داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

الناز دختری از جنس بلور (2)

1392/12/03

…قسمت قبل

باسلام مجدد.اول ازهمه باید عذرخواهی کنم چون وقتی داستان و خوندم تقریبا مشکلات و دیدم. ازتکاور عذرخواهی میکنم که نوشتم وقتی گفتم برا اولین بارنه میشنیدم منظوراین نبود که خیلی دوس دخترداشتم منظور تو کل زندگیم بود به هرحال شرمندم که ناراحتتون کردم ماشمارو دوس داریمم وطی دوسالی که توسایت میام بزرگان سایت و به خوبی میشناسم اینارم گفتم چون بهتون ارادت دارم بحث خایه مالی نیس داداش.و ازسیلورعزیز تشکرمیکنم بخاطر راهنمایشون وبگم این خاطره کل زندگی منو متحول کرده که تواین قسمت عرض میکنم مشکلات و هم به بزرگواری خودتون ببخشید و تشکرازباقی دوستان
یادم رفته بود توقسمت قبل ازخودم و النازنگفتم چون نوشتن اونم واسه دفعه اول خیلی سخته وامیدورام دوستان عزیزمنو ببخشن.ازخودم والنازمیگم بعدبریم سرادامه داستان.من الان 32سالمه قد180وزن77و یه فیس معمولی والنازیه دختری باقد 165ویه فیس بسیارزیبا پوست سفید،لبهای زیباوتقریبا یه هیکل متوسط نه خیلی چاق ونه خیلی لاغر.
النازتوچهارچوب درب خونه ظاهرشد میدونستم مثل من خوشحاله زود دستشو گرفتم و کشوندم داخل حیاط ،حالا قشنگ روبه روم بود وقتی به چهرش که یه آرایش ملایم کرده نگاه کردم نتونستم چشم ازش بردارم تو دلم غوغایی به پا بود لبام داغی لباش و فریادمیزد ولی میترسیدم ناراحت بشه ونمیخواستم حتی یه لحظه ناراحتیشو ببینم.دستموفشار داد که ازعالم وهم اومدم بیرون ،که گفت چته تو نمیخوای دعوتم کنی خندیدمو و دستاش که تو دستتم بود و کشوندم دنبال خودم و واردخونه شدیم،رفت روی مبل نشست منم رفتم آشپزخونه چایی بیارم وقتی برگشتم دیدم باهمون لباس مدرسه نشسته بهش گفتم اینجا مدرسه نیست که تنها کاری که کرد مقنعش و در اورد و گفت راحتم نمیخواستم اسرارکنم پس هیچی نگفتم
رفتم کنارش نشستم و دستاشو تو دستام گرفتم داشتیم حرف میزدیم که صدای تلفن بلندشد وقتی جواب دادم دیدم ازمحل کارمه وگفتن بار اومده باید بیای با اینکه مرخصی گرفته بودم ولی نمیشد کاری کرد،به النازگفتم برم زودی میام ،النازم مخالفت نکردو پرسیدنهار چی میخوری که به شوخی گفتم اگه بلدی ماکارانی اگه نه تخم مرغ،بالشتوپرت کردسمتم و خندید.رفتم محل کارمو سریع کارموتموم کردم وبرگشتم.وقتی واردخونه شدم النازتوآشپزخونه بودوحواسش به من نبودکه واردشدم یواش رفتموازپشت بغلش کردم که یک آن جیغش گوشموکر کرد،وقتی منو دید نگاه گلایه آمیزی بهم انداخت،منم گونشو برای اولین باربوسیدم که گونه ش قرمز شد ازخجالت ولی حرفی نزد.تاشب رفتیم بیرون ودورزدن وبگو و بخند،موقع خواب شد رفتیم که بخوابیم اتاق پدرموانتخاب کردم چون تخت دونفره بود .رفتیم درازکشیدیم بهش گفتم بخواب گفت فعلاخوابم نمیاد ومنم ازخستگی نمیدونم کی خوابم برد.یک آن بیدارشدم دیدم نشسته گفتم چرانمیخوابی النازگفت پاشوبحرفیم ولی چشماش خواب داشت،یه آن باخودم گفتم خاک توسرت رضا آخه چطورانتظار داری.پاشدم رفتم تو اتاق خودمو کلیداتاق پدرموبهش دادم و گفتم درو قفل کن راحت بخواب .رفتم روتختم زودخوابم بردنمیدونم چقدرخوابیده بودم که باصداش بیدارشدم گفتم چی شده عزیزگفت میترسم بیا پیش من بخواب.پاشدم رفتم اون اتاق .وقتی درازکشیدم الناز برای اولین بار لباسشو در آوردوبایه تاپ صورتی و شلوارک کنارم دراز کشید منم محو دیدنش شدم.(عشقای قدیم رنگ وبوی دیگه ی داشت حرمت داشت نجابت داشت،النازم اگه ازاول راحت نبود چون حق مثلم هردختربود که وقتی زیریه سقفه باپسری که ناحالا تو اون موقعیت نبوده تا اون اعتمادجلب نمیشدکاری نمیکردطرف تحریک بشه)گفت چته خوشگل ندیدی ،خدای من چه آفریده بود یه بدن سفیدو خوش تراش،باخنده بهش گفتم چطوری تحمل کنم الناز گفت چی رو گفتم بی انصاف هلو کنارمه چطور نخورمش گفت رضا.گفتم شوخی کردم عزیز.خودشوتو بغلم جا کرد.سینه های خوش فرمش به بدنم خورد و آمپرم تکون خورد حالا خربیارباقالی بارکن.لباشو رو لبام احساس کردم وای خدای من چقدر شیرینه وشروع کردم به لب خوردن دیگه تحمل نداشتم دستم که رفت روسینه هاش انگاربرق گرفتتش و لبشو جدا کرد وگفت رضا خندیدمو گفتم تقصیرخودته خب.گفت میترسم آخه, گفتم نترس قربونت برم.گفت رضابیخیال منم با اینکه ازشق درد داشتم میمردم قبول کردمو وتوبغل هم خوابمون برد.صبح وقتی بیدارشدم دیدم داره صبحانه روحاضرمیکنه صبحانه روخوردیموزدیم بیرون.شب آخری که کنار هم بودیم جفتمون دمق بودیم چون باید النازفردا میرفت .موقع خواب گفت رضا.گفتم جانم گفت سکس درد داره،گفتم درد جای خودش لذتشم جای خودش.گفت میخوام تجربه کنم تعجب سرتاپاموگرفته بود گفتم چی میگی تو.گفت میخوام شب آخرکنارعشقم خوش بگذره.گفتم خوبی گفت باورکن رضا.بغلش کردمو لباشوبه لبام چسبوندم میخواستن ازفکرش خارج بشه دوست داشتم باهاش سکس کنم ولی نمیخواستم در آینده اگه به عللی مال هم نبودیم ازخودم شرمنده باشم توافکارم بودم ولبام رولباش بود که یه آن با دستش کیر15سانتی مو.گرفت گفت وای این چیه رضا.گفتم الناز جان گفت رضامیخوام دربرابرلحن گفتارش نتونستم حرفی بزنم و گفتم چشم.کارموشروع کردیم با ولع لباشو میخوردمو دستاموبردم زیرلباسش و سینه هاشو ازداخل سوتین درآوردمو شروع کردم به مالیدنشون.صدای نفسش بلندشدچشاشو بسته بود .زیرگردنشو داشتم میخوردم که ناله هاش بیشترشدت گرفت.تاپ اوج گرفت.تاپشو در آوردمو شروع کردم به خوردنشون وای خدای من چقدرشیرینه .سینه های ناز وخوشگلش تو دستام موج میزدنو زیباییش وبه رخم میکشید.در همون حین خودش شلوارک و شرتشو باهم درآورد.ازسینه هاش اومدم رو نافش و همونجورکه لیس میزدم وقتی به کسش رسیدم یه کس گردو زیبا که مثل غنچه بسته بودکه هرچندثانیه دل میزد.یه زبون ازبالای کسش تا نزدیک سوراخ کونش کشیدم که مثل قندشیرین بود که نفس الناز مثل ادمی بود که نفس آخرومیکشه.دودستامو قلاب کردم به پاهاشو افتادم به جون کسش و زبونمو با ولع داخل کسش میچرخوندم و النازبه کمرش کش وقوس میداد و هرچندلحظه سرموبه کسش فشارمیداد وناله هاش که از سرشهوت خونه رو برداشته بود.یه آن تمام وجودش لرزید و داد زد رضااااااا جونم کشتیدم دیوونه.وقتی اومدم بالاسرش تا چشمش به چشاش افتاد هول کردم تمام چشمش سفید شده بود چندتا چک به صورتش زدمو و یکم آب پاشیدم به صورتش که چشاش به حالت اول برکشت بجور ریده بودم.کشیدمش بغلم و نوازشش کردم.گفت وای رضا چه حال خوبی دارم،خوشحال بودم که خوشحاله وهمین واسم کافی بود گفت توچی رضا گفتم تو راضی شدی کافیه،گفت اینکه نامردیه گفتم نه قربونت.بالاخره با دست برام جلق زد و ارضا شدم(تواون لحظه همه کارمیتونستم بکنم ولی نخواستم دردبکشه یا اذیت بشه)مثل دوتاعاشق بغل هم خوابیدیم و صبح وقتی بیدارشدم دیدن بغلم خالیه نگاه کردم دیدم النازنیست صداش زدم ولی جوابی نیومد.پاشدم رفتم تواتاقا که صدای شرشر آب منو متوجه خودش کرد که النازتوحمومه.جلوی حمام نشستم وقتی اومدبیرون بایه شورت سفید ویه سوتین آبی خوشرنگ،وقتی منو دید گفت رضا برو تو اتاق دیگه گفتم مگه چیه گفت خوب خجالت میکشم.خندیدم گفتم دیشب یادت نیست چه بلایی سرم آوردی گفت رضا دیشب دیشب بود پاشو دیگه.منم نخواستم بیشتر اذیت بشه رفتم تو آشپزخونه.که النازاومد ازپشت بغلم کردو گفت عاشقتم رضای من برگشتمو توبغلم فشارش دادم یه لب جانان ازش گرفتم بعد صبحانه حاضرشد که برسونمش چون خانوادم تو راه بودن.الناز ووقتی رسوندمو خواست پیاده بشه اشک چشای جفتمونو پرکرده بود هیشکدوم طاقت جدا شدن و نداشتیم وقتی رفت حالم داغون بود بعدچندروزکه با هم زندگی کرده بودیم جدایی خیلی سخت بود.رفتم محل کارم وخودمو مشغول کردم.وقتی برگشتم خونه خانوادم رسیده بودن بعد چاخ سلامتی مادرم گفت خونه نبودی این چند روز گفتم واسه چی گفت خونه خیلی تمیزه بهت نمیخوره اینقدر پسرخوبی شده باشی ومنم خندیدم وهیچی نگفتم خواهرم جلوم سبزشد گفت خوش گدشت آقا رضا وخندید.روزا از پی هم میگذشت و من هرروزبیشترعاشق میشدم.یه روزتصمیموگرفتم وقتی النازو دیدم بعدصحبتهای معمولی گفتم النار.گفت جانم گفتم میخوام بیام خواستگاریت عزیز.چهره بشاش النازعوض شد وجاشوناراحتی گرفت .گفتم چی شد قربونت برم،گفت چرا؟گفتم چی چرا؟گفت چرا میخوای بیای ؟تعجب کردم .گفتم مگه دوسم نداری گفت چرا ،گفتم خوب منم دوست دارم پس چرا واسه همیشه مال هم نباشیم.گفت نمیشه!تمام بدنم یخ کرد.گفتم یعنی چی!گفت ما به درد هم نمیخوریم،گفتم چرت نگو الناز این حرفاچیه؟وقتی صورتشو به سمت خودم برگردوندم تمام صورتش خیس اشک بود.گفتم النازم چی شده.گفت هیچی بریم خونه رضا،گفتم شاید هیجان زده شده یا چیزه دیگه واسه همین چیزی نگفتمو رسوندمش،الناز اون النازسابق نبود سعی میکرد ازم دوری کنه،سردجواب میداد،واسه اومدن بهانه میاورد،کلافه شده بودم.یه روز وقتی اومد گفتم چته الناز چه مرگت شده.گفت رضا برو پی زندگیت گفتم زندگیم توهستی الناز .گریه میکردومن متعجب ازحرکاتش،ومیگفت من مال تونیستم من لیاقت توروندارم.وپیاده شد وشروع کردبه دویدن اونقدرحالم بدبود که نمیدونستم چی خوبه چی بد،الناز گم شد یک هفته،دوهفته،یکماه. مثل دیوونه هاشده بودم روزی چندساعت سرکوچشون وامیستادم تاخبری بشه ولی خبری نبود یکروزدلو زدم به دریا و رفتم درخونشون هرچی در زدم کسی دروبازنکرد،برگشتم توماشین و های های گریه میکردم.دیگه دل و دماغ هیچی رو نداشتم.خودموتواتاقم حبس کرده بودم و کارم شده بودگریه به درگاه خدا اونقدر التماس کردم و زاری زدم که یک روز وقتی داشتم های های گریه میکردم از روی تختم افتادمو هیچی دیگه نفهمیدم.وقتی بهوش اومدم دیدم مادرم بالا سرم نشسته و زارمیزنه.صداش زدم مامان!گفت جان مامان مادرمن چته چی شده چرا هیچی نمیگی .بگو چی چی میخوای رضای من.توگریه هاش وقتی بهش خیره شدم احساس کردم چقدر شکسته شده!ایناهمش تقصیرمنه دستشوگرفتمو باتمام وجود بوسیدم .مادرم گفت رضای من بگوچی شده توهمون حین پدرم وارد شد تا منو دید زد زیرگریه .جفتشون التماس میکردن چی شده چی میخوای پسرم.گفتم النازمومیخوام مامان ،من بی اون نمیخوام باشم ،مادرم گفت پسرم اینهمه دختر گفتم مامانم نگو تو رو خدا،ازبیمارستان مرخص شدم سعی کردم گریه هامو ببرم حرم آقام امام رضا.یه روزکه داشتم برمیگشتم ندا رو دیدم دوست صمیمی النازورفتم باماشین کنارش وصداش زدم وقتی منو دیدسرعتشوبیشترکرد،هرچی میگفتم محل نداد وبه لحظه کنترلمو ازدست دادم وجوری صداش زدم که ترسید و سوار شد.گفت چته تو؟گفتم النازکجاست .گفت نمیدونم .هرکارکردم جواب درستی نداد و از آخر گفت رضا النازو فراموش کن .اگه النازودوس داری فراموشش کن برگشتم گفتم ندا میفهمی چی میگی صورتم پراشک بود گفت نمیدونم چی بگم ببین باخودت چکارکردی.گفتم ندا من النازومیخوام،یه لحظه رفت توشک و تردید ولی بازم سکوت کردو رفت.حال و روزم خراب شده بوداحساس پوچی میکردم دیگه زندگی بدون النازواسم بی ارزش بود.یه روز رفتم در مغازه دوستم تاشایدحالم بهتربشه .دم مغازه نشسته بودیم و داشتیم حرف میزدیم که یه آن گفت رضا عجب خوشگلی داره میاد توجهی به حرفش نکردم بعد چندلحظه گفت رضا النازه،فکرکردم داره اذیت میکنه گفت لامصب نگاه کن خوده النازه رضا بخدا،سرموبرگردوندم تا چهره النازو دیدم دلم هری ریخت.وای خدای من اینکه خودشه.وقتی نزدیکترشد متوجه من شد،تغییرچهرش به وضوح معلوم بود .سرازپا نمیشناختم رفتم سریع سمت ماشینم که بیاد تو ماشین ولی الناز مثل یک غریبه ازکنارم گذشت انگار اصلا منو.نمیشناسه.ماتم برده بود تو سرم هزارتا فکر رفت و امد ازاین حرکتش.ماشین واستارت زدم و افتادم دنبالش.سر اولین کوچه پیچیدم جلوش و گفتم الناز هنوز النازگفتنم تموم نشده بود که راهشو کج کرد و ازپشت ماشین رد شد .تمام وجودمو عصبانیت فراگرفته بود و مونده بودم خدایا دلیل این کاراش چیه.دنده عفب گرفتم دوباره رفتم دنبالش سرکوچه بعدی کشیدم جلوش وپیاده شدم فریاد کشیدم الناز بشین توماشین ملت یه لحظه میخ ما شدن .یه پسره که نظاره گر بود گفت یره مگه خودت ناموس نداری اومد سمتم وقتی برگشتم سمتش عصبانیت تو چهرم موج میزد و طرف ترسید و الناز بخاطراینکه دعوا نشه زودنشست و صدا زد رضا بشین.وای خدا چقدر دلم واسه این صدا تنگ شده بود.نشستم توماشین .راه افتادم صدای داریوش که زندگی کردم با آهنگاش توماشین پخش شد:
ای که بی تو خودمو تک وتنها میبینم
هرجاکه پامیزارم،تورواونجامیبینم
یادمه چشمای تو پر دردوقصه بود
قصه غربت توقدتا صدتاقصه بود
ومن های های گریه میکردم بدون اینکه دست خودم باشه.الناز صدای ضبط و کم.کرد وگفت رضا چکارکردی باخودت تو.چراخودتو عذاب میدی وقتی بهش خیره شدم دیدم تمام صورتش پرازاشکه و داره گریه میکنه،گفتم چرا الناز ،چرا اینکاراتومیکنی؛گفت به عشقمون قسم به درد هم نمیخوریم.گفتم چرا؟ آخه چرا اینومیگی؟گفت رضا .گفتم حرف بزن الناز.گفت نمیتونم ،گفتم مرگ رضات بگو چرانه؟صورتش پراشک بود یه آن داد زد رضا مادر من جندس میفهمی یعنی چی مادر من جندس جندس جندس

ادامه …

نوشته: pesare mashreghi


👍 0
👎 0
24838 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

413482
2014-02-23 02:05:25 +0330 +0330

چون از من تشکز نکردی
پس
کون لقت
:-D
داستانتو نخوندم
:-D :-D

0 ❤️

413484
2014-02-23 08:44:25 +0330 +0330
NA

داستان خوبی بود .غلطهای املایی ناجوری داشتی که واقعا جای فحش داشت ولی به احترام تکاور وسیلور ،کاریت ندارم .بیشتر دقت کن .ویرایشت هم چنگی بدل نمیزنه .خیلی باید مطالعه کنی تا خوب بنویسی.اونچیزی که باعث شد نوشته ات رو بخونم این بود که احساس کردم آدم خاکی و افتاده ای هستی و غرور الکی نداری .

0 ❤️

413486
2014-02-23 09:12:04 +0330 +0330
NA

خوب بود

0 ❤️

413485
2014-02-23 17:50:09 +0330 +0330
NA

گفتی الناز نمیدونم چرا یاد
550018-1.jpg
این افتادم مطمینم که خیلی باهاش خاطر داری

0 ❤️







Top Bottom