الفرار!

    لب پایینش رو مکیدم و زبونش رو کشیدم تو دهنم،زیر گردنش رو مکیدم،ترقوه هاش،تنم رو روی تنش بالا و پایین میکردم، نوک سینش رو مکیدم و گوشام رو تیز کردم برای نفس نفس زدن هاش، رفتم بین پاهاش پاهاش رو دور گردنم قفل کرد خواستم شروع کنم به خوردن که گوشیم زنگ خورد توجهی نکردم و زبونم رو از پایین تا بالا کشیدم، ناله ی آرومی کرد، بهش گفته بودم ناله هاشو کنترل کنه!از جیغ و داد الکی متنفر بودم...
    زبونم رو بردم داخل واژنش و رو به بالا ضربه میزدم،بازم صدای زنگ گوشی،شوکا با صدای ته رفته گف: گوشیت
    صدایی شبیهه هومم از گلوم خارج شد و سرمو عقب جلو کردم و زبونم رو تیز داخل واژنش تکون دادم، سومین بار گوشیم زنگ خورد،قفل پاهاش رو باز کرد و خودش رو تکونی داد گوشیم رو برداشت و با بهت بهش خیره شد، من تو همون حالت دراز کش داشتم نگاش میکردم،گوشی رو گرفت جلوی صورتم، من بهت زده نشدم،خشک شدم، تموم حس و حالم پرید، حتی آب دهنمم خشک شد،کشیده شدم به ده سال پیش،کمربندش رو از تنش باز کرد و سرمو کوبید به تخت فلزی بعد شروع کرد به نواختن نُت های کمربند روی تنم و من فقط صورتمو گرفتم...پنجمین بار زنگ خورد، با بی حسی به اسم پدر نگاه کردم،بعد ده سال زنگ زده چی بگه؟انگشتمو کشیدم رو صفحه ی گوشی و با صدای گرفته و خش دار شده که ناشی از بغض و عصبانیت بود گفتم بله؟ و به این فکر کردم من دیگه پونزده سالم نیست، صدای جیغ و داد ازون طرف خط میومد
    خندیدم و نیش زدم؟چیشده نکنه همجنسگرای جدید تو خانواده پیدا شده دارید سنگسارش میکنید به یاد من افتادی؟
    یه ذره صداها کم شد
    امروز سومشه(صداش فرق کرده بود؟اره ولی...)
    سوم زنت؟
    _مادربزرگت
    امیدوارانه نالیدم مادرِ خودت

    بعد چند ثانیه سکوت گف
    مادرِ مادرت
    با خشم گفتم من مادر ندارم و اشک از چشام ریخت مادربزرگم؟ من چهار روز پیش رفتم خونش و سر حال بود...
    بعد دادن آدرس... لباس پوشیدم و شوکا دنبالم... نمیشد بگم نیا، دوساله داره تو خونه ای زندگی میکنه که مادربزرگم به نام من کرده بود، دو ساله که طعم شنیدن کلمه ی دخترم رو از زبون مادربزرگم چشیده بود،شوکا نشست پشت فرمون و من بدون هیچ ابایی زجه زدم،من مادر بزرگ از دست ندادم، من کل خانوادم رو از دست دادم، اون همه چیز بود همه چی...
    شوکا با صدای لرزون گف من چیکار کنم
    اشکامو پاک کردم و گفتم جلو نیا، از دور فاتحه بخون
    بعد چند ثانیه گفت چجوری مرده
    با تند خویی گفتم نمیدونم، بذار تو حال خودم باشم
    و سکوت...
    وقتی رسیدیم با بی حالی قدم بر میداشتم،بعد ده سال من رو میدیدن این قوم خونخوار! یه نگاه به لباسام انداختم مانتو جلوباز کوتاه مشکی، شلوار تنگ و کتونی... خب نسبت به تیپای عادیِ خودم خیلی خوب بود ولی برای اونا!...
    وقتی رسیدم همه جا ساکت شد،فکر کنم مداح هم از تغییر جوِ فضا ساکت شد،بی توجه رفتم سمت قبر،نشستم کنارش، چشامو فشار دادم تا گریه نکنم،بوسه رو خاک قبرش زدم و سرمو چسبوندم به خاک...
    زمزمه کردم مگه جز تو کیو داشتم،تو سرپناهم بودی, حالا بدون تو چی کنم؟چرا این همه سختی نصیبِ من میشه؟پاشو بازم بگو چون تو دختر روزای سختی،صبور و قوی ای، زود باش
    صدای بم و لرزونی پرید وسط زمزمه هام کی
    به این گفته بیاد اینجا؟این تبوهه تن ماه تاج خانوم رو تو قبر میلرزونه
    خدا قهرش میگیره
    پدربزگم بود، پدرِ پدرم،از جام پا شدم و چیزی که به مغزم رسید گفتم پیر مرد خرفت!؟ خدا؟
    (چرخی دور خودم زدم و به خاله ی چادریم و خاله های دیگم و دایی هام نگاه کردم، به عمه هام و عمو هام، ختم ماه تاج بایدم شلوغ باشه)
    بذارید در مورد خدا یه اطلاعات کمی بدم بهتون
    با حالت مسخره ای داد زدم خداااا
    دوست داره از دور مراقب همه چیز باشه
    انگشت اشارمو به سمت آسمون گرفتمو گفتم اووون همه رو به بازی گرفته، فکرش رو بکنید
    اون به آدما غریزه میده
    اون این هدیه ی فوق‌العاده رو به تو میده و بعد چیکار میکنه؟
    داد زدم قسم میخورم که اینکارو برای سرگرمی خودش میکنه
    و همینطور برای عالم شخصی خودش
    واسه سور و سات بزمش
    بعد قوانین رو برخلاف غرایز تنظیم میکنه
    پوزخند زدم این تفریح همیشگیشه
    نگاه کن ولی...؟(دستامو تکون دادم)دست نزن
    دست بزن(به یه چیز فرضی تو هوا دست زدم) ولی امتحان نکن
    مزه مزه کن ولی(آب دهنمو قورت دادم) قورتش نده
    و وقتی داری ازین پا به اون پا میپری، اون چیکار میکنه؟ اون از خنده روده بر میشه
    اون یه موجود خشک و مقرراتیِ!
    اون یه سادیسته(از رنج دادن دیگران لذت میبره)
    اون یه ارباب غایبه
    چنین چیزی رو باید پرستش کرد؟هرررگززززز
    "دیالوگ آلپاچینو"
    نفس زنون زل زدم به جمعیتی که خفه شده بودن
    دختر داییم که فقط با اون در ارتباط بودم منو کشید بیرون از جمعیت و گفت عجب عزاداری و نشوند منو رو سکو که دور از جمعیت بود دوباره مداحی و گریه و جیغ،سروین آب قند رو داد خوردم نشست کنارم، پسر جوونی روی ویلچر اومد سمتم، من قرار بود امروز سکته کنم؟با غم گف بزرگ شدی خوشگل شدی
    پسرخالم بود فکر کنم 24 سالش بود،با بدبختی و چشای خیس گفتم چیشده؟
    الکی خندید و گفت آه کشیدی دیگ،یادته بابا گف باید تو رو بکشن؟تو هم فرداش فرار کردی پس فردا که رفتیم کوه من با دوچرخه افتادم و الان از کمر به پایین حس ندارم، ولی خب خیالم راحته چون شنیدم تو حیطه من واسه تخصص قبول شدی
    یاد اون روز افتادم بعد جمع کردن وسیله هام به خودم گفتم الفرار...
    هنوز تو شوک بودم بهش نگاه کردم خیلی جذاب بود حیف بود واسه ویلچر، گفتم شوهرخاله یه مذهبی هست و هرچند هنوزم پیشنهاد کشتن من زیاده روی به نظرم میاد ولی من هیچ وقت واسه هم بازی کودکی هام آه نکشیدم!!
    ادامه داد آواره کردن تو تاوان داشت
    بهش نگاه کردم و گفتم من الان 25 سالمه!!این ده سال صرفا به خودم مربوطه و دربارش به کسی توضیح نمیدم،اونی هم که باید تاوان بده پدرمه که اجازه داد بقیه اینقدر راحت دربارم تصمیم بگیرن!!
    از جام بلند شدم، اینجا واقعا فضا خفه بود داشتم به سمت ماشین میرفتم که
    مرد مسنی با کیف سامسونت اومد سمتم سلام خانوم نیوشا...؟بله خودم هستم
    چند لحظه از وقتتون رو به من میدید
    حتما! از جام بلند شدم و دنبالش رفتم ازم دو سه سانت کوتاه تر بود حدودا 172 و موهای کم پشتی داشت، یه پاکت نامه داد دستم و گفت وصیت نامه ی مادربزرگتون، کارتی داد اینم شماره ی همراهم،با من تماس بگیرید و رفت..
    رفتم سمت ماشین،شوکا پشت فرمون بود باز،نشستم دهن باز کرد که گفتم باور کن مغزم گنجایش نداره
    تو دلم زمزمه کردم بازم زورم به این بدبخت رسید.
    بیخیال به پاکت تو دستم نگاه کردم،خواستم بازش کنم که دیدم دو تا پاکته چسبیده به همه!!
    مگه دو سه تا خونه و دو تا زمین انقدر حرف میخواد؟اصلا چرا داد به من؟بزرگتر از من نبود؟من نوه ی بزرگتربودم سهمم گرفته بودم!
    رو پاکت ها شماره ی یک و دو داش
    یک رو باز کردم
    دست خط خرچنگ غورباقه ی خودش بود...مادربزرگ نازنیم تموم شعرای حافظ رو حفظ بود
    اه اشک لعنتی
    سلام گوش شنوای من(معنی اسمم)
    بدون حاشیه میرم سر اصل مطلب،مطلبی که همیشه حس عذاب وجدان بهم میداده
    پدربزرگ تو در اثر خفگی با بالش زیر سرش مرد!
    وقتی دو تا داییِ بزرگت دست چپ و راستشون رو از هم تشخیص دادن و چشمشون اون چند دهنه مغازه و اون خونه ای که تو توی باغش میدویدی افتاد، کور شدن....منم کور شدم...
    از خون شوهرم گذشتم تا بچه های ناخلف من بلایی سرشون نیاد. قرار شد باقیِ ارثی که اونا بالا کشیدن باشه برای سه تا دخترا و دو تا پسر کوچکترم. و دایی هات هم بعد از مرگ من خفه خون بگیرن و ادعای ارث نکنن.
    تو خاندان ما رسم بوده که یک ملک به نام نوه بزرگتر بشه که این موضوع هم فلسفه داره...
    دایی های عوضیت گوش شوهر خالت رو پر کردن
    مرگ پدر کافی نبود؟به مرگ خواهرزاده رسیدن!
    دخترکم همون روزی که فرار کردی و بعدش حسین فلج شد،شوهرخالت با گریه حقیقت رو گفت اینکه وقتی تو خونشون بودی با بچه ها بازی میکردی و اون از کشتن تو حرف زد و تو شنیدی...
    تو مظلوم ترینی که نه مادری بالا سرت بوده نه پدری
    تو بی طرفی و زبونِ درازی هم داری، با وکیل هماهنگ کن،پاکت بعدی تقسیم ارث بچه ها و مدارکِ لازمه،دوستت دارم گلبرگِ پاکِ من فارغ از تموم حرفای پشت سرت...
    ازین مسئولیت سنگین نفسم گرفته بود...
    وقتی رسیدم خونه انقدر از حرص و نفرت پر بودم که تنها راه خالی شدنم شوکا بود.
    خودش فهمید. دستمو کشید و منو برد تو حموم،لباسای جفتمون رو کند، دوش رو تنظیم کرد و من ساکت واستاده بودم، منو به دیوار بغل دوش کشید
    لباشو با حرص مکیدم،
    جامونو عوض کردم و محکم به دیوار زدمش
    اشک چشمام رو پر کرد، لعنت بهتون
    شونش رو فشار دادم و بازوش رو گاز گرفتم،احتمالا فهمید رم کردم چون رو زانوهاش نشست و یه پام رو با دستش نگه داشت و شروع کرد به خوردن،چشامو بستم،شهوت و نفرت ترکیب جالبی بود!
    داشتم ارضا میشدم،پا رو قوانین گذاشتم و با یه داد و کوبیدن دستم به دیوار رو به رو تنم لرزید و حس رهاییِ بعدش...


    نوشته: Niusha_sh

  • 47

  • 13




  • نظرات:
    •   Ares.1
    • 4 ماه
      • 7

    • موضوع داستان خوب بود
      اما نوشته و متن خیلی مبهم
      بعضی قسمت ها رو سه یا چهار بار خوندم تا تونستم متوجه منظورت بشم
      در کل ایده ی جالبی بود و در آینده از نویسنده های خوب اینجا میشی


    •   shahx-1
    • 4 ماه
      • 6

    • این که دیالوگ فیلم وکیل مدافع شیطان رو وسط مراسم خاکسپاری بلند گفتی و هیچ کس هم نفهمید بیش از حد کلیشه و مسخره بود . به علاوه دایی هات عوضی بودن چه ربطی به خدا داشت؟؟؟ به زور خواستی با ترکیب کلیشه و همجنگسرایی و درام اثر ادبی خلق کنی ولی خیلی بی ربط بود..........


    •   صدف هستم
    • 4 ماه
      • 4

    • دوست داشتم


    •   mamadkaraji
    • 4 ماه
      • 2

    • به نظرم چرت بود دیسلایک


    •   Amoomamal
    • 4 ماه
      • 0

    • يه لحظه حس کردم داستانت جناييه داشتم مث شليک رگبار،تلمبه ميزدم،بعد رفتيم قبرستون داشتم اشک ميريختم و تلمببه ميزدم و بعدم تو حموم و اخرش پاشيدم تو روحت با داستانت،قرمصاق


    •   lovely_grl
    • 4 ماه
      • 3

    • با اون قسمت وکیل مدافع شیطان حال نکردم اصن چون گندش دراومده دیگه


    •   تخم هایش
    • 4 ماه
      • 2

    • حیف دو تا کص حروم بشه وسط این بهبوهه؛(((

      یه انگشتی چیزی یه بمال بمالی حداقل:٬(

      چه دائی های کیری ای کیر باید کرد تو کیونشون


    •   وب.گرد
    • 4 ماه
      • 2

    • خدا قوانینو تنظیم نمیکنه.
      آدمان که خدا و قوانینشو بر اساس منافعشون خلق میکنن. این قواعدم بیشتر به بیقانونی شبیهه.
      به قول استاد ( اسکلت حشری ):
      قاعده ای در کار نیست.
      داستانت خوب بود فقط (نواختن نتهای کمربند) ترکیب و تشبیه زیاد جالبی نبود.


    •   Master.shoja
    • 4 ماه
      • 1

    • The Devil's Advocate چه جالب اتفاقا اخیرا به یکی از دوستان داشتم در مورد این فیلم میگفتم بهونه ای شد دوباره ببینمش.‌‌.
      داستان خیلی سربسته دو پهلو بود احساس میکنم قصد دارین گسترشش بدین
      تو داستانا فیلما همه اسما سکسی خیلی جذاب مثل همین نیوشا شوکا فلان بیسار
      ولی تو واقعیت اقدس سمیه بتول :d


    •   تخم هایش
    • 4 ماه
      • 2

    • با یه داستان که قطعا نمیشه به بازخورد خیلی بزرگی انتظار داشت اما تا همین جا هم همین میزان لایک فک کنم یعنی کارتون خوب بوده.


    •   lady_darkness
    • 4 ماه
      • 1

    • شاه ایکس رو دوست دارم (biggrin) داستانی نیست کامنت بذاره و تعریف کنه(دست زیر چونه و فکر )امااا نهههه بعضی داستانا که قلمش مونث باشد را در می یابد (rolling) دوسش دارما (rolling)
      11 از منه .خییییلی سعی کردی بد بنویسی ولی نشد (preved) الفرار
      بنویس باز نیز همچنان (cool) (biggrin)


    •   Artemisi
    • 4 ماه
      • 1

    • اینم یکی دیگه از داستانای درست درمون...


    •   Shamim.20
    • 4 ماه
      • 1

    • داستات پردازيت خوب بود اما قسمت خاكسپاري زيادي كليشه اي شده بود
      اميدوارم داستان ها و نوشته هاي بعديت از اين هم بهتر باشه
      موفق باشي


    •   bj_lover
    • 4 ماه
      • 2

    • گاهی وقتا فکر میکنم منم اگه لز بودم کمتر دچار شکست میشدم ولی بعدا یاد اون جمله که میگه برنج رو با برنج نمیخورن میفتم
      در کل دوست نداشتم امیدوارم بعدی رو نه از رو حقیقت بلکه از رو تخیل بنویسی


    •   master.sam
    • 4 ماه
      • 1

    • خوب بود و کاملا اشنا.
      امیدوارم این فصل و این سرآغاز عاقبتش مثل فصل قبل نشه و تعداد اثرهاتون از 63 هم فراتر بره!
      من طرفدار شما و بی صبرانه منتظر داستانهای بعدیتون هستم .


    •   ناصر39
    • 4 ماه
      • 2

    • خوب دوست جدید من ! اول اینکه مهران بهم گفت داستان رو بخونم و چون مهران تاکید کرده بود به جای یکبار ، دوبار خوندم ! بهت لایک می دم به خاطر چند مساله . اول اینکه به درستی مساله لز رو عنوان کردی . دوم به خاطر اینکه احساسات زنونه رو به خوبی بیان کردی . اما باید دیسکلایک هم می گرفتی که ندادم، چون معتقدم که می تونی رشد کنی و نیاز به حمایت داری . نویسنده ای داشتیم به نام ایلوانا و شخصیت داستانی اون دختری به نام شیوا بود . ایلوانا به درستی شیوا و اطرافیانش رو به همه معرفی کرد و البته به دلیل طولانی بودن داستان شاید عده ای از خواندن صرفنظر کردند ، اما بحث من به واسطه شخصیت شناسی هست و بس ! الان به قدری شخصیت های تو گنگ و مبهم هستنند که باعث آشفتگی ذهن می شود و این نقطه ضعف بزرگی هست . نکته بعدی بحث های حقوقی هست که بهتره در مورد مسائل ارث کمی تحقیق کنی و حتی تو این زمینه می تونی رو من حساب کنی . موارد زیادی هست که باید تو داستانت لحاظ کنی ! تمایل داشتی به من پیام بده . موفق باشی نویسنده ی نوپا و البته بی پروا !


    •   Nima.naji40
    • 4 ماه
      • 1

    • داستانت عالی بود با اینکه لز نیستم ولی خوشم اومد،لایک


    •   hirssaa1
    • 4 ماه
      • 1

    • قلم پخته ای دارین. مطمئن هستم بهتر از این خواهید نوشت.
      لایک 24


    •   badman.pir
    • 4 ماه
      • 1

    • قشنگ بود خوشم اومد


    •   Paranam
    • 4 ماه
      • 1

    • لایک 29 از طرف عشقت
      بلاخره منم اومدم (rose)
      منتظر داستانای بعدی ام
      جاهایی که حضور با شکوهه من توشه ;)
      گفتی مهرانم بخونم برم لایکش بنمایم


    •   Paranam
    • 4 ماه
      • 1

    • درباره داستان هم
      جفتمون میدونیم تو اون شرایطِ سخت و استرس اور
      بهترینِ خودت رو نشون دادی.
      حالا مگه کلیشه بودنش مهمه؟


    •   marjan_aydin
    • 3 ماه،4 هفته
      • 1

    • قشنگ بود
      منتظر ادامش هستم عزیزم : )


    •   dr keyvan
    • 3 ماه،2 هفته
      • 1

    • عالي بود ادامه بده


    •   Master.Kink
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • کمی گنگ بود اما روی هم رفته بد هم نبود (rose) بازم بنویس


    •   nima_rahnama
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • چقدر خوب مینویسی نیوشا اولین داستانت رو بعد داستان های دیگه ات پیدا کردم و خوندم و خیلی بیشتر بهت ایمان آوردم
      کم و بیش داستان رو بچه ها برات نوشتن و من چیزی ندارم بهش اضافه کنم جز اینکه خیلی نوشتنت رو دوست دارم
      (اروتیک داستانت خیلی خوب بود)
      نمی خوام کامنتم حس اغراق داشته باشه ولی مجبورم بگم
      چند تا نویسنده داریم ک فقط کافیه خط اول داستانشون رو بخونی تا بفهمی کی اینو نوشته
      قدیم تر ها اساطیر، شیوا و الان سپیده
      خط اول داستانت رو خوندم گفتم این مال نیوشاست
      نمیدونم این کامنت کمکت میکنه بهتر بشی یا سردرگمت میکنه امیدوارم اولی باشه خوشحالم ک امضای خودتو داری
      لطفاً همیشه همینقدر خوب و جذاب بنویس


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو