الهام عروس عمه ام

    سلام و عرض ادب
    این خاطره قسمت سکسیش کمه ولی واسه خودم خیلی شیرینه امیدوارم شماهم خوشتون بیاد
    اسمم بابک و درمورد عروس عمم هست که ٢ سال از من بزرگ تره.
    ما و خیلی از اقواممون پایین شهر زندگی میکردیم و وضع مالیمون خوب نبود همه اکثرا زندگی کارگری داشتن و درحد بخور و نمیر.
    تا اینکه بابام با یکی از دوستاش شریک شدن و یکار کوچیک تو شهرداری برداشتن چنتا کارگر استخدام کردن (رنگ امیزی جدول های بلوار و خیابونا) و وسط کار شریکش بخاطر ی مشکلی کشید کنار و بابام خودش انجامش داد و از اونجا که ازش راضی بودن کارهای بعدی هم بهش دادن و یکم یکم اوضاع ما بهتر شد تا اونجا که بابام ی خونه گرفت یجای تقریبا خوب و زندگی ما روز به روز بهتر میشد.
    این شد که رفت و امد فامیلامون به خونمون زیاد شد و تقریبا تو هفته ٤یا ٥ شبش مهمون داشتیم.
    خداییش بابا و مامانم کم نمیذاشتن واسشون و تا اونجا که میشد کمکشون میکردن چون خودشون زجر کشیده بودن و میدونستن سفره خالی یعنی چی ، مخصوصا بابام که کمک هزینه زندگی و شهریه دانشگاه و جهیزیه و هرچی که در توانش بود کمکشون میکرد و خیلی از فامیلارو برد سرکار و خدا هم بیشتر بهش میداد.
    من یدونه عمه دارم که شوهرش فوت شده و یدونه پسر داره به اسم اکبر که خیلی بدرد نخوره و همش یا اهل دعوا بود یا مواد میکشید و کلا شر بود چندبارم افتاد زندان تا اینکه زن گرفت ولی بازم دست بردار نبود اسم زنش الهام بود.
    یروز عمم با الهام اومد خونه ما تا به بابام بگه پسرش رو ببرش سرکار و دستشو بند کنه و بابام با اینکه میدونست این اهل کار نیست قبول کرد و مامانم واسه شام نگهشون داشت و داستان من و الهام از اونشب شروع شد.
    من سربازی رو رفته بودم و به اصرار بابام داشتم واسه کنکور میخوندم چون میگفت دوس دارم مهندس بشی و باسواد تا بیای کمکم ،
    حدود ٨ شب بود که از اتاق اومدم بیرون که اب بخورم که دیدم مامان و عمم گرم صحبت و خاطرات گذشته هستن به عمم سلام کردم و رفتم تو اشپزخونه دیدم الهام داره ظرفارو میشوره و پشتش به من بود، ی دختر با قد معمولی و پیراهن سبز و روسری و دامن مشکی که معلوم بود خیلی وقته داره میپوششون اولین چیزی که به چشمم اومد باسن بزرگش بود که کمر باریکش باعث شده بود خیلی تو چشم بیاد و با اینکه دامنش گشاد بود ولی کونش خودنمایی میکرد، من کلا پسر ارومی و ساکتی بودم و زیاد تو این حرفا نبودم و تفریحم فوتبال بود و اون موقه دوس دختر نداشتم و این اولین باری بود که بشدت تحریک شدم و ناخاسته مجذوب کونش شدم. بعد از اینکه کونشو خوب دید زدم رفتم جلو و سلام کردم اونم برگشت و جواب سلام داد و لبخندی زد و دوباره مشغول ظرفا شد منم رفتم از یخچال چیزی بردارم که کونشو از نیمرخ ببینم و واقعالذت بردم از این قوس کمر و کون برجسته که ادم دوس نداشت ازش چشم برداره. تصمیم گرفتم صحبتو باش باز کنم و رفتم نشستم رو صندلی میز اشپزخونه و پرسیدم از اکبر اقا چ خبر چرا نیومدن که گفت دستش بند بود نتونست بیاد ولی سلام رسوندن و سراغ چنتا از فامیلارو گرفتم که همسایشون بودن و خلاصه شروع به صحبت کردیم و اونم بساط سالاد رو اورد گذاشت رو میز و گرم صحبت شدیم و از خاطرات شروع شد تا بحث روز و اقتصاد و .....
    چیزی که واسم عجیب بود این بود که هرچی بیشتر صحبت میکرد من از اطلاعات و معلوماتش تعجب میکردم که چطور ممکنه ی دختر اینقدر مسلط و با معلومات باشه و انقدر تبحر داشت تو حرف زدن و به کلمات مسلط بود که یک لحظه احساس حقارت کردم و نمیتونستم جوابشو بدم یا وارد بحث بشم و خیلی از چیزایی که میگفت رو بار اول بود میشنیدم و باید اعتراف کنم که خیلی از نظر معلومات پر بود انقدر که کلا شهوت رو فراموش کردم و محو حرف زدنش شدم و لذت میبردم که چقدر تو هر زمینه ای اطلاعات داره. حتی زبان انگلیسیش بهتر از من بود، حدود ٤٥ دیقه که گذشت مامانم صدام زد و گفت برو خرید کن و خیلی تو ذوقم خورد با ناراحتی رفتم و برگشتم دیدم الهام نشسته پیش مامانم اینا و دیگه تابلو بود اگه میخاستم بشینم پیشش. خریدارو گذاشتم و رفتم تو اتاق و داشتم به این فکر میکردم که چطور یه همچین دختر با کمالاتی زن اکبر شده ؟؟ اصلا اکبر اسم خودشم نمیتونه بنویسه و بخاطر رفیق بازی و اعتیادش عمم یکبار سکته کرد و حالا چه تفاهمی با این دختر داره که هم وزن اکبر کتاب خونده ، خلاصه درگیر این فکرا بودم که دیدم الهام میخاد بره دسشویی که باید از جلو اتاق من رد میشد. وقتی منو دید لبخندی زد و منم بلند شدم رفتم جلو و باز سلام کردم گفت چی میخونی؟ گفتم واسه کنکور میخونم میخام عمران یا معماری قبول بشم، گفت میدونی من کاردانی معماری دارم؟ گفتم واقعا؟؟؟ باز خندید ، بهش
    گفتم اگه یچیزی بگم ناراحت نمیشی ؟
    گفت بگو ..
    گفتم میشه بیشتر در ارتباط باشیم؟؟
    گفت اتفاقا من با مریم و امید (از فامیلا بودن که اونام کنکوری بودن)هم در ارتباطم و بهشون کمک میکنم
    منم گفتم پس اگه اشکال نداره شمارمو بدم
    چند ثانیه نگام کرد و اومد تو ٤چوب در ایستاد و گفت اگر قول بدی این ٤چوب رو حفظ کنی و قوانین رو رعایت کنی باشه
    منم شمارمو با رمز wifi نوشتم رو کاغذ و بهش دادم و منتظر پیامش نشستم و دیدم خبری نشد رفتم تو سالن دیدم با مامانم و عمم نشستن حرف میزنن منم گوشی رو گرفتم دستم و رفتم تو پذیرایی رو مبل نشستم جایی که روبروش بودم و بهش دید داشتم و هی گوشی رو نشونش میدادم اونم بعضی وقتا ی نگاهی میکرد و لبخند میزد و کار خودشو میکرد، تا وقت شام شد و باز خبری نشد و منم همچنان منتظر بودم، رفتم تو اتاقم که حدود ساعتای ١٢ دیدم پیام داد و شیرجه زدم رو گوشی و شروع کردیم به چت کردن و از هردری صحبت کردن و خاطره گفتن از دانشگاه که نفر اول شد ولی بخاطر ازدواج نتونست ادامه بده تا ساعت ٤صبح که خابیدیم.
    صبح ١١ بیدار شدم و دیدم که رفتن و خیلی ضدحال خوردم سریع بهش پیام دادم ولی جواب نداد تا ٩ شب که واسم ١ سال گذشت و بهش گفتم کجا بودی گفت کار میکنم و سرم شلوغ بود
    گفتم کجا کار میکنی؟ گفت یکی ازخانومای همسایه مغازه سبزی خردکنی زده صبح سبزی میاره و من باید پاک کنم و تحویلش بدم و بعدشم کارا خونه و نهار و ٢ساعتم مطالعه میکنم و معمولا اخر شبا بیکار میشم.
    خلاصه هرچی بیشتر میشناختمش بیشتر تعجب میکردم و ازش خوشم میومد که چقدر میتونه فهمیده و با انرژی باشه و برنامه ریزی داشته باشه. بهم گفت داره کتاب دزیره رو میخونه و ی کتابخونه کوچیک داره و جدول حل میکنه و مجله باطله میخره و خلاصه حتما باید روزی ٢ ساعت مطالعه رو بکنه و ازم قول گرفت که منم درسمو بخونم و فقط شبا چت کنیم و منم قول دادم از فرداش با انرژی شروع کردم و به عشق شبا که واسش توضیح بدم و ازش مشاوره بگیرم درس میخوندم،
    اوضاع چند ماه به همین روال گذشت تا اینکه خبر دادن اکبر سرکار دعوا کرد سر یکی رو شکونده و فرار کرده،
    منم میدونستم که الان عمم میاد خونه پیش بابام و همینم شد و دوباره تونستم الهام رو ببینم و بااینکه الهام دمغ بود ولی من همین که میدیدمش خوشحال بودم چنتا کتابم خریده بودم که بهش بدم چون میدونم دوس داره این سبک کتابو.
    خلاصه بابام به هرمکافاتی بود رضایت طرف رو گرفت و دوباره بردش سرکار و گذاشتش نگهبان کارگاه که کاری به کسی نداشته باشه.
    یکبار با الهام حرف میزدم و ازش پرسیدم چ تفاهمی با این اکبر داری و اصلا تورو درک میکنه که خیلی قاطع جواب داد که اون شوهرمه و بخاطر من داره زحمت میکشه یکم زود عصبی میشه ولی تو دلش چیزی نیست. جالبیش اینجاس ک عمم به مامانم گفته بود که اکبر چندبار کتکش زده و زیاد پول بهش نمیده و اذیتش میکنه ولی الهام چطور داره از شوهرش حمایت میکنه و ابرو داری میکنه و محترمانه بهم فهموند که حق توهین به شوهرمو نداری، شاید هر زن دیگه بود چس ناله میکرد و از شوهرش بد میگفت و شکایت میکرد ولی الهام خیلی محکم و قوی بود بدون اینکه ضعفی نشون بده و بخاد اتو دست کسی بده زندگیشو میکرد و طبق برنامه ریزیش روزشو شب میکرد و دقیقا بخاطر همین رفتارش بود که من روز بروز وابستش میشدم و مثل یه مشاور و دوست قبولش داشتم و هرچیزی رو بهش میگفتم،
    روزا میگذشت و من کنکور رو دادم و راضی بودم و وقتی از جلسه اومدم بیرون اول به الهام زنگ زدم و اونم خوشحال شدو دیگه ازاد بودم و وقت بیشتری داشتم واسه الهام و صحبت کردن و لذت بردن و قرار گذاشتیم هرشب راجع به ی مساله بحث کنیم و ببینیم معلومات کی بهتره دیگه کار من شده بود مطالعه و کتاب و اینترنت طوری که مامانم میگفت تو نمیخای از خونه بری بیرون چرا فوتبال نمیری دیگه و برو تفریح کن و بابام گفت ی سفر شمال یا جایی برو روحیت عوض بشه ولی من فکروذکرم پیش الهام بود. تا اینکه نتایج کنکورو زدن و عمران قبول شدم تو شهر خودمون و بابام واسم یه ٢٠٦ خرید واسه جایزه و همه چیز واسم رویایی شد و سریع به الهام گفتم جالب بود که الهام حتی از ماشین هام سردرمیورد و میگفت تست ایمنی ٢٠٦ خوب نیست و امار تصادفش بالاست و کلی چیز دیگه
    خلاصه دیدم شب با عمه اومدن خونه و که سوپرایز شدم و خیلی حال داد که دیدمش و تو کونم عروسی بود منتظر فرصت بودم که برم باهاش حرف بزنم تا اینکه مامانم و عمه رفتن تو حیاط سراغ باغچه که اومد پیشم ی جعبه بهم داد و گفت اینم از کادو من امیدوارم خوشت بیاد
    در کادو رو باز کردم دیدم ی خودکار خوشکل بود بقدری خوشحال شدم که حد نداشت انگار ملکه الیزابت مدال افتخار بهم داده باشه بهترین کادو عمرم بود.
    خلاصه درگیر درس و دانشگاه شدم و شدید درس میخوندم و بعضی وقتا هم میرفتم پیش بابام سرکار تا قلق کار دستم بیاد و هرجا گیر میکردم یا نمیدونستم چیکار کنم با الهام درد دل میکردم و اونم ارومم میکرد صداش مثل مسکن بود زیبا و ارامش بخش بجای نصیحت راهکار نشونم میداد و قوت قلب بود واسم، سرکار بابام از اکبر راضی بود میگفت مرخصی نمیره و میمونه سرکار و کمک بقیه میده و ادم شده که یکم عجیب بود وقتی امارشو گرفتم معلوم شد اقا ساقی شدن و به کارگرا و افغانیا تو کارگاه جنس میدن خودشم دیگه هرویین تزریق میکنه و اوضاعش خرابه، مونده بودم چیکار کنم اگه به بابام میگفتم حتما اخراجش میکرد، یکی رو واسطه کردم بهش بگه ولی باز گوش نداد و که شق تر از این حرفا بود.
    تا اینکه یروز خبردادن که اکبر تو کانکس نگهبانی اتیش گرفته و مرده بعضیا میگفتن اوردوز کرده یکی میگفت مواد زیاد زده غش کرده پاش خورده به هیتر برقی و... خلاصه الهام عزا دارشد و چند وقتی نتونستم باهاش در ارتباط باشم و خیلی ناراحت بودم که تو این شرایط نمینونم کمکش کنم مراسم هفته رو که گرفتیم بابای الهام اومد دنبالش که ببرش ولی خودش قبول نکرد و گفت این پیرزن گناه داره و فعلا میمونم پیشش تا بهتر بشه عمم هم که اصلا حرف نمیزد فقط یگوشه نسشته بود و نگاه میکرد. بابام بیمه اکبر رو با رشوه درست کرد و الهام ی حقوق کمی از بیمه میگرفت عمم هم که بیمه شوهرشو داشت. بعد چهلم الهام تصمیم گرفت که درسشو ادامه بده و کارشناسی رو بگیره و روحیش خیلی بهتر بود انگار از قفس ازاد شده بود واقعا اکبر اسیرش کرده بود و همه چیز رو ازش دریغ کرده بود تازه داشت شکوفا میشد بجای سبزی پاک کردن به بچها دبستانی رو خصوصی درس میداد و دانشگاه هم درس میخوند هم کارای تحقیقاتی بقیه دانشجوهارو انجام میداد و خرج خودشو درمیورد و روحیش ٢برابر شده بود سرزنده و انرژی مثبت انگار تازه داشت میشد همونی که لیاقتشو داشت،
    یروز باهم شرط بستیم که معدل هرکی بالاتر شد جایزه داره و دیگه بکوب پا درس بودم و در کنارش مطالعه و زبان هم میخوندم ٢تامون جرء شاگرد اولا بودیم و مثل ٢ تا رفیق کمک هم میکردیم
    یادمه اولین بار که بهش پیشنهاد دادم همو ببینیم خیلی ترس داشتم که ناراحت بشه ولی خیلی عادی قبول کرد و رفتیم تو پارک و نشستیم به حرف زدن و اختلاط کردن انقدر گرم حرف زدن شدیم که زمان از دستمون در رفت و اصلا وقت نشد بریم غذا بخوریم. این قضیه تکرار شد و تقریبا هفته ای یکی دوبار همو میدیدیم حتی چندبارم رسوندمش دانشگاه و رابطمون خیلی قوی تر و بهتر شد طوری که بهم وابسته شدیم.
    یک روز دانشگاه بودم که مامانم زنگ زد و گفت دلم هوس مشهد کرده و خیلی وقته نرفتم و منو بابات قراره واسه ٣ روز بریم توام میای که من چون کلاس داشتم نمیتونستم برم و بابام اینا فرداش رفتن.
    صبحش که بیدار شدم رفتم تو اشپزخونه صبحانه بخورم و نشستم رو صندلی ناخوداگاه یاد روز اولی افتادم که الهام رو جلو ظرفشویی دیدم و تو ذهنم تصورش کردم که چه روز خوبی بود و چشم منو به دنیای دیگه باز کرد و انقدر برام با ارزش شد که حتی کلامی درمورد سکس تو این مدت باهاش حرف نزدم ینی اونو فراتر از این حرفا میدونستم و برام حکم یه رفیق رو داشت، گوشی رو برداشتم و بهش اس دادم و بهش گفتم که یاد روز اول افتادم که سالاد درست کردی و راستی دستاتو شسته بودی؟؟
    یکم باهاش شوخی کردم و بهش گفتم که تنها دارم صبحانه میخورم
    گفت چرا تنها؟ گفتم رفتن مشهد
    گفت غذا درست میکنم بیا بگیر ازم.
    منم قبول کردم واسه ظهر باهاش وعده کردم و تو مسیر که میرفتم داشتم فکر میکردم اگه بهش بگم بیا خونه واکنشش چیه ناراحت میشه یا نه ؟ خلاصه درگیر بودم تا رسیدم سرقرار دیدم نشسته تو پارک و منتظره غذارو ازش گرفتم و تشکر کردم و از اتفاقات این چندروز واسش گفتم و اون مثل همیشه با دقت گوش میداد و هیچوقت یادم نمیاد تو حرفم پریده باشه شنونده خوبی بود و بیشتر گوش میداد ، بعد بهش گفتم غذای امروزم اوکی شد فردا چی بخورم خدا خوشش بیاد؟؟ اونم گفت فرداهم واست درست میکنم ، منم سرمو انداختم پایین و با خجالت گفتم میشه بیای همونجا درست کنی؟ سکوتش نگرانم کرد هنوز سرم پایین بود جرات نداشتم نگاش کنم ، داشتم خودمو سرزنش میکردم که دیدم گفت اگر امنیت منو ضمانت میکنی میام!!! سرمو اوردم بالا نگاش کردم دیدم بازم همون لبخندش رو لباشه تمام ترسم تبدیل شد به شور و هیجان ناخوداگاه صورتم سرخ شد و ذوق کردم ، یدفه بهم گفت خیلی انگار یجوری شدی منم گفتم قول میدم امنیت جانی و مالیتو تاضمین کنم و اون خندش گرفت، بعدم بردم رسوندمش دانشگاه.
    وقتی رسیدم خونه نمیدونید چقدر ساعت دیر میگذشت ثانیه مثل ساعت میگذشت هرکاری میکردم سرم گرم نمیشد ،حس کسی رو داشتم که قراره دادگاهیش کنن نمیدونم چرا انقدر استرس داشتم، ی حسی بهم میگفت فردا ی اتفاقاتی جدیدی واسم میوفته. اولین بار تو زندگیم رفتم تواینترنت و درمورد سکس سرچ کردم تاحالا دوس دختر نداشتم و هیچ رابطه ای هم با دختری نداشتم ، میترسیدم از فردا و الکی تو اتاق قدم میزدم و بزور ساعت ٣ خابیدم،
    ٨ بیدار شدم و مثل همیشه on time بود ، راهنماییش کردم داخل وقتی دیدمش یکم اروم شدم، بهش گفتم بریم اشپزخونه صبحانه رو من میخام درست کنم اونم قبول کرد ، چادر و مانتوشو دراورد و تا کرد و گذاشت رو مبل ی روسری مشکی با خط ابی با پیراهن ابی روشن و شلوار مشکی پوشیده بود هنوز همونجور ساده لباس میپوشید ولی همیشه مرتب و شیک بود،
    تخم مرغ دراوردم و سرخ کردم و نشستیم رو همون میزی که بار اول روش نشستیم
    همونجور که میخوردیم حرف میزدیم و از دست پختم تعریف میکرد منم سربسرش میذاشتم و اونم هی میخندید ، واقعا چقدر زیبا بود لبخندش حرف زدنش حرکاتاش حتی غذا خوردنش جذاب بود بیشتر محو تماشاش بودم تا غذا خوردن که بهم گفت شما حواست نیس انگار ؟؟ ظاهرا یادت رفته امنیت منو ضمانت کردی و خندید منم خندیدم، بلند شد که ظرفارو ببره چشمم افتاد به باسنش که با هر قدمش تکون میخورد و موج میوفتاد توش، بازم حس شهوت اومد سراغم تو ذهنم هیکلشو تصور کردم و لذت بردم برگشت و فهمید زوم کردم رو کونش و یه نگاهی بهم کرد و گفت بهتره ظرفارو بعدن بشورم و خندید. منم بلند شدم و رفتیم تو سالن اون رو مبل نشست و منم چای ریختم و اومدم نشستم رو مبل اولین بار بود که سکوت بینمون شروع شد، انگار هردومون میدونستیم قرار چه اتفاقی بیوفته تا اینکه الهام گفت چاییتو بخور سرد شد!!! من تو فکر بودم و فقط دوس داشتم بهش نزدیک بشم بغلش کنم و ببوسمش انگار یچیزی تو وجودم کم بود که با اون کامل میشد بدنم داغ شده بود تاحالا این حسو تجربه نکرده بودم ولی خیلی قدرت داشت که از پسش بر نمیومدم و مثل اهن ربا منو جذب الهام میکرد تصمیم گرفتم بهش بگم بهرحال اون ادم منطقی بود و میدونست بعد این همه وقت ادمی هستم که بشه بهم اعتماد کرد. بلند شدم و بهش گفتم میشه ی چیزی بهت بگم ؟؟ گفت بفرمایید اقای مهندس!! با انگشتم ٤چوب اتاقمو نشونش دادم و گفتم میشه این ٤چوبو بذاریم کنار؟؟؟ خندید و گفت باریکلا انگار تو همه زمینه ها پیشرفت داشتی
    گفتم ینی دارم زیاد میرم؟
    گفت داری تخته گاز میری و خندید
    خندش امیدوارم کرد مثل چراغ سبز بود بهم جرات داد که نزدیکش بشم ، رفتم و نشستم جلوی زانوش و دستامو گذاشتم رو زانوش و گفتم الهام .....
    بلند شد ایستاد و منم بلند کرد و تو چشمام نگاه کرد دستشو اورد بالا و انگشتاشو کرد تو موهام و سر داد روی گونهام و ته ریشمو نوازش کرد
    من از شدت هیجان چشمامو بسته بودم و اتیش بودم مسخ شده بودم اولین تماس بدنی بینمون بود بعد از چندین ماه انگار طلسم بودم و حرکت نمیکردم ، صورتشو اورد جلو و صدای نفسش رو شنیدم و لپمو بوسید تازه بخودم اومدم و چشامو باز کردم
    چقدر بوی خوبی میداد انگار تو بهشت بودم مگه میشه لذت از این بالاترم مگه هست؟؟؟ چون بی تجربه بودم نمیدونستم باید چیکار کنم و اون میدونست واسه همین ابتکار عمل رو دست گرفت و باز خودشو نزدیکم کرد و لبامون تو هم قفل شد ، چقدر خوشمزه بودن انگار تو فضا بودم چرا تاحالا تجربش نکرده بودم فقط بوسش میکردم و اونم همراهی میکرد کمکم پاهام داشت سست میشد و دستمو دور کمرش حلقه کردم و چسبوندمش بخودم و محکمتر لب همو میبوسیدیم،
    اروم گفتم بریم تو اتاقم تو همون حالت اروم اروم رفتیم رو تخت و هنوز لبامون روهم بود و غرق بوسه بودیم روشریشو برداشت و منم پیراهنو شلوارمو دراوردم ولی خجالت میکشدم شرتمو دربیارم افتاده بودم روش و گردن و لب و همه جاشو میبوسیدم و لذت میبردم و اروم اومدم پایین و پراهنشو دادم بالا و سوتینشو دیدم کمرشو اورد بالا که قفل پشتشو باز کنم یکم ور رفتم ولی نشد تحملم تموم شد و دیدم باز نمیشه سوتین رو دادم بالا خندش گرفت و گفت خیلی عجله داری مهندس و خندید
    منم تو حال خودم نبودم وقتی سینه هاشو دیدم اول یکم لمسشون کردم، این نرم ترین چیزی بود که تو عمرم لمس کرده بودم سرمو بردم جلو و لیس زدم و شروع کردم بخوردن واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم از این همه لذت انقدر با اشتها میخوردم که صداش کل اتاقو برداشته بود الهامم داغ شده بود و مثل مار زیرم هی وول میخورد و پاهاشو بهم میمالید، خودش با زحمت پیراهن و سوتینشو دراورد و منم شلوارشودراوردم و اروم شرتشو کشیدم پایین و محو تماشا شدم که دستشو گذاشت رو کسش و پاشو یکم خم کرد تو شکمش و تقریبا رو به پهلو شد و تازه نمای کونش مشخص شد که چ لعبتیه.
    دیگه به اوج رسیده بودم و شرتمو کندم و رفتم بین باهاش و بصورت غریزی کیرمو فشار میدادم که دستشو رد کرد و کیرمو تنظیم کرد رو کسش که خیلی لیز بود و منم خاستم فشار بدم که دستشو گذاشت رو شکمم که یهو توش نکنم و اروم دستشو ازاد میکرد که اروم بره توش ، من که بیشتر حس کنجکاوی داشتم تا شهوت تو اون لحظه که کشف کنم این کس چطوریه ، حس کردم کیرم داره بلعیده میشه و یجای داغ و گرم اطرافشو پر کرده. وقتی تا ته رفت داخلش پاهاشو پشت کمرم قفل کرد و نذاشت بکشم عقب و چند دیقه همونجور نگهداشت و اروم پاهاشو شل کرد و فهمیدم باید اروم شروع کنم ولی هنوز دستش رو شکمم بود و حواسش بود که تند نرم منم اروم جلوعقب میکردم و بصورت زیباش نگاه میکردم که چشماشو بسته بود و ناله ریز میکرد و سرشو به بالا گرفته بود، وزنمو کامل انداختم رو بدنشو سرمو گذاشتم تو گردنش و اروم بوسش میکردم و لیس میزدم
    هر ٢ تو لذت بودیم و دیگه پاهاشو باز کرد و من ازادی عمل بیشتری داشتم و راحت عقب جلو میکردم بوی عطرش مستم کرده بود وسینه راستش تو دستم بود ، حس کردم بدنم داره شل میشه و کیرم درحال انفجاره ی تقه محکم زدم و بی اختیار ناله بلندی زدم ،الهام فهمید دارم ارضا میشم خودشو کشید عقب و کیرمو گرفت تو دستش و اروم جلو عقب کرد و ابم ریخت رو شکم و کسش و خودمم بیهوش افتادم روش نفس نفس میزدم انگار مسابقه دومیدانی داده باشم قبلم تند تند میزم. الهام قربون صدقم رفت سرمو میمالید و حرفای قشنگ میزد و ازم تعریف میکرد دقیقا میدونست چه موقع چی باید بگه و لذت ادمو ١٠٠ برابر کنه. یکم که حالم جا اومد نگاش کردم و باز همون لبنخد معجزه گرش رو تحویلم داد لباشو بوسیدم و سرمو گذاشتم رو سینش رو راحت خابیدم.
    تا عصر که اونجا بود بازم سکس کردیم همونطور فرداش که اومد و باز از هم لذت بردیم .
    این رابطه تا سالگرد اکبر که الهام اینجا بود ادامه داشت تا اینکه به اصرار باباش رفت شهرشون و ارشدش رو هم با نمره عالی گرفت و تو دانشگاه اونجا مشغول تدریس شد،هنوز باهم در ارتباط هستیم درسته کم همو میبینیم ولی الهام چیزایی به من یاد داد که مسیر زندگیمو عوض کرد و من خیلی مدیونشم
    امیدوارم لذت برده باشید
    بابک.


    نوشته: بابک

  • 67

  • 8




  • نظرات:
    •   ابلفض
    • 2 هفته،4 روز
      • 4

    • عید بر همه بخصوص بر سمین مبارک (clap)


    •   samin1616
    • 2 هفته،4 روز
      • 5

    • مرسی عزیزم همچنین


    •   A....k
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • کصشعر هم میگین کوتاه بگین پاراگراف اولت رو که خوندم فهمیدم تو حموم وقتی شیر دوش یا جلد شامپویی چیزی تو کونت بوده نوشتی اول جق بزن بعد بنویس شاید که از کصمغزیت کاسته شد


      کص مغر


    •   شاهپوکر
    • 2 هفته،4 روز
      • 6

    • جالب بود. حتی اگر دروغ باشه


    •   Irish..GuNNer
    • 2 هفته،4 روز
      • 4

    • خیلی چرت و پرت اضافه چپونده بودی توش. انگیزه‌رو واسه ادامه دادنش صفر میکرد. یه متن خیلی عادی و کسل کننده. فقط سعی کردی یه چیزی نوشته باشی. درمجموع خوشم نیومد.
      دیس.


    •   شاهپوکر
    • 2 هفته،4 روز
      • 13

    • @A....k
      تو کلا به همه فحش می دی
      الان این چش بود؟
      فک می کنی خیلی شاخی؟
      خیلیهاتون اینجوری هستید
      که چی؟ لذت می بری از فحش دادن؟


    •   شاهپوکر
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • یکسری ایراداتی داشت مثلا خیلی چرت و پرت اضافه کرده بودی ولی طبق نظر اولم جالب بود. از خیلی از کسشعرایی که توسط جقیان نوشته شده بود بهتر بود


    •   ابلفض
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • مهندس (خوا) رومیدونی چیه؟؟کیر تو مهندسایی مثل تو که تو یه متن ساده 30 تا غلط املایی داری


    •   artuom
    • 2 هفته،4 روز
      • 0

    • ولمون کن


    •   عشقبازمست...
    • 2 هفته،4 روز
      • 5

    • خیلی عالی
      عاشق اینجور زنهام
      دنیا بدون این زنها جهنمه


    •   mountain
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • آرزوی منو تعریف کردی...


    •   a.4247
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • دوس داشتم
      ادامه بده


    •   zanbory
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • خیلی قشنگ تعریف کردی وچیزی از واقعیت کم نداشت.
      عالی بود ساده و روان نوشته بودی.


    •   osdosdosdosdosd
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • خوشم اومد یاد خاطره خودم افتادم لایک


    •   Kourosh13
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • عالی بود?


    •   Mardimorde
    • 2 هفته،4 روز
      • 4

    • بالاخره بعد از مدتها یه چیزی خوندم که ارزش وقت گذاشتن داشت نه خیانت بود نه خواهر و مادر توش بود اگه واقعی بود که نوش جونت اگرم از تخیلت گفتی بازم دمت گرم خوب بود


    •   mortezastranger
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • طولانی ولی جالب بود
      خوبیش این بود که خسته کننده نبود


    •   Yavarfaaqer
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • لایک دادم بخاطر بزرگمنشبودن بابات. و بخاطر اینکه بخاطر سکس اخلاق رو زیر پا نذاشتی بعدشم خوب نوشتی. اما الهام رو خیلی بزرگش کردی تا داستانت عاشقانه بشه.نگی که نفهمید


    •   mrsmith
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • باریکلا


    •   Hashtpa84
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • داستان جالبی بود و دوست دارم باورش کنم. مهم نیست که سکسی نبود، مهم اینه که از خوندنش حس خوبی گرفتم. معلومه که نویسنده کلمه به کلمه اون ماجرا رو با عشق نوشته.


    •   Mehdi2211
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • خدایش همون اول نکردی اونم اول نداد بهت خوب بود دوم اینکه اکبر کشتی بعد پیشنهاد دادی بهش بکنیش خوب بود


    •   Hamidarakii
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • خوب بود. اینکه زمانی ک شوهر داشت دست درازی نکردی واقعا عالی بود. اگه همه چیزو راست گفته باشی بت پیشنهاد میکنم از دستش ندی. من دقیقا مثل همینو داشتم ولی متاسفانه فوت شد تا لحظه آخر مرگش هم کنارش بودم. دیگه ندیدم مثلش.


    •   Adolph
    • 2 هفته،4 روز
      • 0

    • aali bood


    •   xyzzyx
    • 2 هفته،3 روز
      • 4

    • ی کسخول دیگه هم(A...K)ب شاه ایکس و پسر خوشفرم اضافه .معرفی میکنم این شما و این سه کله پوک کسمغز


    •   parsabaharrad
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • دوس داشتم...منم کل فامیلو همینجوری کردم... (inlove)


    •   Saeed_ni2000
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • اولش رو خوب نوشتی ولی اخرش ریدی، دانشگاه مگه مدرسه ابتداییه که یه سال تو شهر شما بخونه و سال دومشو بره تو شهر خودشون درس بخونه؟


    •   salitahna
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • باهاش ازدواج کن


    •   Lithium.440
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • لاشی مگه جنگ و صلحه... چه خبره ده صفحه نوشتی


    •   MamalSparow
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • عجب دختری بوده خوشم اومد.
      اگر داستان واقعیه باید باهاش ازدواج کنی مگرنه خری (biggrin)


    •   Amirrr63
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • داستان قشنگ و جذاب بود
      این اوسکولایی که میان میگن غلط املایی داشتی و فوش میدن دنبال چی ان؟ شما فکرکنم هنو مدرسه میرید و تو فاز امتحانید بابا مفهومو میگیری بسه دیگه. چفت و چول بنجول بدردنخور ، اخه یعنی چی فوش میدی که غلط املایی داشتی و ویرگول نذاشتی . پشمکای لانتوری


    •   MamaliRefresh
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • يه نقطه ويرگول ميذاشتى بهتر بود. ضمنا " هر ٢ تو لذت بوديم " رو بنويس " هردو تو لذت بوديم." اين يه متن فارسيه، پس فارسى بنويس نه رياضى. مردى كردى كه تا وقتى اكبر زنده بود نكرديش. اما حالا كه كرديش، "اگه ميتونى" بگيرش. در غير اينصورت اين كارت اسمش هوسبازيه.


    •   Footlove110
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • الهی به برکت و میمنت این سال نو و به حرمت مقام عظمی ولایت شر همه ی کساییکه با زن شوهر دار رابطه برقرار میکنند رو مثل ویروس منحوس کرونا
      (کووید19) و کل ویروس های منحوس خانواده کرونا مثل سارس و مرس و.....از زمین دور بگردان. آمین یا رب العامین


    •   eeiliya
    • 2 هفته،3 روز
      • 2

    • عالی بود! یه داستان برگرفته از واقعیت با آدم های خوب! مرسی که تجربه ی خوبت رو‌ به اشتراک گذاشتی


    •   kakamoon
    • 2 هفته،3 روز
      • 2

    • جزو بهترین داستانای واقعیه ک خوندم. از اونایی ک آدرنالین. امید همه چی ب آدم میده... عالی محشر فوق العاده...
      چون مشابهشو تجربه کردم.دختر عموم بود ولی....چقدر زیبا حتی از هر داستان سکسی و دلچسب دیگه ای برام جالب و دلنشین بود. انگار این داستان رو خودم زندگی کردم اینقدر راس و رواله کارت، جزو بهترین حسای عمرمه. یاده شکست عشقیم. یاده دوران بچگیم توی بغل عمه دوس داشتنی ک حکم مادربزرگ سومم رو داره انداخت منو..هر حس خوبی ک از بچگی تا الان داشتم رو بیادم آورد... چی بگم اخه من، سراسر احساس... احساساتم بیدار شد... لذت بردم ، لذتتتتتتت در حد ارگاسم روحی!!
      الله یارت


    •   amin.nemia
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • بعد از مدت ها کصشعر خوندن این یکی رو دوست داشتم . اگر واقعی بود برو و ولش نکن . اگر داستان بود خیلی خوب نوشتی . ادامه بده افرین حال کردم . متنت قوی بود
      البته یه داستان از مسیحا قبلا خوندم . میتونی بهش برسی اگر ادامه بده


    •   1376Alone
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • دسخوش


    •   aedasetare
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • خیلی گیرا بود
      تو جوونی همیشه ارزوی چنین الگویی رو داشتم


    •   mmmohammad72
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • خوشمان آمد.
      نمیدونم چرا حس کردم دارم داستان ((روزان ابری)) رو میخونم همون حس رو داشتم


    •   شنل_قرمزی
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • خیلی داستان روون و قشنگی بود.
      انفاقات واقعی و منطقی به نظر میومدن.
      بازم بنویس


    •   Kaammii
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • باریکلا خوب بود. نسبت به داستان‌های دیگه بهتر بود


    •   Saede0089
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • اینایی که میگن داستانت دروغ و .... همشون جلقی هستن چون عرضه کردن و مخ زدن نداشتن میان اینجا از حسوی چرت و پرت نظر میدن


    •   giadarling11
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • vay manam kardam aroos amam ro kheili jende hast


    •   kiri.face
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • خسته نباشی بابک داستانت خوب بود و لایک
      و دمتم گرم ک ریمان هایه یه جاکشی رو جم کردی از تصوراتم
      و در آخر اینکه شاه ایکس کجایی بعد مدتی اومدم و نظرات زیبا و گوهر بارتو ندیدم زیر یکی دوتا داستان ک به خوندنشون کمی روحیات کوروناییمون دست خوش تغیرات بشه
      و اینکه داستان اون کون جغو نخون ک عن خوری کرده بود ریده میشه ب روحیاتت


    •   An_Ahwazian_Good_Boy
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • عالی بود بسیااااااار زیبا مدتها بود داستان خوب نخونده بودم
      داستان پر شده از داستان چرت


    •   Ali.___.BOSS
    • 2 هفته
      • 0

    • کسشعری بیش نبود . به خودت فحش نمیدم چون کسی که انقد بیکاره ک بیاد وقتشو بزاره کسشعر بنویسه ک بگه ما هم آره ارزش فحش دادنم نداره


    •   Xxxesfghom
    • 1 هفته،6 روز
      • 0

    • هر لحظه حس کردم الانه که پس بیفتب


    •   Hooman.esf.59
    • 1 هفته،5 روز
      • 0

    • داستانی که خوبه باید تعریف کرد ازش
      آفرین به نویسنده ش که انقدر دقیق و باجزییات نوشته
      آقایون و خانمهای جقی و خالی بند
      ببینید به همه الکی دیس نمیدیم
      اونی که فحش میخوره، حقشه که فحش بخوره
      این آقا بابک هم به حق و به جا این همه لایک گرفته


    •   aref.3200
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • خوب بود ممنون


    •   farbod92
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • کس شعر. تو فوقش سر جمع یه 5 دقیقه با طرف حرف زده باشی
      مابقیش تراوشات مغز کوچکته


    •   表BaDـBoY表
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • شاید یه کمی زیادی وارد حاشیه شدی ولی بعد یه مدت یه داستان واقعی دیدم بعد A...k تو فقط بلدی فحش و ناسزا بگی


    •   bokon_kermanshah
    • 1 هفته
      • 0

    • داستانت خوب بود پلی من اصلا از همچین دخترایی خوشم نمیاد هفته نکشیده دکمه سیکشونو میزنم خخخ


    •   kiredivoone
    • 6 روز،21 ساعت
      • 0

    • بگیرش از من میشنوی


    •   Reza18aa
    • 6 روز،18 ساعت
      • 0

    • جزو اون داستان های feel good یا به اصطلاح حال خوب کن بود


      من به شخصه لذت بردم ولی داستان چندان عالی نبود و از خوب بالاتر نمیرفت


    •   P.ezhva.K
    • 6 روز،7 ساعت
      • 0

    • به قول امین حیایی واقعا خسته نباشی (preved)
      خیلی نویسنده فوق العاده ای هستی شما و ذهن بسیار کاوش گر و فوق العاده ای داشتی که برای ما این چنین داستان زیبایی رو نوشتی...
      قلمت فوق العاده بود گاهی اوقات ارمان های ذهنت و بیان میکردی و گاهی اوقات اتفاق افتاده رو بازگو میکردی
      این داستان جزو بهترین داستان هایی بود که تا حالا خونده بودم (rose)


    •   Gigoyd
    • 5 روز،6 ساعت
      • 0

    • قشنگ بود.. حس خوبی داشت داستانت
      نگاهت به عنوان یک مرد به یک زن کامل بود
      از شهوت بگیذ تا عشق و علاقه تا دوستی تا احترام و تکریم شخصیت


      خیلیا معنی داستانو نمیدونن..داستانو با خاطره اشتباه میگیرن
      فکر میکنن خاطره دارن میخونن که حتما باید راست باشه


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو