اسپرسو

    خش خش برگای خشک پاییزی رو زیر پام حس میکنم.آسمون تیره ست و هوا انگاری میلی برای حرکت نداره.حرکت و هجوم بی امون باد ، درختا رو عریان کرده.بی رحمی زیبایی رو باد پاییزی با خودش همراه میکنه.
    قدم زدن تو پیاده رو کنار اون پارک خلوت و بی سر و صدا از جمله تفریحات دوتایی من و رفیقمه تو این شهر غریبه.
    بدون هیچ صحبتی در حال حرکت سمت سلف دانشگاهیم.
    یه دختر کم کم از روبرو بهمون نزدیک میشه.کفش کتون طوسی ، شلوار مشکی ،پالتوی طوسی و یه شال سفید؛ست خوشگلی بود.
    دختره نزدیک تر شد. چند لحظه ای به صورتش خیره شدم و محو زیبایی بی رحمانه ی چشاش بودم که صدای سلام دادن محمد منو به خودم آورد! دختره جواب سلامشو داد و بدون هیچ حرف یا حرکت اضافه ای به حرکتش ادامه داد.
    +کی بود محمد؟
    _فامیل دورمونه!
    +فامیل دور؟اونم اینجا؟
    _آره اونم اینجا دانشجوعه.همشهریتم هست.
    +همشهری من؟مگه تو شهر ما فامیل دارین شما؟
    _آره خب
    با بی میلی جواب میداد و حس میکردم نمیخواد این پرسش و پاسخ ادامه داشته باشه و منم تمومش کردم.
    دانشگاه ما سه ساعت با مرکز استان فاصله داشت و به ناچار تو خوابگاه دانشگاه میموندیم.
    محمد هم اتاقی من تو خوابگاه بود و از اولین روزهای به اصطلاح چس ترمی با هم بودیم تا الآن.شدیدا صمیمی بودیم و کم پیش میومد بدون هم بیرون بریم.
    کار من بعد اون روز شده بود فکر کردن به اون دختره. بدجوری ذهنمو درگیر خودش کرده بود به خصوص اون چشمای مورب زیبای ترکمنیش که در عین زیبایی و جذب بی رحمانش ، دلهره آور بود و آدمو میترسوند.




    هنوز خستگی کلاس حوصله سر بر امروز تو تنم بود که با صدای تلویزیون تو سالن از خواب بیدار شدم.عصر بود و بچه ها خواب بودن.آماده شدم برم بیرون هم یه دوری بزنم و هم یه چن تا برگه ی a3 بگیرم برای طراحی.
    رو نیمکت نشسته بودم و سکوت و خلوت بودن پارک کلافه کننده بود.یه برگه از توی پوشه در آوردم و شروع کردم به طراحی نیمکت خالی روبروم که برگای زرد اطرافش منظره ی قشنگی رو ساخته بود.
    محو خط خطی کردن برگه بودم که صدای دخترونه ای منو به خودم آورد.
    پشت سرمو نگاه کردم.باورم نمیشد...همون دختره بود که اون روز دیدمش.
    +سلام
    زبونم بند اومده بود و متعجب بودم
    +جواب سلاممو نمیدی؟
    _سلام.بله؟
    +خوبی؟نمیخوای دعوتم کنی بشینم؟
    با دستپاچگی برگه رو از رو نیمکت برداشتم
    _بله بفرمایین
    +ممنون.میتونم اون نقاشیو ببینم؟
    _طراحیه.کامل نیست.بفرمایید
    با دستاش سفید و کوچکش برگه رو ازم گرفت و مشغول برانداز کردن طراحیم بود.نمیشد زیاد بهش زل بزنم ضایع بود.
    +شما دوست محمد هستی؟
    _بله محمد دوست صمیمی منه.
    حرف خاصی نداشتم بزنم و از طرفیم دوست داشتم هرطور شده صحبتو کش بدم تا هم بیشتر از زیباییش لذت ببرم و هم اون صدای نازک و قشنگشو بشنوم.
    چون فامیل محمد بود فکر میکردم برای کش دادن صحبتمون و جلب اعتمادش باید هرچه بیشتر خودمو نزدیک تر و صمیمی تر به محمد نشون میدادم.
    حرفمون به جایی رسید که گفتم محمد گفت فامیل دورش هستین.
    چشای خوشگلش برقی زد و چن لحظه مکث کرد و بعد حرفمو تایید کرد.
    +قشنگ کشیدی.چهره هم میتونی بکشی؟
    _بله گاهی اوقات طراحی میکنم.
    +میتونم خواهش کنم چهره منم بکشی؟


    خوشحال شدم!
    _آره ولی باید یه عکس ازتون داشته باشم.
    +شمارتو بده تلگرام برات یه عکس میفرستم
    شمارمو رو همون برگه ی طراحی شده نوشتم و دادم بهش.




    تمام فکرم درگیر ماجرای امروز بود و ترس از اینکه نکنه محمد بفهمه ماجرا رو.
    آخرشب رو تخت تو فکر بودم که صفحه گوشیم روشن شد.فکر نمیکردم ب این زودی پی ام داده باشه.
    نوتیف بالای گوشی و پیامی ارسالی از اکانتی به اسم محنا.
    حتی یادم نبود که اسمشو ازش بپرسم.
    تلگرامو باز کردم؛بله خودش بود.
    یه عکس از خودش فرستاده بود که موهای بلند و طلاییش دلبری میکرد با یه پیرهن مشکی که کاملا سینشو پوشونده بود.
    +فردا عصر میتونی طراحی چهرمو بدی؟
    _نه کلاسم امروز تمومه و فردا صبح باید برم تبریز.
    +تبریز؟تبریز واسه چی؟
    _خونمون تبریزه خب!
    احساس کردم خوشحال شد که همشهری هستیم.با اینکه محمد قبلا بهم گفته بود این داستانو.
    برای روز جمعه تو یه کافه تو تبریز قرار گذاشتیم تا طراحی چهره ی خانومو تحویلش بدم.
    برام عجیب بود این حجم از علاقه و به زحمت افتادنش برای یه طراحی چهره.با این فکر که شاید اونم مثل من به طراحی علاقه داره توجیه شدم.




    روز قرار رسید.سعی کردم به خودم رسیده باشم.طراحیو تو یه طلق آبی گذاشتم که دیده نشه.استرس عجیبی داشتم.
    داخل کافه شدم و دیدم سرش تو گوشیه.نزدیکش شدم و سلام دادم.سرشو بالا آورد و جواب سلاممو داد و دستشو دراز کرد دست دادم و نشستم.
    خیلی تابلو به صورتش خیره شده بودم.چقدر این بشر زیبا بود.با احوال پرسیش سکوت بینمون شکسته شد.
    +چی میخوری؟
    _"اسپرسو"
    +آقا دو تا "اسپرسو" لطفا!
    طلقو گذاشتم رو میز و گفتم بفرما اینم امانتیت.
    میشد از چشاش خوند که چقد ذوق کرد از دیدن طراحی چهرش که فوق العاده با دقت کشیده بودمش.
    ازم تشکر کرد و دستمو گرفت تو دستش و به نشونه ی تشکر محکم فشار داد.
    دیدن دستش تو دستم لذتبخش بود برام.
    میخواستم همونجا بهش بگم که چقدر بهش علاقه پیدا کردم ولی هرکاری کردم جرئت نکردم ماجرا رو اونجا باهاش در میون بزارم.




    پیام دادنای ما با هم تو تلگرام ادامه پیدا کرد و بالاخره باخبرش کردم از علاقه ای که بهش دارم یه ذره ناز میکرد اوایل که خب طبیعی بود ولی قبول کرد که باهم باشیم.میگفت از همون دیدار اول نظرشو جلب کردم و اونم بهم علاقه داشته.پی ام دادنای ما و قرار گذاشتنامون ادامه داشت و شدیدا بهش وابسته شده بودم.اون برام زیبایی مطلق بود! کم کم پیاما سمت و سوی جوک سکسی و یه سری بحثای سکسی کشیده شد و رومون باز شده بود و سرقرار موقعیتش که پیش میومد لب میگرفتیم و بغلش میکردم.


    سکس؟فکر نمیکردم حالا حالاها بهش برسیم.




    ازم سکس میخواست.تصورش هم برام لذتبخش بود.میگفت سکس لازمه ی رابطست و طرف تو رابطه باید نیازهای جنسی پارتنرشو پاسخگو باشه.از پیشنهادش استقبال کردم.
    قرار ما شد فردا عصر ساعت چهار و نیم خونه ی مجردی دوست محنا که چند روزی خالیه.


    آژانس دم کوچه ی مقصد رویاییم نگه داشت و پیاده شدم.چند قدم جلوتر پلاک11 در سفید.همینه پیداش کردم.یه نگاه به خونه انداختم و به محنا اس دادم که جلو درم.گفت بیا بالا.آیفونو زد و در باز شد دستمو که گذاشتم رو دستگیره استرس عجیبی تموم وجودمو فرا گرفت نکنه چیزی بشه؟نکنه دروغ باشه؟نکنه؟؟؟ نه بابا من به محنا اعتماد دارم این حرفا چیه. اومد استقبالم دست دادیم و سریع لباشو گذاشت روی لبام.آماده نبودم ازش خواستم بریم داخل بعد شروع کنیم.روی مبل نشستم محنا هم مبل روبرو رو برای نشستن انتخاب کرد.شک و تردید توأم با استرسی عجیبی تمام وجودمو فرا گرفته بود که اصلا عادی نبود.اینور اونورو نگاه میکردم و آروم نبودم.
    +چیزی میخوری سامان؟
    +سامااان؟
    _جان؟نه عروسک.مرسی.
    اومد نشست رو زانوم.خیره شدم تو چشاش و لبامون رو هم قرار گرفت.فشارم میداد سمت خودش و با ولع خاصی لبامو میخورد.
    برای ادامه دستمو گرفت و دعوتم کرد اتاق خواب.
    به محض ورود پیرهنمو در آوردم و انداختمش رو تخت.لبخند دلبرانه ای رو لباش مجسم شد و پیرهنشو در آورد.
    به سمتش خیز برداشتم و افتادم روش.لبامون تو هم قفل شد و با حرص و ولع مشغول لب گرفتن بودیم.دستم لای موهاش بود.رو تخت به هم میپیچیدیمو صدای لب گرفتن با ولعمون سمفونی زیبایی تو اتاق ایجاد کرده بود.گردنشو لیس میزدم و سینه هاشو از رو سوتین میمالیدم.از بو کردن بدنش لذت میبردم بودی شدیدا دلپذیری داشت واسم.سوتینشو در آوردم.سینه های لیمویی سفیدش منو به پذیرایی از خودم دعوت میکرد.به شکل وحشیانه ای مشغول میک زدن سینه های خوشمزش و گاهی لیس زدن دور نافش بودم که باعث میشد قلقلکش بیاد.با صدای لرزون خودش ازم خواست برم پایین تر.کمرشو بالا گرفت و شلوار و شرتشو با هم کشیدم پایین.یه کس کوچولوی سفید جلو چشام بود.سرمو بردم لای پاش و شروع کردم به لیس زدن کسش.سرمو رو کسش فشار میداد و ناله میکرد.دستام رو کونش بود و میمالیدم و همزمان کسشو لیس میزدم.واقعا خوشمزه و سیری ناپذیر بود.
    سریع شلوارمو کشیدم پایین که مانع در آوردن شرتم شد. جلوم زانو زد و خودش شرتمو پایین کشید.دستشو گذاشت رو کیرم و آروم میمالید.لباشو گذاشت رو کیرم و شروع کرد به میک زدنش.بدنم داشت مور مور میشد.آروم و با حوصله مشغول ساک زدن و مالیدن تخمام بود.ازش خواستم تموم کنه.گفتم بخواب و قمبل کن.گفت از عقب نمیدم و تکرار میکرد که میگن خیلی درد داره.حرفام روش تاثیری نداشت و قانع نشد اون کون سفید و خوش فرمشو به کیرم بسپاره. گفتم باشه لاپایی میزنم.گفت لاپایی حال نمیده و بیا از جلو.گفتم ولی تو دختری نمیشه.میگفت اوپنم و مشکلی نداره.یه لحظه جا خوردم ولی برام مهم نبود چجوری اوپن شده.سر کیرمو گذاشتم رو کسش و میمالیدم روش.
    +بکن تو.دارم میمیرم سامان.
    _بکنم؟
    +آرهههه زودباش
    _نشنیدم!
    +بکن تو سامان اذیتم نکن.
    آروم کیرمو هل دادم تو کسش.با تلمبه هام ناله های بلند اونم شروع شد.کسش لیز و داغ بود تموم تنم داشت میسوخت.
    +بکن جندتو سامان جرم بده مرد من!
    حرفاش آتیشمو شعله ور تر میکرد و با تمام وجود داشتم تلمبه میزدم.پاهاشو دور کمرم قفل کرده بود و از لذت مثل مار به خودش میپیچید.خم شدم روش و گردنشو لیس زدم.دستاشو برد رو کمرم و چنگ مینداخت.کمرم میسوخت و محکم تر تلمبه میزدم.لبامو گذاشتم رو لباش و مشغول لب گرفتن بودیم که لباشو جدا کرد و جیغ خفیفی زد و ارضا شد.
    کسش خیس تر شده بود و تلمبه های من محکم تر.سینه هاشو میمالیدم و تلمبه میزدم.کشیدم بیرون و ارضا شدم.خستگی لذتبخشی تو وجودم بود.
    نگاهش کردم که با یه لبخند ریز جوابمو داد.زیبایی چشاش واقعا ترسناک بود.
    ساعت یه ربع به هفت بود.
    آماده شدم و از خونه زدم بیرون.بدرقم نکرد!
    حس و حال غریبی داشتم.رسیدم خونه یه دوش گرفتم و دراز کشیدم.
    برام یه پیامک اومد.محنا بود.لابد میخواست در مورد سکس لذتبخشمون حرف بزنه.


    سامان جان سلام.
    مطمعنا شنیدن این حرفا برات عجیب خواهد بود.من و محمد فامیل دور نیستیم.با هم رابطه داشتیم ولی محمد با صمیمی ترین دوستم سوگند رو هم ریخت و مچشونو گرفتم.لحظه ای نبود که به انتقام فکر نکنم.اون روز تو پارک با بیان اینکه محمد گفته ما فامیل دوریم نقشه ای تو ذهنم ریختم برای صمیمی ترین دوست فامیل دورمون محمد!
    بابت فریبکاری و حس علاقه ی کاذبی که بهت ابراز میکردم عذرخواهی میکنم ولی این انتقام باید گرفته میشد.امیدوارم احساس دخترانه ی منو در قبال خیانت دیدن بفهمی.فیلم سکسمون برای محمد ارسال شد.به هیچ عنوان دیگه نمیخوام سمت من بیای که قطعا برات گرون تموم خواهد شد.بای بای.


    وای چی داشتم میدیدم.چشام داشت تار میدید.زنگ زدم به محنا خطش خاموش بود.
    زنگ زدم به محمد جواب نمیداد.
    محمد جواب بده لطفا
    بی فایده بود.از محمد یه پیامک رسید با این مضمون:


    نامرد...!


    نه محمد سو تفاهم شده جواب بده توضیح بدم.اونجوری که تو فکر میکنی نیست.
    خط محمد هم خاموش شد.


    چقدر جای چنگ محنا رو کمرم میسوخت...!


    نوشته: Saman.rt

  • 41

  • 6




  • نظرات:
    •   جان.کوچولو
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • میرفتی به صورت گنگ بنگ میکردیش تا یادش بمونه که ی مرد بازیچه نیست.


    •   hamid30gari
    • 1 هفته،2 روز
      • 4

    • یکمی از داستانت رو خوندم بنظرم خوب می اومد.نگارشت که خوب بود فعلا بهت لایک دادم تا فردا با دقت بخونم و نظر اصلیم رو بدم.
      موفق باشی؛


    •   lovely_grl
    • 1 هفته،2 روز
      • 9

    • چ حرفی ندارم بگم داستان خوب بود یعنی میتونست خوب ترم باشه موفق باشی


    •   shahx-1
    • 1 هفته،2 روز
      • 11

    • محمدم میکردی 2-1 میشدین محنا مجبور میشد بیاد یه بار دیگه بهت بده!!! (biggrin)


    •   amirkhan6262
    • 1 هفته،2 روز
      • 7

    • یه جاش برام سواله؟
      گفتی محمد گفت دختره همشهری شماست و تو از روز اول دانشگاه با محمد بودی
      پس محمد اگه تو همین شهر دانشگاهتون مخش رو میزد تو باید متوجه میشدی
      اگه قبل دانشگاه باهاش بوده چطوری شهرهاشون فرق داشته اوکی شدن
      و در ضمن کدوم دختر احمقی فیلم سکس خودش رو برای دوست پسر قبلیش ارسال میکنه؟
      جان مادرت میخوای بنویسی سعی کن دقت کنی
      تخیلی مینویسی بدون فکر


    •   shahx-1
    • 1 هفته،2 روز
      • 8

    • اخه کسمغز همشهری نبودن که از قبل همدیگرو بشناسن پس تو دانشگاه همدیگرو کردن تو با محمد از اول هم اطاقی بودی صمیمی بودین بعد دوس دختر هم اطاقیتو ندیده بودی و نمیشناختی؟؟ اخه یه کسی بگو بشه باور کرد!! (biggrin)


    •   bn1380
    • 1 هفته،2 روز
      • 5

    • قشنگ بود لایک دوم نوش جونت
      این داستانه یکم دلگرمم کرد که بقیه داستانا کسشر نباشه
      ادمین جان اگه بقیشون خوب بود که هیج اگه نبود دیس اون داستانا تو کونت


    •   1373Mehrdad
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • اقا اگه واقعیه نوش جونت فقط بیشتر باید میکردیش و سعی کن هیچ موقع مکان دختر نری خودت مکان جور کن همیشه


    •   nima_rahnama
    • 1 هفته،2 روز
      • 3

    • میشد بهتر باشه ولی قابل قبول بود
      لایک میکنم ولی قول بده بهتر بنویسی
      آورین


    •   Neshane21
    • 1 هفته،2 روز
      • 4

    • زیبایی بیرحمانه ی چشماش رو لطفا با رسم شکل توضیح بده


    •   سعید تبریزی
    • 1 هفته،2 روز
      • 6

    • خوب نوشتی سامان جان ویرایش خوبی هم داشت ولی این ایده آخر ماجرا رو من تازگیا تو سه تا داستان به شیوع های مختلفی دیدم
      اگه خواستی به خودت میگم ولی مطمئنم اتفاقی بوده
      ایشالا بازم ازت بخونم


    •   aminrezvani
    • 1 هفته،2 روز
      • 3

    • خوب بود


    •   mehdi.98
    • 1 هفته،2 روز
      • 3

    • باریکلا به تو


    •   koskholkir.koloft
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • مرتیکه کس ندیده تورو چه به داستان نویسی دختر دید مغزشم قفل کرد


    •   aminkinghentai
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • داستانت خوب بود لایک


    •   royaei
    • 1 هفته،2 روز
      • 4

    • قشنگ بود و قابل تامل ؛
      هم نگارشت هم جمله بندی و هم پیام و تجربه ای که به خواننده منتقل میکنه ؛
      ممنون از اینکه مینویسی ؛
      موفق باشی


    •   Baby_unicorn
    • 1 هفته،2 روز
      • 3

    • نوشتار خوب بود
      جدا از اینکه قابل باور نیست دوست دختر دوست صمیمیت ک هم اتاقیتم هست نشناسی...
      تهش حرفای محنا منو یاد یه داستان از مهران انداخت، اگه اشتباه نکرده باشم. یه ذره شبیهش بود
      ولی در کل، نوشته ی خوبی بود (rose)


    •   Kosdat
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • چه کیر بدی خوردی ولی محمد چرا بهت گفت نامرد تعجبه برام بهم ریختن دیگه نباید به پشم اونم باشه و دختره که گفت برات گرون تموم میشه مثلا میخواست چیکار کنه ممد باید فیلمشو پخش میکرد ننش بگا بره


    •   Sexybreasts
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • dos dasHtm
      gangsh baLaSt (rose)
      like 9


    •   وب.گرد
    • 1 هفته،2 روز
      • 5

    • بهمون نزدیک میشه.
      ست خوشگلی بود.
      دختره نزدیکتر شد.
      تو سه خط سه بار زمان داستانت عوض شد.
      باقی رونخوندم.
      نه لایک نه دیس.


    •   amiralixyz
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • اهوووو چه غلطا


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 1 هفته،2 روز
      • 5

    • لایک که دادم برای داستان نویسیت
      درسته که داستان بود و زاده تخیل نویسنده ولی بعضی جاهاش تخمی تخیلی بود ، مثل اونجایی که دختره فیلم
      کس دادنش رو فرستاده برای دوس پسر قبلیش!!!
      اینو ظاهرا از داستان شورای شهر بابل الگو گرفتی


      ا


    •   Nikolfidas
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • همه چی خوب بود افرین دوست داشتم خاص بود
      همینکه شربت نخوردی
      ممنون


    •   hamid30gari
    • 1 هفته،2 روز
      • 6

    • در کل داستانت خوب بود ولی بنظر من نتونستی خواننده رو جذب داستان کنی و من یجاهایی احساس میکردم نویسنده دختره و داره درباره ی یه پسر مینویسه.و نکته بعد این که اواسط داستان میخواستی یکم هیجان داستان رو بیشتر کنی که به نظرم با اون کار آخره داستان رو لو دادی.
      با تمام این حرفا نمره ی قبولی میگیری.
      امیدوارم داستان های بیشتر و با کیفیت تری ازت بخونیم.
      موفق باشی دوست من


    •   lezatbebarim
    • 1 هفته،2 روز
      • 6

    • یک اشتباه بزرگی بعنوان داستانی ایرانی که نوشتی در این بچشم میخورد که میشد ایجاد نشود ،آنهم اینکه یک دختر یا حتی زن ایرانی کهدر ایران زندگی میکند بعید هست که به این کار تن بده ، شاید شما آقایون چنین کاری و اشتباه ندونید ولی برای زن یا دختر چنین چیزی محال هست ، که کلیپی از سکس خودش با کسی رو حتی جهت انتقام برای شخصی ارسال کند ، خیلی کارهای دیگه میشد انجام بده ، شما آقایان چرا راحت ترین راه و همیشه اولین راه یا اولین مورد میدونید ، البته این دلیلی بر کم هوشی نیست یا از نداشتن فکر و ایده ،بلکه دلیلش برمیگرده به اینکه درجامعه ما مرد سالاری هست و یک مرد اگر ارتباط جنسی اش بایک خانم لو برود نهایت میگوید خب شد دیگه یکدفعه ای پیش آمد یا نهایت میگه مردم اشکال نداره اما ما زن ها نگاهی فراتر از این که خجالت بکشیم و در این گونه موارد داریم ، باید یک دختر یا زن باشید تا متوجه حسی که در این مورد داریم بشوید ، تا حدودی افراد مشهور مانند بازیگران هم چنین حسی و تجریه میکنند . فکر کنم با گفتن این مثال بعضی از شما متوجه منظورم میشوید . این یکی از دهها دلیلی هست که از چنین کاری خودداری میکنیم ،مگر اینکه هیچ راهی وجود نداشته باشه ، که بخواهیم با این کار کسی و دچار ناراحتی کنیم‌ بهر حال بخاطر داستان لایک میدهم زحمتت ارزشمند بود اما خواهش میکنم قدری پس از نوشتن یک‌داستان که قرار هست ارسال شود را بدهید یکی دو نفر که میتوانید از نظرآنها استفاده مفید کنید مرور کنند اینگونه اشکالات از بین برود .منتظر نوشته های بعدی شما هستم .لایک


    •   M.bay
    • 1 هفته،1 روز
      • 3

    • خیلی قشنگ بود


    •   sepideh58
    • 1 هفته،1 روز
      • 6

    • لایک 20
      یه چیزاییش توی کتم فرو نرفت اما نگارش خوبت قانعم کرد بخونمش و جمله آخر داستانت از وقتی که گذاشتم پشیمونم نکرد .باز هم بخونمت .موفق باشی


    •   mrchicco
    • 1 هفته،1 روز
      • 4

    • خوشمان امد خوب بود خیلی هم غیر قابل باور نیست اونطور که دوستان میگند خیلی از ادمها چیرهای خصوصی باهم دارند که دوست ندهرند در موردشون حرف بزنند خط نگارش و روایی داستان هم خوب بود و تقریبا انسجام رو داشت اما ضربه اخر نتونستی خوب توصیف کنی در کل راضیم ازت قلمت پر باد رفیق


    •   SSAa699
    • 1 هفته،1 روز
      • 2

    • چه قشنگ نوشتی لذت بردم دوست
      عزیزم
      امیدوارم بازم بخونیم ازت .. (rose)


    •   Koshti.pars
    • 1 هفته،1 روز
      • 3

    • خیلی خوب نوشتی یعنی اولش من فکر از رمان های شکسپیر هستش
      کلا نگارش حرف نداشت ولی داستانت (biggrin) (biggrin) (biggrin) (biggrin) (biggrin) (biggrin) (biggrin)
      بگذریم طبق معمول محبورم باز بگم ننویس کلا (biggrin)


    •   Vashkin
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • دیس واسه اسم داستان
      اسپرسو!!!
      تم داستان جنبه انتقام داره حالا یه دفعه اسپرسو خوردید باهم شد اسپرسو.
      کلا هم حال نکردم با داستان.
      ولی نگارش خوبی داشت
      موفق باشی


    •   Alirezapa2
    • 1 هفته،1 روز
      • 2

    • چه قدر وقیحانه هستش اوپن شدن دختر ها عادی شده ....خاک بر سر اونهایی که میخوان با همچنین دخترهایی زندگی کنند


    •   _Azi_
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • لعنتی


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • saman.rt عزیز
      این اتفاق مال پارسال هست ۹۷


      تو شورای اسلامی!! شهر بابل یه خانم عضو بود . ایشون یه بردار داره که با یه خانم فیلمبردار دوست بودن . میان یه برنامه میزارن خانم فیلمبرداره با مردای شورا که سه یا چهار نفر بودن ارتباط میگیره و بعد یه مدت اینا رو یکی یکی دعوت میکنه خونش برای سکس و از تمام ماجرا فیلمبرداری میکنه . بعد اون برادره میاد به اینایی که کردن میگه باید به خواهر من برای رئیس شورا شدن رای بدین و اینا رو هم تیغ میزنه در حد بالای پونصد میلیون تومان از هر کدوم و حتی بیشتر . یکی از این شوراهای بکن میگه نه پول میدم و نه رای و خواهرتم میکنم اون کسمشنگ هم برمیداره فیلم سکس اینا رو پخش میکنه . پلیس هم میاد همه رو دستگیر میکنه ، شوراها و زنه فیلمبردار و اون زن شورا و برادرش رو .


    •   Paria_1991
    • 1 هفته
      • 0

    • نگارشش خوب بود
      همین


    •   Cukur
    • 1 هفته
      • 1

    • لایک 32 نوش


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو