افسانه من (۱)

    اولین بار نبود که با هواپیما سفر میکردم،ولی واقعا اولین بار بود از اون ارتفاع شاهد طلوع خورشید بودم.
    دقایقی محو تماشای طلوع خورشید بودم ،اگر انسان اشتباهی بزرگ مرتکب شده باشه و عواقبش خیلی وخیم و غیر قابل جبران باشه،هیچ لذتی از دنیا نمیبره،تنها چیزی که منو آروم میکرد،آروم که نمیشدم فقط موقتا باعث فراموشی میشد،کار بود.کار کار کار.صبح تا شب،
    شبم مثل یه جنازه تو آلونک کارگاه میخوابیدم.
    کارم نظارتی بود ولی گاهی مثل یه کارگر جون میکندم.اینکه تو محیط کارگاه راجع بهم چی میگفتن برام مهم نبود،چیزی که برام مهم بود سرگرم شدن و خسته شدن بود به امید چند ساعت خواب .
    محاسباتم دقیق و کارم جدی و خوب بود.مرتب مورد تشویق قرار میگرفتم ،پول خوبی میدادن ولی من خوشحال نبودم.
    مهماندار ها در حال پذیرایی بودن که مجددا سعی کردم روح خسته بیقرار مو ببرم به شب وداعمون تو هتل.
    یادش بخیر ،افسانه من مستانه میخندید و من قطراتی از مشروبم را تو نافش خالی میکردم و با میک زدن مینوشیدم و با زبونم آخرین قطرات شامپاین را لیس میزدم.یک بار دوبار،سه بار .....ده بار
    زبونمو که روی ناف و شکم افسانه سر میدادم.یه موج زیبا به اندام بی نظیرش میداد و قلقلکش میشد و میخندید.
    یه جریه از می را خالی کردم تو دهنم و کمی که گرم شد خالی کردم روی پستونای برجسته و سفیدش و شروع کردم به لیسیدن سینه هاش تا اینکه باز صدای ناله‌های شهوانی افسانه با آهنگ بی کلام مجنون در هم امیخت و احساس کردم دیگه وقتشه ،
    کنار تخت ایستاد م و کمر بند و شلوار را از پایین تنه جدا کردم و رفتم تو بغل افسانه.افسانه کاملا آماده بود،کوسش خیس شده بود و من از شدت حشر سرمو بردم بین رونای خوشتراش و شهوت برانگیزش و در حالی که با دستهام کمرشو لمس میکردم کوسشو میبوسیدمو میلیسیدم.تو این حال نباشی نمیتونی عیش منو تصور کنی.مستتر میشدم وقتی میدیدم افسانه قشنگ من .داره لذت میبره.صدای موسیقی مجنون،مستی و نشعه ی شامپاین،ناله ها ی شهوت انگیز افسانه،کوس خیس و چشیدن طعم شیرین آب کوس خواستنی ترین دختر دنیا......به نظر شما چی کم داشتم؟
    بلاخره تمنای کیرخواهی عشق زیبای من به کلام مبدل شد و ازم کیر خواست.
    عزیزم بیا...بیا روم.....بیا منو بکن.....
    بیا این کیرتو ........آه بدش ببینم.....
    جان ....منوچ .....جان کیرتو بده ......
    بده میخوام .....ام ...ام......ام......اه عزیز دلم دوس داری؟....میخوای تا صبح برات بخورم......آه منوچ ،منوچ عزیزم دیگه نمیتونم بکنش تو کوسم بیا ....بیا روم.


    عزیز دلم،افسانه،گل زیبای من،میخوام بکنمت،....آه خدایا این ....این افسانه خودمه.عزیزم دردت اومد بگو درش بیارم.


    آه ...آه....آه....عزیزم درد نداره؟
    _نه...نه....بکن توش،بکن....بکن ...بک.....
    آخ منوچ محکم ...محکم....آه....اه....
    جااااان....'جان.....آخ عزیزم منوچ چه کیفی داشت.....


    افسانه گلم الهی فدات شم....عزیزم ...عزیزدلم ....جااان ...آه......آخ......آه
    و .....
    اون شب من لذتبخشترین لحظات زندگیمو تو آغوش افسانه خودم سپری کردم و لذتی بردم که حتی خالق من و افسانه هم چنین لذتی را تجربه نکرده و نمیکنه.
    من و افسانه اون شب یکی شدیم.اون ماه شب چهارده لذتی را بمن ارزانی داشت که منو اسیر خودش کنه،ولی من احمق باز روی خواسته خودم پافشاری کردم.
    _منوچ تو واقعا میتونی تحمل کنی من زیر کس دیگه ای بخوابم و تو هم کس دیگه ای را بکنی؟
    _عزیزم اینطور به قصیه نگاه کن،من و تو بعد ازدواج تبدیل میشیم به یه زن و شوهر معمولی ولی ما میتونیم با هم باشیم حتی سالی یکی دو بار و حسابی از هم لذت ببریم.من همیشه حلقه به گوشتم.بگی بمیر برات میمیرم،عشق ما ابدی میشه.


    _خدایا به این خره عقل بده،این کی میخواد آدم بشه،
    ببین منوچ پشیمون میشی ببین کی گفتم،من خیلی بیشتر از خودت میشناسمت.
    دانشگاه تموم شد و افسانه رفت شهر خودش و منم برگشتم سر زندگی خودم و چون بابام ارتشی بازنشسته بود و 70ماه جبهه داشت معاف شدم و تو شرکت.....به عنوان مهندس ناظر شروع به کار کردم.
    دیدن عکس عروسی افسانه و پیام وداعش اون سنگی بود که به سرم خورد و منو از خواب غفلت بیدار کرد.
    من تازه فهمیده بودم چه غلطی کردم.
    بعد از عروسی دیگه نه صدای افسانه را شنیدم نه تصویرشو دیدم.
    یه مدت انتظار کشیدم ولی اون منو فراموش کرده بود.دائم فکر میکردم ولی راه حلی نبود.خود کرده را تدبیر نیست
    کار و کار و کار تنها عامل سرگرمی و بقای من شده بود.گاهی گریه میکردم.
    جمله«تلفن همراه مشترک مورد نظر خاموش است،لطفا مجددا شماره گیری نفرمایید»تنها جواب افسانه بمن بینوای بد بخت بود.
    آه منوچ بدبخت ...ای.......
    دیگه نا امید ناامید شده بودم تا اینکه دیروز غروب گوشیم زنگ خورد.وای خدایا باورم نمیشد افسانه بود.
    الو....سلام افسانه،خوبی عزیزم،کجا بودی؟ چرا گوشیت خاموشه؟فکر منو نک.....
    _ببین منوچهر خان.من زنگ نزدم احوالتو بپرسم.باهات کار دارم ،اگه واقعا رو حرفت هستی من فردا منتظرتم،آدرس را برات میفرستم.
    _افسانه قطع نکن بذار صداتو بشنوم.
    _منوچهر من کار دارم،بای


    آدرس را تو گوشیم یه بار دیگه خوندم،


    میدان فابریک،ابتدای خیابان میرزا رضا کرمانی،رسیدی تک بزن


    خدایا میرزا رضا کرمانی! یه تروریست شده قهرمان ملی ما،


    صدای سرمهماندار هواپیما:مسافران محترم تا دقایقی دیگر در فرودگاه بین‌المللی..'...فرود خواهیم آمد.دمای هوای .....هم اکنون 3درجه بالای صفر و .....سپس صدای کاپتان و هواپیما نشست
    هوا سرد بود و خیابونای شهر خلوت ،مردم هنوز کار روزانه خودشونو شروع نکرده بودن.تاکسی فرودگاه خیلی سریع منو میدون فابریک پیاده کرد.جواب پیامکم رسید.
    رسیدی؟
    _آره میدون فابریک پیاده شدم،
    باش الان میرسم.
    یه ام وی ام از این کوچیکا کنارم توقف کرد.شیشه را کمی پایین اورد.نگاهم که به افسانه افتاد تپش قلبم صد برابر شد.
    اضطراب عجیبی داشتم.خیلی شیکتر و خوشگلتر شده بود.به نظرم چاقتر شده بود.
    نشستم کنارش نگاش کردم و کیفمو صندلی عقب جا دادم.
    دستمو دراز کردم.با بی اعتنایی گفت:
    با نامحرم دست نمیدم.
    داغ شدم.فهمیدم که سرخ شدم چون تا بناگوشم داغ شد.
    خدایا این چرا اینطوری میکنه؟
    یعنی واقعا من براش یه بیگانه نامحرم هستم.پس چرا احضارم کرده؟
    _ببین منوچ صدات کردم که ببینی همه دنیا حول محور منوچهر خان نمیچرخه،
    فقط همین .


    _ من کی ادعا کردم دنیا حول محور من میچرخه؟من یادم نمیاد ادعایی داشته باشم.،من،...من....من..خیلی پشیمونم


    ضمن این صحبت ها ماشین خیابونای خلوت را طی کرده به یک بولوار قشنگ و سپس به یه محله پر از خونه های ویلایی باغشهر رسیدیم همه جا خلوت بود و کوچه ها آسفالت نبود.
    افسانه ماشینو جلو یه ویلا متوقف کردو با ریموت درب را باز و ماشینو به حیاط بزرگ ویلا هدایت کرد.
    درختای ویلا اغلب کوچیک و یه حوض یخ زده وسط حیاط بود.
    پیاده شدم، درحالی که افسانه جلو حرکت میکرد خوب براندازش کردم.همون دختر شیرین و شاد بود ولی با کمی اضافه وزن،باسن و بازوهاش تپلتر شده بود و صورت نازش کمی فربه بنظر میرسید.
    لباسش شیک بود و کفشاش پاشنه بلند بود.چون مانتوش باز بود ،با قرار گرفتن در مسیر تلألو خورشید کل قالب بدنش تو تاپ و ساپورت از نظرم گذشت.
    قفل آویزی که روی درب ساختمان بود یخ زده بود و راحت باز نمیشد.
    دستاش را برد نزدیک دهن کوچولو نازش تا گرمشون کنه ،دسته کلید را گرفتم خودم قفل را باز کردم درب را هل دادم و کنار ایستادم تا افسانه داخل بشه.
    _دنبالش وارد هال شدم،شومینه گازی را روشن کردو ازم خواست تو ماشین بساط صبحونه را بیارم.اطاعت کردمو و بلاخره اجازه داد خوب نگاهش کنم.
    از عطش لباش داشتم میمردم ولی ترسیدم بهش نزدیک بشم.خیلی عوض شده بود.
    حالمو درک میکرد ولی میخواست عذابم بده.
    احساس غریبی میکردم.خودشو سرگرم چای سازو و بساط صبحونه کرده بود و از شوهرش حرف میزد،
    شوهرم ادم خوبیه ،دستش به دهنش میرسه،منو خیلی دوس داره،این ویلا را تازه خریده،سندشو بنامم زده و .....
    هزار تا چرت و پرت دیگه.طاقت نیاورد و گفتم:افسانه هر کی تو را نشناسه من میشناسمت.اینایی که میگی چیزایی نیست که برا تو مهم باشه،راست و پوست کنده بگو چی شده؟ چرا ولم کرد؟
    چرا بعد سه سال یه دفعه پیدات شده؟
    بمن بگو من بای چی اینجام؟


    برگشت و محکم ایستاد و گفت:یه چیزی بخور،شدی عین این اسرای لهستانی جنگ جهانی دوم،داری میمیری،چشات رفته تو کاسه سرت،شیکمت چسبیده به کمرت،ببین با خودت چکار کردی؟نکنه معتاد شدی؟
    _به تو چه افسانه خانم؟شوهرت که نیستم.منو خواستی همینا را بهم بگی؟


    ای خره...یواش،چه خبرته،
    دلم شکسته بود،دو تا قطره اشک چشمم را خیس کرده بود.احساس بدی داشتم،میخواستم بزنم بیرون ولی نتونستم.
    بلاخره،اشک کار خودشو کرد.
    اومد کنارم ،من نشستم رو مبل کنار شومینه،نشست روبروم.قوری چای دستش بود..
    قوری را گذاشت روی عسلی و بهم خیره شد.پرسید :خوب منوچ جان عشقت ابدی شد؟لابد اومدی زن مردمو تو ویلای خودش بزنی زمین و یه حال اساسی کنی و بزنی بری؟
    سرمو انداختم پایین و گفتم :خودت میدونی خیلی پشیمونم.از حسرت دوریت داغون شدم.هزاران بار به خودم لعنت فرستادم.،الان در مونده ام.کاش ازدواج نکرده بودی،الان میامدم پیش بابات خواستگاری،...ولی حیف من خودمو بدبخت کردم،تو که خوبی الحمدلله
    _آره منوچ من خیلی خوبم میدونی شوهرم ادم خوبیه ولی من ازش خوشم نمیاد.از اوناست که طویله خرباباشو فروخته با پولایی که پدرش از دم و دستگاه دزدیده گذاشته روی هم و اسباب راحتی منو فراهم کرده ولی من از بوی تنش خوشم نمیاد،از اسمش خوشم نمیاد،از نحوه لباس پوشیدنش خوشم نمیاد،از اون صدای نکره اش متنفرم،از طرز غذا خوردنش حالم بهم میخوره و ....


    لحظه به لحظه همراه با ادای این جملات صداشو بلند تر میکرد و خشمش بود که زیاد میشد و همراه با این جملات شروع کرد به گریه و شیون و مثل یه روانی مشتای گره کردشو اول روی زانوهای من میکوبید ،وقتی حال منقلبشو دیدم جرات پیدا کردم بغلش کردم.
    همینطور فحش و ناسزا بود که حوالم میکرد و حالا در حالت ایستاده توبغلم داشتمش و اصلا فحشها و مشتهایی که بر پیکر استخونیم فرود میاورد برام مهم نبود،
    صدای گریه بلندش و فحشو ناسزایی که بهم میداد گواه رنجی بود که تو این مدت طولانی کشیده بود.
    عوضی نامرد بیغیرت میخواستی منو بدی به یه کثافت که مثلا عشقت زنده بمونه،تو چطور میتونی تحمل کنی یکی مثل این آشغال منو ببره،فکر کردی آسونه،من چی ازت خواستم که برات سخت بود؟چطور تونستی منو ول کنی؟
    و هزار حرف دیگه و های های گریه،
    دیدن اشکاش خرابم کرده بود،همراهش اشک ریختم تا آرومتر شد .
    _منو نفله کردی بیشعور ،خودت که از من داغونتری،چه غلطی کردی با خودت که شدی پوست و استخون،من با تو چکار کنم؟
    قدیما مامانش مرتب شیرینی خرمایی بسیار خوشمزه ای براش میفرستاد که همش نصیب من میشد.با طعم لبای شیرینش برام نوستالژی شده بود.
    طعم این شیرینی که بهش کلمپه میکن هنوز منو یاد طعم لبای افسانه میندازه تو اون ایام خوش.
    باورم نمیشد دوباره کلمپه و دوباره لبهای افسانه،هزاران بوسه از لباش و دوباره چونه خوشمزه اش و کبود کردم.
    _افسانه؟
    _افسانه و درد،افسانه و بلا؟چی میگی ؟
    _من حالیم نشد چکار کردی؟طلاق گرفتی؟یا میخوای طلاق بگیری؟
    جون به جونت کنن خری،مرتیکه نفهم من اگه ازدواج کرده بودم تو را با این هیکل قزویت میخواستم چکار؟بی شعور من از بی شوهری درخواستت کردم،خیلی سعی کردم ولی شوهر گیرم نیومد مجبورا زنگ زدم به تو.


    خداوند در تک تک جملات افسانه پسورد ورود به بهشت را برام رمزگشایی کرد و در کمترین زمان خودمو تو بهشت دیدم.


    شومینه کم کم فضای سرد خونه را گرم میکرد ،صبحونه در کنار افسانه خیلی حال داد.
    روی تخت دراز کشیده بودم و تکیه به تاج تخت داده سر افسانه تو بغلم بود و از عطر موهاش لذت میبردم،
    برام از خاستگاراش میگفت و سی و سه ماه ماجرا و اینکه منو زیر نظر داشته و میخواسته ادبم کنه.
    واقعا ادب شدم،اینم بگم که همه شانس منو ندارن،ممکن بود کاملا از دستش بدم.
    تصویری از جوانی مادر و پدر افسانه روی قفسه اتاق خواب توجه منو بخودش جلب کرده بود.گفتم:مامانتم خیلی خوشگل بوده،جواب داد:آره هنوزم خوشگله
    دستای افسانه دور گردنم حلقه شد و داغی نفسش مستم کرده بود،گردنشو که بوسیدم دستامو از روی تاپ گذاشتم روی سینه های نرمش چند تا مالش دادم ولی راضی نشدم،مانتو و تاپ در چشم بهم زدنی رفتن کنار تخت و ساپورت هم روی تشک مچاله یه گوشه افتاد.لباسهای منم با دستای زیبا و تپل افسانه پرت شدن یه گوشه.خوابوندمش و شروع کردم به بوسیدن و لیسیدن تنش،احساس کردم توان خودداری ندارم .محکم بغلش کردم و بی هیچ تماسی شرتم پر شد از آب کمرم،خجالت زده شدم و عذر خواهی کردم،خندید و گفت حالا من چکار کنم.
    به جای جواب بلند شدم رفتم از کیفم حوله را برداشتم رفتم حمام خودمو تمیز کردم و سریع برگشتم ،دیدم افسانه کیفم را خالی کرده،پرسید این چیه؟


    جوابشو ندادم ،جعبه را از دستش گرفتم سینه ریز را زیب گردن خوشگلش کردمو
    خوابوندم روی تخت،هنوز شروع نکرده صدای ناله افسانه و نفس های بلند من فضا را پر کرد.بوسیدم و لیسیدم ،رفتم سراغ کوس و رونای سفیدش،بادستام نوازش با لبهاو زبون هم بوس و لیس،
    روناشو چسبونده بود روی گوشهای من،دو تا دستام آزاد بود و داشتن سینه میفشردن،
    در آخرین لحظه ای که تصمیم داشتم بخوابم روش و کیر فراق دیده را به وصال کوسش برسونم ارضاء شد و نفسهای تندش آروم شد،
    سرمو .گذاشتم روی بالشت کنار سرش کشیدمش تو بغلم دستشو .برد سمت کیرم و گرفت تو دست قشنگش و ازم خواست بخوابم روش و بکنم تا ارضاء شم.از خدا خواسته رفتم نشستم بین پاهاش کیر را با آرامی کردم تو کوسش ،خوابیدم روش گرفتمش تو بغلم،پاهاشو صافکردو زانوهای من دوطرف روناش روی تشک تکیه گاه شدو کمر زدم تا ..


    نوشته: منوچهر کوسخول

  • 7

  • 9




  • نظرات:
    •   shahx-1
    • 3 هفته،1 روز
      • 8

    • یا خدای کریم !! این دیگه چه کسشعری بود؟؟


    •   وب.گرد
    • 3 هفته،1 روز
      • 10

    • جریه غلطه جرعه درسته.
      نشعه غلطه نشئه درسته.
      اول فارسی رو درست یاد بگیر بعد تو سکس شاعر بشو!
      بدک نبود ولی اصل لازم داستان سکسی رو نداشت.
      از لحاظ داستانی لایک.
      از لحاظ سکسی دیسلایک.


    •   Bella_ragazza
    • 3 هفته،1 روز
      • 4

    • انگار رومئو و ژولیتو داشتم میخوندم همش آه آه چیه آخه بلد نیستی این چرت و پرتا چیه مینویسی


    •   Deanmorgan
    • 3 هفته،1 روز
      • 7

    • اسم داستانو که خوندم یاد فیلمای کره ای افتادم (biggrin)

      افسانه جومونگ
      افسانه خورشید و ماه
      افسانه دونگ یی و...
      فکر کردم الان یه داستان تو قلب ژانگ هائو تعریف میکنی (biggrin)


    •   Gayaneh
    • 3 هفته،1 روز
      • 5

    • داشتی خوب میومدی که افسانه وارد ماجرا شد،برعکس نوشتار خوبت‌ ،از نظرِ‌ اروتیک فکر کنم‌ اسهال داشتی
      پس‌نه لایک و نه دیسلایک


    •   Mahdi2i
    • 3 هفته
      • 0

    • الدنگ


    •   m...h...a...
    • 3 هفته
      • 4

    • منم دقیقا مثه نیکان عزیز داستان رو نخوندم فقط چرا اسمت منوچهر کوسخوله؟؟ :( :(


    •   kiarash80
    • 3 هفته
      • 0

    • جریه نه جرعه، (dash)


    •   Caboos1
    • 3 هفته
      • 4

    • دمت گرم خدایی کلی خندیدم
      نخوندم ولی برا اسمت لایک منوچهر کوسخول
      فقط موقع جق کمر نزن ستونه فقراتو به گا میدی
      این جلو چشمم بود گفتم بهت بگم کوسخول


    •   mancasanova
    • 3 هفته
      • 0

    • ارزش خوندن داشت لایک


    •   خوشگلخانم
    • 3 هفته
      • 1

    • اسمت باحال بود :)


    •   Farzinx57
    • 3 هفته
      • 0

    • چطوري كسخول؟


    •   .zy.zy.
    • 3 هفته
      • 0

    • س هیچ از خودت عقبی


    •   Scott12
    • 3 هفته
      • 0

    • داریم به کجا میریم؟ این حجم از دری وری وسه من قابل باور نیست.خخخخخخخخخخخخدددددددددددددددددددددددددددداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا. (dash) (sick) (cry)


    •   marjan_aydin
    • 3 هفته
      • 1

    • خسته نباشید
      لایک 7
      غلط املایی به کنار
      اسمتون به کنار
      اما وقتی به کسی زنگ میزنین و گوشیش خاموشه نمیگه تلفن مشترک مورد نظر خاموش است لطفا مجددا شماره گیری نفرمایین
      خانومه میگه دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد و همینو به انگلیسی میگه و بعدش بووووووق بوووووووووووق بوووووووووووووووووق پایان :///


    •   asal173
    • 2 هفته،6 روز
      • 0

    • جالب بود
      ادامه بده
      قلمتم بد نبود
      غلط های املایی ات رو درست کنی تمومه


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو