اشک و تنهایی (۱)

    این داستان روایت زندگی مردی است که در کودکیش مورد تجاور عمویش قرار گرفته و بر اساس واقعیت است
    ودر چندیدن قسمت ارسال میشود


    نمیدانم چند ساله بودم ، اما وحشت بمب بارانها و ترس را دیگر متوجه میشدم ، سه یا چهار سال دقیقا نمیدانم اما آن شب تمام زندگی مرا در ترس و ناامیدی فرو برد و تجاوز و خشونت یکی از صفات بارز من شد ، شاید بمبارانهای سال ۶۲ یا ۶۳ بود که خانه ما از شهر به روستا رفت و در همان شبها بود که در راه برگشت به شهر مرا بغل عمویم گذاشته بودند ، چیز خاصی متوجه نشدم اما متوجه شدم چیزی به رانهایم مالیده میشود و در نهایت عمویم کمی از من فاصله گرفت ، و نفس نفس میزد ، وقتی به خانه رسیدیم مادرم میخواست مرا حمام دهد گویا آلت عمویم زخم داشته بود و شرت من خونی شده بود ؛ ترسیده بودم ، مادرم با دقت تمام بدنم را برانداز میکرد نشانی از هیچ زخمی نبود اما خون روی شورت مادرم را به وحشت انداخته بود ، بعد از آن شب بدون آنکه در دنیای کودکیم بدانم چرا هر شب با فریاد از خواب بیدار میشدم و رفته رفته عصبی میشدم ، در زمان ما کتک زدن بچه ها باب بود و بابت هر اشتباهی کتک میخوردم ، این بود که یاد گرفتم که در تقابل با هر کسی که مانع کارم میشد خشونت نشان دهم ، وجود چند برادر بزرگتر از خودم و کمبود محبت از طرف خانواده به همراه نابسامانی های رفتاری من و کتک خوردن بیشتر مرا به گروه همسالانم وصل کرد.
    نمیدانم کی و چکونه اما حالا که بزرگتر شده ام و دنیای تنهاییم را با خواندن کتاب و فیلم پر کرده ام متوجه میشوم خیلی وابستگی شدیدی به دوستان کودکیم پیدا کردم و دوست داشتم بیشتر از حد معمول با بچه ها باشم و همین وابستگی مرا در گردابی قرار داد که حالا هم نمیدانم اولین اتفاق کی بود ، توسط یکی از دوستان یا چند نفر از دوستان بزرگتر از خودم مورد تجاوز قرار گرفتم ، و این فاجعه ای بود که تا نزدیکی کلاس سوم ابتدایی تمام کودکیم را بلعید و جز نفرت و کینه و افسوس و افسردگی چیزی در زندگیم باقی نگذاشت ، هر روز در درونم چیزی متورم میشد ، چیزی مثل بغض و اندوهی که هر روز مرا بیشتر از گذشت متنفر میکرد ، نمیدانم خاصیت کودکی چکونه است یا چگونه بود که هر روز با امیدی دیگر به دنبال رویای بازی کودکانه بیرون میرفتم و هر بار که اتفاق می افتاد من بیشتر میترسیدم ، اعتماد به نفسم را از دست داده بودم و وقتی متوجه وضعیت خودم شدم دیگر مسیر زندگیم را عوض کردم و از دوستانم فاصله گرفتم ، با بچه های مدرسه آشنا شدم و در روابط جدید هر وقت کسی کوچکترین اشاره ای به من میکرد کتک کاری میکردیم و من هر روز از خوی انسانیم فاصله میگرفتم ، با شروع دوران بلوغ رو به خود ارضایی اوردم ، واین به یک جور شکنجه آئینی برای من تبدیل شده بود ؛ هیچ لذتی در کار نبود انگار تنفر از خودم را در این خود آزاری به اوج میرساندم بعد جلوه آینه خودم را نگاه میکردم و بد وبی راه میگفتم .
    البته در کنار این اتفاقات به دوران دبیرستان ورد کرودم و با دنیای شگرف کلمات و به طبع خوی جوانی به ورزش روی آوردم ؛ چند قهرمانی کشور و مربی شدن در دوران جوانی مرا در شهرستانی نه چندان بزرگ به شهرتی رساند ،و حس های جوانی و مطالعه ادبیات مرا به سمت شعر ، سینما ، موسیقی و رمان کشاند ، در همان دوران بود که عاشق دختری شدم که در یک کلمه میتوانم بگویم شباهت عجیبی به گوگوش داشت ، دختری که از قضا با بخت بلند من متوجه شدم نامزد دارد ، اما این برای کسی که کودکیش را تجاوز بلعیده بود چندان معنایی نداشت.
    در یک روز سرد پائیزی درست وقتی که برگها رمقی برای ماندن بر شاخه ها را ندارند و بوی خاک شمیم خود را در ذهن به رویاها پیوند میدهد، قلب من گره خورد به کفشهای آبی کتانی دختری که خرامان خرامان تن خشک برگها را میشکست و راز فصلها را چون فروغ خوب میدانست .
    اولین دیدار :
    ساعت حدود ۱۰ صبح یک روز بهاری وقتی نازی نزدیکتر میشد قلبم به اوج ضربان خود رسیده بود و عشق این بیماری بد خیم در تمام سلولهای من تکثیر شده بود .
    نازی را به خانه عمه ام دعوت کرده بودم خانه ای قدیمی که از در ورودی به خرپشته راه داشت و اتاقی نسبتا بزرگ قبل از خر پشته که نقش مهمان خانه را داشت برای اولین احساس جوانی من و اولین عشق زندگیم آماده شده بود .
    وارد که میشدی عکس داریوش با متن ترانه چشم من روبرویت خود نمایی میکرد ، و تصویری از ستار و یک پوستر بزرگ از گوگوش نشان از اتاقهای مجردی دهه ۷۰ را میداد ضبط سونی با چند صد کاست نوار که از هایده ، ، فرهاد ، فروغی و ... بر قفسه خود نمایی میکرد نازی با شرمی که زیباییش را صد چندان میکرد تعجب خودش را از این حجم نوار پنهان نکرد ، و ترانه: اه ای خورشید ای گل خوش نقش آسمان یک روز من تو را از شاخه خواهم چید من و نازی چشم در چشم به اولین بوسه عاشقانه زندگی سلام گفتیم ، لبهایش طعم پرتقال داشت وشهد شیرینی که شهوت و عشق را در لحظه ای برایمان به شکوه رساند ، نازی چشمش را بست و من بی تجربه تر از آن بودم که بفهمم این تغیان شهوت دختری است که خودش را به دستهای بی تجربه من میسپارد .
    نازی خوبی
    نازی : اومم
    میخوای ادامه ندیم
    چشاشو باز کرد و خندید و دوباره بست
    چیزی تو وجودم شروع به جنب و جوش کرد و احساس شهوتی عجیب تو رگهام به جوش اومد ، رفتم سراغ سینه اش
    نازی بدون هیچ مقاومتی خودشو به دستای من سپرد و من عجولانه لباسهاشو از تنش در آوردم ، سینه های نازی مثل کندوی عسل شیرین بود و من با ولع هر چه تمامتر میخوردمشون ؛ نازی شرتت رو در بیارم ؟
    نازی : نمیدونم
    چه جوابی بهتر از این اگر هزار بار میگفت بله به اندازه اون نمیدونم تو ذهنم نمیموند
    نازی که لخت شد برای چند لحظه ازش فاصله گرفتم ، یاد ترانه ویگن افتادم
    سیمن بری ، خوش پیکری اری
    از ماه و گل زیباتری اری
    لباسامو که در آوردم و نازی داشت نگام میکرد ، و با لبخندش به هم آغوشی دعوتم کرد
    شروع کردم به خوردن سینه اش و با دستم شکمشو میمالیدم ، نازی دستشو برد سمت کیرم و چقدر حس عجیبی بود اون لحظه شهوت در وجودم به اوجش رسیده بود و دستمو کشیدم رو کوس نازی
    نمیدونم غریزی بود یا به خاطر ویدوئو های سکسی که دیده بودم با نفس عمیقی که نازی کشید رفتم سراغ کوسش و شروع کرودم به خوردن چند داشتم کوسشو لیس میزدم که نازی پاهاشو چسپوند به سرم و بعدش خودش به سمت لباش هدایتم کرد ، و کیرم با دستش به کوسش میکشید
    کمی رو کوسش و اخل روناش شروع کردم به تلمبه زدن و چند لحظه بعد با خوردن لبای نازی رو شکمش ارضا شدم .


    وقتی رفت دختر عمه ام گفت چی شد منم با خنده ای گفتم
    عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد


    پایان قسمت اول


    نوشته: ژلفن

  • 3

  • 4




  • نظرات:
    •   A....k
    • 5 روز،5 ساعت
      • 4

    • ببین الان داستانت خوبه خوب هم نوشتی ولی دلچسب نیست.


      بعد یه سوال دهه شصت مگه مرد ها گی هم بودن من فکر میکردم اونا تا حشری میشدم زنشونو بدون کاندوم میکردن و یه بچه مینداختن


    •   شاه ایکس
    • 5 روز،5 ساعت
      • 6

    • این چندمین داستانه که توش به بمب باران و ارتباطش با سکس اشاره میشه بابا صدام مادر مرده بمب میریخت ویاگرا که نمیریخت شماها اینقدر حشری میشدین!! فکر کنم دهه پنجاهیا حشری ترین موجودات این سیاره بودن به اسمون نگاه میکردن جنگنده های صدامو میدیدن باهاش جق میزدن!!(biggrin)


    •   Avvaaa
    • 5 روز،5 ساعت
      • 5

    • اسمت رو بجای ژلفن باید شیاف دیکلوفناک بزاری...‌انگار شاهنامه می خوندم عوضی....


    •   خوشگلخانم
    • 5 روز،4 ساعت
      • 5

    • الا کردی یادادی !؟


    •   سرو_تنها
    • 4 روز،21 ساعت
      • 1

    • تو این همه ادبیات خوندی نمیدونی طغیان درسته نه تغیان!؟...در انتهای داستان لحنت نباید عوض میشد!...ولی لایک دادم تا قسمت بعد!


    •   مرد همجنسگرا
    • 4 روز،21 ساعت
      • 1

    • تو اولین پاراگراف تاکید زیادی بر تجاوز عمو شده ولی در ادامه‌ی داستان جزییات این مسئله بیان نشده. آیا ارضا شدن عمو تو ماشین وقتی تو بغلش بودی منظورته؟


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو