انتقام از هوس تو

    1397/10/30

    با حرص به صحنه ی روبه روم خیره میشم...
    صحنه ی آتیش گرفتن مغازش یا به عبارتی تمام داراییش!یادم نمیره با چه ذوقی منو میبرد تو همین مغازه و ازم سو استفاده میکرد تمام اون صحنه ها مثل فیلم از جلوی چشمم رد میشه...
    اون بچگیمو ازم گرفت منم هرچی که داره رو ازش میگیرم!
    چالیتری بنزینو از تو ماشین برمیدارم که نوید دستمو میگیره و میگه :دیوونه شدی یکی بیاد ببینتمون بدبخت میشیم خودم فردا اینکاره نیمه تمومو تموم میکنم.
    لبخندی بهش میزنم و برای اخرین بار به صحنه اتیش سوزی خیره میشم
    دو به شک سوار ماشین میشم و باز به خاکستر شدن اون مغازه ی نحس نگاه میکنم و دور میشیم.
    همزمان صدای بوق اتشنشانی و امبولانس میپیچه تو سرم.
    هیستیریک میخندم و رو به نوید میگم:یعنی جدی جدی کابوسام تموم شد نوید؟یا این شروع کابوسمه؟
    چشمامو میبندم و از حال میرم.
    وقتی چشامو باز میکنم روی تخت اتاق نویدم و اونم بالا سرم نشسته و داره موهامو نوازش میکنه میپرم تو بغلش و گریه میکنم که با صدای بلند که میگه:گریه نکن سایه تو تصمیم اشتباهی نگرفتی اون کثافت باید تاوان پس میداد و داد.
    یعنی انتقام بهترین راهه؟پس چرا حالم خوب نشده؟چرا راحت نیستم؟چرا اون خاطره ها هنوز به یادمن؟
    دوباره تو بغلش خوابم میبره و بازم با کابوس بیدار میشم.توی خواب دارم به قصد کشت گردنشو فشار میدم تا بمیره.
    ولی من که نمیخواستم بکشمش من فقط میخواستم تنها داراییشو ازش بگیرم همونطور که اون بچگیمو ازم گرفت!رویامو گرفت.
    نوید منو میرسونه خونه ساعت نزدیکای ۷ صبحه از پله ها بالا میرم و درو باز میکنم صدای گریه ی مامان که انگار داره با تلفن حرف میزنه و با صدای بلند گریه میکنه چشمام چهار تا میشه نکنه همه چیو فهمیدن با پای لرزون نزدیک میشم و با تته پته میگم:ماماان؟
    خودشو میندازه تو بغلم و میگه:سوخت!داداشم سوخت...دیشب تو مغازش اتیش سوزی میشه و اونم تو مغازه بوده..سوخت داداش یکی یکدونم تو اتیشا سوخت و خاکستر شد!
    دنیا رو سرم خراب میشه.. من اینو میخواستم؟مرگشو؟چشمام سیاهیی میره و با تته پته میگم:زندس مگه نه؟
    سرشو با تاسف تکون میده و میگه:کاش زنده نبود سایه کاش نبود...نمیدونی چه وضعی داره صورتش نابود شده نمیشناسیش دیگه کل بدنش سوخت تو آتیش خدا نصیب دشمنمون نکنه خدایا تقاص چیو از این بچه پس گرفته آخه اون تازه 26 سالش بود!
    دستو پام سرد میشه و میرم تو اتاق و با صدای بلند گریه میکنم خدایا من که نمیخواستم این بلا سرش بیاد!نکنه این تقاصیه که تو براش در نظر گرفته بودی ..نکنه صدامو شنیدی و خواستی تو همین دنیا نشون بدی هرکی بد کنه به خودش بد کرده؟نکنه خواستی خداییتو نشون بدی و اونم اینجوری تقاص پس داد؟
    شماره ی نویدو میگیرم:نوید..نوید من نابود شدم نابود شدم.
    _اروم باش سایه بگو چی شده؟
    _اون کثافت حتی سوختشم دست از سرم بر نمیداره موقع اتیش سوزی تو مغازه بوده اگه بفهمن کاره من بوده...
    _هیس..هیچکس نمیفهمه کاره تو بوده!اگه چیزی بشه خودم میرم کلانتری و همه چیو گردن میگیرم.
    _نوید..نوید میخوام ببینمش!
    _مطمئنی؟
    _اره.
    طول اتاق و متر میکنم که با تک زنگ نوید به سمت در میپرم و نمیدونم چطوری پله هارو طی میکنم مسیر بیمارستانو هم مثل جت با قدمای لرزون میرم تو به اتاقش میرسم.
    "بخش سوختگی و جراحت های عمیق"
    به سمت در میرم که صدای ناله ای رو میشنوم ناله های از سره درد چقدر صداش شبیه اونه انقدر ناله هاش ترسناکه که لبمو گاز میگیرم و چشمامو میبندم و وارد اتاق میشم وقتی چشمامو باز میکنم یه لحظه انگار قلبم میخواد از جا کنده شه.
    اونو میبینم با یه صورت نیمه کاره و چشای نیمه بازی که مطمئنا درست حسابی نمیدیدن صورتش کامل سوخته و از بدنش فقط چند تا استخون مونده.خدایا من که نمیخواستم اینطوری شه من که نمیدونستم اون لعنتی اون توعه این تقاصیه که قرار بود ازش بگیری ولی با این همه از این که باعثش شده بودم از خودم حس نفرت داشتم.نزدیکش میشم و میزنم زیره گریه دستمو جلوی دهنم میگیرم تا صدامو نشنوه.
    از بین چشمای نیمه باز لبخند محوی میزنه صدای نالش قط میشه و میگه:سایه؟خودتی نه؟مگه میشه صدای نازتو نشناسم؟دلم برات تنگ شده بود..
    از این حرفش انزجار سرتاپامو میگیره عقب عقب میرم که میگه:میدونم ازم متنفری!ببین..من تقاص پس دادم من زندگیتو خراب کردم..
    دستشو بیرحمانه به بانداژ های صورتش میزنه و بی رحمانه از روی صورتش میکندشون طوری که حس میکنم گوشت صورتشم همراهش کنده میشه چشمامو میبندمو لبمو میگزم که داد میزنه:ببین ازم هیچی نمونده من نابود شدم سوختم منو ببخش التماست میکنم این تقاص کاریه که با تو کردم!منه خر فک میکردم میتونم هر غلطی میخوام بکنم و خدایی نیس تا جواب کارامو بده..
    منو ببخش سایه حلالم کن التماست میکنم واسه همه ی اون روزا من ببخش.
    هق میزنه و بلند تر داد میزنه: منو ببخش.
    بازم سکوت سردمو با گریه میخورم و هیچی نمیگم سرمو نا باور تکون میدم و از اتاق خارج میشم و مسیر بیمارستانو طی میکنم و بی توجه به نوید که به ماشین منتظر من تکیه داده بدو بدو میکنم وسط خیابون و دور میشم بوق ممتد...
    یک سال میگذره اون آدم بعد از ماه ها دردی که کشیده و دارو ندارشو از دست داده دست به خود کشی میزنه و خودشو از بلندی خونش پرت میکنه پایین نامه ای که نوشته برامو باز نکردم یعنی جرعتشو نداشتم باز کنم.
    میخوای بدونی سبک شدم حالم خوبه؟
    نه!!انتقام همیشه هم لذت بخش نیست فقط وضعیتو بد تر میکنه حالا فقط عذاب وجدانو دردی که تو سینمه بد ترو سنگین تر از اون روزای تلخمه هرچند انتخاب من نبود که اینجوری بشه شاید این همون چوب خدا بود که خیلی ها میگن صدا نداره :)))))
    عبرت بشه!
    از هر دستی بگیری از همون دست پس میگیری!!!


    نوشته: سایه

  • 9

  • 1




  • نظرات:
    •   Parniyan.queen
    • 3 ماه
      • 2

    • رمان :|
      سایت شهوانی :|
      کلید اسرار :|
      خداااااایا توبه :|


    •   j.j.buffon
    • 3 ماه
      • 2

    • لایک اول . قشنگ بود . من نه مسلمونم . نه خدا . نه پیغمبر . هیچی رو قبول ندارم . ولی به یه چی اعتقاد دارم . نتیجه ی کارهای آدم دیر یا زود سرش میاد .
      روزگار لعنتی چرخش بدجور گرده و میچرخه.


    •   Gangester0311
    • 3 ماه
      • 1

    • باحال بود! لایک داری! کوتاه و زیبا


    •   خوشگلخانم
    • 3 ماه
      • 0

    • ...


    •   Löwe.45
    • 3 ماه
      • 0

    • داستانت بدک نبود ولی خوب پتانسیل اینو داشت که حتی تویه ۳قسمت بنویسی خلاصه که خیلی مختصر بود ولی مفید نبود باید بیشتر توضیحات میدادی


    •   Takmard
    • 3 ماه
      • 3

    • داستانت این جادو رو داشت که تا ته قصه خونده شه و این در کنار یه سری تکنیک رنگ و لعاب خوبی بهش داد.
      پایان داستانت کمی روایی و ضعیف تر بود و بعضی معماها حل نشد و کسی یا پلیسس هم پیگیر این حادثه آتش سوزی نشد و این میتونست کارتو بهتر کنه .
      در کل خوب بود و لایک ....


    •   darya54
    • 3 ماه
      • 0

    • خوب نگفتین چه بلایی سرتون آورده بود؟
      بهتون تجاوز کرده بود؟


    •   توت.فرنگی
    • 3 ماه
      • 0

    • ترسناک بود،
      چه دایی بوده،مادر از کار برادر بیخبر،تو چه دختری بودی که اتفاقت رو به مادرت نگفتی


    •   Nafaaasi_u
    • 3 ماه
      • 0

    • محشر بود لایک طلاییی???


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو