انتخاب (۱)

1396/08/11

حرفای استاد بهیچ وجه تو مخم نمیرفت . دستمو بلند کردم و از کلاس امدم بیرون . فاصله چندمتری رو تا راه پله وسط کریدور طی کردم . در کلاسشون باز بود . یه نیم نگاهی انداختم . چشماش تو چشمام افتاد . تو اون یک ثانیه ای که رد شدم تپش قلبم خیلی بالا رفت . دلم میخواست برگردم و دوباره نگاش کنم . ولی شرم یا ترس نمیذاشت . یه لحظه وایسادم . دودل بودم که برگردم یا نه . برگشتم سرمو که بلند کردم دوربین مدار بسته ته کریدور رو یه لحظه دیدم . لبمو گزیدم و رفتم پایین .
تو محوطه دانشگاه یه جای دنج پیداکردم و سیگاری روشن کردم . پک دوم رو که زدم دیدم از در ساختمون دانشگاه امد بیرون . با اون قد کوتاهش و هیکل یکم تپلش خیلی فرز مینمود . اطراف رو پایید ولی من رو که استتار کرده بودم کسی منو نبینه پیدا نکرد . از عمد امدم جلوتر و نزدیک یه ستون خودمو نشونش دادم . دید . تکیه دادم به ستون و کام عمیقی از سیگارم گرفتم . امد سمتم و از کنارم رد شد دور ستون رو زد و دوباره امد جلوم . نگام کرد . دود سیگارو دادم بیرون .
من : کلاس شمام مثله کلاس ما مزخرفه ؟
اون : آره . اصلا حوصله درس رو ندارم .
من : این کلاس مسخره ترین کلاس این ترممونه استادم از اون گیراس خداکنه پاس شم دوباره یه ترم دیگه این درسو برندارم .
یه نیم نگاهی به ساختمون انداخت .
اون : من باید برگردم سرکلاس .
من : بله خواهش میکنم بفرمایید .

کلاس اون روز تموم شد و با محمد از کلاس امدیم بیرون . هنوزم ذهنم تو اولین مکالمه باهاش بود . اسمشم حتی نمیدونستم . من ترم سه بودم و اون ترم یک .با محمد مشغول صحبت بودیم . محمد از اون خوره های بازی های کامپیوتری بود . همش از بازی های مختلفی که تا آخر رفته بود حرف میزد منم فقط نگاش میکردم . اصلا نمیفهمیدم چی میگه فقط گوش میدادم .هیچوقت علاقه ای نسبت به این چیزا نداشتم . تو مسیرمون چشمم افتاد بهش . خواستم بهش بگم که امروز چه اتفاقی افتاده و دختری که از اول ترم امده چجوری چشممو گرفته و میخوام باهاش باشم . هرگز اهل دختربازی و داف تور کردن و روابط جنسی نبودم . فقط نمیدونستم چجوری سر حرفو با محمد باز کنم و بهش بگم که این دخترو میخوام . تو افکار خودم غوطه میخوردم که با ضربه دست محمد رو شونه هام به خودم امدم .
محمد : کجایی پویا ؟
من : چی ؟ چیزی شده ؟
محمد : بابا رو کرکره مغازه که نمیشاشم . دارم حرف میزنم باهات کجایی ؟
من : ها ؟ هیچی . چی میگفتی ؟
محمد سری تکون داد و گفت هیچی . به راهمون ادامه دادیم میخواستم به محمد بگم که ازش خوشم میاد و میخوام باهاش دوست شم .
یهو محمد گفت اوه اوه اونجارو خیلی باحاله این دختره خیلی دوسش دارم . گفتم کیو میگی گفت بابا همین دختره رومینا . گفتم رومینا کیه ؟ گفت همین قد کوتاه شیطونه . مانتو سیاه و شلوار لی و کتونی مشکی .
مغزم خشک شد برای یه لحظه . پس اسمش رومیناس . محمد همونجور با آب و تاب داشت تعریفشو میکرد و من همچنان فکم قفل شده بود و نمیتونستم عکس العملی نشون بدم . اون رو دختری که بعد از سه ترم دانشگاه و دیدن دخترای جورواجور به دلم نشسته بود دست گذاشته بود . خواستم بگم من میخوامش ولی اشتیاقی که تو حرفای محمد میدیدم و برق نگاهش دهنمو بسته بود و هیچ حرفی برام نمیومد که بزنم .
نزدیکشون که رسیدیم محمد با چشای باز و لب خندون داشت نگاش میکرد منم زیرچشمی داشتم اوضاع رو میپاییدم . چشمش رو من بود و همین لبخند محمد رو عریض تر چشماش رو براق تر میکرد . فکر میکرد داره اونو نگاه میکنه . رسیدیم بهشون . با دوستاش وایساده بود .
محمد : سلام جوجو
رومینا که میدیدم نگاهش با منه و منتظره من چیزی بگم یا کاری بکنم نیم نگاهی به محمد انداخت و لب ورچید و ایش کشداری گفت پشتشو به ما کرد . محمد که از ذوقش روپا بند نمیشد گفت اوخ قربونش برم چه نازو ادایی هم داره . من دل تو دلم نبود و واقعا نمیدونستم چیکار کنم . رفتیم بیرون از دانشگاه و از محمد جدا شدم و رفتم سمت خونه . محمد تقصیری نداشت . اون نمیدوست که من دلم پیششه . مخصوصا الان که اسمشو میدونم . رومینا . چقد خوبه . میتونم با اسم صداش کنم , رومینا جان . ولی نه . محمد دوستش داره . من میدونم رومینا رو دوست داره ولی اون که نمیدونه منم رومینارو دوست دارم . حتما اگه محمدم بود جای من و رومینا بهش روی خوش نشون داده بود برام جورش میکرد . پس الان وظیفه منه . باید پا رودلم بذارم .

روز بعد من کلاس داشتم و محمد باهام کلاس نداشت . یه درسی که ترم یک افتاده بودم و دوباره ورداشته بودم . کلاسمم با رومینا بود . رفتم تو . رومینا رو دیدم اونور کلاس نشسته . آروم سرجای خودم نشستم و چشم به تخته دوختم .
رومینا امد جلوی صندلیم و ازم راجب درس و اینکه قبلا این واحد رو گرفته بودم و جزوه پارسال و که با این استاد دارم و هنوزم دارم , ازم پرسید . منم گفتم براتون جزوه رو میارم و یه قراری هم باهاش گذاشتم برای عصر .
بهترین فرصت بود که رومینا رو با محمد روبرو کنم و بهم نزدیکشون کنم . رومینا رفت و بغض عجیبی گلومو گرفته بود . من دلم رومینارو میخواست ولی نمیتونستم بذارم کسی بین رفاقت من و محمد بیاد . اونم منی که همیشه لاف رفاقت میزدم پیش دوستام که رفیقم اگه جون بخواد بی پرسش و پاسخ براش جونمو میدم .
ظهر زنگ زدم به محمد و جریانو بهش گفتم و ساعت قرار و بهش گفتم و باهاش هماهنگ کردم که نیم ساعت قبلش ما همو ببینیم و باهم بریم سر قرار .
رومینارو از دست رفته میدیدم ولی هر بار که پشیمون میشدم به خودم نهیب میزدم که رفاقتت ارزشش بیشتر از این حرفاس .
ساعت چهار شد و من با رومینا ساعت پنج قرار داشتم . با محمد هماهنگ شدیم و چهار و نیم بهم رسیدیم و رفتیم سر قرار .
قراری که بین عشقم و دوستم بود . حس غریبی داشتم . خودمو آماده کرده بودم که تو چند دقیقه محمد و رومینا باهم جور شن و باهام خداحافظی کنن و باهم برن و منم تنها و دلشکسته برگردم خونه . تموم مسیرو به این فکر میکردم فقط تا رسیدیم سر قرار . پنج دقیقه گذشت که رومینا امد . محمدو که کنارم دید یه لحظه وارفت . اما زود خودشو جمع و جور کرد و امد سمتمون .
رومینا : سلام

ادامه دارد …

نوشته : کیرمرد


👍 11
👎 0
3373 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

660673
2017-11-02 21:36:05 +0330 +0330

چه بگویم
بنویس بنویس
لایک

0 ❤️

660674
2017-11-02 21:38:09 +0330 +0330

خوبه موضوع داستانت باحاله واسه خودمم پیش اومده بنویس بنویس خوشم اومد

1 ❤️

660675
2017-11-02 21:38:46 +0330 +0330

معمولی بود
ایشالا قسمو بعد خوب بشه

0 ❤️

660697
2017-11-02 22:41:10 +0330 +0330

اکثرا همینطوره، آدم اگه بخاد به یکی ابراز علاقه کنه حرفاش تو دهنش میماسه.اما همون آدم خیلی راحت میتونه جلو بره و از علاقه یکی دیگه به اون بگه.

0 ❤️

660702
2017-11-02 23:08:53 +0330 +0330

چیــزمرد جان چرا انقده کوتاه

1 ❤️

660709
2017-11-03 01:32:31 +0330 +0330

از دانشگاه متنفرم!:(:(:(

عالی بود!دومین داستان امشب که ازش خوشم اومد!هر چند با سکسی گرل عزیز موافقم،یکم کوتاهه به نظرم…

0 ❤️

660748
2017-11-03 07:32:43 +0330 +0330

از دانشگاه متنفرم:-/

1 ❤️

660887
2017-11-04 12:36:10 +0330 +0330
NA

خوب بود
شباهت زیادی به دوران دانشجویی خودم داشت بخصوص وقتی به اسم دختر داستان رسیدم گفتم نکنه خودم نوشتمش (dash)
بنویس ببینم انتخابت چی بوده

0 ❤️