انتقام شيرين (١)

    یكی از شبای داغ مرداد بود، حتی غروب آفتاب از گرمای وحشتناك تهران كم نمیكرد؛حوالی میدون ونك تو خونه ی دلباز و پر خاطره ای كه تنها ارثیه ی مادربزرگ بود زندگی میكردیم، بابا كارمند شركت نفت بود و مامان دبیر ادبیات.
    اون شب دقیقا هجده سال از عمر میگذشت و یه جشن تولد مفصل برام ترتیب دیده بودن؛ مامان چند دیقه یه بار با صدای شبیه فریادش از پایین پله ها داد می زد: هستی! مامان یه چیزی تنت كن دیگه مهمونا رسیدن.
    و اینكه من همیشه معتقد بودم كه هیچی ندارم بپوشم یه معمای حل نشدنی بود، بالاخره با غر و لن های خاص خودم یه دامن مشكی كوتاه و یه تاپ قرمز و كفشای عروسكیمو پوشیدم، موهای بلند خرماییمو شونه كردم و صاف و یكدست از یه ور روی شونه هام ریختم، اهل ارایش نبودم فقط تو مهمونیا یه كوچولو دستی تو صورتم میبردم، ابروهام هنوز وحشی و پر بود چشمام یه كم روشن بود و بینیم با اینكه كوچولو بود یه كم سرش پایین بود كه همه میگفتن بانمكت كرده ولی چقد مینالیدم ازش، به جاش لبای درشت داشتم كه خیلی بهشون مینازیدم.
    هیكل لاغرم با اون سینه های تر و تازه و گرد تو اون لباس جذاب به نظر میرسید.
    دیپلم تجربی گرفته بودم، سال بعد كنكوری بودم، مامان سعی كرده بود یه كم خوش بگذرونم كه با روحیه شروع كنم به خوندن.
    خیلی از فامیل اون شب دعوت بودن، بساط موزیك و مشروب و مزه های مختلف و شام مفصل به راه بود،چند تا از دوستای صمیمی خودم هم بودن.
    اون شب هومن پسر عمومم قرار بود از شیراز بیاد، هفت سال از من بزرگتر بود تازه دكتر شده بود و واسه طرحش افتاده بود تهران، اینقد همیشه دلم واسش قنج میرفت كه خدا خدا میكردم خونه ما بمونه ولی گفته بود خودشون خوابگاه دارن و فقط گاهی بهمون سر میزنه.
    معمولا دخترا تا بلوغ رو حس میكنن عاشق نزدیكترین پسری میشن كه دیدن، مثل پسر عمه و دایی و این حرفا.
    ولی هومن فرق داشت هر دختری عاشقش میشد.
    هیكل پری داشت، قدش زیاد بلند نبود ولی پوست گندمی و چشمای روشن و موهای مشكیش هوش از سر هر دختری میبرد.
    با دوستام كلی تعریفشو كرده بودیم، شب مهمونی چشمم به در خشك شده بود تا بیاد.
    با دخترا تو ایوون نشسته بودیم و چیپس و پفكی كه به عنوان مزه چیده بودن با ولع میخوردیم و بقیه مهمونا تو خونه مشغول رقص و خوش گذرونی بودن،
    مشغول قهقهه و شوخی و لوده گری بودیم كه چشمم به هومن افتاد كه با خنده از لای درختا سلانه سلانه سمت ما میومد، نور حیاط تو چشمای خمارش افتاده بود و داشت منو بیهوش میكرد.
    چرا باید تو اون صحنه وارد میشد كل شب خانوم بودم، ولی حالا با دستای پفكی و خنده های سبك سرانه باید منو میدید؟
    دوستامم همه محوش بودن، با شوخی و خنده اومد سمتمون، دلبری بود واسه خودش.
    با همه سلام علیك كرد یه جعبه صورتی از تو پاكت خیلی شیكی دراورد و گفت: هستی جون تولدت مبارك، ببخشید خیلی دیر كردم.ولی گرفتار بودم, از این كادوی عجله ایم بیشتر شرمنده باز!
    تو اون سن و سال و حال و هوا جلوی دوستام حس میكردم رو ابرام و اینقد بالا بودم كه حال خودمو از غرور و ذوق زدگی نمیفهمیدم.
    - ای وای این چه حرفیه چرا زحمت كشیدین اصلا نیازی نبود به خدا.
    + نه بابا..چیز خاصی نیس. نمیخوای بازش كنی؟
    - چرا چرا اصلا پاك یادم رفت.
    تابلو هول كرده بودم، نسیم دوستم یه تلنگر بهم زد ینی جمع كن خودتو تابلویی.
    یه كم عادی تر شدم جعبه رو باز كردم یه گردنبند با مهره های مشكی ظریف بود با یه آویز كه با حروف نستعلیق نوشته بود: " تو بمان" .
    قلبم اینقد تند تند میزد كه نگران بودم صداشو بشنوه، نسیم با آرامش گفت : وای چه خوشگل! هستی بیا بندازمش گردنت.
    صدای بابا منو از حال خودم كشید بیرون، از وسط راهرو داشت هومن رو با خوشالی صدا میزد و میومد استقبالش.
    بوی ادكلن الور هوم شنل انگار از كل حیاط میومد.
    اون شب اینقد باهام گرم گرفت و شوخی و بگو بخند كه باورم نمیشد.
    همیشه حس میكردم چون بچه م آدم حسابم نمیكنه ولی اون شب خیلی فرق داشت.
    با اصرار مامان بابا هومن شب نرفت خوابگاه.
    نصف شب كه همه رفتن مامان براش اتاق طبقه پایینو حاضر كرد و تختشو مرتب كرد و بعدشم از فرط خستگی با بابا رفتن بالا و خوابیدن.
    منم رفتم لباسمو عوض كردم یه شلوارك و تی شرت ساده ی صورتی پوشیدم و اون یه ذره ارایشو پاك كردم.
    دل تو دلم نبود به بهانه ی شب به خیر گفتن اروم از پله ها رفتم پایین.
    در اتاقش باز بود چراغم هنوز روشن بود.
    دم در با صدای آروم گفتم: میتونم بیام تو؟
    با لحن جذابش گفت .بله حتما.
    لبه ی تخت نشسته بود، پیژامه ای كه مامان براش گذاشته بود هنوز روی تخت بود و عوض نكرده بود.
    با اومدن من سرشو از تو گوشیش بلند كرد.
    یه لبخند پهن زدم و گفتم:
    خیلی خوشالم اومدین،شاید شما اینجا باشین از استرس من كم شه واسه این كنكور لعنتی.
    بلند شروع كرد خندیدین، یه كم مست بود, گفت بیا اینجا بشین ببینم چرا استرس؟
    من آروم و با فاصله ازش اونور تخت نشستم و هومن ادامه میداد: خب دختر خوب كنكور استرس نداره وقتی دست خودته كه تلاش كنی براش یا نه!
    لب و لوچه مو آویزون كردم و نالیدم: اخه ریاضی فیزیكم كه واسه تجربیا خیلی مهمه زیاد خوب نیست زیستم خوبه كه همه بالا میزنن.
    با چشای مهربونش زل زد بهم، یه آن حس كردم قلبم ریخت، گفت نگران اونا نباش تو رو بقیه كار كن اونا با من، خودم یادت میدم خانم خانوما.
    نگاهش رو گردنبندی افتاد كه برام كادو اورده بود، یه اشاره كرد و گفت: دوسش داشتی؟
    با شیطنت گفتم خیلیییی! ولی اینكه نوشته چیه؟
    خیلی تحریریه نتونستم بخونم.
    یه كم حالتش جدی شد، یه لبخند مصنوعی زد و گفت باید رو ادبیاتتم كار كنیم، نوشته " تو بمان".
    جفتمون ساكت شدیم و چند ثانیه نگاهمون تو هم گره خورد، خوب میدونستم چی نوشته ولی میخواستم از زبون هومن بشنوم.
    صدام یه كم لرزید آروم شب به خیر گفتم و رفتم بالا.
    تا صبح خوابم نمیبرد تو توهمات خودم غرق بودم، این كادو لزوما معنی خاصی نمیداد من بودم كه زیادی خیال پردازم...
    اون شب رویایی گذشت هومن هراز گاهی خونمون میومد و من هیچ بهونه ای واسه نزدیك شدن بهش نداشتم، بعضی وقتا دو سه هفته اصلا فرصت نمیكرد بهمون سربزنه.
    واسه كنكور خوندن منم شده بود فقط فكر هومن، اخه امسال وقت این حرفاست؟؟
    مامان اصرار داشت برم كمپ درس بخونم كه حواسم جمع بشه و من از ترس اینكه هومن بیاد و نباشم بهونه میاوردم.
    یه روز كه تو حیاط مدرسه با بچه ها جمع بودیم نسیم گفت خب خره به بهونه ریاضی یاد گرفتن بهش نزدیك شو.
    گفتم بابا تابلو میشم مامانم صدبار خواست بفرستتم كلاس واسه در رفتن گفتم مشكل ندارم.
    خلاصه بعد از همه حرفا و مشورتا اخر تصمیم گرفتم به مامان بگم كه هومن اگه دو سه جلسه بتونه كار كنه باهام خوبه چون من اهل كلاس ملاس رفتن نیستم.
    با كلی اصرار قبول كردن به هومن رو بندازن و اونم با كمال میل پنجشنبه صبحی كه تعطیل بود قرار شد بیاد خونه.
    شب قبلش از هیجان خوابم نمیبرد هزاران بار تجسم كرده بودم چیا به هم میگیم؛ كاش باهاش روبوسی كنم؛ بد نیس ینی؟؟ نه بابا روبوسیه دیگه عقب افتاده پسر عموته! نه نه حالا میگه دختره هوله...
    تا طرفای صبح با این كلنجارا و فكرا خواب رفتم، اینقد دیر خوابیدم كه با صدای تق تق در از جام پریدم،
    وای خاك بر سرم ساعت ١٠ بود صدای هومن پشت در میومد: هستی خانوم! ساعت خواب؟ مگه معلم نداری تو دختر خوب؟
    هول شده بودم با صدای لرزون گفتم وایییی ببخشید بفرمایید تو.
    هومن اروم دستگیره رو اورد پایین و تو اتاق ظاهر شد، موهای ژولیده م ریخته بود دورم و یه لباس خواب سفید كوتاه تنم بود، نوك سینه هام زده بود بیرون چون شبا سوتین نمیبستم.
    نگاه هومن روم استپ كرده بود، با شرمندگی گفتم ببخشید واقعا من دیشب هركاری كردم خوابم نبرد، وگرنه هیچوقت اینقد نمیخوابم.
    یه آرامش خاص تو صورتش بود استرسمو كم میكرد آرومم میكرد، اومد طرفم و با لبخند ملیحش بهم فهموند كه ایرادی نداره.
    گردنبندش همیشه تو گردنم بود حس میكردم میفهمه كه جداش نمیكنم از خودم.
    پشت میز تحریرم نشست و كیفشو گذاشت پایین میز،
    - هستی میخوای برم بیرون لباستو عوض كنی؟
    + وای حواسم نبود! نه شما بشینید من میرم عوض میكنم و دو دیقه ای میام.
    یه جین و تی شرت از كمد برداشتم و تو اتاق مامان اینا عوض كردم و برگشتم.
    موهامو دم اسبی محكم بستم و از بالا داد زدم مامان جونم لطفا دو تا چایی میدی بهمون؟
    برگشتم تو اتاقم دلم میخواست بشینم رو پاهاش خودمو جا بدم تو بغلش، ولی مث همیشه سرخورده بودم.
    +انتگرالم خیلی ضعیفه میشه بهم یاد بدین؟
    -نمیخواد با من اینقد رسمی حرف بزنی حس میكنم پیرمردم، اول باید حد و مشتق بلد باشی اونارو بلدی؟
    از خجالت سرمو انداخته بودم پایین.
    +نه!
    -اشكالی نداره باهم یاد میگیریم، خجالت كشیدنشو ببین.
    دلم یه جوری میشد از حرفاش! كی حالا میخواد ریاضی یاد بگیره ازش...
    حرف كه میزد فقط نگاهم به حركات صورت و دستاش بود به دندونای ردیف سفید و درشتش، لبای كلفت و مردونه ش، بینی كشیده و چشمای وحشی و طوسی رنگش... خیلی مردونه و دل نشین بود.
    -حالا این یكیو حل كن ببینم یاد گرفتی؟
    نمیتونستم حل كنم اشك تو چشمام جمع شده بود زل زده بودم به كاغذ كه یه قطره اشك روی كاغذ چكید.
    -هستی! چی شد عزیزم؟ گریه چرا؟ خب اشكالی كه نداره بازم برات توضیح میدم !نبینم گریه كنی تو!
    دستشو رو دستم فشار داد، فشار خون تو رگامو حس میكردم،اینقد لذت میبردم از دلداریش كه میخواستم تا ابد خودمو بزنم به موش مرده گی تا فقط هومن همونجوری نازمو بكشه.
    + ببخشید من وقت شماروهم گرفتم ولی فشار عصبی كه رومه نمیزاره هیچی بفهمم.
    -مگه نگفتم با من رسمی حرف نزن؟ ما دو تا دوستیم باهم واقعا كه معلمت نیستم.بعدم وقت من مال توا این چه حرفاییه اخه.
    + معذرت میخوام به هم ریخته م یه كم.
    -بزاریمش كنار یه كم حرف بزنیم اروم شی؟
    + اوهوممم
    خب دختر خوب ،من همه این دورانو گذروندم میفهممت كاملا. نباید بزاری اینقد استرس و فشار بهت غلبه كنه، قوی باش شكستشون بده. به پزشكیم فكر نكن آش دهن سوزی نیست هركسم قبول نشده نمرده، اینهمه رشته خوب یكیشو قبول میشی.
    دوست داشتم از موقعیت استفاده كنم و به بهونه استرس بهش نزدیك شم ، اروم دستشو فشار دادم و سرمو نزدیكش كردم و بغلش كردم.
    یكه خورد، خواست عادی جلوه بده اونم اروم بغلم كرد و با دست به پشتم چند تا ضربه زد و منو جدا كرد.
    اون روزم اتفاق خاصی بینمون نیفتاد وتا اینكه بالاخره یه شب واسه رفتن خاله از ایران مامان یه مهمونی ترتیب داد، من كه اصلا حوصله ی هیچكسو نداشتم از اتاقم بیرون نیومدم، میدونستم هومن اون شب حتما میاد،خیلی دپرس بودم حتی پامو از پله ها پایین نزاشتم،صدای هر هر كر كر موزیك تا نصفه های شب میومد،هومن حتی نیومد ازم سراغ بگیره، هیچكس نگرفت، موظف بودم درس بخونم زندانی بودم خیلیم موجه بود واسه همه این دلیل.
    ساعت حدود ٢ شب همه چراغا خاموش بود، اروم با نور گوشی رفتم پایین كه از تو اشپزخونه یه لیوان آب بردارم،
    حس كردم چراغ اتاق پایینی روشنه آروم آروم رفتم و درو باز كردم؛
    هومن رو تخت دراز كشیده بود پیرهن تنش نبود داشت با گوشی ور میرفت، اولین بار بود سینه شو لخت میدیدم، موهای مشكی پراكنده داشت و خیلی عضله ای بود، معلوم بود حرفه ای باشگاه میره.
    از صدای در سرش به سمتم چرخید.
    - به به هستی خانوم! كجا بودی تو؟
    كلماتو یه كم سنگین ادا میكرد از همیشه مست تر بود.
    + حوصله نداشتم بیام پایین توام ازم سراغی نگرفتی.
    - عمو گفت داری درس میخونی نخواستم مزاحمت بشم. رفتن فرودگاه با خاله ت من موندم اینجا تنها نمونی شب تو خونه.
    + خاله حتی نیومد باهام خدافظی كنه، این كنكور اینقد مهم بود؟
    بغضم تركید و اشكام اروم چكید.
    هومن از جاش پرید، اومد سمتم و فوری منو كشید تو بغلش.
    -گریه نكن هستی،عزیزم باور كن تو حساس شدی تو از همه چی مهمتری كنكور چیه.
    دلم پكید اخه از اشكای تو.
    + توام نیومدی حتی باهام سلام علیك كنی... توام مثل اونایی منو نمیبینی، آدما براتون مهم نیستن فقط رشته شون مهمه اره؟ درس مهمه فقط؟
    مثل ابر بهار اشك میریختم و با مشتای كوچیكم رو سینه ش میكوبیدم. بهونه كرده بودم ، میخواستم بگم فقط میخوام تو بغلت باشم اینا همه ش بهونه ست.
    -نه خیر، دختر كوچولو واسه خودت داستان نباف،
    تو خیلی مهمی واسه همه.
    هی اشك میریزه دلبری میكنه بعد هومن دلش آب میشه براش! نكن دیگه ا !
    سعی میكرد ارومم كنه با شوخی با دلبری...ولی قانع نمیشدم و حرف خودمو میزدم كه ناخوداگاه لباشو گذاشت رو لبامو فشار داد.
    شكه شده بودم صدام درنمیومد، چند ثانیه كه گذشت با ولع شروع كرد به خوردن، آروم دم گوشم گفت: هستی دیوونه ت شدم.
    من وا رفته بودم هیچ عكس العملی نداشتم، كشوندتم سمت تخت !مقاومت كردم؛
    + هومن چیكار میكنی من میترسم،تو رو خدا بزار برم.
    _حالا كه منو دیوونه ی خودت كردی؟
    سینه هامو از روی تی شرت گرفت تو دستش و یه آه عمیق كشید...
    -ویرجین! چقد بكر و تازه ن براشون حاضرم نصف عمرمو بدم.
    خیلی ترسیده بودم فكر میكردم حتی نفس نمیكشم.
    - مگه دوسم نداری؟ اعتراف كن، دلت میخواد مگه نه؟ توام منتظر این لحظه بودی.
    تو دلم هزار بار این لحظه رو مرور كرده بودم ولی نه اینجا نه اینطوری! همیشه فكر میكردم شب عروسیمون با عشق باهاش میخوابم، جز فیلم سوپر دید عملی از سكس نداشتم اولین بار بود تو دست و بال یه پسر بودم.
    هومن حالشو نمیفهمید، مثل همیشه نبود، ازش میترسیدم، تی شرتو از تنم كشید دستشو اروم از شلوار و شرتم رد كرد و گذاشت لای چاك كسم.
    یه جیغ كوتاه زدم..+ هومن تو رو خدا خجالت میكشم.
    -مال خودمی هستی، بخوای نخوای یه روز مال من میشی...همین امشبم وقتشه كه مال خودم كنم تو رو.
    گریه میكردم و التماس كه میترسم تو رو خدا نه،
    دستمو بلند كرد و وادار كرد از روی شلوار كتونش كیرشو لمس كنم،
    كلفت بود, فوری دستمو كشیدم عقب.
    + نمیخوام هومن تو رو خدا، میترسم بزار برم.
    -فكر كن قراره یه آمپول كوچولو بهت بزنم، دردش بیشتر از این نیست قول میدم بهت.
    فقط آروم اشك میریختم، قدرت نداشتم از چنگش در بیام.
    + به خاطر دردش نیست فقط،نمیخوام الان وقتش نیس.
    با دستاش كسمو تند تند میمالید، حسابی خیس بودم ولی همه ماهیچه هام از ترس منقبض بود، منو برگردوند و شلوار و شرتمو كند، كیرشو با دست میمالید، كونمو از هم باز كرد، بازم جیغ زدم+ هومن نه تو رو خداااا نمیخوام خجالت میكشم جون عمو بزار برم.
    صدامو نمیشنید نمیدونم كی و چطوری دستشو چرب كرده بود مالید به سوراخ كسم.
    + التماس میكنم من تا حالا سكس نكردم پرده دارم اینكارو باهام نكن .
    -تو زن من میشی هستيِ من، عشق اول و اخر من، اگه داده بودی كه من نمیگرفتمت ، بالاخره میخواستی به یه پسر بی سر و پای خیابونی بدی كی از پسر عموت بهتر؟اولین و اخرین نفرت منم.
    زار میزدم كامل، ازش متنفر شده بودم، سعی میكرد كیرشو تنظیم كنه رو سوراخ كسم،از من جیغ و التماس و از هومن قربون صدقه رفتن...
    تو خوابام و رویاهام نمیدیدم بهم تجاوز كنه باور نمیكردم واقعیته...
    + آااااااااااای.... نه... تو رو خدا.... درد داره.... بسه تو رو خدا بسه نمیتونم تحمل كنم
    هنوز سرشم نرفته بود تو، سوراخ كوچولو و صورتی كس دست نخورده ی من چطوری اون كیرو باید تحمل میكرد، هیچ فایده ای نداشت، آروم هق هق میكردم، بالشتو فشار داده بودم رو دهنم تا صدای جیغم نره بالاتر.
    _الان تموم میشه عشقم، زندگیم، میخوام زنم بشی تو نمیخوای مال هومن بشی؟ هستی من بشی عمرم ، زندگی هومن بشی؟
    + نمیخوام، این زوریه هومن ن ن ن م ی خ و ااام ... آآآآیییییییییییییییییییییییی، یه درد وحشتناك همه وجودمو گرفت سر كیرش رفت تو و یواش یواش بقیه شم فرستاد، پرده مو زد... به زور با گریه با ناله های بدون فریاد رس من..میدونستم داره ازم خون میره
    _نترس قربونت برم همه ی دخترا اولین بار یه كم خون ریزی دارن ولی تو خودتو خیلی سفت گرفتی شدید شد.
    + ازت بدم میاد همه ی رویاهامو نابود كردی.... درش بیار نمیخوام دیگه درش بیاررررر آیییییییییییییی دیگه طاقت ندارم پاره شدم
    -جوووووون میخوام جرت بدم باید پاره شی، از این به بعد همه ش كس میدی به هومنت؟
    + خفه شو از بوی گند مشروبی كه میدی حالم داره به هم میخوره
    اینقد تند تند تلمبه میزد كه كل هیكل نحیفم زیرش میلرزید، بعد از چند دیقه آبشو با فشار ریخت رو كمرم
    یه كم اون چرندیاتو تكرار كرد و بیهوش شد از مستی و خواب.لحافو كشیدم رو بدن لختش كه مامان اینا بویی از بی آبرو شدنم نبرن.
    حس یه بی پناه تو خیابونو داشتم خیس از بارون سرخورده ، دل شكسته. خودمو به زور رسوندم تو حموم، آب لعنتیش و كس پاره مو شستم و با حوله افتادم تو رختخواب...
    هومن واسه من از اون موقع تموم شد، اسمش لرزه مینداخت تو تنم، واسه چند ماه پاشو ننداخت خونمون،
    بعد از اون ٢،٣ ماه لعنتی بابا گفت هومن قراره واسه مدتی با ما زندگی كنه، لرزه افتاد تو تنم... من حتی از در اون اتاق نفرین شده رد نمیشدم...شبی كه با وسایل و كتاباش نقل مكان كرد تو اتاق پایینی خونه ی ما تا صبح درو رو خودم قفل كرده بودم، ولی همون شب برام یه پیامك رسید...
    ادامه دارد


    نوشته: مانیا

  • 22

  • 5




  • نظرات:
    •   Mardezakhmi
    • 1 سال،6 ماه
      • 2

    • به نظرم محشرترين كسشعر دنيا را نوشتي خودت دقت كن


    •   as B sa
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • نصف شبی گند زدی تو حالمون رفت


    •   as B sa
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • نه به عنوان همجنس ولی به عنوان همسن درکت کردم
      ولی نمیدونم داستانه واقعیه یا ساختگی
      قلمت عالیه
      نگارشت عالیه مانیا
      منتظر بقیشم
      امیدوارم خیانت توش راهی پیدا نکنه که بعید به نظر میاد پیدا نکنه


    •   bull
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • میتونستی اب و تاب صحنه تجاوز رو بیشتر کنی
      امیدوارم بعدی رو برسم بخونم


    •   PayamSE
    • 1 سال،6 ماه
      • 1

    • اینکه بد نبود، چرا کسی دوست نداشت؟
      لایک


    •   saraaarian
    • 1 سال،6 ماه
      • 1

    • ادامش زودتر لطفا


    •   .s.baazz
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • (dash)بگذریم از داستان موندم کی اینارو تایپ کرده ????


    •   afsanejonjon
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • چی فکر میکرد و چی شد طفلکی


    •   mrmr.66
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • هیچوقت مشروب نخوردم،ولیییی واقعا مستی باعث میشه که ندونی داری چیکار میکنی؟ مستی واقعیه؟؟؟؟


    •   mannamanam1
    • 1 سال،6 ماه
      • 1

    • قلمت خیلی خوب بود


    •   Mardezakhmi
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • كليشه ايي نبود خوب بود ولي بعضي جاها زده بودي به كير تلق بازي


    •   Mardezakhmi
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • اين نظر را اشتباه فرستادم مال شما نبود نظرم همون اواليه هست


    •   HOORMAST
    • 1 سال،6 ماه
      • 1

    • مانیا جان خیلی خوب بود دوس داشتم داستانتو
      منتظرم هر چه زودتر ادامه داستانتو بخونم

      لایکهاتو دو رقمی کردم (rose)


    •   برده.مونث
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • چه کرد زکریا رازی با این مشروب خخخخ


    •   سیخ زن
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • این همه کسشعر و چطوری به هم بافتی


    •   kavirsard
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • خب چی بگم اول عاشقش بودی
      این چه عشقی بوده که طرفت میخادت ولی ازش متنفر شدی
      بگو کسم کیر میخاست
      اینا همش بهونست


    •   A.hatsex
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • الهی....
      جر خوردی؟
      خیلی کم پسر پیدا میشه ک حرومزاده باشه
      پرده بزنه ول کنه
      من ک تنهایی از جلو یکی....
      از عقب چندین تا...
      همشونم دوس داشتمااااااا
      ولی هرکی ب من داد...
      بعدش رفت به یکی دیگه داد....
      برا همین تصمیم گرفتم با اوپن دوس شم ک زحمتم زیاد نشه
      قول ازدواجم نخواد


    •   ReligionOrAtheism
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • همونطور كه داستان نوشته شده بود ، بايد روي ادبياتت كار كني .


    •   rastin2769
    • 10 ماه،3 هفته
      • 0

    • رومان بود یا داستان سکسی؟؟کس تنگ وکوچولوت.مگ قرار تااخر عمرت کس تنگ کوچولوتو اک نگهداری..درضمن دیگ اونقدم درد گریه مسخره بازی نداره.ک شماها میاین اینجا تعریف میکنید


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو