انتخاب و انتقام، خوب یا بد، نمی دانم

    بعضی وقت ها انسان ها در شرایطی قرار می گیرن که نمی دونن باید چیکار بکنن. بویژه اگه دختر باشی اونهم تو جهان سوم و یک کشور اسلامی که حق انتخابت حداقل باشه، آموزش درست خانواده و معلم هم برای انتخاب راه درست و اشتباه، شرایط رو خیلی خیلی سخت می کنه.
    داستانم کمی طولانیه. سر فرصت شروع کنید به خوندن.


    فروغ هستم 31 ساله، اهل شمال کشور. تو ی خانواده ی نسبتن مذهبی با یک برادر و دوخواهر. تو سن 24 سالگی به یکی از پسرای همسایه به نام مجید علاقه مند شدم. یک سال از من بزرگتر بود. تقریبن دو سالی با هم پیامکی و تلفنی با رعایت احتیاط، ارتباط داشتیم و گاهی هم همدیگه رو می دیدیم و شیش هفت بار هم ی دو سه ساعتی تو خونه یکی از دوستام به نام شبنم تو شهرمون با هم سپری کردیم. البته کارمون به سکس هم کشید، ناگفته نمونه سکسمون طوری بود که هر دو باکره مونده بودیم. به ازدواج هم فکر کرده بودیم. تفاهم خوبی رو خیلی از مسائل داشتیم. چون شرایط مجید واسه ازدواج مناسب نبود، نمی تونست بیاد خاستگاری. تا اینکه ی روز مادرم گفت که دیروز برات اومدن تحقیقات. فکر کردم از طرف ی شرکت بوده که تقاضای کار داده بودم، که گفت قراره برات خواستگار بیاد. تعجب کردم مجید چیزی به من نگفته بود. فکر کردم می خواد سورپرایزم بکنه. خواستم بهش زنگ بزنم و پیامک بدم که گفتم این کار رو نکنم بهتره و اینجوری جذابتره. تقریبن چهار شب بعد قرار خواستگاری رو گذاشتن. تو این مدت هم پیامک هامون طبیعی طبق روال بود. شب خواستگاری خودم رو آماده کرده بودم تا خاطره خوبی برامون بشه. تا اینکه دیدم خواستگار یک غریبه ای هست که داییش تو کوچه ی ما زندگی می کنه. شوکّه شدم. نمی دونستم چیکار بکنم. چون نگاه مثبت به ازدواج و خوشحالی زیاد منو، پدرو مادرم از این خبر از من دیدن، نمی دونستم چیکار بکنم. بهرحال اونشب مثل همه خواستگاری ها عادی گذشت و قرار شد ما تحقیقاتمون رو بکنیم. همون شب به مجید زنگ زدم و قضیه رو تعریف کردم. اونهم یکّه خورد و گفت خودت بهتر می دونی چیکار بکنی. وقتی بهش گفتم شما سریع پا پیش بزار، من نمی دونم چیکار بکنم؟، ی جوری سرد باهام برخورد کرد که خوشم نیومد. پدر و مادرم هم به همراه زندایی شوکت و خواهر بزرگم شکوفه، خیلی اصرار کردن که شرایط خوبی پسره داره و جواب رد نده. هم وضع مالی خوبی داره و هم خانواده داره. جالب بود که رو دل همه شون نشسته بود پسره. ی جورایی پدرم طوری با من حرف زد که دیگه شاید چنین خواستگار خوبی برات نیاد و باید بپذیرم.
    بهرحال این کشمکش بین منو مجید و بین منو خانوادم با سردی برخورد مجید به سمت کامران یعنی خواستگار جدید رفت و طی چند مرحله صحبت، ی جورایی با توجه به جذابیت ظاهری و سخنوری کامران، سر دو راهی، مجبور شدم جواب مثبت بدم. هر چند دلم به سمت مجید بود و دو بار هم حضوری با هم صحبت کردیم که به مشاجره و بحث کشید کارمون. بهرحال سر سفره عقد نشستم با کامران تو سن 27 سالگی و بعد از یکسال دوره نامزدی، ازدواج کردم و مجید هم تو این مدت سه چهار بار قرار ملاقات گذاشت باهام و همدیگه رو تو خونه ی شبنم و دو بار هم تو دانشگاه دیدیم. ی جورایی منو مجید به هم وابسته بودیم با اون خاطراتی که با هم داشتیم بویژه خاطره شیرین سکس و همبستری، که منو به خودش وابسته کرده بود. اما خوب بخاطر جواب سردی که اول به من داده بود، نتیجه تصمیم گیریم واسه قبول ازدواج، به سمت کامران بود. تو مدت خواستگاری هم باکره بودنم رو حفظ کردم. کامران مرد خوبی بود، خوشتیپ، پولدار، خیلی سکسی و جذاب. هر بار منو به ارگاسم کامل می رسوند ارگاسمی که شاید هر زنی با تلمبه زدن و دریافت اسپرم داغ تو بدنش این لذت رو حس نکنه. لمس کردن هاش، صحبت کردنهاش، مالوندن و میک زدنهاش و ... همه چیزش عالی بود. وقتی می یومد خونه مون و یا من می رفتم خونه شون، فقط دوست داشتم با این کارها آرومم کنه چون واقعن آزاد و رها می شدیم با سکس و با ارگاسم به اوج می رسیدم. کامران تو سکس کارهایی می کرد که مجید اصلن بلد نبود. اما اگه عملیات اصلی شروع بشه دیگه چه لذتی داره و چه شیوه هایی رو نمی دونم. البته کامران فیلم و عکس های پورنو زیاد نگاه می کرد و من هم البته دیده بودم اما مال کامران بیشتر رمانتیک و با کیفیت بالا و تایم طولانی بود. شیفته ی زنان گوشتی، تپل و هیکلی بود و عاشق باسن و ران های بزرگ و کشیده و بویژه کس های درشت با موهای نرمی که زیباترش می کرد. حین سکس اونقدر این قسمت رو می بوسید و می خورد که حد نداشت.
    بگذریم من ی جورایی می دونستم که زندگی مون دوام نداره، چون مجید از ذهنم پاک نمی شد حتی موقع سکس با کامران که احساس می کردم احمدِ. تمام آینده ی خودم رو با مجید می دیدم. اولین دلدادگیم، اولین سکسم، اولین هدیه و... بهرحال تا یک هفته بعد از عروسی تونستم ی جورایی به بهانه پریود و درد زیرناحیه شکمم کامران رو از انجام رابطه ی جنسی و به اصطلاح شب زفاف منع بکنم، هرچند گاهی ی جورایی التماس می کرد که دلم می سوخت و با پایین تر بردن نوار بهداشتیم، فقط اجازه می دادم بدون اینکه شورتمو در بیاره، کیرشو بزاره تو و بماله روی کسم تا آبش بریزه بیرون. من هم آبم خیلی سریع می یومد. بخاطر مخالفتم برای زفاف، یک بار هم گفت: ی وقت فکر نکنی برام مهمه دختر باشی یا نه! من دنبال این چیزا نیستم. من هم بهش گفتم دیوونه شدی این حرفا چی یه. بهرحال شاید واسه بعضی زنها اهمیت داشته باشه اما برای من هم مهم نیست شوهرم قبلن با کسی همبستر شده یا نه. هرچند اگه انجام داده باشه بهرحال طبیعیه و باید ی جورایی نیاز طبیعی خودش رو برآورده بکنه. که با شنیدن این حرف بوسه داغی از لبم گرفت و گفت خوشحالم که اینجوری فکر می کنی. راستش شرایط جسمی من هم خوب بود. قد خوب 167 رو دارم، سینه هام تقریبن درشت و برآمدست، باسنم متوسط و کشاله ی رونم بزرگه و مهمتر از همه کسم که به قول کامران هم تپل و گوشتیه و هم خیلی بزرگ که قسمت بالایی پهنی داره با موهایی که تا حالا هیچوقت از ته نزدم. چون شبنم آرایشگری هم بلده کوتاه کردن و رنگ کردن رو می دم اون انجام بده و من هم این کار رو خوب ازش یاد گرفتم و برای شبنم گاهی انجام می دادم. شبیه خانم montse swinger تو فیلم های پورنو هست بدنم البته قیافم نه. اونهم با سینه های کوچیکتر و سفت تر.
    شب نهم خودم رو واسه سکس آماده کردم. به پیشنهاد کامران اون غروب رفتم آرایشگاه و خودش اومد دنبالم. لباس مجلسیِ سکسی زیبایی رو همونجا پوشیدم و روش ی چادرسفید گلی. من تو دودلی و کامران انتظار لحظه لحظه ی زفاف و به قول خودش حامله کردن من. پس از گرفتن عکس تو عکاسی دوستش رضا، که ی جورایی عکس های یک نفره از من و منو کامران بصورت عاشقانه، مثل خوردن لب همدیگه، خوردن لاله گوش و گلو با چشمای بسته و حس بالا، بصورت نیمه نشسته و بغل کردن بالای زانوم بطوری که پاهای لختم معلوم بشه، بوسیدن یکی از سینه هام و ... که خوب بعد از چاپ که دیدمش ی جورایی تحریک کننده بود واسه بیننده. چن تا عکس نیمه لختی هم گرفتیم با پوزیشن های مختلف با زاویه ای که صورتمون مشخص نشه و ... که چون قبلن چن سری عکس گرفته بودیم دیگه عادی شده بود برام پیش دوستش رضا، و مخالفت نکردم.
    اومدیم خونه و حدود نیم ساعت طول کشید تا لباسهام رو که بخشی از برنامه ی سکسش بوده در بیاره. گرفتن عکس و فیلم حین سکس هم با موبایل اپلش، جزو برنامش بوده. اولش مخالفت کردم بعد گفتش نترس عزیزم. خوردن سینه ها و کسم تمومی نداشت. و جالب بود اجازه نمی داد کیرش رو بخورم. باسنم رو کلن بغل می کرد و می بوسید وقتی گفت تا حالا بدنی به این زیبایی ، سفیدی و گوشتی ندیدم اول خیلی کیف کردم اما ثانیه های بعد ناراحت از اینکه معلوم نیست قبل از من با چند دختر و یا زن رابطه داشته. چون من خودم دوست داشتم شوهرم اولین سکسی که می کنه با خود من باشه.
    کامران بر عکس مجید، مرد هوسباز و سکسی بود و لذت زیادی هر دومون از سکس بردیم و لحظه گذاشتن کیرش تو کسم گفت فقط به چشاش نگاه کنم. کسم خیس خیس بود و با مقدمه چینی سکسی کامران کس من تنگ تر شده بود. کیرش کلفت بود اما زیاد بلند نبود. با ناز و جملات سکسی سر کیرش رو آروم میذاشت تو و در می آورد و پس از سه چهار دقیقه بازی با چو چوله هام، با فشار تا آخرش گذاشت تو. خوابید رو من و نگاه به چشمها و خوردن لبهامون تمومی نداشت. از روم بلند شد، کیرش رو در آورد بهش نگاه کرد و هردومون چشامون رو به هم دوختیم فکر می کردم الآن صحبت دختر و زن بودن رو می کنه که بدون اینکه حرفی بزنه تلمبه زدنهاش شروع شد. بدنش رو روی بدنم گذاشت و با همزمان با خوردن لبم، کیرش رو تا ته می کرد تو کسم. خیلی لذت بخش بود برام. حرف زدنهاش لذت سکس رو بیشتر می کرد اما گاهی مطالبی رو می گفت بویژه بصورت سئوالی که حسّم رو به هم می زد. اما من به روم نمی آوردم و با کلمه جونم... عزیزم... لذت سکس رو برای خودم و خودش بیشتر می کردم. نوک پستونم رو می بردم سمت دهنش تا بخوره. چون خیلی لذت می بردم وقتی لحظه ی خوردن می دیدم چهره ی مرد رو که با ولع این کار رو انجام می ده. ی جورایی از اینکه از من لذت می برد احساس لذت بیشتری می کردم. وقتی گفت: اولین بارته که کیر رو تو وجودت حس می کنی؟...آره عزیزم؟... نمی دونستم چی بگم. سکوت کردم. اما دوباره پرسید؟ نگفتی؟... راحت باش می خوایم لذت ببریم هر دومون. که من باز هم جوابی ندادم و بعد از مدتی گفتم فوق العاده ای تو عزیزم. دوسِت دارم. و... آبش نمی یومد. انگار یکساعت پیش آبش اومده بود. بیست دقیقه ای تو همین حالت تلمبه می زد. البته گهگاهی قطع می کرد و کیرش رو می دید و خوردن و بوسید کسم رو ادامه می داد و دوباره شروع می کرد که خیلی منو به ارگاسم نزدیک می کرد. بویژه لحظه ی ریختن آبش تو لحظه ی ارگاسمم تو کسم که خیلی خیلی لذت بخش بود. هر دومون عرق کرده بودیم. ساعت شش صبح با دیدن کامران که داره پستونام رو می خوره از خواب بیدرا شدم. بعدش شروع کرد به بوسیدن کسم و صورتشو گذاشت رو قسمت بالایی کسم که موهای نرمی داشت و گفت خیلی لذت بردم دیشب، ازت ممنونم. گفت: حس می کنی حامله شدی یا؟... که منم لبخندی زدم و گفتم راستش انگار این حس مادر شدن رو دارم الان. منو بوسید و بعد شکممو و بعد اونجایی که اسپرم هاشو از اونجا ریخته بود واسه حامله کردنم.
    اولین شب سکسی مون و یا شب زفافمون به خوبی سپری شد. دو شب در میون با همین حرارت منو مجاب به سکس می کرد و من هم علاقه ای نداشتم به این فاصله ی زمانی کوتاه. عکس و فیلم گرفتن از سکسمون دیگه برام امری عادی شده بود. کامران هارد یک ترابایت داشت که پر بود از عکس ها و فیلم های پورنو. همه هم زن های زیبا و هیکلی. البته از سکس های خودش هم قبل از ازدواج با من فیلم زیاد داشت که پیش دوستش رضا نگهدرای می کرد. اینو ی بار حین سکس باهام که تو حالت خلسه بود از دهنش در اومد.

    زندگی آرومی داشتیم. خونه، ماشین، پول و امکانات کافی واسه زندگی. چیزی برام کم نمیذاشت. سه هفته ی بعد وقتی جواب آزمایش بارداریم مثبت اومد داشت بال در می آورد. و منتظر بود تا جنسیت بچه مون معلوم بشه. از اون شب به بعد سکسش تمومی نداشت و با عطش بیشتر و تنوع خاصی منو مجاب به رابطه می کرد و می گفت شکمت بزرگتر بشه دیگه نمی تونم هر جور دلم می خواد لذت ببرم ازت. عکس گرفتن از بدنمون حین سکس رو هر چند اوائل مخالفت می کردم اما به اصرارش به تصمیمش تن دادم و البته از صورتمون نمی گرفت و اگه گاهی اتفاق می افتاد زاویه طوری بود که مشخص نمی کرد طرف کی یه. فیلم گرفتن بخشی از برنامش بود.
    کامران حین سکس زیاد حرف می زد وقتی به اوج هیجان و لذت می رسید دست خودش نبود و حرف هایی می زد که نبایست می زد. مثلن می گفت تا حالا کُس به این درشتی و زیبایی، بدنی به این تپلی و سینه هایی به این نرمی و .... ندیدم و از این حرفها و ی بار وقتی با ناز و با صدای شهوت آلود بهش گفتم تا حالا با چن نفر سکس کردی؟ گفت: با خیلی ها. از دختر 16 ساله تا زن 50 ساله. گفتم مجرد بودن؟ گفت هم مجرد و هم شوهر دار و هم مطلقه و بیوه. و وقتی می گفت یکی دو تا رو هم حامله کردم، آخ چ لذتی داشت، تو رو هم حامله کردم و جملاتی از این دست واقعن لذت زیادی می برد از این حرفها. با شنیدن این حرفها اونهم هر موقع سکس می کردیم برای کامران لذت داشت و برای من اوایل نفرت اما به مرور زمان عادت کردم و ی جورایی اگه نمی گفت، سکس لذت نداشت. تا اینکه سکس هامون به هفته ای یکبار ختم شد.
    دو ماه آخر بارداریم رفتم خونه مادرم و کامران هم یک شب در میون می یومد پیشم و من هم لخت و عریان می شدم و از پشت منو بغل می کرد و آروم باهام سکس می کرد و با لمس کردن شکمم و قربون صدقه رفتن من و بچه، و حرفهای سکسی، منو به ارگاسم می رسوند و بعد خودش به ارگاسم می رسید و آبشو خالی می کرد تو کسم.
    خواهر بزرگترم شکوفه که تو همسایگی ما بود دو تا بچه داشت و زیاد می یومد خونه مون. وقتی با کامران گرم می گرفت من حِرصم می گرفت. چون می دونستم شوهرم چشم پاک نیست و با نگاه سکسی به زنهای هیکلی نگاه می کنه. خواهرم هم مثل من بدن گوشتی و زیبایی داشت با قدی بلند تر و هیکلی درشت تر و باسن هایی بسیار زیبا. چون از شوهرش دل خوشی نداشت. گاهی که باهام صحبت می کرد از سکسش راضی نبود. شوهرش سرده و همش یا خوابه یا بی حال. اهل صحبت هم نیست. به قول خودش شروع نکرده تموم می کنه. اینها رو وقتی من نامزد کردم با کامران به من گفته بود که مثلن سعی کنم کامران رو عادت بدم به سکس های گرم. بهرحال شکوفه همیشه بخاطر این کمبودها ، سعی می کرد خودش رو نشون بده به بقیه ی مردها. واسه همین هر وقت کامران تو جمع ما بود. گرم گرفتن این دو تا شروع می شد. که یکبار هم به شکوفه گفتم خوشم نمیاد زیاد باهاش راحت باشی و ... چون هم روسری سرش نمی ذاشت، هم بزرگی سینه هاش با لباس بدن نماش تو چش بود و دامن نمی پوشید و وقتی می نشست تموم برآمدگی لای پاش معلوم بود. وقتی هم دولا می شد برای تعارف و یا گرفتن ی وسیله ای چاک سینه های بزرگش هم، جلب توجه می کرد. وقتی بهش گفتم، خیلی بهش برخورد و چیزی نگفت. راستش اگه کسی برای اولین بار چشمش به لای پای خواهرم با اون شلوار چسبونش می افتاد، فکر می کرد دو جنسه هست، چون خیلی تپل و برآمده بود.
    بهرحال بچه مون که دختر بود، با دنیا اومدنش زندگی مون شور و شعف خاصی پیدا کرد. اما متاسفانه یواش یواش اختلافامون سر چیزای معمولی و شک های من بهش شروع شد و حرف های سکسی که می زد درباره سکسش با زنان متاهل و ... از طرفی وقتی بهش گفتم با موبایل صداشو ضبط کردم با عصبانیت تمام، ی سیلی به صورتم زد که دردش رو هنوز حس می کنم.
    دو سه هفته ی بعد، رفتم خونه مادرم و قضیه رو تعریف کردم و گفتم نمی تونم با کامران ادامه بدم!! پدر و مادرم شوکّه شدن. فکر کردن شوخی می کنم و دوباره زندگی شکل می گیره. اما من تصمیم رو گرفته بودم. حدود یکماهی گذشت و با چند جلسه صحبت تو خونه مون و با حضور مادرش، تصمیم به طلاق گرفتیم. اول تقاضای هزارسکه مهریه ام رو کردم که کامران زیر بار نرفت. بعدش گفتم بچه رو من می گیرم، مهریه رو هم نصف می کنم. اما کامران گفت یا بچه یا 200 سکه مهریه، وگرنه طلاقت نمی دم.
    من هم نمی دونستم چیکار بکنم. به شماره ی مجید زنگ زدم که رو گوشیم به نام "شبنم 2 " ذخیره کرده بودم. البته مجید در جریان این مسایل در طول زندگی مشترکم بود. که گاهی باهاش صحبت می کردم. البته شاید ماهی یکی دوبار. راستش منو مجید همدیگه رو می خواستیم و جدیت تو طلاقم بیشتر آغاز زندگی مشترک دوباره با مجید بود. واسه همین مجبور بودم، بچه رو بگیرم و قید سکه رو هم بزنم. با دردسرهای زیادی که این مدت دوتا خانواده کشیدن، با نفوذی که پدر کامران تو دادگاه خانواده داشت سه هفته ای طلاق توافقی انجام شد. مجید هم قول داد تا شش ماه دیگه بیاد خواستگاری و به اصرار من خواستگاری رو سه ماه جلو انداخت. خیلی خوشحال بودم که با عشق اولینم زندگی رو ادامه می دم. مجید قبول کرد بدون برگزاری مراسم عروسی ماه عسل بریم یکی از ییلاقات و یک هفته رو سه نفری خوش بگذرونیم.
    مجید درآمدش از کار در شرکت تولیدی بد نبود. زندگی آرومی داشتیم تا اینکه دو ماه بعد از ازدواجمون گوشیم زنگ خورد. شماره برام آشنا بود اما نشناختم، ی خورده دقت کردم متوجه شدم کامران داره زنگ می زنه. دلهره ورم داشت. آب دهنم رو غورت دادم. جواب ندادم. من هم نتونستم تحمل بکنم و ی ربع بعد بهش زنگ زدم.
    ازم خواست هر چی زودتر حضوری باید ببینه منو و حرف مهمی باهام داره. نمی دونستم چی بگم. گفتم چیزی شده؟ که گفت خودت بهتر می دونی!! گفتم چی رو می دونم؟ گفت می بینمت بهت یادآوری می کنم. گفتم دست از سرم بردار بزار زندگیم رو بکنم. کاری داری اول با بابام صحبت کن؟. که عصابی شد و گفت: زن شوهر دار ، من با تو کار دارم نه با بابات. با شنیدن زن شوهر دار دلم حرّی ریخت پایین. گلوم خشک شد. گفتم حالا که کار مهمی باهام داری کجا بیام؟ گفت 6 عصر بیا خونه خودمون. من هم گفتم بهت پیام میدم دارم میام. شاید امروز نتونم بیام. کامران هم بدون خداحافظی گفت منتظرم و قطع کرد.
    زنگ زدم به مجید. گفت نگران نباش خونسردی تو حفظ کن و برو سر قرار. مواظب باش مسئله ای رو مطرح کرد سریع جواب ندی و آرامِشت رو حفظ کن.
    ساعت 17 با تاکسی شهری رفتم خونه ای که فقط خاطرات سکسیش خیلی خوب تو ذهنم مونده بود. کامران با لباس رسمی منتظرم بود. دست دادیم و چون کمرم درد می کرد، نشستم روی صندلی میز غذاخوری. گفت چی می خوری ک من گفتم: سریع باید برگردم، حرفت رو بزن. چی می خواستی بگی به زن شوهردار؟ که سریع گفت پس می دونی زن شوهردار به کی می گن و چه شرایطی باید داشته باشه؟ همینطور که دستم می لرزید لبم رو با زبونم خیس کردم و گفتم: منظور؟ مکثی کرد و گفت: بچت چطوره؟ نگاش کردم و گفتم خوبه. که سریع گفت ببخشید حواسم نبود. بچه تون چطوره؟ که با لرز بیشتری گفتم: خیلی خوبه. گفت: شبیه من شده یا ؟... جوابشو ندادم. گفتم کارت رو بگو دیرم شده. گفت: کارم همینه که دارم ازت می پرسم. بچه تون شبیه منه یا تو و یا؟... چند ثانیه ای بهش نگاه کردم و گفتم منظورت چی یه؟ که با مکث زیادی گفت منظرم واضحه. باید بریم آزمایش دی ان ای. گفتم دی ان ای دیگه چی یه؟ نگاه معنا داری به من کرد و گفت: خر خودتی. من هم سریع پا شدم که برم. دستمو گرفت و گفت: این برگه دادگاهه و باید بیای بریم آزمایش، با بچه. یا فردا یا پس فردا.
    من هم با بغض زدم زیر گریه و با صدای بلند گفتم چی می خوای از من؟ جواب نداد. یک دقیقه ای با نگاه هر دومون به هم با سکوت گذشت. روشو از من برگردوند و با صدایی انتقام جویانه گفت: تو رو می خوام. با نگاهی سرشار از نفرت گفتم یعنی چی تو رو می خوام؟ اگه قرا بود با هم باشیم که جدا نمی شدیم؟ من هم منظورم این نیست. فقط به مدت سه هفته، سه شب جمعه باید شب رو با من سحر بکنی! می خوام یکبار دیگه مزه سکس با زن شوهردار رو تجربه بکنم و برای تو هم این کار لذت بخش رو زنده بکنم. لذت داره مگه نه؟! بویژه اگه حامله بشی؟!!
    گفتم دیوونه شدی. این چه حرفیه؟ که سریع با فریاد گفت: اون موقعی که تو آغوش مجید بی شرف، حامله شدی مثلن عاقل بودی که الآن من دوونه نشده باشم؟ حرف حسابم همینه.!
    انگار دنیا سرم خراب شده باشه. سریع از خونش زدم بیرون. دو روز بعد صبح چهارشنبه کامران به من زنگ زد و قرار شد فردا شبش تا صبح در اختیارش باشم.
    راستش کامران درست می گفت. من و مجید با اینکه اختلاف پیدا کردیم و بعدش به هم زدیم، سر خواستگاری نیومدنش، اما تو دوران نامزدیم گفتم که ارتباطم با مجید همچنان پابرجا بود. خونه ی همون دوستم که ساعاتی رو با هم خلوت می کردیم.
    شبنم مجرد بود و تو ی واحد آپارتمانی 22 واحده مستاجر بود. با عذرخواهی مجید از من و صحبت های زیاد تصمیم گرفتیم که نامزدی رو به هم نزنم و زن کامران بشم و بعد از چند ماه با طلب مهریه هام که هزار سکه بود از هم جدا بشیم. هم خونه و هم ماشین و هم پس انداز خوبی می تونیم داشته باشیم و در ادامه می تونیم زندگی آرومی رو تجربه بکنیم. از اونجایی که کامران اصرار زیاد به بچه دار شدن داشت در همون ابتدای زندگی، منو مجید تصمیم گرفتیم که این بچه مال خودمون باشه تا خیالمون از زندگی مشترک آینده مون راحت باشه که بچه خودمون رو بزرگ بکنیم. واسه همین حدود دو سه هفته مونده بود به عروسی مون تو خونه شبنم که زیاد در جریان ریز ماجرا نبود اقدام به رابطه ی جنسی کردیم و تقریبن هر دو سه روز در میون یکی دوساعتی رو به بهانه دیدن شبنم و تهیه خورده وسایل جهیزیه و خرید وسایل عروسی، می رفتم اونجا و با هم سکس می کردیم. پنج روز بعد از عروسی من و کامران، جواب دومین آزمایش بارداریم مثبت شد، واسه همین وقتی مطمئن شدم از حاملگیم، رابطه ی جنسیم رو با کامران شروع کردم.
    وقتی با مجید صحبت کردم، نمی دونستیم چطور تصمیم بگیریم. اگه نمی رفتم، شکایت کردن کامران جدای از آبرو ریزی تو خانواده، زنا و رابطه نامشروع با زن متاهل، هم برای مجید و هم برای من تبعات جبران ناپذیری داشت و اگه قبول می کردم که رابطه من و مجید تا آخر عمر دچار خدشه می شد. بعد از صحبت و سکوت زیاد من به مجید پینشهاد دادم چاره ای نداریم. هر دومون باید فرض بکنیم من ی هفته دیگه با کامران زندگی مشترک دارم. همین. وگرنه... که مجید حرفم رو قطع کرد و ادامه داد اگه سه هفته به سه ماه و یکسال بکشه چی؟ و یا شرط های دیگه بزاره؟ من هم اشکم سرازیر شد و گفتم نمی دونم والا!! بزار تا اون موقع شاید همه چی تموم بشه. ما راهی جز این نداریم. فعلن برگ برنده دست اونه.
    فردا صبحش به کامران زنگ زدم و اونهم گفت: می ری آرایشگاه و هشت شب میای خونه. کلید خونه رو می زارم آرایشگاه. می خوام اومدنم خونه باشی مثل قبل. من هم گفتم اونجا چرا؟ که گفت مثل اوایل ازدواج و یا بهتر بگم مثل شب زفاف با من راه بیا تا هر دومون لذت ببریم و کار رو سخت نکن واسه خودت و من؟ رابطه مون هم یادت باشه عاشقونه باشه. می خوام ی زن متاهل با علاقه تمام خودشو در اختیارم بزاره. ی سکس رمانتیک مثل همون موقع ها. عاشقونه. که من چیزی جز تایید حرفش نداشتم.
    طبق معمول پنجشنبه ها مجید زودتر تعطیل شده بود از شرکت و بچه رو گذاشتم خونه پیشش و بدون خداحافظی رفتم. طبق برنامه عمل کردم. یک ساعت تو آرایشگاه بودم و رفتم خونه. وقتی کامران اومد، در رو باز کردم. با دیدنم لبخند خاصی زد، بوسید منو. من هم بوسیدمش. لباس بنفش رنگ توری تنم بود که سینه هام و زیر شکمم و کشاله ی رونم بهتر به چشم بیاد طبق علاقش. نمی خواستم بهانه دستش بدم. نسکافه آوردم واسش و حدود نیم ساعت بعد رفتیم اتاق خواب و روی تخت نشستیم و همزمان شروع کردیم به بوسیدن و خوردن لبهای همدیگه و مثل قبل با ولع خاصی شروع کردیم به سکس. انگار آتیشش تندتر شده بود. خوردن سینه هام با گاز گرفتنش همراه بود و وقتی چشمش به کسم افتاد بوسیدن و خوردن رو آغاز کرد. ی دو ساعتی هر کاری خواست براش کردم، از خوردن کیرش، نوک سینه هاش، لمس کردن بدنش حین بوسیدن و خوردن تخماش تا بصورت ایستاده تلمبه زدنش از روبرو و همچنین از پشت تا بصورت چهار دست و پا و روی زمین و... سیرمونی نداشت. من هم باهاش همراهی می کردم و حرف می زدیم. چون می دونستم چه نوع سکسی رو دوست داره. حتی نتونستم مانع عکس و فیلم گرفتنش بشم. سکسش کمی خشن شده بود. گاز گرفتن از پستونام، قسمت بالایی سینه ها و بازوهام کبودی خاصی رو رو بدنم ایجاد کرد.
    وقتی منو به پشت خوابوند و تمام بدنش رو گذاشت روم و آبش رو با فشار حداکثری کیرش، با گازهایی که می گرفت، ریخت توی کسم انگار جونم داشت در می اومد. راستش خیلی از سکس لذت برده بودم بعد از مدتها. واقعن حرفه ای بود. هردومون تو بغل هم به پهلو، خوابمون برد. صبح، زودتر از کامران پا شدم. رفتم دوش گرفتم و صبحانه رو آماده کردم. بیدارش کرم و بدون اینکه حرفی بزنیم. رفت دوش گرفت و با هم صبحونه خوردیم و رفتیم بیرون. ی جایی منو رسوند و قبل از پیاده شدن به من گفت. هفته ی بعد پنجشنبه منتظرت هستم. یادت باشه با شوهرت سکس نکنی.!! که من هم فقط سرم رو به نشونه تایید تکون دادم.
    هفته ی بعد هم به همین روال تکرار شد. طوری سکس می کرد که انگار اولین بار با من آشنا شده. به قولش کمی چاقتر و زیباتر از قبل شده بودم. از طرفی خیلی حواس منو مجید بود تا خانواده کامران از غیبت من تو شب جمعه بویی نبرن. تا اینکه مادرم عصر دوشنبه ی سومین هفته ی قرارمون با کامران به من زنگ زد و گفت: ی سئوالی می کنم فقط جوابم رو بده. ترس برم داشت. گفتم چی شده؟ که گفت: مجیدآقا خوبه؟ تا برم جواب بدم گفت: منظورم پدر نیوشاست. ماتم برده بود. نمی دونستم چی بگم. با مکثی نسبتن طولانی گفتم: چی بگم مامان؟!! که گفت خدای من... بعدش قطع کرد. من هم سریع زنگ زدم به کامران که گلایه کنم دیدم جواب نمی ده. ده بار زنگ زدم.
    شب جمعه آخرین قرارمون فرا رسید و طبق معمول البته با لباس و آرایش متفاوت تر از دو دفعه قبل رفتم خونش. اونشب کمی طول کشید تا بریم سراغ سکس. گفتم لحظه خداحافظی گلایه بکنم از اینکه چرا به مامانم گفته و به چی می خواست برسه. اونشب حدود یکساعت تو رختخواب فقط حرف زدیم هم سکسی و هم تصمیمی که من و مجید گرفتیم. مجبور کرد منو که سکس خودم با مجید رو واسه حامله شدنم براش تعریف بکنم. لذت می برد... ازم خواست تمام سکس امشب رو باید من انجام بدم. به پشت دراز کشید و از بالا و پایین رفتن روی کیرش از روبرو تا سینه ام رو بماله و چه برعکس، روم به پاهاش تا باسنمو چنگ بزنه و چه تلمبه زدن مثل ی مرد که خیلی دردم می یومد. اما خوب چاره ای نداشتم. وقتی ایستاده قرا بود سکس بکنیم ازم خواست کیرش رو بزارم تو کسم و عقب و جلو بکنم، به سختی این کار رو انجام دادم. راستش زیاد خوشم نمی اومد. چون لذتی برام نداشت. وقتی ی مرد باهات به اینحالت سکس می کنه خیلی لذت می بری اما بر عکسش اصلن.
    بهرحال لحظات پایانی سکسمون تو همون حالت ایستاده که کسم رو تا آخر به سمت کیرش فشار دادم، کونم رو سفت گرفت و با بوسیدن لبم آبشو ریخت تو کسم و به ارگاسم خاصی رسید که تا حدودی تعادلش رو از دست داد که من نگهش داشتم. مقدار زیادی از آبش ریخت بیرون. و آروم روی تخت کنار هم دراز کشیدیم.
    یه بیست دقیقه ای گذشت. کامران پا شد بره دوش بگیره و ازم خواست ی چای سبز آماده کنم. بعد از اومدنش من رفتم دوش گرفتم. اومدم تو اتاق خواب دیدم رختخواب مرتبه. همون لباسم رو دوباره پوشیدم و نشستم روی تخت که دیدم کامران اومد. از من تشکر کرد و گفت: چطور بود. من هم گفتم عالی بود. امیدوارم راضی بوده باشی. و اون هم گفت فوق العاده بود. بدن سکسیت بعد از مادر شدن جذابتر و دیدنی تر شده. نبایست با من اینکار رو می کردی.! بعد به من گفت امیدوارم فهمیده باشی که خیانت چه مزه ای داره. اما نه، باید شوهرت رو حین سکس با یکی دیگه ببینی تا عنی خیان ترو درک بکنی و بفهمی. نگاه خاصی به من کرد و ... دیگه چیزی نگفت.
    بعد از خوردن چای سبز بهش گفتم. کامران امیدوارم دیگه هر کدوم بریم به سمت زندگی مون. من هم اشتباه کردم. ولی چون می دونستم زندگیم با مجید شکل می گیره و بخاطر فشار بابا و مامانم بهت جواب مثبت دادم، چاره ای نداشتم. حداقل می دونیم بچه ی خودمون رو داریم بزرگ می کنیم. شاید اگه ... که حرفم رو قطع کرد و گفت: شاید اگه من هم جای تو بودم همین کار رو می کردم.! آره درست می گی. اما فکرش رو نمی کردم کاری که با زن مردم کردم به این زودی سرم بیاد فروغ. اینهمه عشق به دخترم که تصور نمی کردم مال من نیست.!! اصلن فکرش رو نمی کردم. اونهم با این تعریفی که مادرت ازت می کرد. پاک، ساده، دوست داشتنی، خانه دار، هنرمند، بدون داشتن دوست پسر و .... وقتی صحبت مادرم رو کرد از فرصت استفاده کردم و گفتم: از گفتن این قضیه به مادرم چه هدفی داشتی؟ که جوابم رو نداد و گفت بهت می گم. بعدش گفت می خوام ی چیزی رو بهت نشون بدم. امیدوارم آمادگیش رو داشته باشی؟!! تا برم جوابش رو بدم دیدم بلند شد ی پاکت رو انداخت روی تخت.
    دیدم پاکت عکاسی رضا هست. عکس ها رو در آوردم و شروع کردم به دیدن. زنی بسیار زیبا بدن و خوش اندام با لباسی که زیباییش رو چند برابر کرده بود. موهایی که خیلی زیبا شنیون شده بود. زاویه عکس طوری بود که صورتش معلوم نبود تا اینکه عکس های بعدی رو که دیدم متوجه شدم شکوفه خواهرمه. باورم نمی شد. صورتش آرایش فوق العاده ای داشت. که اگه یکی از آشناهامون می دید نمی تونست تشخیص بده شکوفه خودشه. عکس ها زیاد بود که دیگه تبدیل به عکس های کاملن لختی شد. فکرش رو نمی کردم شکوفه از این جور عکس ها بگیره. هر چند اون بسیار شهوانی و سکسی بود و همیشه با لباس های خاصی که می پوشید، دوست داشت توجه دیگران رو به خودش جلب بکنه. زن و مرد هم نداشت. و همیشه با اعتراض مادرم روبرو می شد. می خواستم سر این عکس ها اعتراض بکنم و بگم جریان چی یه... که کامران کنترل تلویزیون رو گرفت و از روی فلش که دو سه تا ترک فیلم بود یکی رو کلیک کرد. وقتی دیدم همین اتاقیه که توش نشستیم حدس زدم از سکسمون فیلم گرفته. یکی دو دقیقه ای خبری نبود. داشتم موهام رو ی خورده مرتب می کردم که دیدم زنی که وارد اتاق شده و روی تخت نشسته خواهرم شکوفه هست. باورم نمی شد. می خواستم سر کامران داد بکشم که خودمو نگهداشتم. شکوفه مانتو شلوار و تابشو در آورد و اون لباسی که با لباس آویز دستش بود و بدو ورود گذاشته بود روی تخت، لباس مجلسی زیبای قرمز رنگ رو شروع کرد به پوشیدن. انگار قدبلندتر و هیکلی تر شده بود. کامران دکمه پوز رو زد و گفت: از خواهرت خواستم بیاد اینجا. اول قبول نکرد و وقتی گفتم کار مهمی دارم و دو سه ساعتی باید باهات حرف بزنم درباره موضوع مهمی، قبول کرد. البته اونروز نتونست و فرداش قرار ملاقات گذاشتیم. این سومین بار بود که اومده بود. دو بار قبل از طلاق با تو که گفتم باهاش صحبت بکنم تا تو رو متقاعد بکنه واسه ادامه زندگی و این بار هم که دو هفته ی پیش بود.
    راستش باورش نمی شد خواهرش که تو باشی این کار رو کرده باشی. وقتی بهش گفتم می خوام علیه فروغ شکایت بکنم، ازم خواست این کار رو نکنم. من هم هدفم همین بوده. واسش شرط گذاشتم. و اون هم قبول کرد. اونهم بدون اعتراض و یا حرفی.
    کامران ی چند ثانیه ای با سکوت نگام کرد و گفت می خوای فیلم رو ببینی؟ چیزی نگفتم. فیلم رو پلی کرد و رفت بیرون. اول چندان میلی به دیدن نداشتم ولی با گرفتن کنترل فیلم رو بردم جلو و وقتی دیدم خواهرم با چه علاقه ای به استقبال کامران رفت باورم نمی شد که بخاطر من خودشو در اختیار کامران گذاشته باشه. خواهرم دو تا بچه داشت. قد و هیکل شکوفه از من بزرگتر اما خوب زیبایی چهره ی منو نداشت. اما بدنش چیزی بود که کامران می پرستید چنین بدن هایی رو.
    روی دور تند 4 ایکس و سپس 16 ایکس و حتی 32 ایکس زدم جلو و دیدم بیشتر سکسشون آروم و با حرف زدن ، بغل کردن و بوسیدن، سپری شده. چیزی که خواهرم هیچوقت تو زندگیش تجربه نکرده بود و آرزوی چنین رابطه ی رمانتیکی رو داشت. وقتی پلی کردم و شنیدم با چه مستی و ولعی داره با کامران حرف های سکسی می زنه حالم داشت بد می شد. می خواستم خاموش کنم اما وسوسه شدم که ادامه فیلم و بویژه آخرش رو ببینم، زدم رو دور 32 ایکس. خواهرم با اشتیاق کامل با اینکه به پهلو درزا کشیده بود، کامران از پشت بهش چسبیده بود با گردوندن سرش به سمت کامران و با خوردن لب و بوسیدن و صدای لذتی خاص که به گوش می رسید با دستش باسن کامران رو به سمت خودش فشار می داد تا لحظه ی ارگاسم هر دوشون بیشترین لذت رو ببرن. و تو اون لحظه جملاتش ی جورایی شبیه جملات من بود. وقتی کامران با صدای خاصی ازش سئوال کرد دوست داره ازش حامله بشه، شکوفه با صدای ملتمسانه و نرمی گفت: آره عزیزم مگه میشه زنی نخواد ازت باردار بشه. اونهم تو این اوج لذتی که ی زنی مثل من داره حسش می کنه. همش رو بریز تو. همشو... همشو... و کامران هم با تلمبه زدنهای سریع تر و محکمتر باعث بلند شدن صدای جیغ شکوفه شد که مجبور شدم صداشو قطع کنم و استوپ بزنم. کنترل رو انداختم گوشه تخت. می خواستم گریه کنم اما نمی تونستم. اصلن نمی تونستم بپذیرم که من باعث این کار شدم.
    کامران اومد تو و من هم نگاه خاصی بهش کردم. سریع گفت: دیدی خواهرت با چه علاقه ای به استقبالم اومد؟ چقدر تشنه ی سکسه. شما خانوادگی مثل اینکه علاقه دارین با یکی غیر از شوهرتون سکس بکنید؟!! یادت باشه من تجاوز نکردم، شرط کردم. اینو هیچوقت فراموش نکن. خواهرت بر خلاف تو،سریع قبول کرد. من فقط با حالت خاصی نگاش می کردم و چیزی نمی گفتم. البته کامران راست می گفت. شکوفه زن داغی بود و چون شوهر سرد و بی رمقی داره که زیاد اهل سکس نیست و هر وقت دلش بخواد، دو سه دقیقه ای کارش رو می کنه، و شکوفه همیشه از این مهم ناراحت بود. پیشنهاد کامران هم فرصت خوبی واسه ی ارضای جنسیش بود.
    تو همین فکرا بودم که ی وقت دیدم صدایی اومد. گفتم کسی اومده؟ گفت آره. خیلی ترسیدم. فکر کردم شاید مجید، پدرم، مادرم و خواهرم و یا خانوادش نمی دونم احتمال هر چیزی رو دادم. کامران نگام کرد و گفت: نپرسیدی چطور متوجه شدم بچه مال من نیست؟!! گفتم: خوب. اتفاقن می خواستم فردا صبح حین خداحافظی ازت بپرسم. که گفت: فردا خیلی دیره. وقتی در زد و اجازه خواست بیاد تو. صدای ی پسر جوون بود. خیلی ترسیدم و دوست داشتم ببینم کی یه! که دیدم رضا دوست کامران، همونی که عکاسی داشت اومد تو. خودم رو جمع و جور کردم. بعد از سلام، به کامران گفت بیرون منتظرم و در رو بست.
    کامران ادامه داد: راستش وقتی از سکه ها گذشی و زود قرار ازدواج با مجید رو گذاشتی، رضا بود که شک کرد و به من گفت احتمال داره این اتفاق افتاده باشه. فقط حدس زده بود. ما هم نمی دونستیم. چی جوری بگم اصلن نمی خواستیم بریم آزمایش. فقط خواستیم ببینیم که عکس العملت چی یه.
    راستش اگه موافقت می کردی و محکم جواب می دادی همون لحظه تموم می شد. من هم نا امید بودم تا اینکه گفتی چی می خوای از من؟ راستش فشار فکری زیادی رو تحمل کردم. تصورش رو نمی کردم باهام چنین کاری رو بکنی و من هم فکرش رو نمی کردم این بلا سرم بیاد. بهرحال حضور رضا امشب فقط ی دلیل داره. سکوت کرده بود تا سئوال منو بشنوه و بعدش ادامه داد. رضا از من قول گرفت که اگه حدسش درست بوده باید شرایط سکس با تو رو براش فراهم بکنم. واسه همین اومده. چشام قرمز شده بود و دیگه گریه ام گرفت. گفتم: داری چیکار می کنی با من. بسّه دیگه کامران. تو که هر کاری خواستی کردم برات. اون از خواهرم و این هم از .... دیگه گریه می کردم و التماس که تمومش کن. با دستاش بازوهام رو گرفت و گفت: اصلن فکرش رو نمی کردم تو اینکاررو کرد هباشی. واسه همین قول دادم به رضا. ناراحت نباش، نیم ساعته این هم تموم می شه. فرض کن تا صبح بغل من بودی. تو که می دونی من و رضا فرقی نداریم.
    التماس من هم دیگه بی فایده بود. راستش من از رضا خوشم نمی اومد از همون روزی که واسه عکاسی رفته بودیم از قیافش و از چش چرونی هاش خوشم نیومده بود. قد بلند و بدن لاغری داشت. فکرش رو نمی کردم این جوری باید تقاص پس بردم. شب عجیبی رو داشتم پشت سر می ذاشتم. حدس هم نمی زدم که بعد از رضا دیگه چه خوابی برام دیده. که به کامران گفتم دیگه تمومه؟ که گفت: دو تا سورپرایز مثبت و منفی برات دارم و تموم. برو دنبال زندگیت. بلند شد و قبل از اینکه در رو ببنده گفت دارم می رم بیرون ی ساعت دیگه بر می گردم.
    ده دقیقه بعد رضا اومد تو اتاق و رو تخت کنارم نشست. هیچ حرفی نزد و شروع کرد به لمس کردن کشاله ی رونم و شکمم و سینه هام. التماسش کردم که نکنه باهام این کار رو. حرف نمی زد. تو این دنیا نبود انگار. و صورتمو بوسید و در ادامه لبمو. هر کار کردم انگار نه انگار. بهش گفتم ازت بدم میاد. نگاهی به من کرد و گفت: مهم نیست. مهم اینه که من خوشم میاد از گاییدنت. آرزوم بود. مُردم از بس با فکر و خیالت و دیدن عکسات جق زدم!! دیگه چاره ای نداشتم باهاش همراهی کنم. سریعتر از اونچیزی که فکرش رو بکنم لختم کرد و مثل وحشی ها پستونا و کسم رو می خورد. گاز گرفتن کسم باعث شد موهاشو بکشم. اونهم اومد روم و همه ی لبم رو گذاشت تو دهنش. مثل وحشی ها می خورد. آب دهنش حالم رو به هم زده بود. تو چند ثانیه لباسهاش رو در آورد. من که به پشت خوابیده بودم اومد روم و دوباره شروع کرد به بوسیدن و خوردن تمام بدن. انگار اولین باره که ی زن لخت رو دیده و شرایط سکس کردن باهاش رو پیدا کرده. گفتم تو که به خودت کسادی نمی دی مثل کامران! چته؟! حرفی نزد حین خوردن کسم بر عکس شد و کیرش رو سمت دهنم آورد و با زانوهاش سرم رو به سمت کیرش هدایت کرد که من هم مجبور شدم کیر نازکش رو بخورم. ازم خواست خوایه هاش رو بزارم دهنم و من هم برخلاف میلم که موهای نسبتن بلندی هم روی تخماش داشت گذاشتم دهنم. ی دقیقه بعد برگشت و پاهام رو گذاشت روی دوشش و با آب دهنش کیرش رو لیز کرد و کیرش رو روی کسم گذاشت و بدون مقدمه با ی فشار تا ته گذاشت تو. شروع کرد به تلمبه زدن. کیر نازکی داشت اما نسبتن بلند. هیچ حسی بهش نداشتم. به دو سه دقیقه هم نکشید که آبش اومد. آبش کم بود. اصلن حسش نکردم. بدنش رو کلن روی من گذاشت و با بوسیدن و خوردن لبم آروم کنارم دراز کشید. دستش سینه ها و کسم رو رها نمی کرد و می مالوند. بهش گفتم. چقدر لذت بردی از این کار چند دقیقه ای؟ ارزشش رو داشت. پاداش مزد کار انسانیتت رو گرفتی؟ که گفت: تو دیگه صحبت از انسانیت نکن!! من هم گفتم. انسان اشتباه می کنه. تو چرا اشتباه دیگرون رو با اشتباه خودت تکرار می کنی؟ جوابی نداد. فقط گفت: خوش بحال شوهرت. و سه چهار دقیقه ای تو همین حالت به من چسبیده بود. خواستم بلند شم که سفت تر بغلم کرد از پشت. ی چند دقیقه ی بعد دوباره شروع کرد به لمس کردن بدنم و دوباره همون کارها. دستور داد کیرش رو بخورم و من هم همین کار رو کردم. بصورت چهار دست و پاشدم و مالوندن تمام پشتم و باسنم و تعریف از بدنم که تا حالا چنین زن نرم و گوشتی رو نکرده، شروع کرد به تلمبه زدن. با فشارش با شکم روی تخت دراز کشیدم و رضا هم ول کن نبود. تموم بدنش رو روی پشتم قرار داده بود و یهو داد کشید و با خالی کردن آبش شروع کرد به گاز گرفتن پشتم. ی دقیقه ای تو همین حالت بودیم که با حرکت من، اومد پایین و من هم سریع بلند شدم لباس هام رو گرفتم و رفتم حموم.
    تو حموم کمی گریه کردم. فکر کردم مثل جنده ها شدم. با داشتن ی بچه احساس شرم و حقارت می کردم. من که تا موقع ازدواج دختر بودن خودم رو حفظ کرده بودم و با هیچکس غیر شوهرم یعنی مجید نبودم، چرا برای یک کار اشتباه که از نظر خودمون صحیح بوده باید چنین تاوانی رو می دادم. به خودم گفتم تا کامران نیومده سریع برم. یهو یادم اومد به دو تا اتفاق دیگه و دو تا خواب دیگه ای که کامران برام دیده بود. نمی دونستم به چی فکر بکنم. اصلن نمی تونستم فکر بکنم.
    ی ربع بیست دقیقه ای گذشت. کامران برگشت. چیزی نگفت. من هم که دستم روی پیشونیم بود فقط نگاش می کردم. گفتم برنامه بعدیت چی یه. نکنه به ی وحشی دیگه هم قول دادی. می خوای از درون نابودم کنی. چیزی نگفت. با حرکت سرش منو دعوت کرد به اتاق خواب. اتاق خواب که چه عرض کنم. اتاق کابوسم شده بود.
    اتاق مرتب شده بود و رو تختی هم عوض شده بود. خبری از رضا نبود. کنترل تلویزیون رو داد دستم و گفت تو فلش ترک سوم رو پلی کن. دل تو دلم نبود. نمی دونستم دیگه با کدوم یک از اعضای خانواده و شاید خواهر کوچیکم و یا اصلن ی چیز دیگس و .... فیلم طبق معمول همین اتاق خالی خواب رو نشون می داد. با دیدن زنی که تمام وجودم بود. بغض سنگینی گلوم رو گرفت. با اینکه صدام در نمی اومد به کامران گفتم آخه چرا؟ اون مادر زنته. به تو که بد نکرد. مثل مادرته. که رو به من کرد و گفت: اون تربیتت کرده. تعریفی که ایشون ازت می کرد که فرشتست دخترم و بهتر از اون نمی تونستی پیدا بکنی و .... یهو سکوت کرد و گفت: ناراحت نباش. کاری باهاش نداشتم.
    وقتی دیدم مادرم داره لباس هاشو در میاره گفتم چیکار کردی باهاش؟ که گفت خوب ببین. بلند شد رفت بیرون. من هم کنجکاو که چه اتفاقی بعدش افتاده. دیدم مادرم خیلی آروم لباسهاشو در آورد البته بطور کامل لخت نشد. روی تخت دراز کشید و ملحفه رو گذاشت روش. تازه یادم اومد اون ساعتی که به من زنگ زده بود اینجا بود و می خواست مطمئن بشه از این اتفاق. وقتی دیدم تو همون حالت دراز کشیده با ملحفه سفید داره اشکهاشو پاک می کنه، دیگه هیچی برام نمونده بود. می خواستم فیلمو جلو ببرم نمی تونستم می خواستم لحظه لحظه شو ببینم. وقتی کامران رو صدا زد، آه از نهادم در اومد. سه بار کامران رو صدا زد وقتی دید جوابی نمی آد به سختی از روی تخت بلند شد و در اتاق رو نیمه باز کرد و گفت کامران؟... کجایی؟... بیا... و ادامه داد... باید زود برگردم. دیگه نمی دونستم چیکار بکنم. فیلم رو می دیدم اما انگار چیزی نمی دیدم. اصلن اینجا نبودم. دوباره روی تخت دراز کشید و با ملحفه تمام بدنش رو پوشوند. مادرم مثل منو خواهر هیکلی و قد بلند نبود اما خوش اندامی و برآمدگی بدنش هر مردی رو وسوسه می کرد. کامران که لباس تنش بود، اومد تو و پیش مادرم نشست. نگاهاشون به هم بود. و بعد از ارزیابی کل بدن مادرم که به پشت دراز کشیده بود، ملحفه رو کشید که مادرم، هر چند لباس زیر تنش بود، دو تا دستاش رو گذاشت روی سینه ها و شکمش. کامران بلند شد و گفت لباسهاتو بپوش. ی جورایی فکر اینجاش رو نمی کردم. مادرم شروع کرد به گریه کردن و بعدش بلند شد لباسهاشو پوشید. دیگه ادامش رو ندیدم.
    رفتم بیرون و از کامران که روی کاناپه نشسته بود تشکر کردم. اونهم گفت: مادرت برای توی احمق از خودش هم گذشت تا آبروت نریزه و زندگیت رو بکنی. وقتی به مادرت گفتم می خوام شکایت بکنم از دخترت، افتاد به التماس. وقتی گفت: هر کاری بگی می کنم برات. فقط این مسئله همینجا فراموش بشه. خواهش می کنم؟ بهش گفتم مطمئنی هر کاری؟ گفت: آره. گفتم با شناختی که از تو دارم تو نمی تونی این کار رو بکنی. مادرت که تازه متوجه منظورم شده بود، نگاه خاصی به من کرد و گفت: می فهمم چی می گی. گفتم: می خوام اون کاری که دخترت با من کرد تو با شوهرت بکنی. فقط نگام کرد و گفت: داری انتقام می گیری؟ گفتم نه. انتقام تعریف دیگه ای داره. مادرت گفت: همون کار رو تو داری می کنی؟! انتقام یعنی همین!. گفتم: انتقام یعنی اینکه فروغ رو که الآن زن اون نامرده، باردار بشه از من، بجای بچه ای که فکر می کردم مال منه و چه فکرهایی برای آیندش داشتم. به این میگن انتقام. یا... چیزی نگفتم که ازم پرسید یا چی؟ گفتم: یا اینکه اون کار رو تو با شوهرت بکنی و همین اتفاق بی افته. یعنی من ی بچه بخوام از خودم داشته باشم از خانواده تون. اما من اینو نخواستم. اینو می گن انتقام.
    مادرت با دو تا دستاش سرش رو گرفت و با چمهای اشک آلودش گفت: الان من چیکار بکنم برات؟ من هم رفتم جلو با دستام دو طرف سرشو گرفتم، پیشونی شو بوسیدم و گفتم برو اتاق خواب. با چشای اشک آلودش نگاه خاصی به من کرد و گفت: می فهمم چی می گی، هر چند باور نمی کنم. ی چند دقیقه ای طول کشید تا از جاش پاشه. به من گفت: فکرشو نمی کردم با منی که مثل مادرتم این کار رو بکنی؟ گفتم: فقط پیشنهاد دادم. نه اصرار کردم نه اجبار. به من گفت: خودت می دونی که پیشنهادت خیلی بی شرمانست. گفتم: کار بی شرمانه ای که دخترت کرد و حاصل تربیت تو و شوهرته، با پیشنهاد بی شرمانه من خیلی فرق داره. من نمی خوام نتیجش بوجود اومدن یک بچه باشه!! انگار تیر خلاص رو بهش زده باشم، نگاه پر از نفرتی به من کرد و گریه هاش شروع شد. یک نیم ساعتی طول کشید تا بره اتاق خواب و وقتی یک ربع بعد صدام زد و گفت بیا، من همین رو می خواستم بشنوم. امیدوارم ....
    کامران دیگه چیزی نگفت. بلند شد رفت دستشویی مسواک زد و رفت تو اتاق خواب. من هم همین کار رو کردم. اتاق تاریک بود و به این شکل کنار هم خوابمون برد بدون اینکه کاری بکنیم. انگار قضیه مادرم بقیه مسایل رو از یادم برده بود.
    صبح طبق روال دو دفعه ی قبلی صبحانه رو خوردیم و با ماشین اومدیم تا ی جایی. قبل از پیاده شدن ی هدیه ای رو از صندلی عقب گرفت و به من داد. 5 تا سکه بهار آزادی بود. زندگی خوبی رو برام آرزو کرد و گفت: فقط پیشنهاد می دم. گاهی دلت گرفت یا احساس تنهایی کردی یا می خوای خاطرات با هم بودن رو زنده و تجربه بکنی به من سر بزن. من هم دیگه با این کاری که کردی، میلی به ازدواج ندارم. چیزی نگفتم روبروم رو نگا ه می کردم و چشام پر اشک شده بود. تصور نمی کردم چنین برنامه ای رو برام داشته باشه. اشکامو پاک کردم منو بوسید و گفت مواظب بچه و مواظب زندگیت باش. قبل از خداحافظی هم ازش قول گرفتم تمام فیلم ها رو پاک بکنه و قبول کرد. البته اینو هم بگم، کامران بعضی از فیلمهای سکسی قدیمی شو و حتی سه چهار تا از فیلم کوتاه سکس با منو هم گذاشت تو سایت xhamster اما نه به اسم ایرانی. لذت می برد از اینکار.
    دیگه داشتم پیاده می شدم که دستم رو گرفت و گفت یه موضوع مهمی رو باید بدونی. انگار حرفهامون تمومی نداشت. مثل دو عاشق که نمی تونستن از هم جدا شن و دل بکنن. اما مال ما برعکس بود. حرفهایی که فقط رنجش آور بود. کامران بدترین خبر رو به من داد. گفت: شکوفه از این قضیه تو چیزی نمی دونه. من فقط نگاش کردم و گفتم یعنی چی؟ وقتی بهش گفتم پس اون رابطه؟!... دیگه فهمیدم قضیه چی یه. تو همین فکرا بودم که گفت اون فیلم سه چهار روز بعد از جدایی منو تو بود، تعجب نکردم. چون چیزی که من دیده بودم، علاقه دو طرفه و یک سکس رمانتیک بود نه پیشنهاد اجباری. بهش گفتم دو سه سالی که با هم بودیم چی؟ گفت: بعد از عروسی فقط چند بار هم آغوشی بود و ... با هم رابطه ی جنسی نداشتیم. فقط نیاز جنسی شو ی جورایی بر آورده می کردم. خیلی داغ هست خواهرت و خیلی هم حرفه ای تو سکس. عجیب نیاز جنسی داره. سیر نمیشه. حتی یکبار سر شب اومد تا صبح. منم کم نذاشتم براش، چون کیف می کنم وقتی یکی دوست داره ازم لذت ببره. اونهم شکوفه با اون هیکلی که داره. راستش خواهرت تازه معنی سکس رو فهمید.
    کامران راست می گفت: شوهرش توجهی به سکس نداره. هر وقت نیاز داره دوسه دقیقه ای بهش می چسبه و کارش رو تموم می کنه. اونهم تو تاریکی شب. اصلن تو باغ نیست. نه حرف می زنه.نه شوخی می کنه. نه واژه های عاطفی بلده و همه اینها عقده شده بود واسه خواهرم. واسه همین خودشو سعی می کنه به مردا نشون بده تا توجه اونها رو به خودش جلب بکنه. تازه فهمیدم چرا این مدت اینقدر سرحال و خندان شده. بهش گفتم: یعنی همچنان ادامه داره رابطه تون؟ که گفت: دیگه تمومش کن. بقیه با خودتونه. می خوای از خودش بپرس. اما پیشنهاد می دم این کار رو نکنی. و بزار رابطه تون به همین شکل بمونه. من هم با نگاه خشم آلود که آخرین ضربه ی کاری رو به من زده بود، ضربه ای که همچنان زخمش خوب شدنی نیست ازش خدا حافظی کردم.
    حدود ده ماه از این قضیه می گذره. اوایل خیلی به من سخت می گذشت. تا حدود یکماه با مجید رابطه جنسی نداشتم. دیگه ماه های بعد، شرایط روحی روانیم و خانواده بهتر شد. سکس های خوبی رو با مجید تجربه می کنم. خونه مادرم خیلی خیلی کمتر می رفتم. خواهرم به من سر می زد هفته ای یکبار، به روی خواهرم و مادرم هم نیاوردم. البته اونها نمی دونستن که من می دونم و فیلمشونو هم دیدم. البته خواهرم خیلی شادتر شده بود و زیباتر. مطمئن بودم که رابطه با کامران بیشتر از قبل شده. راستش زیاد به کارهای خواهرم فکر نمی کردم.
    تا حالا به کامران فکر نکردم حتی به پیشنهادی که داده. اما نامرد کاری کرد که هر وقت مادرم رو می بینم و بویژه خواهرم رو قیافه ی شهوانی و شیطانیش جلوی چشام می آد. امیدوارم که دیگه مجبور نشم برم تو اون خونه لعنتی و اشتباهی که می تونه تاوان سنگین تری برام داشته باشه رو تکرار بکنم. هر چند بعید نمی دونم این اتفاق بیافته اونهم با صمیمیتی که بین شکوفه و کامران بوجود اومده و خبری که شکوفه یک هفته ی پیش به من داد که می خواد بچه سومش رو به دنیا بیاره.
    شنیدم دنیا دار مکافاته. اما این مکافات خداییش نه عقلانیه نه وجدانی. چقدر خوب بود این مکافات برای همه ی خطاکارن بود، نه برای عده ای خاص.


    ** این داستانی رو که خوندین به قلم من نبود. به قلم دوستم فروغ بود که داستانش رو نوشت و پس از چند بار بازنویسی به من داد که بخونم. بعدش هم بارها و بارها با هم صحبت کردیم. گفت می خواستم یه نفر بدونه داستان زندگیم رو تا سبک بشم. من فقط داستان حقیقی رو که به قلم خودش بود گذاشتم تا شماها هم بخونین. داستان کاملن واقعیه و با اجازه خودش گذاشتم تو سایت.


    نوشته: فروغ

  • 34

  • 20




  • نظرات:
    •   تنها-شب
    • 1 ماه،1 هفته
      • 8

    • چه خبره این همه کس نوشتی هرچی آدم میخونه تموم نمیشه طرف بکن درو بوده دیگه بجا چسناله چشاتو واکن درست انتخاب کن


    •   TheBitchKing
    • 1 ماه،1 هفته
      • 10

    • روده دراز تر از من تو این سایت گیر نمیاد، ولی تو دیگه یه سور به من زدی خواهر. چقد طولانی بود!


      داستانت بد نیست. چنتایی غلط املایی داری که قشنگ مشخصه بخاطر عدم مطالعه اس. به هر حال، محتواش زیاد برام مهم نیست. همین که درست و استاندارد نوشته شده باشه، لایک داره.


    •   Esfandiar49
    • 1 ماه،1 هفته
      • 6

    • فروغ ، فلشم به جای فلش خورت . دیس


    •   parvaneh115
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • عالی


    •   zanbory
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • عجیب بود داستانت ..روشنفکری تا این حد نوبره و غیر قابل قبول اونم کجا توی ایران.
      باور نمیکنم .


    •   general_bu
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • بعضی وقتا که با کامران میخوابیدی فکر میکردی احمدِ؟؟ مجید بود یا احمد؟؟


    •   mohamad1448
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • ??


    •   off_boy
    • 1 ماه،1 هفته
      • 11

    • بي ناموس فلج انگشت نگرفتي اين همه رو تايپ كردي!
      الان ميخوام بگم كسي حال نداره اين طومار رو بخونه فردا ببينم دوستان به قصد كير زدن به كامنتم نشستن تا تهشو خوندن (biggrin)

      هر كي تا تهشو خوند كون تنگي داره
      موفق باشيد تنگا :)


    •   kokarostam
    • 1 ماه،1 هفته
      • 7

    • شروع


      چند خط خوندم، نوشتی طولانیه. بعدش کامنتها را خوندم و الان این کامنت را میذارم که بگم، دارم میرم که بخونم تا نظر اصلی خودم رو بدم. امیدوارم قابل خوندن باشه. فعلاً.


      ها کـُ‌کا


    •   Alouche
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • خیلی غیر واقعی بود نمیدونم خعلی دراااااز بود معلومم بود نویسنده مرده ولی خب چون تا تهش خوندم دیس نمیدم ولی واسه زن شوهر دار اینا باید دیس بدم نمیدونم نه همون دیس نمیدم لایکم نمیکنم


    •   Alouche
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • نه لایک کردم خیلی تایپ کردی گناه داشتی کاش تهش عاشق کامران میشد من قصه های با تم فیلم هندی دوست


    •   saeedno15
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • یا خدا این همرو چجوری نوشتی؟ تو خواستی دادی طرف هم کرده, تامام


    •   Mustang.gt
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • ****داستانتون نتونست منو با خودش هم قدم کنه نتونستم باهاش مچ بشم

      حداقل از اکثر داستانای سایت بهتر بود

      خسته شدیم از بس داستان گی خوندیم


    •   Daniani
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • دادی دیویست تومنم کاسب شدی چس ناله نوشتی
      بگی مجید بیگانه باشه قبول
      این نظر اصلی من نبود
      نظر اصلیمو سایت هشدار داد پر از کلمات... منتشر نمیشه
      خلاصه فروغ یه میلیاردو خورده ای نوش جان


    •   soiti
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • تخمی تخیلی
      چاه مکن بهر کسی/ کنار چاه نه فقط خودتو میکنن بلکه خواهر و مادرت رو هم میکنن/
      باز خوبه از کون بابا و برادرت گذشته (sick)


    •   VIRUS_TAYPER10
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • نظر شما چیه؟wala didam kheili ziyado tolanie nakhondam asabam nemikeshe bekham in hame kososhero bekhonam vali chun paye in hame taype kardan jer khordi vase bacheha dastet dard nakone :||||


    •   M.tork
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • وقتی رسیدم به احمد دیگه نخوندم.کس کش


    •   M.tork
    • 1 ماه
      • 4

    • اهل شمال و خانواده ای مذهبی???همشون دادن که


    •   narange
    • 1 ماه
      • 2

    • کاری به بعید بودن ماجرا ندارم.


      نویسنده سعی میکنه در ابتدا خواننده رو گمراه کنه و کامران رو کاراکتر منفی نشون بده که جلوتر می بینیم فروغ این نقش رو داشته. منتهی به علت اینکه داستان راوی اول شخص داره خواننده حس می کنه که راوی بهش دروغ گفته. مثلا در مورد به تعویق انداختن اولین سکس بعد از ازدواج با کامران.


      نویسنده می تونست به راحتی از راوی سوم شخص استفاده و صحنه پردازی کنه.


    •   m.Rezza
    • 1 ماه
      • 1

    • جالب بود بیشتر جنبه زندگی نامه داشت تا داستان سکسی


    •   Amir.qorbati
    • 1 ماه
      • 1

    • یه رمان سکسی از نوع واقعی ،،،عالی بود ،به دوستت بگو از روی این رمان یه فیلم نامه مینویسم و میسازمو اکران میکنم،،،قول میدم
      نقش فروغ رو هم میدم به ژاله صامتی


    •   Gozaran
    • 1 ماه
      • 2

    • تا نیمه ی این خاطره پر از تناقض بیشتر نخوندم
      والا این شیوه نگارش نه شیوه خاطره نویسیه نه داستان نویسی
      مثلا اگر قراره در ابتدای داستان ما فکر کنیم که بچه از کامرانه و در نیمه داستان بفهمیم بچه از مجیده ، باید شیوه دیگری از نگارش انتخاب بشه نه شیوه ی روایت اول شخص
      مثلا باید داستان در قالب تعریف ماجرا به چند فرد باشه
      واقعا نگارش بلد نیستی


    •   Gozaran
    • 1 ماه
      • 4

    • شاه ایکس کاش یک تاپیک میزدی و کمی داستان نویسی آموزش میدادی
      حالمون بد شد ازین داستانهای داغون


    •   Amir.qorbati
    • 1 ماه
      • 4

    • بخاطر همینه که اسلام میگه زن باید عفاف داشته باشه تا زندگی مشترک از هم نپاشه،،،همه ی دردسر هایی که برای خودت و اطرافیانت درست کردی ناشی از تصمیم های غلطی بود که گرفتی و همه ی این تصمیم ها ریز و درشتش از نظر اسلام حرامه
      مثل باز بودن حجاب خواهرت پیش کامران
      مثل زنای محصنه با مجید اونم وقتی عقدِ کامران بودی
      مثل سکس های کامران با زن های دیگه
      مثل رفتن به آتلیه و گرفتن عکس های لختی توسط یه مرد نامحرم
      و مثل هر دردسری که توی این رمان بود
      سلام
      یه نتیجه گیری مهم
      شابد بگید ربطی نداره ولی اگه دقت کنید منطقی بخونید نظرم رو میفهمید که خیلی هم ربط داره


      دوستان عزیزم ببینید و آگاه باشید که اسلام دین کامل و جامعیه و خانواده رو که از ارکان اصلی و پایه و اساس یک جامعه هست رو چجوری با قوانینش از آفت ها دور نگه میداره...


      انسان موجود پیچیده ایه
      هر کاری ازش برمیاد
      هر خطایی
      هر کار خوبی
      هر گناهی
      هر ثوابی


      امیدوارم سایت شهوانی نظرم رو پاک نکنه ،
      زنده باد آزادی بیان


      دوستانی هم که میگن تو اگه مسلمون هستی اینجا چیکار میکنی در جواب باید بگم من فقط تحلیل کردم دین اسلام رو ، و این داستان رو از منظر اسلام بررسی کردم و حقانیت این دین رو ثابت کردم
      قرار نیست هر کسی تحلیل میکنه خودشم پایبند باشه
      بله من خودم زیاد رعایت نمیکنم قوانین شرعی رو
      ربطی هم نداره
      مگه نمیبیند کلی آدم مسیحی ، اسلام رو تحلیل میکنن خوبی ها و بدی هاشو میگن؟
      کلی هم مسلمون ، دین مسیحیت رو
      و به همین ترتیب همه ی مردم
      پس نظر شخصی خودم نبود این حرفا
      صرفا تحلیل دین اسلام بود با استناد به این رمان


      یه سری از دوستان هم میگن از کجا معلوم راست باشه داستان
      باشه داستان غلطه ، اما کلیات چیزایی که توی این داستان بود واقعیت داره
      قرار نیست مو به مو اتفاقات این داستان درست باشه
      مهم اینه که با منطق و عقل کاملا و کاملا جور درمیاد


      یه سری دوستات دیگه هم هستن با وجود تمام این توضیحات من ، بازم فحش میدن به من
      در جواب این دوستان هم باید گفت که کسی رو که خوابیده میشه بیدار کرد ولی اونی که خودشو زده بخواب رو نمیشه،،،شما از اون دسته ی دومی ها هستید،،،امیدوارم تعدادتون کمتر بشه روز به روز عاقل بشید ، چون فقط در این صورته که دنیا جای زیباتری میشه


    •   سدمرتضی
    • 1 ماه
      • 3

    • خلاصه بگم همه رو کیر کردی خودتم روش نشستی بالا و پایین میری


    •   Armin4657
    • 1 ماه
      • 1

    • نمیدونم بگم داستان یا خاطره ولی به هر حال تا حدودی خوب بود به جز چند تا سوتی که خرابش کرد اولی اون قسمت که کامران برگشت بهت گفت اگه باکره نیستی عیبی نداره و تو جواب دادی این چه حرفی بود و غیره دومی هم قضیه حامله شدنت از مجید بود که خیلی تابلو بود که داری خواننده های داستان رو گول میزنی سومی اون همه آب تو کوست خالی کرد ولی تو حامله نشدی جل الخالق و در نهایت این داستان رو باید کتاب میکردی چه خبره انقدر نوشتی


    •   Caboos1
    • 1 ماه
      • 8

    • همه رو ول کنید این رفیقمون امیر غربتی داغانم کرد
      این داستات طولانی رو که خونده هیچ یه کامنت گذاشته نصف داستان
      دمت گرم حاجی
      فروغ یه دقه نده لایکش این بنده خدا رو


    •   ایکاروس
    • 1 ماه
      • 11

    • نظر من به نظر دوستانم نزدیکتره :
      مخالف با طرح چنین مضامینی هستم
      از نظر فنی هم دوستانم درست گفتند .
      و اما باید یه نامه بنویسم به سازمان تبلیغات اسلامی و تشکر کنم که یک نفر رو فرستادن برای ارشاد دوستان ...
      و من الله توفیق


    •   Man.to.ok
    • 1 ماه
      • 1

    • عالی بود ازاین اتفاقامیفته من خودم نه تا این حد ولی یجورای ورواز نزدیک شاهد بودم که اگرکسی اون وبنویسه همه میگن دروغه وامکان نداره!


    •   Scott12
    • 1 ماه
      • 5

    • آقا خیانت نکنین.الان ممکنه چندتا خانواده رو به شک انداخته باشید که نمیدونید که احتمالا چندتا به طلاق و بدبختی بچه هاشون تموم میشه.
      به کسی علاقه داری رک بگو به والدینت.ازدواج کردی پایبند باش . چقدر شما آشغالین. هرچی فحش بدم برا شما مدال افتخاره پس فایده نداره.
      حقا حکم سنگسار واسه شماها بهترین نعمته و واسه ما آرامش روح و روان.


    •   Saeed_ni2000
    • 1 ماه
      • 3

    • بیا به ما هم بده خو، برا یه داستان خودتو جنده کردی، خواهرتو جنده کردی، مادرتو هم جنده کردی، دیگه بقیشو نخوندم که ببینم کدوم فامیلتو جنده میکنی،
      خدا شفا بده


    •   zodiakxxx
    • 1 ماه
      • 2

    • شاید برای شما هم اتفاق بیفتد
      داستان خوبی بود
      لایک


    •   Irish..GuNNer
    • 1 ماه
      • 7

    • تو پاراگراف دوم داریم : نسبتن و تقریبن . احتمالا داستان بیشتر از ۳۰تا پاراگراف داره و خوندنش با غلطاش عذاب‌آوره . بهتره بجای یه متن طولانی و پر غلط، یه متن کوتاه و بی غلط بنویسی. مثل اینکه داستانت خوب بوده دوستان لایک دادن. پس بدون هیچ نقد و توهین دیگه ای دیس میدم. موفق باشی .


    •   Newah007
    • 1 ماه
      • 4

    • خانم فروغ....


      تناقضات زیادی در این داستان وجود داره....


      اگر بپذیریم که داستان واقعی بوده, شخصیت های داستان پر از تناقض و بلاتکلیفی هستن...,, چند نمونه رو بگن:
      1. مجید اگر عاشقت بود چطور راضی شد که با کامران ازدواج کنی .... ؟؟؟
      2. اگر ازدواج با کامران نقشه ی تو و مجید بوده واسه رسیدن به پول و ثروت, که باید بگم آقا محید رسما کسکش تشریف داشتن و در نهایت هم که سخت باختید هر دو نفر....


      ۳. کامران که شب زفاف متوجه شد پرده نداری و باکره نیستی, چطور با تو ادامه داد و چند سالی زندگی کرد؟؟؟



      1. همه موردها رو هم قبول کنیم, مجید چطور قبول کرد که تو بری و زیر کامران بخوابی؟؟؟؟؟ اگه واسه حفظ آبرو بوده, کامران که به همه خانواده و آشناهات رسونده جریان رو,,,, تازه کلی هم سواری از خانوادت گرفته بوده.....


      به هر حال این تناقضات یا به خاطر دروغ بودن داستانه, یا شماها کلی آدمای اشتباهی و دروغی هستید....


      درکش واسه من مشکل بود....


      فدای دوستان


      Lor Boy


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 6

    • خوب شد اولش گفتی داستان طولانیه و نخوندم.
      می اومدم پایین میدیدم انقدر طولانیه فحش میدادم..
      درباره ی داستانم باید بگم، منکه نخوندم پس نظری هم ندارم،فقط کوتاه تر بنویس


    •   Funiown
    • 1 ماه
      • 1

    • هم منطقیه هم نیست ، الان همه تنشون میخاره ی زمانی حرمت بود ولی الان دیگ نه همه میدن ، دمت گرم قشنگ بود


    •   ehsan9705
    • 1 ماه
      • 1

    • عجب


    •   king.artoor
    • 1 ماه
      • 4

    • عاقا فقط یه چیزی . یکی روشنگری کنه برام ناموسن:
      این بابا تو کسشعرش میگه منو مجید تصمیم گرفتیم چون مجید وضع مالیش خوب نبود من با کامران ازدواج کنم بعد مهریمو بگیرم ازکامران جدا شم با مجید زندگی کنم.بعد موقع بچه دار شدنم واسه محکم کاری از مجید حامله شدم!!!آخرم ک گفت مهریه رو بخشیدم بچه رو بگیریم!!!
      حاجی پشمام از اینهمه درایت.واشر سر خایه سوزوندم
      راستی احمد کی بود این وسط؟!! احمد ذوقی خودمونو میگی؟؟


    •   عشقبازمست...
    • 1 ماه
      • 1

    • به شکوفه بگو بکن تیر خاست بنده در خدمتم خخخخخ


    •   mrroshak
    • 1 ماه
      • 1

    • یه متر زدم دیدم خیلیه، نخوندم.خخخخ (biggrin)


    •   Alirezateh20
    • 1 ماه
      • 1

    • قسمت بعدی کامران باید باباتم بکنه من دلم خنک بشه


    •   Dariush.darvishi
    • 1 ماه
      • 2

    • پوآرو هم تورو کرد آخرش یا نه؟


    •   Sepidarsal
    • 1 ماه
      • 2

    • گه خوردی احمد کیه


    •   Marshaall_Boss
    • 1 ماه
      • 1

    • تو هرزه کثافت حالمو بدجور بهم زدی...داستان تخمیتم تا نصفه خوندم...امثال تو هرچی سرشون بیاد حقشونه...نکبت


    •   Amir.qorbati
    • 1 ماه
      • 1

    • ایکاروس عزیز من هیچ التزامی به اسلام ندارم ، نه نماز میخونم نه روزه میگیرم ، اینارو هم اولش گفتم اگه با دقت میخوندی میدیدی که گفتم اصل حرف رو بچسبید با دین من چیکار دارید اصلا بی دینم ،،شما که مخالف "مطرح کردن" موضوعات هستید بفرمایید بگید چه اشکالی داره یه موضوع دینی مطرح بشه حرف زده بشه؟
      شما اگه مخالف دین هستی میتونی بخونی و رد شی
      نه اینکه بیای تهمت بزنی که من جیره خوره فلان سازمان کوصشعر هستم برای ارشاد شما


      اگه اینقدر راحته پس شما هم جیره خوار دشمنان دین اسلام مثل آمریکا و صهیونیسم بین الملل هستید


      علی ای الحال دیگه جواب کامنت های شما رو نمیدم
      به امید کمتر شدن تعداد روشنفکران قلابی


    •   ایکاروس
    • 1 ماه
      • 4

    • آقای amir qorbati .
      من هرگز قصد توهین و بی احترامی به شما رو نداشتم و با کلیات نظر شما موافقم . صرفا یک شوخی ساده بود که از شخص خاصی هم اسم نبردم . حالا که موجبات ناخرسندی شما رو فراهم کردم ، صمیمانه پوزش می خوام .
      باشد که دیگر کدورتی بینمان نباشد .
      یا حق ...


    •   hojjat.kirkolof
    • 1 ماه
      • 1

    • شاهنامه نوشتی??؟


    •   خوشگلخانم
    • 1 ماه
      • 1

    • مشکل اصلی ونامردی اصلی ازخانمیه که نارومیزنه کامران خیلی بدبخته ومجیدهم یه دیوثه زن جنده


    •   sixhot69
    • 1 ماه
      • 1

    • ساده مختصر مفید بنویس چه خبر این همه روده درازی کردی جنیداااا**** (rose)


    •   Homakir19.5
    • 1 ماه
      • 0

    • عالیه فروغ جان.ای کاش میتونستم باهات کمی صحبت کنم.داستان عجیبی بود.لرزه ب بدنم انداخت


    •   Sexybreasts
    • 1 ماه
      • 2

    • ديس :)
      چقدر چندش آور و حقير و پستى :)
      خودتو بكش :)
      زمين بايد از وجود كثافت و حرومزاده اى مثل تو پاك بشه


    •   FuCkinGLaugh
    • 1 ماه
      • 1

    • اولا نخوندم کصتانتو mp3 کن شاید خوندم دوما این همه ادمی که کامنت دادی چقد تنگید مگه که نشستید این همه کصشعر خوندید؟


    •   saeed7989
    • 1 ماه
      • 1

    • امایتا باچانش کم بود


    •   kokarostam
    • 1 ماه
      • 5

    • فاحشه‌خانه


      خودت که یک جنده هجده عیارهستی، شک نکن. مجید شوهرت هم شغل شریف کُس‌کشی را پیشه کرده. کامران خان هم که هم کُس‌کش و هم جاکش قهاری است که لنگه ندارد. خواهرت که مثل خودت جنده شده ولی شهوتی تر فاحشه‌تر از خودته. مادرت هم که تجربه هرزگی و جندگی را هم داره.میماند پدرت که کلا جنده‌خونه درست کرده. شاشیدم از سر تا پای همگی‌تون. قلمت بد نبود هرچند که این حرف "ی" مدام گند میزد توی اعصابم.


      ها کـُ‌کا


    •   Farzinx57
    • 1 ماه
      • 1

    • What the fuckkkkkkkkkkkk


    •   Kos69mos
    • 1 ماه
      • 0

    • نويستده خوبي هستي ببشتر دقت كن هر چند با بقيه داستان ها فرق داشت ولي بايد اخرش خراب نمي كردي


    •   Eshgho_halle_sexi
    • 1 ماه
      • 0

    • من داستان رو کامل خوندم تو این دنیا هر اتفاقی ممکنه پیش بیاد اما فروغ جان قبول کن شروع کننده جنگ و تاوان جنگ و خسارت جنگ و پایان جنگ خودت بودی نه اطرافیانت ولی جدا از داستانت یه دروغی هم توش بود چونکه هیچ دختری حاظر نیست وقتی عقد کرد سراغ عشقش بره اونم مثل تو که رابطه رو اصلا کات نکرده بودی چون اینو همه میدونن پسری که نتونه بره خواستگاری از نگاه دخترا اون فرد مزخرفترین مرد و بی عرضه ترین فردی هست که میشناسه


      خیانت هیچ موقع نکنین تحت هیچ شرایطی
      مرد و زن نداریم وقتی عقد میکنی یعنی کات کردن با تمام مسائل مجردی و زندگی جدید متاهلی رو شروع کنید


    •   AM1111AM
    • 1 ماه
      • 1

    • احمد مجید کامران
      واسه خودت فیلم سوپری ها


    •   PayamSE
    • 1 ماه
      • 1

    • پندی،اندرزی،نصیحتی چیزی واسه ما نداری؟


    •   bokonesh
    • 1 ماه
      • 0

    • دممتگرم من که خوشم اومد،


    •   Vashkin
    • 1 ماه
      • 1

    • فقط برای من جای سواله؟
      چطور مجید شما قبول کرده به اصطلاح زنش یا مادر بچش
      با ناموسش چندسال با کامران سکس داشته باشه.
      مجید دلبندم خودت بیا جواب بده.
      بعد اون وسط داستان احمد کی بود؟


    •   Mtn1360
    • 1 ماه
      • 0

    • عالی بود


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 3

    • خدا در و تخته رو خوب جور کرده بوده، هم حق تو بود هم حق مجید و هم حق کامران، امیدوارم بدتر از این ها سرتون بیاد.
      خیلی خوبید توی سکساتونم جلوگیری نمیکنید و سخت دارید تلاش میکنید نسل تخمیتون رو تکثیر کنید.
      چقدر بعضیا میتونن حال به هم زن باشن.
      به دوستت بگو حمید گفت برو خودت رو آتیش بزن تا بمیری چون نجاست جز با آتیش با چیز دیگه ای پاک نمیشه.


    •   M.k@
    • 1 ماه
      • 0

    • آقا من کاری به داستان ندارم فقط یه سوال داشتم،
      چطوری میشه تو شهوانی تاپیک زد؟


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو