اشرف مخلوقات (۱)

    از همون بچگی هم زیباییش منو میگرفت،چون خودش پسر نداشت بمن خیلی توجه داشت،زودتر از پدر و مادرم که کارمند بودن از مدرسه برمیگشتم و زنعمو اشرف منو میبرد خونشون و بهم ناهار میداد،ما طبقه اول زندگی میکردیم و عموم اینا طبقه دوم و یه دختر کوچیک هم به اسم ایدا داشتن.اشرف زن جوون و زیبایی بود،سفیدی پوستش خیلی تو چشم بود و چشمای میشی رنگ و موهای قهوه ای روشنش اون روخیلی تو چشم میاورد،اما زن محجوب و معتقدی بود و حتی جلوی من لباساش پوشیده بود.
    یه بار که ناهارمو گذاشت جلوم خودش با بچش رفتن حموم که تو حیاط خونمون بود و یه پنجره کوچیک داشت که اغلب نیمه باز بود.به محض اینکه در حموم بسته شد قلبم به تپش افتاد،انگار ناخواسته میدونستم قراره چیکار کنم،پاشدم رفتم تو اتاق خواب عمو اینا که پنجرش مشرف بود به پنجره حموم تو حیاط،تو یه لحظه دیدم که یه فرشته با موهای بلند اومد و دوش رو باز کرد،گر گرفتم،اشرف لخت زیر دوش بود،پوست تنش ازونکه نشون میداد هم سفیدتر بود،مثل قرص ماه زیر دوش داشت برق میزد،هم خودشو میشست هم ایدا رو،ازونجا که من پشت پرده توری بودم فقط میشد بالا تنه شو دید،یه صندلی اوردم و رفتم روش،حالا پایین تنشو کامل میدیدم خدای من،اولین بار بود که همچین صحنه ای میدیم،رونای تپل و باسن گرد و توپر با خط باسن زیبا،هیکلش واقعا اندازه بود،نه زیاد بزرگ نه کوچیک،حتی با وجود ایدا که تازه از شیر افتاده بود اما سینه های اشرف گرد و متوسط بود.وقتی میخاست لای پاشو لیف بکشه،یه پاشویکم داد بالا و دستشو با لیف برد لای پاش،موقع ابکشی هم کونشو داد عقبتر و با دستاش لاشو باز کرد زیر دوش،فکر کنم اون روز تمام هورمون های مردانه من شروع بکار کردن و بدن من مرد شدن رو اغاز کرد.
    دیگه نگاهم عوض شده بود،هربار که میدیدمش با وجود لباسای پوشیدش اما من تا تهشو میدیدم،حتی بعدا متوجه شدم که هیچ دختر و زنی به چشام نمیاد،شیطونی میکردم اما فقط اشرف تو ذهنم بود،فیلم سوپر میدیدم بیاد اشرف،جغ میزدم بیاد اشرف،کس میکردم اشرف رو تصور میکردم،مخصوصا اینکه اون هم خیلی بهم توجه داشت،منو پسر نداشتش میدونست،هربار که تو جمع فامیل میگفتم زنعمو اشرف مثل مادرمه اون ذوق میکرد و قربون صدقم میرفت.بعدها که ایدا بزرگتر شد،اشرف دوسداشت که من دامادش بشم،کار و کاسبیم روبه رشد بود و پسر خوش پوش و تقریبا خوش هیکلی بودم،اما هرکار کردم نتونستم به ایدا حسی پیدا کنم،با اینکه دختر عموم مثل مادرش خیلی زیبا بود اما اشرف چیز دیگه ای بود.
    ایدا که ازدواج کرد،عمو و زن عمو تنها شدن،اما عموم توی دوسال کذایی سرطان بدخیمی گرفت و فوت کرد و اشرف دیگه تو ۴۵ سالگی واقعا تنها شد.
    من هر روز بهش سر میزدم و یه چایی پیشش میخوردم و هرکاری داشت درخدمتش بودم،گاهی سرخاک میبردمش،گاهی تو خونه درد و دل میکردیم،میگفت :امیر جان دیگه فقط دلم به ایدا و تو خوشه،ایشالا خودم دامادت کنم،منم تو دلم میگفتم ایششششالا.
    یکسال بعد از فوت عموم دیگه رابطم با اشرف خیلی دلی شده بود،سعی میکردم سهم زیادی تو لحظه های روز همدیگه داشته باشیم،من دیگه باور داشتم تنها زنیکه میخام اشرفه و واسه داشتنش زندگی میکردم،اونم میذاشت به حساب پسر نداشتش،ضمن اینکه میدونستم با قلبش دوستم داره چون یجورایی جلو چشاش بزرگ شدمو خیلی جاها پشتم بود.
    روز تولدش بود،میخاستم واسه اولین بار واسش تولد بگیرم،خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم تولد گرفتن شاید اونو بترسونه و ازم دور کنه،واس همین فقط شال خوشرنگ قرمز واسش خریدم و کادو کردم با یه شاخه گل رز،ظهر که ننه بابام خونه نبودن رفتم طبقه بالا،منو که دید خوشحال شد و رفتیم تو خونه،رفت که یه چایی واسم بریزه و من کادو و گل رو گذاشتم رو اپن،وقتی چایی رو گذاشت جلوم رو اپن،کادو و گل رو دید،گفت باریکلا امیرجان بلاخره دست بکارشدی و میخای شام عروسی بدی بهم،کادو خریدی واسش؟مبارکه.
    گفتم: بله پس چی واس عشقم خریدم،شامم میدم خدمت اشرف خانم،این کادو و گل هم خدمت شما.تولدت مبارک اشرف جان.
    یکدفعه جا خورد،چادر افتادرو کشید رو سرش و با تعجب نگام کرد،منم نگاش کردم،جفتمون یکم سرخ شدیم.واس اینکه تند نرفته باشم و پسم نزنه،گفتم:زن عمو جان میدونی بد سلیقم بازش نمیکنی؟
    یکم خودشو پیدا کرد و کادو رو برداشت و باز کرد،گل رو هم دوباره برداشتمو دستش دادمو گفتم قابل نداشت،زود خودشو پیدا کرد و خندید وگفت اخه امیر جان این چه کاریه چرا زحمت کشیدی،گفتم:تازه میخاستم واست جشن بگیرم اما گفتم شاید خوشت نیاد،واس همین امسال جشنمون دوتایی میشه،ایشالا از سال بعد.
    با بغض گفت:مرسی عزیزم.
    تا گفت عزیزم باز چشامون تو هم گره خورد،فکر کنم اونم مثل من حس کرد این عزیزم گفتنش با همیشه فرق داشت.جرات کردمو دستشو گرفتم و گفتم قابلی نداشت.تو هپروت بودم،واس اولین بار دستشو گرفته بودمو اونم دستمو پس نمیزد،دستش خیلی لطیف بود،به جرات میتونم بگم فرق زیادی با دست یه دختر جوون نداشت.تو اون لحظه فکرم این بود که وقتی دستش اینقد لطیفه،پس تنش چقدر میتونه حساس و خواستنی باشه،انگار حس شهوتم از راه دستامون به اشرف منتقل شد،چون یکدفعه دستشو کشیدو پاشد گفت برم چاییتو عوض کنم،کادو و گل رو هم برد گذاشت تو اتاق خوابش.خلاصه اون روز یکم صبر کردم کیرم بخابه تا بتونم از پیشش برم.
    فردای اون روز که بهش سر زدم یکم سردتر از همیشه بود،سعی میکرد نگاهم نکنه،همین باعث شده بود با جرات بیشتری بهش خیره شمو اندامشو با اون صورت زیبا تصور کنم از رو لباس،تو یه لحظه درحالیکه نگاهم قفل روناش از رو شلوار پارچه ایش بود غافلگیرم کرد و من زود نگاهمو اوردم تو چشاش،باز هم تو چند ثانیه نگاهمون قفل شد و خیلی حرفا از نگاهش خوندم.قشنگ حس میکردم که دودل مونده و نمیتونه باور کنه که نگاه من بهش حریص تر شده،به هرحال اونم زن تقریبا جوونی بود و بیشتر از یکسال بود از فوت عموم میگذشت و نیازهایی داشت که بهش فشار میاورد.من سعی میکردم جوری رفتار کنم که هم عجولانه نباشه و هم نیازهاشو و حس هاشو بیدار کنه.چای اورد گذاشت جلوم و برخلاف همیشه که مینشست پیشم،اینبار برگشت سمت اشپزخونه،از پشت تکونای لمبرشو دیدمو دلم رفت واسش،گفتم:اشرف خانم پیشم نمیشینی؟
    گفت:الان میام.
    گفتم:از شالت خوشت نیومد که نپوشیدیش؟
    گفت:چرا قشنگه،دستت درد نکنه عزیزم.
    گفتم:پس سرت کن بیا منم ببینمش.
    حس میکردم شدیدا دودل شده،رفت تو اتاق خوابش که منم پاشدم اروم پشتش رفتم. چادرشو انداخت رو تخت و از کشو شالو برداشت.رون و باسنشو که دیدم داغ شدم،میخاست تو اینه شالشو مرتب کنه که منو تو اینه دید و فهمید نگاش میکنم،دست و پاشو گم کردو زود برگشت سمتم و با صدای لرزون گفت خوبه؟گفتم:تو هرچی بپوشی بهت میاد عزیزم.تاحالا اینجوری بهش نگفته بودم عزیزم.همدیگرو خیره نگاه میکردیم که اومد دست پاچه از کنارم رد شدو از اتاق رفت بیرون،وقتی داشت از کنارم رد میشد یه لحظه دیدم نگاهش رفت پایین و برگشت،بخودم که اومدم دیدم کیرم سیخ شده و از زیر شلوارم قشنگ تابلوعه،یخ کردم از خجالت،برگشتمو تو حال نشستمو چاییمو ورداشتم سرکشیدم.اشرف قندون اورد گذاشت جلوم و کنارم نشست و گفت:چاییتو تلخ نخور.
    چند لحظه ساکت نشستیم که گفت:امیر چرا ازدواج نمیکنی.
    با خنده گفتم:چیه اشرف جان از دستم خسته شدی.
    گفت:نه دارم جدی میگم،بلاخره الان بیست پنج سالته،شرایطتم که بد نیست،من دوس داشتم تو و ایدارو باهم ببینم اما پا پیش نذاشتی،اگه کسیو میخای بمن بگو،مشکلت چیه.
    گفتم:حقیقتش دلیل همه ایناکه گفتی فقط یه نفره،که اینقدر خاطرشو میخام که کسی دیگه به چشام نمیاد.وگرنه ایدا از سرمم زیادبود.
    گفت:اون کیه.
    گفتم:تو اشرف جان.
    ساکت شد...نگاهمون بهم بود...شاید فکر میکرد شوخی میکنم...اما وقتی نگاه خیره و جدیه منو دید با عصبانیت گفت:یعنی چی این حرف؟
    گفتم:کاملا روشن بود،خاطرتو میخام.
    گفت:امیر زشته ،هی نگو این حرفو.
    با داد گفتم:کجاش زشته،از همون قدیم میخاستمت،فکر میکردم بزرگشم یادم میره ولی نرفت،چه کنم؟خاطرتو میخام و هیچکسی بچشام نمیاد جز تو،حالا خوشت بیاد یا نه.پاشدمو با عصبانیت رفتم.
    اشرف چند روزی رفت خونه مادرش اینا،منم خیلی دلتنگش بودم،وقتاییکه ننه بابام نبودن میرفتم بالا خونه عموم،همیشه جای کلیدو میدونستیم،میرفتم رو تخت خواب اشرف جانم دراز میکشیدمو بوی تنشو حس میکردم،یکی از شرت هاشو میگرفتمو جای کسشو میبوسیدم،شرتشو میشستمو ابشو میک میزدم،دیگه رسما رد داده بودم.
    بعد از چند روز اشرف برگشت،اما سعی میکردم جلو چش هم نباشیم،میدونستم که باید زمان بدم بهش،اما بخودمم سخت میگذشت ندیدنش،عصرا از سرکار میرفتم پیش رفقا تا اخر شب وقتیکه همه خابیدن،گاهی مست گاهی نعشه برمیگشتم خونه.یه شب دیر وقت مست بودم که بی صدا از در کوچه اومدم تو خونه و میخاستم برم سمت در خونمون که دیدم برق راهرو بالا روشن شد،سرمو بالا کردم دیدم اشرفه،اشاره کرد بیا بالا.کرکام ریخت،اروم پیچیدم بالا و توراه پله ها تصمیم گرفتم دیگه حسمو پنهون نکنم،خیلی بهم فشار اومده بود،مستی هم شجاعم کرده بود،رسیدم جلو در که اشاره کرد بیا تو،رفتم تو و درو بست،مثل همیشه یه چادر سرش بود.
    گفت:چه عجب،خوش میگذره هرشب الواتی؟
    گفتم:بدون تو هیچ جوره نمیگذره.
    گفت:امیر داری چیکار میکنی،هواسم بهت هست.
    گفتم:واس همین چند روز بیخبر از من گذاشتی رفتی؟
    گفت:امیرجان لج نکن،تو که بچه نیسی،بزرگ شدی،عاقلانه رفتار کن،منم حرفاتو فراموش کردم.
    گفتم:اشرف جان من وقتی عاقلم که تورو داشته باشم،اگه نباشی....یکدفعه یه چک زد تو صورتم... چادر از سرش افتاده بود رو شونش،یه پیرهن بلند تا زیر زانو داشت،نگاهمون تو چش هم قفل بود که دیدم چشاش پر از اشک شد...با بغض گفت:مستی حالیت نیس چی میگی،من زن عموتم...
    نزاشتم ادامه بده و گفتم:زنعموم بودی،الان یه سال بیشتره دیگه زن عموم نیستی،وقتی با دل و جون میخامت چرا نگم بهت؟اشرف من دیوونتم،تو همه جای این خونه تنتو بو میکشم،وقتی نیسی مثل دیوونه هام ،مستی هم یادتو از کلم نمیبره،میخام مال من باشی،تاج سرم باشی...
    گفت:تو ۲۷سالته،جوونی،اخرش که چی،باید ازدواج کنی بچه دارشی...پریدم تو حرفشو با لبخند گفتم:تو واسم بخاه،بچه هم میاریم قربون مامان بچم...بهم نزدیک شد و با کف جفت دستاش جلو دهنمو گرفت و درحالیکه هنوز چشاش اشکی بود بزور خندشو پنهان کردو گفت نگو بیشرف... با لبام کف دستشو میبوسیدم،دستامو بردم دور کمرشو کشیدمش تو خودم،چادر از شونه هاش افتاد،اما دستاشو از دهنم برنداشت،نگامون قفل هم بودو بیشتر از هر زمانی بهش نزدیک بودم،همونجور که دستاش رو دهنم بود صورتمو بردم جلو و چسبوندم به صورتش،فقط دوتا کف دستاش بین لبامون فاصله انداخته بود و من داشتم کف دستاشو میبوسیدم و از بازدمش نفس میکشیدم،اونم چشاشو بست و یکم شل شد،سفت کشیدمش تو بغلموچسبیدیم بهم،اما دهنمو ول نکرد،کیرم سیخ بود از وقتی هم چسبید به شکم نرمش سیختر شد،اشرف کاملا در اختیارم بود،فقط اختیار لب و دهنم دست اون بود.کمرشو از رو پیرهنش دست میکشیدم تا قوس باسنش و خط شرتش،نفساش عمیقترو داغتر شده بودو من از عطر نفساش که میخورد به صورتم مست تر میشدم،دوتا دستامو از رو پیرهن بردم رو باسنشو گردی هاشو گرفتمو از هم باز کردم،اشرف یه اه جانسوز تو صورتم گفتو دستاشو از دهنم برداشت گذاشت رو سینم،گفت:امیر ولم کن برم،
    گفتم:یعنی دیگه دوسم نداری،جوابی نداد که همینم واسم یه دنیا بود،یکم دیگه نگاش کردم که چجوری چشاشو از شرم بسته،
    گفتم:چشم.اروم لبمو کشیدم رو لباشو گفتم:ولی من عاشقتم.دستمو انداختم زیر روناشو از زمین بلندش کردمو بردمش تو اتاق خابشو گذاشتمش رو تختش،هنوز چشاش بسته بود،پیشونیشو بوسیدمو اومدم بیرون،رفتم پایین یواش خزیدم تو اتاقم رو تخت،هم سبک بودم ازینکه بلاخره حرفمو زدم،هم پر اضطراب بودم که بدونم فردا چی پیش میاد بینمون...........


    ادامه...


    نوشته: الفی

  • 21

  • 10




  • نظرات:
    •   vahidn96
    • 6 ماه
      • 1

    • بد نبود


    •   Mr.masoOd
    • 6 ماه
      • 3

    • خدا شفا بده شورتش خیس میکردی مک میزدی تو چه حیوونی هستی


    •   شاه ایکس
    • 6 ماه
      • 8

    • شما داخل اطاق خواب عموتون رو صندلی ایستادید بعد از پنجره حمام که داخل حیاط بود پایین تنه زن عموتون رو دیدید؟؟ اشرف مجلوقات بیشتر بهتون میاد!!! (biggrin)


    •   Cleverman1358
    • 6 ماه
      • 4

    • زن عموت راست میگفته ، اگه زن میگرفتی و آب کمرت خالی میشد چشات باز میشد و سر عقل میومدی .
      دیس


    •   ساراکونگنده
    • 6 ماه
      • 0

    • کون گنده 45ساله باید بکنی مخواد مال هرکی باشه..


    •   mdm4039
    • 6 ماه
      • 0

    • خیلی زیبا بود


    •   hamed3908
    • 6 ماه
      • 1

    • جالبه ...ادامه بده


    •   saeid4321
    • 6 ماه
      • 1

    • جالب بود !


    •   Mohammad.leyla
    • 6 ماه
      • 1

    • یجا ۲۵ سالنه یهچ دو خط پایین تر میشی ۲۷ ساله


    •   Caboos1
    • 6 ماه
      • 2

    • خواهرتو گاییدم اسم زن عموت اشرف بود اسم داستانو گذاشتی اشرف مخلوقات!
      کسکش همه ی ما اشرف مخلوقاتیم
      یعنی همه ی ما آره؟
      الفی رو هم با الف نمیتویسن با ع مینویسن کیری


    •   Sara09368189590
    • 6 ماه
      • 0

    • سلام خاله سارا هستم دختر دارم از ۱۸ تا ۲۸ شب تا صب ۲۵۰ سه ساعت ۱۵۰ جهت هماهنگی فقط تماس بگیرید ممنون ۰۹۳۶۸۱۸۹۵۹۰


    •   sexybala
    • 6 ماه
      • 1

    • کوس گفتی ای کوس گفتی مثل یک کسخول گفتی.


    •   Sexybreasts
    • 6 ماه
      • 4

    • toHi maQzZzi bisH niSti (rolling) (cool)
      iN hajM aZ k..shero chjoRi mitoNi bayan koNi kaLe poOoK (rolling)
      disSsSsSsS (cool)
      dorosTe inja site sesSskie vaLi tarVije biqyratiii aKidn maMnooooo (cool)
      aHmq kodaN zaN aMoo ba madr adm hicH tafaVoti ndaRe
      khaK bar saRe haRzttttt
      baZzZmmmm disSsSsSs (cool)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو