استخدام

    هن هن کنان کیفم رو رو شونم مرتب می کنم و ب ساختمون جلو روم نگاه می کنم.نفس عمیقی می کشم.با زبون لبم رو تر و دستمال کاغذیو از کیفم در میارم و عرق رو پیشونیم رو پاک می کنم.
    کلی استرس داشتم برای مصاحبه شغلی پیش روم.
    عزمم و جزم کردم با قدم های محکم داخل ساختمان شدم.سوار آسانسور شدم و دکمه مورد نظررو فشردم.تو آینه به خودم نگاه کردم.برق لبم رو از کیف در اوردم و رو لب صورتی رنگم کشیدم.رنگم ب سفیدی میزد.با دست محکم رو گونه هام زدم تا بلکه خون جمع بشه رو گونم و کمتر شبیه میت باشم.
    همه چی میزون بود،زبونی تو اینه واسه خودم در اوردم و از اسانسور بیرون رفتم.دوتا در اونجا بود،نگاهی ب تابلوی بالای در کردم و بعد از اسکن کارت تجاری داخل دستم زنگ در رو فشردم.
    در باز شد و خانم مسنی جلوی در اومد.
    نگاهی به سرتا پام انداخت و با صدای خسته ای گفت:
    جانم،بفرمایید
    لبخندی با اعتماد ب نفس زدم و گفتم:
    برای-
    :فهمیدم فهمیدم بفرمایید داخل رئیس منتظرتونن
    و رفت.
    چند بار پلک زدم و فکم رو جمع و جور کردم...دلم براش سوخت،چقدر خسته...
    با دست به دری اشاره کرد و گفت:
    اینجاست
    لبمو ی ور جمع کردم گفتم:
    اطلاع-
    :بله اطلاع دادم.بفرمایید.
    به به چه سرعت عملی.در زدم.صدای نازک و زیبایی اومد و اجازه ورود رو داد...کنجکاو بودم بدونم صاحب این صدای زیبا چه کسی میتونه باشه...
    درو باز کردم و تو رفتم....اتاق تاریک بود صدایی نمی اومد.اخم کردم و پشتم و کردم ک برم بیرون اون صدا گفت بیا نزدیک تر...بوی سیگار می اومد و همه جای اون اتاق نسبتا کوچیک رو دود گرفته بود.چشمام میسوخت بخاطر اونهمه دود.چشمامو ریز کردم بلکه بتونم جلو پامو ببینم،ک چیزی نصیبم نشد.گفتم ضایع نشم جلوتر رفتم با اینکه چیزی نمی دیدم.
    مثل اون عقب مونده ها کمی کمرمو ب حالت نشسته خم کردم و ی پامو ب سمت شرق یکی ب سمت غرب واکردم دستامم جلوم گرفته بودم و میلیمتری راه میرفتم ک ب ی چیز نرم خوردم دستامو اوردم بالا ک ببینم چیه و دستمو رو اولین چیزی ک اومد گذاشتم.یکم بنظرم نرم اومد.یکم فشار دادم دیدم ن واقعا نرمه اونیکی دستمم اوردم بالا و باورتون میشه یچی دیگه مثل اونو پیدا کردم...یکم ک فک کردم دیدم مثل سینه هست اما گفتم لعنت بر شیطون حتما یچی دیگست.یکم ک باهاش وررفتم خسته شدم و ولش کردم..
    صدامو صاف کردم و گفتم:
    اوممم.(سرفه)ببخشیدا ولی خب من اینجا چیزی نمیبینم....شما کجایین...
    ی نسیمی رو صورتم شروع ب وزیدن کرد.رفت یکم پایین تر ک من قلقلکم گرفت و گردنمو کج کردم.یچیزی رو صورتم نشست و موهای رو صورتم رو کنار زد...یکم روشنایی ک تو اتاق بود از بین رفت...ترسیده بودم و نفس نفس می زدم...هی اون موجود زشتی ک تو تصورات همه ب اسم جن وجود داره تو ذهنم اومد و دهنم و مثل چی باز کردم ک داد بکشم ک دستی مانع شد.دستش چ بوی خوبی می داد.توی اون بل بشو ب چه چیزیی ک فکر نمیکردم!
    برم گردوند و از پشت بغلم کرد.قدش ازم بلند تر بود.کمی خم شد و درحالی ک نفس خوشبوشو زیر گوشم فوت میکرد گفت:اوممممم. چه بوی خوبی میدی.بوی شکلات و توت فرنگی~
    درحالی ک بخاطر نفس گرمش چشام گرم و خمار شده بود باصدای خمار گفتم:
    دارید چیکار میکنید-
    ک با دیدن برق خاموش سالن هوش از سرم پرید.برگشتم و هلش دادم.انگار واقعا الان مغزم درحال کار کردن بود.
    :اینجا چخبره
    دیگه میتونستم ببینم.موهاش صورتی و کوتاه بود.چشمای درشت و زیباش با اون خط چشمش محشر شده بود و لب قرمز رنگش چشمک می زد.مات داشتم نگاهش می کردم.آب دهنم رو قورت دادم و روی نوک پا بلند شدم و لبم و گذاشتم رو لبش...اونم منو سفت چسبید ولباش قفل لبام شد...مغزم کار نمیکردم ...قاطی کرده بودم...ی احساس کشش عجیبی داشتم...لبامو ول نمیکرد...مثل تشنه ای بود ک ب چشمه رسیده...دیدم داره حرکت می کنه.منم هماهنگ باهاش عقب رفتم ک زیر پام خالی شد و رو یچیزی فرود اومدم...دستم و رو بدنه چرمی مبل گذاشتم و ناخنای کوتاهمو روش کشیدم...
    تاپ سفید رنگی ک پوشیده بود و در آورد و با سوتین و شلوار روم خیمه زد.احساس خوبی داشتم.نگاهش همه جامو رصد کرد.عاشقانه!
    چونه تیز و خوش فرممو گرفت و روشو بوسید.گونه هامو روی چشمامو ابروهامو گوشه لبامو روی بینیمو...ب گردنم ک رسید بینیشو روی پوست دون دون شده و حساسش کشید و بو کرد.عمیق.یدفعه انگار وحشی شد مارک های خشن و وحشیانه ای روش میزد.با این کارش خیس شدم...حالم خراب شد.چشمامو بستم و دستامو قلاب کردم دور گردنش.
    از گردنم دست کشیدو دستشو گذاشت رو یقه مانتوم و کشید. دکمه هاش هرکدوم ی سمت رفتن. مهم نبود!
    شالمو از دور گردنم وا کرد.
    بلندم کرد وسوتینمو باز کرد و گرفت جلو بینیش و بو کشید...
    :بوی شکلات...(نفس عمیق)
    دستش رو رو نوک سینم گذاشت و کشید...دردم گرفت و گوشه لبمو گاز گرفتم..خم شد و لبمو داخل دهنش کشید .
    لبم و داخل دهنش ی دور چرخوندم خندید و ی گاز از لبم گرفت.
    خم شد و نوک سینمو بوسید و زبونشو ی دور دورش کشید.دستمو از رو شلوار روی عضوم گذاشتم...خیس خیس بود.
    همینطور ک یکی از سینه های خوش فرمم تو مشتش بود پایین تر رفت...زبونمو رو لبم کشیدم و با نفس عمیقی نیم خیز شدم و سوتینشو در اوردم و سینه های بلوری و بزرگش بیرون افتادن مثل گرسنه ها روش خیز ورداشتم...حالا جاهامون عوض شده بود و اون زیر من بود.دستشو گذاشت رو کش شلوارم وپایین کشیدش منم متقابلا همین کارو کردم.من با شورت صورتی با پاهای سفید روی اون سکسی تر از چیزی بودم ک فکرشو می کردم...انگار حشری تر شد ک منو هل داد و از مبل پایین رفت دست منم کشید. منو رو زمین خوابوند و دستامو ب پایه میز با شال بست.پاهامم باز کرد از هم...
    شرتمو اروم از پاهام در آورد..شرتم خیس خیس بود.
    پاهامو باز تر کرد جوری ک درد گرفتن...خم شد و روی نقطه حساسم بوسه ای کاشت.از پایین تا بالاشو ی لیس زد و منم پاهام لرزیدن...
    خمار نگاش کردم..زیر لب قربون صدقه ای رفتو شروع کرد تند تند لیس زدن...دستمو سمت موهاش بردمو همشو جمع کردم و به عضوم فشار دادم...اونم همزمان داشت نگام می کرد.انگشت شصتشو رو نقطه حساس گذاشت و دورانی مالیدش...عضوم بدجور پف کرده بود...اونیکی دستشتم برد سمت عضو خودش و شروع کرد مالیدن...مثل گرسنه ها عضومو میمکید جوری ک فکر میکردم الانه ک از جاش در بیاد.
    پاهام سفت و منقبض شده بودن...عضوم نبض میزد...فهمید موقعشه کارش رو سریعتر انجام داد.
    پاهام لرزد و ارضا شدم اونم با فاصله کمی از من ارضا شد...بی حال شدم و چشمامو بستم...پاشد اومد دستامو باز کرد و سرمو رو رونای خوشگلش گذاشت لبمو و بوسید و گفت
    :خوبی فرشته خوشمزه من؟
    نگاهش کردم و لبخندی زدم:
    عالیم...پس..پس تو چی؟
    :من نیازی ندارم
    و چشمکی زد.
    سینش و گرفتم و می مالیدم .بعد کمی عشق بازی و وقتی حالمون جا اومد گفت ک استخدامم و از این ب بعد باید باهام بازی کنه...منم از خدا خواسته قبول کردم.
    *این صرفا یک داستان هست


    نوشته: هِدی

  • 3

  • 10




  • نظرات:
    •   A.t1363
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • خوب مگه مجبوري بنويسي !!؟


    •   ali23972
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • این روزادختراچه راحت میدن فقط کیرمنه که توشلوارزنگ زده ازبس کوس ندیده


    •   Siiinaaakoloft
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • عضو م؟؟؟ عضو ت باد کرده بود؟؟ حیف که شورت صورتی داشتی والا با لحن بدتری بهت میفهموندم عضو اسمش کوس ه حداقل بگو ناناز


    •   ناصر39
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • نویسنده محترم نوشتن داستان های رمانتیک و خیالی هم یک سری اصول اولیه داره که متاسفانه شما هیچ توجهی بهش نداشتی ! دیسکلایک


    •   M.mis.m
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • افتضاح بود حتی برای داستان رمانتیک


    •   iman.shahvanii
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • عضوش رفت به عضوت؟؟؟


    •   salitahna
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • چو عضوی ب درد اورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار


    •   Wonderfull
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • خیلی قشنگ بود، عالی فضا سازی کردی، یک لحظه یاد رمان مسخ کافکا افتادم.
      مرسی عزیز


    •   farhad.bi
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • عضوم تو سر در مغزت با اون نگارش عضویت


    •   love.yavar500
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • هدی نگفتی این بابا که اولش گفتی جنه ویا هیولا چی شد که کار به عضوت کشید که اسمش کسه تواین سایت همه عاشق اشن که بزارن توش یارو مرد بود یا دوجنسه بود یا چی ؟! مبهم بود واقعی بود که فک نمی کنم . ترانس بود یارو نمی دونم چی بهت بدم لایک ویادیس لایک عجیبه نه؟!!


    •   asidsystem2005
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • سینه های خوش فرمم ! چقدر کلیشه ای و مسخره اس.
      این فرهنگ و زبون ما نسبت به بقیه جاها انگار واسه بیان مسایل جنسی الکن و لاله.


    •   دکترروزبه
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • عضوم تو عضوت با این داستان عضویت و اون نگارش عضوی ترت


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو