امیر و مهلا

    1398/7/18

    توانی براش باقی نمونده بود. با وجود اینکه گاهی اوقات پیاده رویهای طولانی داشت، اما بخاطر دویدن زیاد رمقی برای پاهاش باقی نمونده بود.
    نفس کم آورد و سرعتش کم شد، تا اینکه ماشینی که دنبالش بود بهش رسید....
    +وایسا وگرنه شلیک میکنم!
    -بخدا من .... کاری نکردم!
    +خفه شو بیشرف ! بخواب رو زمین دستات رو بذار پشت سرت .
    روی زمین نشست اما قبل از دراز کشیدن ، با لگدی که به کمرش خورد با صورت روی زمین افتاد . افسری که دنبالش کرده بود ، با وجود مقاومت نکردن در مقابل دستگیری، اون رو وحشیانه زیر رگبار کتک گرفت.
    +مگه حکم بازداشتت رو محترمانه دور از چشم مادرت نشونت ندادم؟! پرتم میکنی و در میری آره؟!
    مَرد با لرز و وحشت زیر لگدهای افسر پلیس ، با حالت زاری و گریه به حرف اومد:
    -دست خودم نبود . نزن تو رو جان عزیزت نزن....
    با دیدن حال و روزِ نزار مَرد و اشکی که میریخت ، دل افسر کمی به رحم اومد و از کتک زدن دست کشید .
    به دستبند روی فانسقه نگاه کرد، خم شد و دو دست مَرد رو به طرف هم خم کرد و بهشون دستبند زد .
    +ببین آدم رو به چه کارایی وادار میکنی!! مردم من و تو رو اینجوری ببینن برام دردسر میشه ، بلند شو ...
    چند ساعت بعد ، جایی تاریک و سرد!
    بازداشتگاه یا تنهایی، هیچ ترسی نداره . مشکل از جایی شروع میشه که ....
    تمام شب به کاری که کرده بود فکر میکرد .
    نباید اذیتش میکرد ، فقط یه پیشنهاد بود . بالاخره زن و شوهر باید نیازهاشون رو پیش هم ابراز کنن .... نباید بهش سیلی میزد.
    نکنه بخاطر این کار باهاش قهر کنه ....!!
    یک اسم، مدام توی ذهنش تکرار میشد ؛
    شهاب ، شهاب ....




    بوی خوش غذا تمام راهروی آپارتمان رو پر کرده بود .
    دسته گل سوسن و زنبق رو زیر بغلش گذاشت، کلید انداخت و وارد خونه شد. عطری که چند لحظه پیش احساس میکرد از قورمه سبزی بود که خانمش پخته بود .
    فضای خونه نسبتا تاریک ، اما نور چند تا شمع وسط سالن خودنمایی میکرد.
    نزدیکتر که شد ، چهره ی آغشته به لبخند خانمش رو دید که پشت صندلی ناهارخوری منتظر رسیدن همسرش ایستاده تا شام رومانتیکشون رو با هم شروع کنن.
    گل ها رو خیلی عاشقانه تقدیم کرد، بعد بغلی کوتاه و لبی طولانی....
    بعد از تموم شدن شام
    +مرسی خانم، فوق‌العاده خوشمزه مثل همیشه.
    -نوش جونت عزیزم!
    خانم از روی صندلی بلند شد و کنار همسرش رفت. بوسه ای روی کتف مَرد زد و با کشیدن دستش، آروم از روی صندلی به طرف اتاق خواب هدایتش کرد.
    نور ملایم آبی رنگ آباژور طوری تنظیم شده بود که فقط تخت و مسیری که به اون می‌رسید قابل تشخیص بود.
    -امیر...
    +جونم مهلا؟
    -میدونی که چی میخوام؟!
    آروم روی تخت پرتش کرد و با بوسیدن ادامه دار لب‌های کوچیک خانمش ، روی بدنش خیمه زد و اجازه ی حرف زدن بیشتر رو از اون گرفت .
    چند لحظه بعد ، دست های امیر از دوطرف کنار سر و صورت مهلا روی تخت ستون شد ، چشم توی چشم هم خیره نگاه کردند.
    بوسه ی دوم کوتاه تر بود و امیر روی دوزانو بلند شد. دکمه های لباسش رو باز کرد، با کمی جابجایی بالاتنه ی خودش رو لخت کرد .
    خم شد و با بازکردن دکمه های لباس و پاره کردن سوتین مهلا با شهوت شروع به بوسیدن و گاز گرفتن از نوک سینه هاش کرد.
    با اولین آه کشیدن مهلا، کنترلش رو از دست داد، بلند شد و شلوار و شورتش رو درآورد .
    دامن کوتاه مهلا رو که به زور تا وسط رونش میر‌سید بالا کشید و با جابجا کردن شورتش ، کیرش رو جلوی سوراخ خیس کس مهلا گذاشت .
    کیرش رو کمی با دست بالا و پایین کرد و به لبه های کس مهلا مالید تا خیس شد، کمی فشار داد و با فرو رفتن سر کیرش ، آروم آروم تا آخر فروکرد .
    دستش رو روی شونه های مهلا گذاشت و شروع به عقب و جلو کردن کیرش کرد . با فشاری که دستش به شونه های مهلا داشت اون رو به خودش نزدیکتر میکرد تا کیرش تا عمق بیشتری فرو بره .
    سرعت ضربه های کیرش رو بیشتر کرد و با قدرت میکوبید . آه کشیدن مهلا به فریاد تبدیل شده بود و با چشمای بسته التماس میکرد:
    -ااااخخخخ محکم تر امیررر ، فشار بده ، پاره کن سوراخمو .... وااای محکم تررر کیر خوشکلتو میخوااامممم
    +جوووون دوس داری؟! بیشتر میخوای؟! چشششممم برات جر میدم سوراخ تنگت رووو....
    -آررره جررم بده ، کاش یه کیر دیگه هم بود کونمو الان پااااررره میکرد...
    با شنیدن این جمله ، امیر از حرکت ایستاد و کیرش رودرآورد.
    بدترین فانتزی از نظر امیر، مورد علاقه ترین فانتزی از نظر مهلا بود .... mfm !
    مساله ای که بارها بخاطرش بحث و دعوا پیش اومده بود و حتی کار به روانشناس و مشاور خانواده هم کشیده بود .
    اینبار اما برخلاف همیشه ، امیر قصد داشت با حیله‌ای که بهش فکر کرده بود، متوجه موضوعی بشه .
    +مطمئنی مهلا؟! واقعا از ته دلت میگی؟ بعدا دردسر میشه برات!
    -نه زندگیم یکی رو پیدا میکنم که مطمئن و قابل اعتماد باشه ، کاری نداره.
    با شنیدن این جمله و دیدن پافشاری مهلا برای انجام این کار، استرس عجیبی وجود امیر رو پر کرد.
    احساس کرد قبلا اتفاقی افتاده و اون آخرین نفره که قراره از این موضوع اطلاع پیدا کنه.
    سعی کرد با موافق نشون دادن خودش ، مهلا رو ترغیب به دادن اطلاعات بیشتر کنه ...
    +بدم نمیاد اما باید راجبش فکر کنم ، حالا کسی رو میشناسی که بشه بهش اعتماد کرد؟!
    مهلا که احساس کرد پیشنهادش تائید شده و دیگه مشکلی نیست در نهایت حرفی که مدتها بود تو دلش به زور نگه داشته بود رو به زبون آورد:
    -آره آره اتفاقا یکی هست، اسمش هم شهاب.....
    بالاخره خشمی که امیر با زحمت سعی در سرکوبش داشت ، فوران کرد و کنترلش رو از دست داد .
    سیلی محکمی به صورت مهلا زد که از شدت ضربه ، پرت شد و کنار تخت روی زمین افتاد.
    ﺍﻣﯿﺮ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺗﺨﺖ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ، ﺑﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﭘﻮﺷﯿﺪن لباسش ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺩﺭ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ . ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻫﯿﭻ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ از ﺭﻓﺘﻦ ﭘﺸﯿﻤﻮﻧﺶ ﮐﻨﻪ ﻧﺸﻨﯿﺪ ، پس ﺟﻮﺍﺏ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﻬﻼ ﺭﻭ ﺑﺎ ﯾﮏ جمله ﺩﺍﺩ؛
    میرم ﺗﺎ ﺑﺎ ﻫﻤﻮﻥ ﺗﺨﻢ ﺳﮕﯽ ﮐﻪ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﯿﺴﺖ کیه ﻭ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﻭﺳﻂ ﺯﻧﺪگیمونن ﺳﺒﺰ ﺷﺪﻩ ﺧﻮﺵ ﺑﺎﺷﯽ!
    سوار ماشین شد و به سمت خونه ی مادرش به راه افتاد، دلش آرامشی میخواست که فقط یک مادر میتونست به فرزندش بده .
    تمام مسیر ، یک اسم مدام توی ذهنش تکرار میشد:
    شهاب ، شهاب ....




    _پاشو بیا بیرون. اینم از کمربند و بند کفش، وقت دادگاهت داره میرسه ، یالا آماده شو .
    سربازی که کهنه کار بودنش از کیلومترها دورتر مشخص بود، وسایل امیر رو کنار در بازداشتگاه پرت کرد .
    بعد از پوشیدن کمربند و مرتب کردن بند کفش‌ها ، دستبند به دست به سمت دادگاه حرکت کردند.
    وارد اتاق دادگاه شدند .
    امیر با چشم های پف کرده از بی خوابی، خستگی وصف ناپذیر از کتک خوردن و استرس زیادی که تحمل کرده بود ، سرش رو به طرف آدم هایی توی اتاق بودند چرخوند، تا نگاهش به مهلا افتاد ....
    چادر به سر ، ایستاده کنار میز قاضی و درحال گفتن حرف هایی که امیر نمیشنید .
    مهلا بعد از چند لحظه، به طرف در ورودی چرخید و امیر از چیزی که می‌دید بی حرکت توی چهارچوب در خشک شد .
    صورتی پر از کبودی ، تورم و جای زخم ، که درحال گریه کردن بود ....


    تمام دنیا روی سر امیر خراب شد .
    ناخودآگاه به طرف همسرش حرکت کرد و از چند قدمی دستش رو برای پاک کردنش اشک‌های اون بالا آورد که صدای جیغ بلندی اتاق رو پر کرد.
    -جناب قاضی تورو خدا نذارید نزدیکم بشه، تورو خدا جلوش رو بگیرید میخواد دوباره بزنه ....
    امیر مات و مبهوت به مهلا و لب‌هایی که این جمله ها رو می‌گفت خیره شد و کمی بعد به سختی خودش رو جمع و جور کرد.
    +زندگیم چی شده؟! چرا صورتت کبوده؟! چرا نزدیکت نشم؟ مهلا....
    -حیوون خودتو مظلوم نشون نده.... جناب قاضی نگفتم کنترلش دست خودش نیست؟ با این بلایی که سرم آورده هنوز هم منو زندگیم صدا میکنه. التماستون میکنم نجاتم بدید....
    سربازی که از بازداشتگاه تا دادسرا همراه امیر بود، با خشونت اون رو به سمت عقب کشید و روی یکی از صندلی های خالی ردیف اول، دورترین نقطه از میز قاضی پرت کرد.
    مردی کت و شلوار پوش با کیف مدارک رمزدار، که از ظاهر و رفتاری که داشت، شغل وکالتش قابل حدس بود ، بلند شد و شروع به حرف زدن کرد...
    جناب قاضی! شوهر این خانم ذهنی مریض و شکاک داره. با توضیحاتی که همسرشون به من دادن و تحقیقاتی که کردم، متوجه شدم ایشون فوبیای خیانت داره و با همین مشکل بارها موکل بنده رو اذیت کرده و آزار داده . در آخر هم که به این وضعیت مورد ضرب و شتم قرار داده .
    با توجه به دادخواستی که خدمتتون ارائه شده ، تقاضا دارم که حق این زن رو از شوهر غاصبش بگیرید .
    چندین دقیقه مکامه بین وکیل و قاضی، در حالی که امیر در سکوت فقط به حرف‌های مهلا فکر میکرد. همه چیز خیلی سریع پیش رفت. سریعتر از اینکه حتی بتونه متوجه حرف‌های طرفین بشه.
    و اما وکیل دوباره شروع به حرف زدن کرد...
    جناب قاضی ، این برگه پزشکی قانونی که نشون میده بجز صورت، تمام بدن موکل من بخاطر کتک های همسرش کبود شده .
    امیر با شنیدن مهملاتی که وکیل به زبون آورد، به حالت پرخاش از روی صندلی بلند شد و با تندی جواب داد:
    +غلط کردی حیوون ، من دست بهش نزدم! همش کار خودتونه، خودتون اینجوریش کردید تقصیر من نیست!
    وکیل که انگار انتظار این حرف ها رو داشت ، لبخندی زد و ادامه داد؛
    *قبل از اومدنش خدمتتون عرض نکردم جناب قاضی؟! الان هم اگه منع نشه، میگه خود شما زنش رو به این حال و روز انداختید، یا حتما من بودم که این کار رو کردم! ایشون مشکل روانی داره، مدارکش هم قبلا ضمیمه پرونده شده .
    خود متهم هم میتونه بیاد و از نزدیک مدارک رو ببینه .
    امیر همراه با سربازی که به شدت مراقب حرکاتش بود، کنار میز قاضی رفت و از نزدیک شروع به بررسی مدارک کرد ....
    همه چیز انگار درست بود، از مهر و امضای روانشناسی که برای مشکلات عاطفی همراه مهلا بهش مراجعه میکردند، تا استشهادی که به امضای همسایه ها رسیده بود .
    بعد از مطالعه‌ی همه ی مدارک، با وجودی که امضای همسایه ها ، زیر برگه استشهاد براش اصلا آشنا نبود، به مهلا و وضعیتش نگاه کرد و با سکوت به فکر فرو رفت .
    "نکنه همه ی حرف‌هایی که زدن حقیقت داره و مشکل از خودمه؟ نکنه من این بلا رو سر مهلام آوردم؟ نکنه واقعا من مریضم؟ آخه همه که دروغ نمیگن "


    دیگه چیزی برای از دست دادن وجود نداشت. تنها چیزی که به ذهنش رسید رو انجام داد، حاشا ...
    +همه چیز ساختگیه، همه این مدارک تقلبیه، اینا امضاهای واقعی نیست. همه چیز رو هماهنگ کردید، وکیل و قاضی دست به یکی کردید من رو دیوونه نشون بدید .هه!
    همتون عین هم هستین! یه مشت کثافت و .....
    قبل از تموم شدن حر‌هایی که از روی استیصال و عصبانیت درحال گفتنش بود، توسط سرباز مسئولش از اتاق بیرون انداخته شد .


    کمی بعد، حکم دادگاه بدون هیچ وقفه و تأملی از طرف قاضی به سرعت صادر شد.
    پرداخت دیه و زندان برای امیر، و پرداخت تمام مهریه به مهلا همسرش!


    برای امضای صورت جلسه ی دادگاه، بعد از مهلا و وکیلش، امیر احضار شد.
    با کنجکاوی به اینکه یک وکیل چطور با این حد از پیگیری و دلسوزی نسبت به موکل، پرونده‌ای رو دنبال میکنه، و شاید هم به نیت فهمیدن اسم و انتقام ازش، به اسم و امضای وکیل نگاه کرد...


    تاریخ 97/3/24
    وکیل پایه یک دادگستری، شهاب محمدی....


    یک اسم، توی ذهنش تکرار شد: شهاب ، شهاب....


    نوشته: Ares

  • 60

  • 10




  • نظرات:
    •   shahx-1
    • 1 هفته،2 روز
      • 11

    • سلام جناب آرس پیداتون نبود گفتم تو سوریه مشغولید!!! (biggrin) به نظر من باید میگفت زنگ بزن بیاد بعد جفتشونو میکشت میگفت روکار بودن که سر رسیدم!!!
      پی نوشت : الان تازه فهمیدم چرا هیچکی زنم نمیشه!!! (biggrin)


    •   Nikan.a
    • 1 هفته،2 روز
      • 11

    • خیلی قشنگ بود داستانت هم محتواش و همینطور فضا سازی و شخصیت پردازیش این دومین داستان قشنگیه که امشب خوندم ممنون موفق باشی دوست عزیز


    •   Teenwolf.
    • 1 هفته،2 روز
      • 3

    • خیلی قشنگ اوج و فرود داشت.من دوسش داشتم.مرسی (rose)


    •   خوشگلخانم
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • نظزری ندارم !!!! (cry)


    •   Psycho369
    • 1 هفته،2 روز
      • 4

    • افرین خوشم اومد " خونسرد داستان رو پیش بردی


    •   وب.گرد
    • 1 هفته،2 روز
      • 13

    • آرس داداش دمت گرم. خیلی خوب بود.
      تا جایی که میدونم اینجور مواقع قاضی بی برو برگرد متهمو جهت تایید بیماری روانیش قانونا باید بفرسته پیش روانشناس پزشکی قانونیتا بتونه حکم صادر کنه....
      که البته تو دادگاههای ما هر ممکنی غیر ممکن و هر غیر ممکنی میتونه ممکن بشه.
      با توجه به جمیع جهات..
      لایک.


    •   miss_RainBow
    • 1 هفته،2 روز
      • 9

    • ای بابا اینا چین چرت و پرت بنویسید ادم بتونه کرم بریزه (biggrin) قشنگ بود و ممنون (rose)
      پ.ن:شاه ایکس جونم...تو اینه دقیق تر نگاه کنی متوجه دلایل محکمتری هم میشی!! (preved) (rolling)


    •   Shamim.20
    • 1 هفته،2 روز
      • 5

    • چه داستان روان و قشنگي
      دمت گرم
      بازم بنويس
      هرچند جا طولاني تر و با جزييات بيشتر باشه
      ولي بازم از زحمات نويسنده چيزي كم نميشه
      بازم بخونم ازت


    •   Ares.1
    • 1 هفته،2 روز
      • 7

    • سلام
      اول از همه بابت نبودنم این چند وقت معذرت میخوام


      شاه ایکس عزیز سوریه جنگه ، من نمیرم . بیشتر به مالزی و تایلند علاقه دارم اما منو راه نمیدن خخخ


      لطف داری، nikan.a جان ، نظر لطفته


      عزیز teenwolf سعی کردم داستان نوشتنم رو بهتر کنم و پیشرفت کنم ، از نقد داستانم کوتاهی نکن . نقطه ضعفی میبینی بگو


      خوشگلخانم گریه نکن شبیه پرتغال بعد از آبگیری میشی ! خخ
      چرا گریه آخه؟؟؟


    •   Ares.1
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • دوست گلم psycho لطف داری


      وب.گرد عزیز قاضی های اینجا خیلی شخمی حکم میدن ، البته میشه دادخواست تجدید نظر داد اما خب قاضی دادگاه اولیه میتونه هر حکمی میخواد بده


      میس رینبو عزیز هر ایراد کوچیکی هم بگیری قبوله . اصلا به نقطه و ویرگول گذاشتنم گیر بده خخخ


      لطف داری shamim جان . این داستانم بره جزء برگزیده ها ، بازم مینویسم . اما اگه نره ، کلا فقط میام میخونم داستانا رو و نهایتا نظر بدن


    •   shahx-1
    • 1 هفته،2 روز
      • 4

    • جناب آرس اون دوزاریتو بده هفائستوس دوتا چکش روش بزنه بلکه بیوفته!! منم چون جنگه گفتم فکر کردم اونجا گیر کردی خدای جنگی مثلا!!! برو ایدیتو عوض کن بزار خدای کاندم یا آمون منم کامنتمو ویرایش میکنم حوالت میدم تایلند!!!! (biggrin)

      پی نوشت : یکی جایی نوشته بود شانس من اینقدر تخمیه که اگر اقامت ایتالیا بگیرم وسط پروازم رژیم عوض میشه حوضه علمیه رم حکومت رو به دست میگیره سپاه پاپداران هم تاسیس جمهوری اسلامی ایتالیا رو اعلام میکنه!! امیدوارم ویزای تایلندت که جور شد اونجام چنین اتفاقی بیوفته تا فرود اومدی ببینی همه چادر مشکی سرشونه!!! (biggrin)


    •   Ares.1
    • 1 هفته،2 روز
      • 3

    • شاه ایکس جان برای همین گفتم سوریه نمیرم دیگه! خسته شدم از جنگ .
      حدلم پاتایا میخواد ، نایت کلاب میخواد ، وسط ناف تایلند خونه مجردی میخواد خخخخخخ
      خدا از کنار تقصیراتت بگذره دوبلشون کنه ، مگه چکار کردم میخوای اونجا هم چادر به سر ببینم ملت روو خخخخ


    •   بچه-ای-خوب
    • 1 هفته،2 روز
      • 9

    • خوب و عالی! اگر به وکلا برنمیخوره باید بگم من خیلی با این شغل رابطه خوبی ندارم و همیشه فکر میکنم 20 تا 30 درصد از پرونده هایی که وکلا به نتیجه میرسونن حق رو نا حق، نا حق رو حق نشون میدن.


    •   Mehraaan@
    • 1 هفته،2 روز
      • 21

    • آرس بهت قول انتقام دادم! ولی دلم نمیاد. آخه خیلی گوگولی هستی تو لامصب!
      همینکه از دنباله دار و طولانی کشیدی بیرون خودش لایک داره (biggrin)

      این بهترین نوشتت و حداقل چیزیه که از قلمت انتظار میره. خیلی لایک. (rose)
      فقط کاش برای داستان اسم بهتری انتخاب میکردی.


    •   Sexybreasts
    • 1 هفته،2 روز
      • 6

    • dos dashtm dastano
      like (rose)
      poR qodRt edaMe bdid :)


    •   Eshghiu
    • 1 هفته،2 روز
      • 7

    • داستان خوبی بود. کاش از زبان مرد مینوشتی نه سوم شخص. به هرحال لایک20 به شما.


    •   ali80xx
    • 1 هفته،2 روز
      • 4

    • بازم ارسو داستانای محشرش
      واقعا که داستانات حرف ندارن
      ایکاش که خیانت تو زندگیا کم بشه
      البته اکثر مشکلات بین زن و شوهرا به یک جا مربوطه که تقریبا همه میدونن...


    •   excavator
    • 1 هفته،2 روز
      • 3

    • توی صحنه صحبت وکیل با متهم شهابت رو لو دادی.


    •   nima_rahnama
    • 1 هفته،2 روز
      • 11

    • عالی بود رفیق دمت گرم
      تمام نشونه های یه داستان خوب رو داشت
      شروع خوب و پرکشش، معرفی شخصیت ها و موقعیت ها درست و بجا
      رعایت شرایط سکسی بودن سایت ، اوج و فرود عالی و ب موقع
      تمیز و شسته رفته
      (وقتی مهران ازت تعریف میکنه یعنی نویسنده خوبی هستی)
      بیشتر بخونیمت آرس عزیز
      تا بعد


    •   Caboos1
    • 1 هفته،2 روز
      • 7

    • تنها دلیلی که زیاد روش زوم نکردم این بود که آشنایی و خودتم هستی (biggrin)

      شوخی کردم قشنگ بود و روان
      قلمت پایدار رفیق


    •   mina.hisss
    • 1 هفته،2 روز
      • 8

    • لایک 27 . خسته نباشین. (rose)


    •   SSAa699
    • 1 هفته،2 روز
      • 7

    • خیلی قشنگ بود خیلی .


      داستانت منو یاد خاطراتم انداخت ..
      خاطرات تلخی که هیچوقت از یادم نمیرن. امیدوارم بازم بخونم ازت (rose)
      28


    •   رضاکافر
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • جناب شاه ایکس عزیز با ایده شما کاملا موافقم.فقط خون هست که میتونه اینجور خیانت ها رو بشوره


    •   مهدی-پاشنه-طلا
    • 1 هفته،2 روز
      • 9

    • چقدر خوب نوشتی


      صبح خوندم ، لایک کردم ولی یه لحظه شلوغ شد دورم یادم رفت کامنت هم بزارم


      بازم بنویس لطفا


    •   m...h...a...
    • 1 هفته،2 روز
      • 7

    • بازم مثل همیشه گل کاشتی آرس جان....لایک تقدیم به وجودت...


    •   SexyMind
    • 1 هفته،2 روز
      • 6

    • عالی بود... لذت بردم... بدون جزئیات الکی (rose)


    •   masih_roma
    • 1 هفته،2 روز
      • 4

    • هرکی میگه کسشر نبودباحال بود لایک کنه


      ""راستی ادمین جون دمت گرم که داری خوب اپ میکنی""


    •   Farzinx57
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • به به شاه ايكس عزيز،يعني شهاب خان گرامي !!!!


    •   Ares.1
    • 1 هفته،2 روز
      • 4

    • مهران جان لطف داری
      به پای داستان های خودت نمیرسه اما به هرحال با کمک تو د بقیه ی دوستان دارم پیشرفت میکنم


      بچه-ای-خوب خود من رشتم حقوقه میخوام وکیل بشم خخخخخ


      سعید تبریزی عزیز قبلا افتخار هم صحبت شدن باهات رو پیدا نکرده بودم ، امیدوارم بیشتر آشنا بشیم
      از کامنت هایی ک زیر داستانا میذاری خیلی لذت میبرم


      دوست گلم Eshghiu اگه از زبان مرد مینوشتم احساس میکنم یکم روال داستان با بقیه ی داستانا شباهت پیدا میکرد


      علی 80 ایکس گل لطف داری ، بهتر هم میشم . قول میدم :-)


    •   bn1380
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • جذاب و جالب لایک ۳۹


    •   Ares.1
    • 1 هفته،2 روز
      • 5

    • نیما رهنمای گل لطف داری


      کابوس جان به جا نمیارم شما؟! خخخخخ زدی ضربتی شربتی نوش کن خخخخ


      میس هست عزیز ممنون از خوندن داستان


      عزیز دل ssAA699 اگه اجازه بدی خاطره ای که میگی رو داستان کنم :-)


      مهدی-پاشنه-طلا داداش نوکرتیم


      داداش گلم m...h...a... لطف داری ، ایشالا سربلند باشم همیشه پیشت


      مسیح جان ))masih_roma(( تا حالا ندیدمت اما مشخصا خیلی بچه گلی هستی .زیر خیلی از داستانا میبینم کامنت همه رو لایک کردی . خیلی از این کارت خوشم میاد :-)


    •   Ares.1
    • 1 هفته،2 روز
      • 4

    • کاش دوستانی که دیس کردن حداقل دلیلش رو میگفتن که اگه بازم خواستم بنویسم سعی کنم نقاط ضعفی که میگن رو لحاظ کنم توی داستان بعدیم حداقل .
      دعوا نمیکنم فحش هم نمیدم ، خدایی دلیل خوب برای دیس کردن بگید ازتون تشکر هم میکنم :-)


    •   Caboos1
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • Aresداداش عه منم کابوس
      هفت هشت روزه اومدم حمید سیگاری منو میشناسه همه ی کامنتای منو لایک میکنه
      البته کامنت همه رو لایک میکنه چون خودشم داستان مینویسه(biggrin)

      حاجی دمت گرم شربتو نیستم
      اینجا هر کی شربت میخوره کونش میزارن


    •   Gayaneh
    • 1 هفته،2 روز
      • 5

    • آرس عزیر دمت جیز مخصوص یادت باشه میخوای بنویسی یه مشکل کوچیک تو داستانت بذاری ما فقط نیایم لایک کنیم و تعریف
      عالی بود دادا (rose)


    •   SexyMind
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • راستی یه نکته به چشمم اومد حیفم اومد نگم شاید به دردتون خورد :)
      "کاش یه کیر دیگه هم بود ............"
      ازینجا به بعد انگار وسط پورن بوده و کارگردان که شما باشی کات دادی... به نظرم بهتر بود دیالوگا رد و بدل میشد (زنه هم حالت شهوتیش رو یکم نگه میداشت)... بعد که چک رو میزنه و میره شما توضیح میدادین که قضیه چیه...
      بازم بنویسین برامون :)


    •   SSAa699
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • خواهش میکنم عزیز دلم ..شما لطف دارید..
      هر کمکی که از دستم بربیاد کوتاهی نمیکنم.. (rose) (rose)


    •   Clay0098
    • 1 هفته،1 روز
      • 3

    • متاسفانه این دومین داستان خوب بود که از کفم رفت
      واقعا دستنون درد نکنه
      چه ریتمی...
      چه دیالوگ های کوتاه مفیدی
      قلمتون مانا
      همه حرف ها رو آقا نیما زدند
      فقط میتونم بگم خسته نباشید


    •   Clay0098
    • 1 هفته،1 روز
      • 2

    • راستی ۴۷ تقدیم شما
      موفق باشید


    •   mrchicco
    • 1 هفته،1 روز
      • 3

    • مرسی اراس کار خوبی بود هم نگارش خوب بود هم محتوا و البته اشاره ای هم به بحث قضاوت داشت که برای من جالب بود البته نمیشه همه وکلا رو محکوم کرد اما در نهایت کار وکلا همینه خیلیهاشون هم بی انصاف نیستند اما هفتاددرصشون دنبال پولند کاری به اینا ندارم ولی کارت قشنگ بود موفق باشی


    •   Mehranpoiut
    • 1 هفته
      • 2

    • عالی بود دمت جیز


    •   _Azi_
    • 5 روز،6 ساعت
      • 2

    • خوب بود مرسی


    •   hamid30gari
    • 1 ساعت،30 دقیقه
      • 2

    • به به داداش آرس خودمون واقعا قشنگ بود و لذت بردم.حالا فهمیدم این چند وقته کجا بودی.
      واقعا پیشرفت قابل توجهی نسبت به داستان قبلی داشتی.ببخشید که داستان رو دیر خوندم.هم نمیدونستم تو نوشتی و هم زیاد تو سایت نبودم.
      موفق و پیروز باشی لایک ۶۰ منم.
      رز قرمز تقدیمت (rose)


    •   hamid30gari
    • 1 ساعت،23 دقیقه
      • 2

    • منم با مهران هم عقیده هستم و با عرض پوزش با دیدن اسم داستان فکر کردم از این شربتیاس و بازش نکردم.ولی الان که دیدم رفته بالا اسم نویسنده رو نگاه کردم و با دل و جان شروع به خوندن کردم و لذت بردم.من قبلا هم گفتم بنظرم اسم داستان مثل بسته بندی خوراکیه هرچی جالب تر باشه بیشتر مشتری داره.


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو