انتقام شيرين (٢ و پایانی)

    ...قسمت قبل


    حاضر نبودم حتي پيامكو باز كنم، نخونده پاك كردمش.
    شبي كه بهم تجاوز كرد تا چند روز نوار بهداشتي ميزاشتم، از بس خودمو سفت گرفته بودم بدجوري پاره شده بود...
    از تصور اينكه بازم اون دردو تحمل كنم و اونجوري دست و پا بزنم موهاي تنم سيخ ميشد.
    نزديكاي كنكور بودم به مامان اصرار كردم اين آخريا برم كمپ ولي قبول نكرد، گفت اون موقع كه زمانش بود نرفتي حالا كه ٢ ماه مونده تا كنكور ميخواي بري؟
    حتي الامكان سعي ميكردم باهاش رو به رو نشم، قبل بيدار شدنش صبحونه مو ميخوردم و ميرفتم تو اتاقم، و خداروشكر ميكردم اونم مثل مامان بابا ميره سر كار و تنها نميشيم.
    منم كه از بعد از عيد مدرسه نميرفتم و خونه بودم.
    گاهي فكر ميكردم چطوري منزجر شدم از كسي كه جونم براش در ميرفت.
    خودش كرد... با خاطره ي گندي كه از اولين رابطه برام ساخت، گه زد تو روياهام....
    چند باري كه باهاش رو به رو شدم نميتونست تو صورتم نگاه كنه خيلي سنگين باهام برخورد ميكرد، حتي ميگفت هستي خانوم....
    يه هفته از اومدنش ميگذشت صبح دوشنبه بود، مامان مدرسه بود و بابا شركت.
    رو تختم دراز كشيده بودم و مث افسرده ها كتاب عربيمو ورق ميزدم.
    به خيالم كه هومنم رفته بيمارستان، يادم نبود در اتاقو قفل كنم.
    دوشنبه ها آف بود گويا...ولي سر زده سراغم نيومد ،مثل متجاوزا نبود رفتارش..
    تق تق زد به در اتاقم.
    از ترس پاهام جمع شد... خفه خون گرفته بودم. لرزون پرسيدم: بله؟
    - هستي جان،اجازه هست بيام تو؟
    + نه.
    _ لطفا! قول ميدم فقط چند ديقه صحبت كنيم.
    + گفتم نه، من از فكر كردن بهتم ميترسم تو رو خدا راحتم بزار.
    سكوت كرده بود، نميدونستم رفته يا پشت دره، بغض گلومو گرفته بود، نميشكست و اشكام نميومدن كه خلاص شم، بعد از ٥،٦ ديقه با صداي عصبي كه از هميشه دو رگه تر شده بود گفت:
    _هستي... ازت خواهش ميكنم بزار باهات حرف بزنم، اگه قبول كني واسه هميشه ميرم، جوري كه اسممو نشنوي ديگه.
    از فكر اينكه شايد اينبار كلا از خونمون بره حالم بهتر شد.
    + بيا تو.
    بهم نزديك نشو خواهش ميكنم رو همون صندلي بشين من نميخوام كنارم بشيني.
    صدام مثل يه آدم وسط سرماي منفي بيست درجه ميلرزيد.
    خيلي عصبي بود ،صورتش قرمز شده بود انگار عرق كرده بود و موهاي ژل زده ش به هم چسبيده بود، پيرهن و شلوار طوسي تيره و روشن تنش بود با يه كمر بند مشكي سگك نقره اي...
    شبيه هومن شب تجاوز نبود.
    بوي تلخ ادكلنش از برخورد منم تلخ تر بود.
    روي صندلي ميز تحريرم دور از من نشست.
    توي صورتم نگاه نميكرد.
    بغضم تركيد و اشكام سرازير شد... با هق هق پرسيدم:چي ميخواي ازم؟
    سرشو بالا نياورد. زمزمه كرد:با من ازدواج ميكني؟
    نميفهميدم كلمات چطوري بي اختيار از دهنم درمياد.... خ ف ه شو..... خفه شو
    رنگم مثل گچ ديوار سفيد بود...ازش متنفر شده بودم به وسعت تمام احساسات پاك و بچه گانه ي سابقم...
    عرق از صورتش سرازير بود...
    -هستي... من عاشقت بودم،هنوزم هستم، ميمردم و زنده ميشدم وقتي اونجوري جلوم ميگشتي، با لباس خواباي نازك،با سينه هاي تازه فرم گرفته ي بكر، با بوي موهات كه از چند متري ديوونه م ميكرد. قربونت برم من اون شب زياده روي كرده بودم تو حال خودم نبودم... من لعنتي...
    صبحش كه يادم اومد چه غلطي كردم ميخواستم گم و گور شم ، حتي روي عذرخواهيم ازت نداشتم...
    چي ميگفتم؟ ببخشيد كه گند زدم تو همه ي احساسات قشنگت؟
    + برو هومن، اگه اون موقع نشدي حالا گم و گور شو. چون پرده مو زدي داري عذاب ميكشي؟ ميخواي زنت شم چون نگراني كه نقص پيدا كردم و كسي نميگيرتم نه؟
    عصبي تر شده بود صداشو انداخته بود توي گلو و تقريبا فرياد ميزد، خودشو لعنت ميكرد...
    -نهه به خود خدا نه! خدا لعنت كنه منو كه تيشه زدم به ريشه ي خودم، عشقم، زندگيم...
    + اگه هيچكسم حاضر نشه باهام ازدواج كنه تنها ميمونم ولي نميخوام با تو ازدواج كنم، با كسي كه ازش بيزارم، با كابوس زندگيم.
    - هستي اگر به خاطر بكارت بود كه من پزشكم هزار جا پيدا ميكردم واسه ترميمش.چرا منطقي فكر نميكني الان ديگه اين موضوع واسه خيليا حتي اهميتم نداره.
    + تو احساس منو كشتي. هر شب با اين رويا ميخوابيدم كه لباس عروسمو تو از تنم درمياري من برات عشوه ميام تو نازمو ميخري و چقد عاشقانه بدون اينكه بزاري بترسم، بدون اينكه بزاري درد بكشم پرده مو ميزني، بعد تا صبح تو بغلت نگهم ميداري كه دلم نگيره، حس امنيت بهم ميدي.
    يه شبايي تو دلم ميگفتم نه شب عروسي فكر ميكنه خيلي زوده شايد بترسم ميزاره واسه فرداش، بعد فكر ميكردم شايد اصلا تا نخوام به رومم نياره و چندشب تو بغلش بخوابم تا به خودش عادتم بده...
    بعد زنگ ميزنم به نسيم و واسش ميگم چه شبي با هومن داشتم و اون ذوق مرگ ميشه از حرفام...
    اگه يه كم خون اومد، هومن نميزاره چشم من بيفته كه دلم ضعف بره،سرمو گرم ميكنه و پاكش ميكنه.شايدم منو برد يه جاي قشنگ تو شمال و اولين سكسمون تو ماه عسل بود.....
    ولي تو چيكاركردي؟
    اينقد جيغ زدم و زيرت دست و پا زدن و تو با وحشيگري تمام بدون اينكه آماده م كني از نظر روحي و جسمي منو داغون كردي و بيهوش افتادي يه گوشه ، خون گريه ميكردم تو حموم وقتي لاي پامو تميز ميكردم از شهوت كثيفت.
    خودت بگو ازدواج كنم باهات؟ تو بودي چيكار ميكردي؟
    رگاي صورتش زده بود بيرون، شقيقه هاي اينقد سرخ بود كه حس ميكردم از دور نبضش ميزنه، زل زده بود به زمين،نگاهشو بالا اورد اشك تو چشماش جمع شده بود ، ٣،٤ قطره اشك تند تند پايين ريخت و پلك نميزد كه جلوشونو بگيره....
    -هستي غلط كردم اگه بگي بمير ميميرم، حاضرم نصف عمرمو بدم كه اون شب برگرده و من لب به اون بطري وتكاي لعنتي نزنم، من لعنتي كه اينجوري از خود بيخود شدم كه عشقمو نفسمو دختري كه جونم براش ميره رو اينجوري آزار دادم...به خود خدا قسم نفهميدم چيكار كردم من لعنتي نفهميدم.


    دلم داشت نرم ميشد، طاقت اين حالشو نداشتم... مرد بود! غرور داشت، ولي منم خورد شدم منم داغون شدم حاضر نبودم بگذرم، چقد آرزوي شنيدن اين حرفارو داشتم ازش ولي اخه حالا؟؟ آب دهنشو به سختي قورت داد معلوم بود دهنش كاملا خشك شده، ادامه داد: من ميرم، شايد فرصت لازم داشته باشي فكر كني، زود و قاطعانه تصميم نگير، اگه ته دلت هنوز يه ذره باهامه فقط فكر كن ... اين فرصتو بهم بده كه فكر كني.
    يه نگاه غمگين و عصبي به سرتاپام كه روي تخت چمبره زده بودم انداخت.
    -گردنبندتو ديگه نميندازي؟
    + نه
    نميخواستم ديگه ياد تو بيفتم.
    -نميخواستي و نميخواي؟
    + براي بقيه ش بايد فكر كنم.
    گره پيشونيش باز شد، مثل يه كوه اميد، مثل باغ گل وسط كوير... پيشنهادشو قبول كردم كه فكر كنم، ببينم ميتونم كنار بيام با خودم يا نه.
    -هستيِ من، زندگي من، قول ميدم تا اخر عمر نزارم يه لحظه م ناراحت باشي، فقط اون شبو به من ببخش.
    تا شب عروسيمون غلط بكنم بهت دست بزنم، بهترين شب عروسي دنيارو برات ميسازم قول ميدم عشق يه دونه م.
    جوابي ندادم، رفت بيرون و درو پشت سرش بست. حالم عجيب بود، هيجان استرس، ترس و تاحدودي عشق دوباره تو قلبم جوونه زده بود.
    از اين حال به تب و لرز افتاده بودم، بدجوري حالم بد بود، مامان اون شب تا صبح پاشويه م ميكرد و ميگفت بميرم برات استرس كنكوره.
    چند بار هومن اومد بالا سرم. دستشو گذاشت رو پيشونيم داشتم ميسوختم ولي خودمو زده بودم به خواب.
    چشمامو باز كردم فكر كردم رفته ولي بيدار بالاي سرم بود... آروم و خيلي جذاب، مثل هميشه، با همون حس امنيت قبلي...با همون بوي تلخ ادكلن.
    _عزيزم...بهتري زندگيم؟
    + هومن... دارم ميسوزم
    - بميرم من، ميخواستم بهت يه آمپول تب بر بزنم ولي ترسيدم.
    +از چي ترسيدي؟
    -از اينكه درد داشته باشه و ازم بيشتر بدت بياد.
    اينقد آروم حرف ميزد كه ديوونه م ميكرد نگاهش و طرز حرف زدنش، نور ماه كه تو تاريكي اتاق بالا تنه شو روشن كرده بود... چشماش...
    يه لبخند بي رمق زدم.
    + اگه خوب ميشم چاره اي نيست،قبوله.
    دستمو گرفت و فشار داد؛
    -چقد سرده دستات ،انگشتاي پاتم همينطور ولي بدنت خيلي داغه.
    از اتاق رفت بيرون بعد از چند ديقه با يه سرنگ برگشت، ميخواست بهم بفهمونه كه چقد ميتونه احساسي و رمانتيك باشه.
    _اگه ميترسي همين الان بندازمش از پنجره بيرون.
    + دارم ميميرم بابا، بزن ديگه چاره اي ندارم.
    - پس يه كوچولو برگرد عشقم.
    وقتي داشتم برميگشتم رو شكم و يه كم از شلوار و شرتمو داد پايين يه حس بد از اون خاطره ي جهنمي برگشت، پنبه الكلي رو رو باسنم كشيد، سعي ميكرد تا جايي كه ميتونه زياد شلوارمو نده پايين كه اذيت نشم،يه جيغ كوچولو كشيدم كه با مهربوني هرچه تمام تر گفت:-سفت نگير،الان تموم ميشه قربونت برم من تا صبح خوبِ خوب ميشي.
    آمپولو كشيد بيرون و منم زود خوابم برد.


    چند ماه گذشت، من كنكور دادم ومنتظر جوابا بودم،هومن با بابا اينا راجع به من حرف زده بود و خانواده هامون خيلي موافق بودن ولي من هنوز بهش جوابي نداده بودم.
    رو در رو حرفي بهم نميزد خواسته اي يا انتظاري نداشت.
    فقط چند بار تو پيامك برام نوشته بود، عجب انتقام شيريني، كه من هلاك باشم واسه جواب تو و تو اصلا انگار كه هومني نيست.
    راست ميگفت با تمام عشقي كه بهش داشتم ازش انتقام ميگرفتم، ولي ديگه كافي بود. خودم بيشتر از همه ضربه ميخوردم از اين كار.
    جواب كنكور اومد، فيزيوتراپي دانشگاه آزاد قبول شده بودم،هومن تشويقم كرد كه حتما ثبت نام كنم و اين رشته واسه خانوما خيلي خوبه.


    يه شب كه واقعا خيلي دلم ميخواستش ونميدونستم چطوري بفهمونم بهش كه جوابم مثبته !!يه پيام براش نوشتم، چند بار نوشتم و پاك كردم ولي آخر فرستادم:


    +تو بیـــــــــا تو بمان ,با من تنها تو بمان ! جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب ! من فدای تو ٬ به جای همه گل ها تو بخند !


    دو ديقه نشد كه جواب داد:


    _تک وتنها به تو می اندیشم
    همه وقت ,همه جــا
    من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
    تو بدان این را ,تنــها تو بدان ,تو بیـــــــــا ,تو بمان با من


    طرح هومن تقريبا تموم شده به حساب ميومد، همينطور ترم اول دانشگاه من، توي تعطيلات عيد عروسي برگزار شد، تا اون موقع ما فقط در حد بغل كردناي طولاني و بوسيدن و گاهي ماليدن سينه ها تو برنامه كاريمون بود، هومن خودش نخواست تا شب عروسي بهم دست بزنه،
    اون شب وقتي تو خونه خودمون با لباس عروس جلوش نشسته بودم مدتها فقط تماشام ميكرد،
    بهش گفتم هومن لباس سفيدو دخترايي كه پاك ازدواج كردن ميپوشن ولي من دختر نبودم، پاك نيومدم تو خونه ي شوهر..
    بهم چسبيد ، انگشت اشاره شو گذاشت رو لبام.. هيسسس!
    -تو پاك ترين دختر روي زميني مثل يه گل سفيد چيده نشده كه امشب من براي اولين بار تو گلدون خودم ميكارمت و از الان همه چيز شروع ميشه، تو گذشته هيچي وجود نداره عشق من.
    چشمامو بستم، لبامو رو لباش قفل كردم دوست داشتم ساعت ها لباشو بخورم و دستش زير كمرم باشه، گيره ي موهامو آروم آروم باز كرد، هر وقت موهام كشيده ميشد ميگفت جانم عزيزم ببخشيد دقت ميكنم بيشتر،بند هاي لباس عروسيمو يكي يكي كشيد و منو از لباس جدا كرد.
    حالم يه كم بد شد از نظر رواني باز خاطره اون شب داشت زنده ميشد كه هومن آرومم كرد.
    _نه عمرم خيلي آروم باش، قراره فقط خوش بگذرونيم چيزي واسه ترس وجود نداره، حتي نميزارم يه كوچولو درد داشته باشه، تو نخواستي ادامه نميديم.
    يه نفس عميق كشيدم.
    خوابيدم روي تخت، كم كم لخت ميشد، سريع پيش نميرفت، رفتارش عادي بود، سكس زن و شوهر... هيچ چيز عجيبي نيست.
    كير شق شده ش بيرون افتاد، كنارم دراز كشيد و كيرشو گذاشت تو دستم.
    _خانوم خوشگلم ديگه وقتشه باهاش دوست بشي و ببخشيش.
    خنده م گرفته بود گناه كيرت چيه؟
    هومنم مي خنديد، سوتينو از روي سينه هام داد كنار و شروع به خوردن كرد
    چه لذتي داشت ، از شدت لذت تكون ميخوردم..
    _اي جانم خانوم من هنوز نوزده سالشه ، چقد تر و تازه و خوردنيه، اولين و اخرين كسي كه بهش دست ميزنه هومنه مگه نه؟
    +منم با شهوت ميگفتم اره عشقممممم، همه چيزم مال توا تا ابد مال توام يه دونه م، بوي ادكلنت داره بيهوشم ميكنه هومنم...
    _جوووون الان يه جور ديگه بيهوشت ميكنم.
    شرتمو كشيد پايين ولي كامل درنياورد، زبونشو رو شيار كسم گذاشت و تا ميتونست ليس زد از بالا به پايين و برعكس، جيغم رو آسمونا بود....
    _هيسسس نفسم همسايه داريما الان ميگن از شب اول شروع كردن بي جنبه ها،نميدونن چقد تو كف گذاشتيم كه حالا وقته انتقامه...
    + چه بلايي ميخواي سرم بياري ها؟؟
    _يه كم بخورش تا بهت بگم...
    سر كيرشو يه كم ليس زدم و ناشيانه خوردم، يه انگشت ژل لوبريكنت دم واژنم ماليد كه زياد بهم فشار نياد و محيط واژنم ليز شه،انگشتشو آروم كرد تو و درآورد و چند بار اين حركتو تكرار كرد، خيلي برام لذت بخش بود،سر كيرشو گذاشت روي سوراخم...
    _عشقم اگه دردت اومد بگو آروم آروم بكنمت...
    از اينكه ميگفت بكنمت حشري ميشدم...
    كسم خيلي تنگ بود ، خودمو سفت گرفته بودم...
    _عزيز دلم شل كن كه جا باز كنه اينجوري دردت مياد آروم آروم شل كن آهاااا شل تر
    + آييييييي خيلي كلفته واسم هومن
    _كم كم جا باز ميكنه عزيزم اصلا نترس
    آروم عقب جلو ميكرد و داشت واقعا جا باز ميكرد
    هومن بالاي كسمو ميماليد و تلمبه ميزد، كم كم حال كرده بودم
    + واي هومنننن كيرت خيلي حال ميده فك نميكردم اصن آييييي ميخوام...
    _كير كي داره جرت ميده هستي من؟
    + كير هومنم... ميخوام آيييييي يه كم آروم ...جوووون
    - برگرد رو شكم بخواب ببينم جوجه
    يه بالشت نرم زير كمرم گذاشت كس و كونم دقيقا اومد زير دستش،موهامو جمع كرد تو دستش گرفت و كيرشو آروم كرد تو كسم، يه كم آرومتر شده بودم ولي انگار با اين پوزيشن تنگ تر شدم.... يه كم آه و ناله كردم بعد از يه كم كردن پوزيشنو عوض كرد و منو نشوند رو كيرش، دردش از همه حالتا بيشتر بود واسه كس تنگ من، خيلي جيغ زدم ولي خودم از همه حالتا بيشتر حال ميداد بهم...انگار پوزيشن مورد علاقه مو كشف كرده بودم، فكر نميكردم سكس اينقد لذت داره چيزي كه تا ماه ها پيش واسم كابوس بود.
    دو سه ديقه كه تلمبه زد آبشو كامل تو كسم خالي كرد و كشيد بيرون و بلندم كرد از روي خودش...
    هنوز نبض داشت كسم يه كم از ابش ازم ريخته بود بيرون كه با دستمال پاك كرد
    -حالا بيا بغلم ببينم كدوم احمقي بعد از سكس عشقشو ول ميكنه بگيره بخوابه؟؟
    + تو :|
    -خيلي بدي حالا باز بزن تو روم بدجنس..
    تو بغلش آروم گرفتم ،بعد از مدت ها استرس و بي خوابي و فكر حالا ديگه يه شب پر از عشق و آرامش داشتم.


    آرامش تكرار نشدني بود الان ٤ سال از ازدواجمون گذشته و ديگه به اون خاطره ي نحس فكر نميكنم فقط به هومن فكر ميكنم كه بهم ثابت كرد اون فقط يه اشتباه بود و همه ي آدما لايق بخششن....


    نوشته مانيا

  • 24

  • 6




  • نظرات:
    •   Orginalboy
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • خوش باش


    •   as B sa
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • یکم سخته بخشش چنین آدمی
      به شرط این که لیاقتشو داشته باشه
      عالی بود نگارشت
      خوشحالم برات که خوشحالی !!!!!!!!
      پایان رمانتیک....
      روزگارتون خوش مادام


    •   رومینا_ام
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • فیزیوتراپی آزاد نداریم تو ایران (dash)


    •   Mardezakhmi
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • كل جمعيت هند كه همه پا پتي و گرسنه هستن و كل جمعيت انگولا برينن به اين انتقامت و البته اضافه كنم كير حسن نصرالله توي لنگت جنده دوزاري كه يك ملت شريفي مثل ملت هميشه در صحنه ايران را علاف اين داستان تخمي شخمي خودت نكني هومنت و خودتو گاييدم كوني پدر


    •   Danial_dex
    • 1 سال،6 ماه
      • 1

    • حالا تو بخشیدی یا نه کاری ندارم ، ولی قطعأ همه ی آدما لایق بخشش نیستن.


    •   SSAa699
    • 1 سال،6 ماه
      • 1

    • یه جوری گفتی انتقام که اولش فکر کردم بس چیکار کردی اخه دختر جان اینم شد انتقام ؟؟؟حالا باز برو خدا رو شکر کن که بعد از تجاوز باهات ازدواج کرد بعضیا بعد از اینکه تجاوز میکنن گم و گور میشن و یاگردن نمیگیرن ...


    •   Alouche
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • قشنگ بود واقعا ادم یه وقتایی یه کاری میکنه ک از ته دل پشیمون میشه بخشش حق همه آدماس..چرا بعضیا فقط فحش میدن آخه زیر داستانا


    •   reza1023
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • لایک
      از پایان داستانی که اخرش خوب باشه خوشم میاد بازم خوبه که مردونگی کرد و باهات ازدواج کرد و همچنین دچار سردمزاجی نشدی


    •   سیخ زن
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • ریدم پس کلت با این داستان تخمی تخیلیت


    •   دکتراسترنج
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • مانیای عزیز ، لایک یازدهم تقدیم شد ، با نظرتون موافقم


    •   سیخ زن
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • مانیا خانم من نظر خودمو میدم کاری ندارم واسه کسی مهمه یا نه
      داستان باید بر مبنای واقعیت باشه


    •   hesammosbat27
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • لایک دوازدهم خوب بود..... ادما لایق بخشش هستن اما نباید اونقد ساده باشی که مث قبل بهشون اعتماد کنی.. اینو کلی گفتم ربطی به داستان نداشت


    •   10Jinkazama
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • لایک سیزدهم
      خیلی قشنگ بود، حتی اگه داستان باشه!!
      یه داستان ک از خیانت توش خبری نیس بنویسی به مزاج بعضیا خوش نمیاد...


    •   سیخ زن
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • مانیا خانم اگه به شما بی احترامی شده عذر خواهی میکنم
      ولی خود من به داستانای واقعی علاقه بیشتری دارم
      داستان کسانیکه در عین معصومیت بهشون تجاوز شده یا بی گناه مفعول واقع شدن و برعکس داستان متجاوزین و فاعلین و تاثیراتی که این اتفاق بر زندگیشون گذاشته


    •   ReligionOrAtheism
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • توي قسمت اول تولد ١٨ سالگيت بود ، بعد ٥،٦ ماه ١٩ سالت ميشه و ازدواج ميكني !!!


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو