم‌ شدن فوری سعید در برابر تصمیم آنی ثریا و مقاومت نکردنش و‌خیانت ثریا رو توضیح بدین.
      برای من که پیگیر همه داستاناتون بوده و هستم این حجم از آشفتگی و‌عجله تو قصه قابل قبول نیست،
      چون میدونم چه قلم زیبا و‌توانمندی دارین.
      موفق باشین


    •   MASIӇA
    • 4 هفته
      • 4

    • بالاخره تونستم این یکی رو بخونم!
      خیلی حس شیرینی داشت. کلا از اینجور موضوعات ساده و مربوط به روستا و خان و از این صحبتا خوشم میاد.
      اما سعی کن یه مقدار تو نوشتن و انتخاب موضوع جسورتر باشی قارداش. یه چیزی که خواننده رو به چالش بکشه و مغزشو درگیر کنه و مثل بمب سر و صدا کنه و خلاصه اعصاب معصاب رو بریزه به هم!
      تا حالا هر چی ازت خوندم حس کردم خیلی با خواننده تعارف داری.


      و اما تو هم شهریوری هستی برا؟
      پس چطور انقد نازک و نارنجی و زودرنجی؟!
      شهریوریا محکمتر از این حرفان یه کم آبرو داری کن.(biggrin)
      تولدت رو تبریک میگم(rose)
      و ادامه بده(ok)


    •   Master_mobham
    • 4 هفته
      • 4

    • تا‌حالا‌تو‌هیچ داستانی‌نظر‌ندادم‌ این‌یکی‌ عالی بود‌حرف‌نداشت تا‌حالا داستان‌ب‌این زیبایی‌ب‌این‌خوبی‌نخونده بودم‌دمت‌جیییز


    •   Aria2233
    • 4 هفته
      • 4

    • بالاخره یه داستان قشنگ خوندیم


    •   daei1670
    • 4 هفته
      • 3

    • بهترازایناهم میتونست باشه ولی داستانش خوب بود!!!


    •   Robinhood1000
    • 4 هفته
      • 4

    • روشنی را بچشیم


      شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را


      گرمی لانه لک لک را ادراک کنیم


      روی قانون چمن پا نگذاریم
      در موستان گره ذائقه را باز کنیم
      و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد
      و نگوییم که شب چیز بدی است


      و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ


      سهراب سپهری


      بازم بنویس. آفرین 31 (rose)


    •   darya54
    • 4 هفته
      • 3

    • راستی تولدتونم مبارک
      هزار سال زنده باشین


    •   MFM_iran
    • 4 هفته
      • 3

    • من یه پیشنهاد دارم به نویسنده های باسواد سایت
      اونایی که داستان هاشون بیشترین لایک و میخوره و اغلب هم زیر داستان‌های دیگران حرف واسه گفتن دارن
      اون بقیه جق نویس ها بخودتون نگیرید چون شمارو اصلا مخاطب قرار نمیدم علی الخصوص زیر هجده ساله هارو باشما نیستم چون اصلا سواد درک و انجام این کار و ندارید.


      قبل از ارسال داستان خودتون یکی دوبار بخونید و از خودتون ایراد بگیرید چه در مورد متن و سیر داستان چه غلط های املایی و نگارشی، تا داستانتون صیقل بخوره


      بخود سخت بگیرید پیش از آنکه به شما سخت گیرند


      بخدا اگه این کارو کنید هرجا لازم باشه خودتون توضیح میدید و رفع اشکال میکنید نتیجتا آدمهای نکته گیر (یکیش خود من)
      وقتی داستان منتشر شد نمیتونن ازتون ایراد بگیرند.


      حامد کوچیک همتون


    •   R.B.behruz
    • 4 هفته
      • 2

    • دوست عزیز، داستان خوبی بود، بن مایه داستانت زندگی عادی سالهای دور برخی از مردم بود و این رو کسانی که سن بیشتری دارن، یا به نوعی درکش کردن یا از بزرگترهاشون شنیدن، یه فلاش بک توی داستانت بود که خواننده رو مجبور میکرد برای فهمیدنش تا ته داستان بره و خوب بود، انتظار داشتم در انتهای داستان در مورد ثریا و اتفاقی که با اون استخاره کذایی براش رخ داده بیشتر پردازش بشه که نشده بود و گنگ رها شده بود.
      این که چرا با وجود اینکه برادر سعید تلفنش رو داشت و میتونست درخواست مادرش رو برای دیدن سعید بهش خبر بده اما ثریا برای بردن سعید اومد و اینکه ثریا بهش گفت وقت برای دیدن مادرش زیاده و سعید قبول کرد و وقت گذروند از دید من تناقض های داستان هستش که البته میتونه در جهت نشون دادن وضعیت ثریا بعد اون ازدواج استخاره ای باشه که البته اگر به این قصد هست باید پردازش بیشتری میشد، تاکیدت روی قضیه ناخن قرمز و بعضا ناخن و چنگ زدن بدن خیلی زیاد بود که یکم تو ذوق میزد که بهتر بود بیشتر از یکی دوبار ازش استفاده نمیشد.
      در کل داستان خوبی بود ، قلم خوبی داری و توان این رو داری که بهتر بنویسی ، به امید اینکه داستانهای بیشتر و بهتری از شما بخونم، موفق باشی


    •   Gayaneh
    • 4 هفته
      • 3

    • کلاً داستانی که نویسنده خوبی داشته باشه از همون جملات اولش معلومه،سعید جان تبریک بابت این نوشتت،ولی با عرض معذرت خیلی نتونستم باهاش ارتباط بگیرم که اونم تقصیر خودمه (rose)


    •   Gayaneh
    • 4 هفته
      • 2

    • الان فهمیدم تولدت مبارکه (rose)


    •   زندگی+فانتزی
    • 4 هفته
      • 2

    • این که یه داستانِ ولی توواقعیت اتفاقایی تو زندگی میفته برای آدما ک امکان داره یه شبِ از عرش ب فرش برسن یا بالعکس ......



      کدخدایی که گمان کرده خدای ده ماست
      کدخدا نیست خدا نیست بلای ده ماست
      روزگاریست به گوش همه خواند که خداست
      خانه اش در ده ما نیست، جدای ده ماست
      بینوا بی خبر از حال و هوای ده ماست
      کدخدا دیر زمانیست که دیوانه شده ست
      از زمانی که به دیدار خدا رفته و در خانه شده ست
      خانه را دیده خدا را نه ولی با همه بیگانه شده ست
      غافل از آن که خدا در همه جای ده ماست
      بینوا بی خبر از حال و هوای ده ماست



    •   ملكه_قلابي٢
    • 4 هفته
      • 2

    • من فك كنم سعيد تبريزي فك كرده اگه اين داستان رو بذاره عين نويسنده هري پاتر ي دفعه ب اوج ميرسه و همه انگشت ب باسن ازش تعريف ميكنن


      اينه ك خيلي تو ذوقش خورد وقتي بازم بعضيا ايراد گرفتن و خيلي بغض كرد!!!


      بابا سعيد بيخيال!! هرداستاني بنظر نويسنده اش محشره!!! منتها خيلي خيلي خيلي معمولي بود !! اينقد جبهه گرفتن نداره ك!!


      بعدشم ي توصيه دوستانه !! كلن اين جمله خودتو ب روانشناس نشون بده رو بذار كنار!!! حرف قشنگي نيس!!


    •   _Azi_
    • 4 هفته
      • 1

    • عالی بود جناب تبریزی مرسی


    •   zari.noghre
    • 4 هفته
      • 1

    • تولدتون مبارک
      توو گذشته همچین اتفاقایی زیاد بوده و واقعی بود??
      ولی الان امکانش نیست نه عشق نه فرار نه دکتر شدن❤❤


    •   Mehraaan@
    • 4 هفته
      • 9

    • آره خلاصه سعید میگفتم برات... آتیش داری؟؟ دمتگرم...
      این میتی پاشنه اینجوری نبود که! کم گوی و گزیده گوی چون دُر بگه. میبست طرفو به انتر و پلشت! اوج محبتش همون بیلاخ بود و بس!!
      اینم بگم واست همیشه اونی که واست میزنه و دشمن اصلیته، اصلا زیر داستانت نمیبینیش! یعنی کلا توی چشم نیست! مخفیه یا به انگلیسی ......... اره همونه!
      من خودم دوتا از داستانهامو پاک کردم چون دشمنِ در سایه از ناکجااباد یهو فرو کرد! (biggrin)

      میگم سعید دادا روانشناس خوب تو دست و بالت نیست؟ (biggrin)

      این سپیده ورپریده هم بی اجازه کامنتید برات. الان باید برم سامورایی تنبیهش کنم. (rolling)


    •   Scott12
    • 4 هفته
      • 1

    • بچه ها حال روحیم خوب نیست. کسی پیشنهادی یا راهکاری داره؟


    •   sina.ssss
    • 4 هفته
      • 1

    • 41 داش سعید. همونا که darya54 گفت نظر منه. کلن نوشتنتو دوس دارم.


    •   sepideh58
    • 4 هفته
      • 4

    • مهران؟!چشمم روشن از کی تاحالا سیگاری شدی تو؟ (hypnotized)
      حالا در به در آتیش شدی برا من ؟اونم اینجا؟
      اوه اوه سامورایی تنبیه میکنی ؟ (biggrin) ببینم تنبیهتو (devil)
      رز بهت (biggrin)


    •   Mehraaan@
    • 4 هفته
      • 4

    • ورپریده 85 ! سیگار کجا بود؟؟ آتیش رو واسه شمع میخواستم شمعم واسه تنبیه تو (biggrin)

      دیگه نزار بیشتر بشکافم عیبه جلو سعید و بقیه!!


    •   royaei
    • 4 هفته
      • 1

    • چقدر بحث و نظر و تبادل نظر شده زیره این داستان ؟
      آقا سعید نگارشت خیلی خوبه و با خوندن داستان هات لذت میبرم ؛
      هر کس که اینجا داستان مینویسه به نظرم باید حسابی پیه هم چی رو به تنش بماله چون هر چقدر هم که عالی بنویسه باز هم فحش میخوره ؛
      اینو دیگه تقریبا که هیچ قطعا همه میدونن ؛
      خواهشن یه کم منصف باشیم و انصاف رو رعایت کنیم ؛
      منتظره داستانهای بعدی شما میمونم ؛
      موفق باشی


    •   mamali888
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • خطاب ب نویسنده محترم
      من نه شما رو میشناسم و نه اقای شاه ایکس رو ، چند سالیه ک مدتی یه بار میام و چندتا داستان میخونم از کاربرای فعلی هم بجز سپیده هیچکس رو نمیشناسم و تا حالا هم مجیز هیچکس رو نگفتم .
      نمیدونم ک شاه ایکس تو کامنتای قبلیش چی گفته و ب کسی توهین کرده یا نه ، اصلا هم ب من ربطی نداره اما این کامنتی ک برای این داستان گذاشت همچین بیراه هم نبود ، دقیقا منم با خوندنش یاد فیلم فارسی افتادم .
      یه کم گاردت رو باز کن ، شمشیر رو غلاف کن و اروم ب انتقادات گوش بده . کسی نگفته ک بچه شهرستانی نمیتونه دکتر بشه ولی این مدلی ک شما گفتی یعنی بدون ساپورت خانواده تقریبا محال ممکنه .
      سعی کن نظر دیگران رو از جنبه مثبت ببینی حتی اگه طرف با طعنه کامنت بزاره .
      در ضمن فکر کنم بعضیا سایت سکسی رو با سیسیل اشتباه گرفتن ک خیال ورشون داشته مافیا داره اداره اش میکنه ، اگه کسی هم اینجا بیخود و بیجهت از کسی طرفداری میکنه و یا با کسی دشمنی میکنه واقعا ادم کج فهمی باید باشه .
      باز هم میگم سعی کنید یه مقدار ملایمتر با هم رفتارکنید و الکی روبروی هم جبهه نگیرین چون با عرض معذرت احمقانه ترین کار دنیا اینه ک توی دنیای مجازی کسی بخواد عرض اندام کنه و پاچه دیگران رو بگیره


    •   Ice_flower
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • خوب بود


    •   mrchicco
    • 3 هفته،5 روز
      • 2

    • لایک ۴۷ هم من بهت میدم سعیدخان نمیخوام نصیحتت کنم یا چیزی بهت گوشزد کنم ولی توصیه میکنم تو شهوانی باید گرز اهنی تنت کنی چاره ای جز این نیست اما در مورد داستانت خط ذوایی داستان درست پیش میره شاید خیلی از دوستان ندونند اما بحث خان و خان بازی تا بیست سی سال پیش هم بود تو استانهای دور البته یکم خفیف بود اما بود این که شاه ایکس میگه یه روستایی نمیتونه دکتر بشه من میگم میتونه ادم هر چیزی رو که بخواد میتونه تنها غیرممکن هست که غیر ممکن هست اما واقعیت اینه نتونستی پردازش درستی رو داستان داشته باشی شاید بخاطر اینکه خواستی حجم و کم کنی اما کیفیت فدای کمیت شده من به شخصه خیلی به غلط املایی حساس نیستم چون خودم نمیتونم یه صفحه بدون غلط املایی و تایپی بنویسم اما توی توصیف موقعیت یکم ضعیف عمل کردی و پرشهای زیادی تو داستان داشتی که نتونسته ارتباط بین پیوستگی و همبستگی داستان رو فراهم کنه همچنین مضاف بر اینکه تصمیم داشتی بحث خرافات رو پیش بکشی و نقد کنی اما خوب به نظر من خیلی موفق نبودی چرا که چرایی داستان رو بهش نپرداختی در حالی که ثریا داره راحت زندگی میکنه مدرن میشه و خوشبخته ظاهرا یا لااقل من اینجوری درک کردم از داستان در کل میشه بهتر از این باشی
      پ.ن: دوستانی که این همه انتقاد میکنند در مورد داستانها باید توجه داشته باشیم که این بچه ها متخصص ادبیات نیستند پس در حد و اندازه یک کارشناس ادبی باهاشون برخورد نکنیم


    •   mrchicco
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • راستی یادم رفت برات ارزوی موفقیت کنم موفق باشی


    •   Clay0098
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • عجیبه برام این حجم از دیسلایک
      داستان به این خوبی بعد نزدیک ۳۰ تا دیس...
      نویسنده عزیز منتظر کارهای بعدیتون هستیم و امیدوارم طولانی تر باشههر جند جند روزی هست نیستتون
      مخلصم


    •   مهدی-پاشنه-طلا
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • Mrchicco


      آقا گرز آهنی کاربرد دیگه ای داره ها


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو