انتقام سریالی (۱)

    ترکیبی از خاطرات و داستان


    به نام خداوند زیبا آفرین
    سلام خدمت همه دوستان عزیز
    من حدود پنج سال که با این سایت آشنا هستم وبه تازگی و صرفا جهت نوشتن داستان و شنیدن نظرات اعضای محترم عضو شدم . تقریبا تعداد زیادی از داستانها را خوندم وبا نظرات خوانندگان بزرگوارر آشنا هستم.
    قطعا یک نویسنده باید قوانین نگارش و دیکته کلمات را بدرستی رعایت کنه لذا من یک نویسنده نیستم و از این بابت از همگی پوزش میخوام.
    قسمت اول:
    با صدای ملچ ملوچ شبیه بوس و صدای آه و اوه از خواب پریدم.اول فکرکردم دارم خواب مبینم فقط چشمهامو آروم باز کردم وقتی مطمعن شدم که خواب نیست سعی کردم که جلب توجه نکنم تا ببینم چی شده و چه خبره .
    شهین( که بعدا فهمیدم بهیارروستای محل پدربزرگمه) ضمن اینکه داشت لذت میبرد التماس می کرد به عمه نسرینم هی میگفت توروخدا آروم تر بیدار میشه جووووون قوربونت برم اوووووووف توروخدا یواش تر ...
    توی اوج لذت بودن لذتی وصف نشدنی در یک مکانی امن بدون هیچ مزاحمتی حتی با وجود اون همه ادم دور وبرشون که غرق در سادگی و زندگی روستایی بودن کسی متوجه کارشون نمیشد.
    تقریبا 9 سالم بود که این اتفاق برام افتاد و طبیعیه که اون وقت مفهوم دقیقی از سکس و لذت جنسی در ذهنم نبود و این تعریفی که مینویسم،شناختی است که بعدا با مرور اتفاقات و رشد سنم بدست آوردم .
    پشتم به شهین وعمه نسرین بود برای دینشون چاره ای جز اینکه برگردم نداشتم، امید وار بودم متوجه نشن که من بیدارم.
    هر چقدر مهارت بخرج دادم اما خیلی سریع از پلکهای لرزانم متوجه شدن که بیدارم .
    عمه نسرین صدام کرد و گفت پاشو ببینم خودتو به موش مردگی نزن پاشو پسرعموهات منتظرت هستن تو حیاط
    ولی واقعا دلم نمیخواست بیدار بشم.
    ظاهرا بساط عشق و حالشون بهم ریخته بود از طرفی هیچ کدوم ارضا نشده بودن چون خیلی به ادامه کارشون تمایل داشتن
    خلاصه عمه نسرین به بهانه غلغلک زدن وبیدار کردنم شروع کرد به کشیدن دست و پام.
    وزن زیادی نداشتم چون جثه کوچکتری نسبت به هم سن و سالهام داشتم براحتی منو کشید رو شکمش سرمو گذاشت بین سینه هاش ومنو بوسید رو کرد به شهین و گفت این برادرزادمه از همه برادر زاده هام عزیز تره و خیلی پسر خوبیه.
    زیر چشمی متوجه شدم شهین لبشو گاز میگیره و میگه پیش بچه چیزی نگو یه وقت میره به کسی میگه که باز هم عمه نسرین شروع کرد به تعریف از من و گفت نه پسر عاقلیه و خودم براش برنامه های جالبی دارم وحساب جدا باز کردم.
    منو داد بغل شهین و گفت بوسش کن ببین چه مزه ای میده ببین چه پسر خوشگلیه.
    هر چند کیر بند انگشتی یک پسر بچه که چیزی از راست شدن و برانگیختگی نمیدونه،جذابیتی برای برای یه دختر22ساله حشری هات خوشگل و خوش هیکل وسفید با سینه های درشت و یک عمه 20 ساله عضلانی سبزه وحشری نداشت اما ولکنم نبود و مرتب منو رو خودش بالا پایین میکرد .
    دیگه کم کم داشتم خجالت میکشیدم از این رفتارغیر طبیعی و ترجیح دادم با دنیایی ازسوال و کنجکاویی که جرعت نداشتم از کسی در موردش بپرسم، صحنه رو ترک کنم .
    روستای پدر بزرگم فوق العاده سرسبزبا یک رودخانه عالی برای ماهی گیری و شنا و مزرعه و درختان زیبا و پرندگان قشنگ و لانه های لک لک و خونه ای با اون همه اسب و گوسفند و گاو بوی نان محلی مادر بزرگ و لبنیات مشک عمه ها تمام خاطرات زیبای کودکیم (خصوصا سه ماه کامل تعطیلات تابستان هر سالم) را تشکیل میداد و مرور این خاطرات زیباست که التیام بخش زخمهای زندگیم است.
    عمه نسرین کوچکترین عضو خانواده هنوز مجرد بود.تقریبا برای هر کارو تفریح مردانه ای اماده بود و جای عموی کوچکترم را گرفته بود (با وجود اینکه سه تا عمو داشتم)از اسب سواری و تیراندازی گرفته تا رانندگی و موتور سواری .
    اما همه اینها نمیتوانست مانع از انتقام و کینه ای که تمام وجودم را ( از دو سال پیش)گرفته بود بشه.
    پدرم برای انجام خدمت سربازی به تهران اعزام شده بود و بعد از خدمت دردفتر یکی ازافسران شاهنشاهی،موجب شد تا در قسمت اداری یکی از ارکان ارتش استخدام بشه. بعدا هم با مادرم که اهل شهرستان خودمون بود ازدواج کرد و در تهران مشغول زندگی شدن.
    عمه نسترن که عمه بزرگم بود بعد از ازدواج ازروستا به تهران مهاجرت و زندگی میکرد،شوهراونم به واسطه اینکه در تهران براحتی مشغول بکار میشدن و عمه با دلگرمی حضور پدرم در تهران مقیم شدن.
    من و خواهرم درتهران متولد شدیم، پدرم که یک بچه ساده شهرستانی بود و با دیدن اهل کافه و کاباره قضاوت درستی از مردم تهران نداشت ، تقریبا 3 سال بعد از انقلاب 57 مهاجرت معکوس به شهرستان را ترجیح داد.
    اما عمه نسترن و شوهرش در تهران ماندگار شدن و دختر خوشگلشون بنام گیسو تازه دوساله شده بود که ازهم جدا شدیم.
    پدرم با پس اندازی که داشت به راحتی توی شهرستان بهترین خونه و بهترین ماشین را خرید و زندگی خوبی داشتیم
    تا اینکه
    یکی از روزهای تابستان که تمام عمه ها و عموها از روستا واز تهران امده بودن و در خونه عمورضا دورهم جمع بودن شنیدم که بین مادرم و عمه ها دعوا شده .
    هنوز که هنوز نفهمیدم دلیل اصلی دعوا چی بود فقط گریه های مادرم و التماس از پدرم که باید بری و از پسرمون دفاع کنی
    پسرم هیچ وقت به من دوروغ نمیگه و او بیگناه، باید بری و تهمتی که به پسرم زدن پاک کنی و مادرم جوابی غیر از سیلی و مشت و لگد از پدرم دریافت نکرد.
    ظاهرا یکی از عمه ها گفته بود که پسرتون از توی کیف ما پول ورداشته .
    فقط خدا میدونه که هیچ وقت من دست به کیف کسی نزدم اگر این دعوا بخاطر این تهمت بوده باشه، ازتمام شخصیتهای این داستان بخاطر مادرم انتقام خواهم گرفت.
    خونه ما با خونه عمومسعود دیوار به دیوار بود و من و پسرعموم مشغول بازی بودیم که یکباره صدای جیق و فریاد و درخواست کمک مادرم را شنیدم وقتی رسیدم خونه دیدم موهای سرش توی چنگ عمه ها ست و دارن کتکش میزنند شش هفت سال بیشتر نداشتم وکاری از دستم بر نمیاد غیر از جیغ زدن و گریه کردن یک لحظه یکیشون رو از پشت گرفتم و قدم تا کمرش میرسید پشتش رو گاز گرفتم که با یک پشت دست پرت شدم سمت دیوار.
    صحنه بسیار تلخ وحشتناک وغم انگیزی بود نمیدونم خودشون بیخیال شدن یا شنیدن صدای همسایه ها بود که بلاخره دست از سر مادرم ور داشتن.
    تقریبا یکسال قطع رابطه داشتیم تا اینکه بخاطر فوت پدر بزرگم (پدر مادرم )مجبور شدن برای تسلیت و یکجور عذر خواهی بدیدن مادرم بیایند.
    طبق معمول تابستان شد و برای فرار از یکنواختی و شور و هیجان به روستا پناه بردم.
    عمه نسرین تقریبا با تمام دخترهای آبادی دوست بود و شوخی میکرد که بعدا فهمیدم این رفتاربه دلیل تمایلات سکسی به همجنسهای خودش بود .
    یکی دوروز بعدازدیدن اون صحنه ای که بین عمه نسرین و شهین اتفاق افتاده بود،دوباره تصمیم گرفتم حسابی رفت و امدشون را زیر نظر بگیرم.
    تا اینکه یه روز از پشت درختها دیدم دو نفری از خانه بهداشت روستا خارج شدن و به طرف خونه پدربزرگ حرکت میکنند .
    سریع و جلو تر از اونها رفتم تو اتاق بالایی که معوی گاه این دو نفر بود و خودمو بخواب زدم سعی کردم پشت به اونها بخوابم تا لو نرم.
    تا قبل از اینکه منو ببینند صدای قهقه مستانه شون به گوش میرسید به محض اینکه وارد اتاق شدن شهین گفت ول کن
    باز که علی اینجا خوابیده، بریم یه وقته دیگه !
    ولی عمه ول کن نبود و طبق معمول حاضر نبود تیکه به این خوشگلی رو از دست بده، گفت خیالت راحت اول اینکه بچه است و چیزی نمیفهمه دوم اینکه دهنش قرصه، خیلی منو دوست داره خیالت راحت به کسی چیزی نمیگه.
    طبق معمول بعد از اینکه خوابیدن کنار هم صدای بوسه ها و لب گرفتنشون به راحتی شنیده میشد تا اینکه تعریف و تمجید عمه از سینه ها و بدن شهین شروع شدو قوربون صدقه اش میرفت .
    بعدا که حدس میزنم دستشو برده توی شورت شهین خانم تقریبا صدای اه ملتمسانه وشهوانی شهین جان دراومد
    نفس نفس میزدن.
    با خودم گفتم اگه خودمو بخواب بزنم فایده ای نداره و هر چی که هست کار اینها باید کارزشتی باشه که یواشکی انجام میدن
    پس برای رسیدن به اهدافم بهتره که ازعمه نسرین یه آتو بگیرم.
    بدون مقدمه و یکباره بلند شدم و بهشون نگاه کردم که دیدم دست عمه نسرین توی شورت وپیراهن شهین خانم و سینه هاش افتاده بیرون سریع ملحفه کنار دستشون کشیدن رو خودشون و طبق معمول عمه نسرین شروع کرد به چاپلوسی و و....
    به بهانه اینکه تشنمه سریع زدم بیرون و یه جا گوشه حیاط بزرگ خونه پشت درخت منتظر شدم ببینم چقدر کارشون طول میکشه.
    یکی دوسال گذشت و شهین از اونجا به شهر منتقل شد.نفر بعدی مژگان بود یکی از دخترهای روستا ، بارها دیدم که عمه اون گیر اورده و حسابی اب کمرشو میکشید و حال میکردن .
    چند سال بعد خانواده عمه نسترن طبق معمول برای تعطیلات تابستان از تهران برگشته بودن و گیسو که فکرکنم دیگه حدود 6 یا هفت سال داشت حسابی بزرگ شده بود برخلاف سنش جثه درشت تری داشت و سینه هاش تازه داشت برجسته میشد . موهای بلند ولختش روی تی شرت سفید وشلوار لی کاملا خوشگلی و زیبایشو چند برابر کرده بود .
    یه گوشه تنها گیرش اوردم دست زدم به سینه هاش گفتم اینها چیه.صورتش سرخ شد و زد روی دستم و فرار کرد.
    توی دلم یه حس عجیبی نسبت بهش پیدا کردم.
    سالها گذشت عمه نسرین به اسرار خانواده تن به یک ازدواج سنتی با یکی از جوانهای روستا داد راهی شهر دیگری شد که تقریبا دو ساعت با شهر خودمون فاصله داشت بعد از حدود چهار یا پنج سال یک نوزاد پسر شش ماه و یکسال بعدش دخترش مریم را بدنیا آورد .
    با بالا رفتن سنم چیزهای جدید تری متوجه میشدم و رفتارو اتفاقات حواشی عمه با وجود تاهل و بچه دار شدن تکرارمیشد و اشتراک گذاشتن فانتزیهای نوجوانی با دوستان و اشتیاق خودم (شاید بقولی نشانه های بلوغ )باعث میشد خودم هم لذت ببرم .
    با وجود اینکه با فاصله( مکانی محل زندگی ) زیادی که از هم داشتیم اما رفت و آمد خیلی زیادی بین کل اعضای خانواده برقرار بود.
    احساس میکنم همیشه از من میترسید و از روی ترس سعی میکرد خودشو به من نزدیک کنه خصوصا درعروسیها و مجالس شادی،مدام از هیکل دخترها و مهمانها برام تعریف میکرد و میگفت هر کدومو دوست داری بگو برات تور کنم .البته خودم یه تیکه خوب برات سراغ دارم ولی هنوز زود و نمیخوام فکرتو مشغول کنم فعلا به درس و مشقت برس .
    از طرفی از این دو گانگی میل به انتقام دروجودم شدید تر میشد.
    اگر بخوام از اتفاقات سکسی تا قبل از ازداوجم براتون تعریف کنم یا ازروابط عمه نسرین و دخترهای فامیل که دونه دونه داشتن بزرگتر میشدن و هیچ کدوم از زیر دست عمه نمیتونستن دربرن
    یا از اجاره کردن ویدئو ودیدن فیلم تا صبح بدون پلک زدن و دختر بازیهای ده شصدی و تنها جنده شهر یک داستان 20 قسمتی خواهد بود که خسته کننده و طولانی خواهد شد.
    پدرم که طی این سالها که برگشت شهرستان، هیچ وقت به شغل کارمندی مشغول نشد و مدام درگیر خرید و فروش ملک و ماشین و مغازه و نهیتا ساخت وساز بود، ورشکسته شد و به سختی خرج خونه رو درمیاورد .
    دانشگاه آزاد ابهر قبول شدم و خوشحال از اینکه به گیسو که حالا دیگه بزرگتر شده و خانمی شده برا خودش نزدیکترشدم،با بچه های تهران رابطه بهتری داشتم وتعطیلات بین هفته دانشگاه با دوستام میرفتم تهران اونها هرکدوم میرفتن خونه خودشون و من احساس بدی داشتم و احساس غربت میکردم و با وجود اینکه برای دیدن گیسو دل تو دلم نبود اما حس تنفر ازعمه نسترن حالمو بد میکرد پای رفتن به خونه شون نداشتم.
    گیسو فکر کنم سال اخر راهنمایی بود و میرفتم دم مدرسه برای اینکه ببینمش وبا ترس و لرض مسیر مدرسه تا خونه با هم بودیم
    دیگه این یک دید و بازدید دختر عمه و پسردایی معمولی نبود یک دیدار با یه حس قشنگ دوست داشتن بود.
    خصوصا اینکه گیسو از هیچ کدام از اتفاقات خبرنداشت و واقعا ازته قلب منو دوست داشت.مطمعنم.
    بعضی وقتها به اسرار گیسو می رفتم خونه شون و بعض وقتها شبانه برمیگشتم خوابگاه.
    اون زمان موبایل و شبکه های اجتماعی و ...نبود تنها راه ارتباطی ما توی کوچه و راه مدرسه بود .
    با توجه به هزینه های بالای دانشگاه و بیکاری پدرم، نمیتونستم بی تفاوت باشم و ازدانشگاه انصراف دادم ورفتم سربازی
    اموزشی پادگان صفر یک بودم چون متولد تهران بودم اخر هفته میتونستم برگ خروج از پادگان بگیرم ومقصد اولم مدرسه گیسو بود حتی با سرکچل و لباس سربازی.
    خداییش شوهرعمه ام یا بهتربگم پدرگیسو خیلی مرد محترم و زحمت کشی بود و همیشه رفتار محترمانه ای با من داشت.
    یه خونه ویلایی دو طبقه داشتن که طبقه پایین یه مدت دست مستاجربود وبعد که بچه ها بزرگتر شدن دیگه اجاره ندان
    یک روز جمعه که از پادگان رفته بودم خونه شون بعد از نهار تقریبا هرکی یه گوشه دراز کشیده بود و مشغول چورت بودن یک لحظه برگشتم دیدم گیسو اون سر اتاق پشت به من و به پهلو دراز کشیده و یه چادر کشیده روی خودش
    دقیقا باریکی کمر و برجستگی باسنش تو این زاویه کاملا مشخص بود و ته دلم میلرزید برای بغل کردن و لمس کردنش
    عصری وقتی رفت اتاق پایین و در غفلت عمه(رفته بود دستشویی) پشت سر گیسو یه لحظه رفتم طبقه پایین اروم بغلش کردم و بوسیدمش که هزار بار لبشو گاز گرفت و با دست پسم میزد که برو الان مامان میاد.
    از وحشت اینکه مادرش بیاد پایین و ما رو با هم ببینه سریع برگشتم بالا و این لحظه برای ما از هزار سکس لذت بخش تر بود.
    خلاصه روزها می گذشت و گیسو مقابل چشمهام بزرگتر و بزرگتر میشد.
    دفعات رفت و امدم از پادگان به خونه گیسو بیشتر شده بود و نگاههای عمه برام سنگین تر بود.
    به گیسو گفتم بعد از اتمام اموزشی میتونم شهردیگری برای ادامه خدمتم انتخاب کنم و تصمیم گرفتم برم منطقه کردستان
    خیلی ناراحت شد و توضیحات من براش قانع کننده نبود.
    اما چاره ای نداشتم نمیخواستم با حضورم برای گیسو مشکلی پیش بیاد هر چند از اینکه حرس مادرشو دربیارم و غصه بخوره خوشحال بودم .
    تقریبا مرخصی پایان دوره بود و باید بعد از 15 روز خودمو به پادگان سنندج معرفی کنم .
    داشتم توی کوچه های تهران الکی قدم میزدم و با خودم کلنجار میرفتم که خونه عمه برم یا نرم
    نزدیک غروب بود تقریبا از همه خونه ها بوی پخت وپز وشام میامد وهرکسی ازسرکاربرمیگشت وسریع خودشو به خونه میرسوند صدای شنیدن اذان مغرب و تاریک شدن هوا غربت شهرو بیشترمیکرد .
    برای اولین بار رفتم به یک مهمانپذیر تا اتاق اجاره کنم و شب اونجا بخوابم فردا تو راه مدرسه برم از گیسو خدا حافظی کنم
    متاسفانه دوره ما به دلیل اینکه حریم خصوصی قابل توجه ای نداشتیم غیراز گل نمیتونستم براش هدیه مشخصی بگیرم تا براحتی بتونه ازش استفاده کنه یانگهداری کنه و کسی نفهمه.
    خلاصه روز بعد با هزار اشک و آه از گیسو خدا حافظی کردم و برگشتم شهرستان.
    بعد از پایان مدت مرخصی به دلیل اینکه یک روز با تاخیر خودمو به پادگان سنندج معرفی کردم فورا و بدون معطلی تبعید شدم نقطه صفر مرزی .
    یعنی دورترین نقطه ممکن ازگیسو وخانواده ام.
    نمیدونم شاید حکمتی توی اینکار بود سختی خیلی زیادی کشیدم.
    نبود امکانت و نظافت و تغذیه و تفریح تحدید حمله شبانه گروهکها، شرایط را سخت ترمیکرد
    تا سربازی از ما موجودت سخت و مقاومی بسازه که تمام موفقیتهای بعدی زندگیمو مدیون همین سختیها شدم.
    حدود یکسال و نیم گذشت غیر از چند بار تماس تلفنی با منزل گیسو اون هم با حضور پدرومادرش نتونسته بودم با کسی که عمیقا بهش نیازداشتم آزادانه صحبت کنم.
    هنوز نمیتونم اسمشو عشق بزارم چون هیچ وقت خودمو لایق عشق ندونستم.
    عشق یعنی گذشتن از خودت و خواسته هات و ارزوهات و بهترینهای زندگیت بخاطر معشوق .
    که من لایقش نبودم
    دیگه صبرم داشت تمام میشد که یه نقشه پلید به سرم زد.
    هر اتفاق و یا درمان یا حادثه یا تنبیه بزرگی برای پرسنل ارتش بیافته ،نهایتا به تهران و ستاد کل ارجاع داده میشه بنابراین
    تصمیم گرفتم به خودم آسیب برسونم تا برای انجام معافیت یا درمان به تهران اعزام بشم تا بتونم گیسو رو ببینم.
    سربازان منطقه بخاطر شرایط سخت اونجا، هم سه ماه معافیت کل داشتن و هم مرخصی های طولانی داشتن
    اما در دوران مرخصی دلیلی برای رفتن تهران نداشتم.
    البته نمیخواستم هیچ کس ازعلاقه من به گیسو با خبرباشه شاید بخاطراینکه ازمادرم خجالت میکشیدم.
    هر چند مادرم هیچ وقت هیچ وقت از اونها کینه به دل نگرفت و هیچ وقت به ما که فرزندش بودیم در این رابطه سفارشی مبنی بر دشمنی یا قطع رابطه و یا.... نکرد.
    به راحتی همه را بخدا واگذار کرد و خودش به ارامش قلبی رسید هرچند هیچ وقت پدرم براش شوهر خوبی نبود و جای کبودیهای روس صورت مادرم را فراموش نمیکنم .
    از اینطرف داشتم به فرزند یکی از عمه هایی که تک تک تارهای گیسوی مادرم توی دستشون کنده شد،علاقه مند میشدم
    در حالیکه قرار بود انتقام بگیرم .
    خلاصه با راهنمایی یکی ازپرسنل پادگان یه داروی شیمیایی که موقتن درچشم التهاب ایجاد میکرد،ریختم توی چشمام وبعد از اعزام بهداری ارتش به ستاد لشگر وازاونجا به بیمارستان ارتش درتهران منتقل شدم.
    بعد از چند روز از درمان به کمیسیون پزشکی معرفی شدم و نتنها معاف نشدم بلکه فهمیدن کلک زدم ودستوربازداشت و اضافه خدمت بعد ازمرخصی طول درمان برام صادر کردن.
    با هزار زحمت و بدبختی از بیمارستان ارتش خودمو میرسوندم به دبیرستان گیسو تا ببینمش و شب مجددا برمیگشتم بیمارستان.
    پایان قسمت اول
    در ادامه پیدا شدن سروکله خواستگار- اولین انتقام اولین سکس در خانه مجردی نازی آباد-دومین سکس دردربند-دختر عمه بعدی فاطمه گزینه انتقام دوم )


    مطمعنا همه دوستان این سایت منتظرشنیدن یک داستن سکی محرک و در عین حال جذاب هستند
    پس نظر شما عزیزان برای نوشتن ادامه داستان خیلی برام مهمه


    نوشته: sarayhtati1998

  • 5

  • 11




  • نظرات:
    •   پسر_پررو
    • 1 ماه
      • 6

    • اخه چاغال این چه اسمیه قاتل سریالی؟؟؟
      پسمانده جامعه فقط اسم داستانتو دیدم فهمیدم خیلی چندشی پلشت


    •   s0l2b
    • 1 ماه
      • 0

    • دوم


    •   shahvati_xxx
    • 1 ماه
      • 6

    • اعضای محترم سایت (rolling)


    •   Irish..GuNNer
    • 1 ماه
      • 13

    • به نظره شما نقشِ قسمت تیک خور ویرایش داستان چیه؟!


      خیلی مزخرفات اضافه تو داستانت گفتی. از روستا تعریف کردنو آشنا شدن پدر و مادرت و شغلشون و ویژگی فامیلاتون به نظرت به کیرمونه؟!


      فقط این صحنه آخر که فهمیدن لبخند به لبام آورد و باعث شد فحش کشت نکنم
      دیس.


    •   amir21mash
    • 1 ماه
      • 7

    • یکی‌بالاخره از زحمات خوانندگان قدردانی کرد
      ولی خب عزیزم این دلیل نمیشه یه گرگ تورو نخوره چون تو نمیخوریش
      اخه کصکش اخه کونی اخه کون تلق تلوق مگ داستان حنا دختری در مزرعه رو نوشتی ک انقد از روستا تعریف میکنی؟


    •   شاه ایکس
    • 1 ماه
      • 11

    • اولا شما که اسمت سارا است چجوری سربازی رفتی؟؟ دوم شما دزدی کردی یا نکردی چرا مادرتو کتک زدن؟ سوم منم ده شصتیم ارتش هم خدمت کردم اما کسی حق انتخاب محل خدمتش رو در دوران بعد از اموزشی نداشت از ستاد فرماندهی سهمیه ها رو تعیین میکردن چهارم پدر شما استخدام ارتش بوده بعد میگی ساختوساز میکرد حالا بگو هر دو شغل رو هم باهم داشته بازم میتونسته براتون معافی بگیره یا اگرم خدمت میکردی بهترین جا میرفتی نقطه صفر مرزی مال ادم های بی پارتی است. کلا خیلی سوراخ داشت داستانت. مثلا اگر عمه لزبین شما اینقدر بی احتیاط بوده که بچه نه ساله چپو راست مچشو میگرفته صد درصد در محیط کوچکی مثل روستا لو میرفته و جرش میدادن..........


    •   Esfandiar49
    • 1 ماه
      • 2

    • نظر شما چیه؟
      .
      عاقا ، مردم رد دادن دیگه .....
      حالا که مهدی خوابه ما تو صدا میزنیم عآی نقی .......


    •   Mustang.gt
    • 1 ماه
      • 1

    • اقا سارا ..!! داستانو تو این سایت میخونن نه اینکه گوش بدن


    •   Meisam65
    • 1 ماه
      • 1

    • یکی نبود اینو از برق بکشه؟کلید اسراره؟اینقدر گفتی سالها گذشت گیج شدم.بچه ها الان سال چنده؟با سارای سربازی رو تا۱۵۰۰


    •   عشقبازمست...
    • 1 ماه
      • 0

    • حالا هر چی تو بنویس


    •   ARAD_SM
    • 1 ماه
      • 0

    • مانفهمیدیم این انتقام بودیالززززز


    •   ایکاروس
    • 1 ماه
      • 4

    • کلید اسرار : انتقام سریالی
      باید یه نامه به مرجع تقلیدم بنویسم ! چون با عقل من جور درنیومد ، شاید مرجع تقلیدم عقلش برسه !!!


    •   Caboos1
    • 1 ماه
      • 2

    • اینکه افتضاح سریالی بود نکبت


    •   omidario
    • 1 ماه
      • 2

    • اولا که انتقام کار خره، دویماّ که انتقام مادر رو از دختر ا.نم با سکس نمی گیرن، سیماّ به نظرم درستش اینه که شوهرعمه این وسط گمه در حالی که کاراکتر اصلی اونه که من الان با یه رکابی و شورت مامان دوز تصورش می کنم که تو رو می کرده و تو حالا تو ذهنیاتت داری از دخترش انتقام می گیری


    •   Marshaall_Boss
    • 1 ماه
      • 0

    • بد نبود...من خوندم خوشم اوند هرچند نواقصی هم داشت.ادامه بده.


    •   M.k@
    • 1 ماه
      • 0

    • آقا من کاری به داستان ندارم فقط یه سوال داشتم،
      چطوری میشه تو شهوانی تاپیک زد؟


    •   sarayhtati1998@gmail.com
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • دوست عزیز ممنونم از اظهار نظرت در مورد داستانم (انتقام سریالی)
      چند مورد بود که میخواستم برات روشن بشه تا زود قضاوت نکنی
      اول اینکه اسم بنده سارا نیست و این صرفا یه آدرس ایمیل
      دوم اینکه به نظر شما برای برخورد با یه بچه نه ساله اول سراغ پدرومادرش میرن یا خودش؟
      سوم اینکه نمیدونم شما کجا خدمت کردی ولی از دوستانتون که توی پادگان صفر یک تهران آموزش و دوره کد دیدن سوال کنید بر اساس نمره که از پایان دوره کسب کردن میتونن از بین چند شهر که روی تخته مینویسن نزدیکترین شهر را که دوست دارن انتخاب کنند.
      چهارم دلیل اینکه نقطه صفر مرضی افتادم بخاطر غیبت بود
      بعد میگن چرا اینقدر جزعیات را مینویسی
      پنجم پدرم فقط چند سال توی ارتش بود و قطعابعداز حدود بیست سال قطع ارتباط نمیتونست امریه بگیره در ضمن من دو تا برادر دیگه هم دارم که در ادامه داستان .....


      خوش باشید


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو