انتقام یک هفته سکس نکردن


    _سارا پات از درخونه بذاری بیرون من میدونم وتو.
    _میذارم و هیچ غلطی هم نمیتونی بکنی!


    گوشی قطع کردم ،شالم انداختم روسرم وسوییچ برداشتم اومدم پارکینگ درب پارکینگ زدم و ماشین روشن کردم ...


    توآیینه ماشین قیافه م چک کردم
    یه پوست رنگ پریده باچشمای قرمز
    پای چشمام گودرفته
    لبای بی روح
    موهای سشوار نشده ک فقط زحمت کشیده بودم دم اسبی بسته بودم ....
    این حال وروز من بود .


    شنبه ک ناگهانی رفتم شرکت بابک ودیدم بدجور داره بامنشی ش بگو بخند میکنه عمیقا بهم ریختم و ازاون روز تامروز ک آخرهفته بود زندگی مون کرده بودم صحنه دعوا وکشمکش.
    یک هفته بود بهش اهمیت نمیدادم، نه غذایی براش آماده میکردم نه لباسی اتو میزدم حتی شبها هم پشتم بهش میکردم ومیخوابیدم ،هرچقد بابک میگفت من بامنشی صنمی ندارم آروم نمیشدم چون دفعه چندم بودک بدجور توخنده و شوخی بامنشی مطلقه ش غرق شده بود و این منُ بهم میریخت و اصرار داشتم صنمی نداری با یه خداحافظی باهاش خوشحالم کن .
    نمیدونم اسم این حس زنانه حسادتِ یانه ولی من بهش میگم غیرت ...زنها هم مث مردا غیرت دارن هیچ فرقی ندارن فقط بد تعبیر شده واسمش گذاشتن حسادت .
    من بابک دوست داشتم فراتر ازدوست داشتن عاشقش بودم نمیتونستم باهمجنس خودم قسمتش کنم حتی اگه درحد خندیدن و تعریف باشه ،بعد یک هفته آشوب هم تهدیدش کرده بودم ک میرم خونه پدرمادرم بهشون میگم اذیتم کردی و ازشون کمک میخوام بابک هم زنگ زدو گفت کسی از این مسئله پوچ چیزی بفهمه من میدونم تو وحق نداری پات بیرون بزاری ...


    من بی اهمیت ماشین روشن کردم و از پارکینگ زدم بیرون ...
    توفکر بودم ک چقد یهویی من عاشق بابک شدم و الان پنج سال ک زنش هستم و عاشق ترازقبل ...من وبابک دخترخاله وپسرخاله بودیم بافاصله سنی ده ساله،بابک یه پسر خوش پوش و خوش چهره ک نقشه کشی خونده بود و بادوتادوستاش یه شرکت توهمین زمینه زده بودن شبی ک اومدن خواستگاری هنگ بودم این ک کلی دوس دختر ایده آل ورو مُد داشت چرا من انتخاب کرد؟ ما یه خانواده چهارنفره بودیم من ویه خواهر ده ساله ، من یه دختر ساده باقد صدوشصت و بایه هیکل مناسب ک چشم وابرو وموروشن و بینی و لبای خوش فرم البته همه میگفتن طبیعتا زیبایی دورازهیچگونه عمل و دستکاری ...
    من کارشناسی حقوق خونده بودم و بیست وچهارساله بودم ک زن بابک شدم،البته معیاربابک ازاین ازدواج این بود ک هم زیبایی هم خانواده ت میشناسم هم اینکه اخلاق داری و این چندسال ک زیرنظر گرفته بودمت اهل رابطه های اونچنانی نیستی و منم دنبال زن زندگیم ک همه جوره بهش اعتماد داشته باشم .من ازروی عقل بابک انتخاب کردم، اینکه پسرخاله م و اخلاقیاتش میشناسم و اینکه توانایی ساختن یه زندگی خوب داره ...همین هم شد، ماالان پنج سال ک ازدواج کردیم هم خونه خریدیم هم ماشین خوب ومهم تر اینکه بابک هیچگونه انحراف اخلاقی نداشته و همه عاشقانه هاش و سکس هاش باخودم بوده و همین رفتار
    ش من وابسته خودش کرد ک این همه حسود باراومدم ، میدونستم زیاد پیش رفتم و سر یه خنده وصحبت نباید زندگی بهم میریختم ولی دست خودم نبودروی خودم اینجور مواقع کنترل نداشتم ..
    تومسیر بودم ک بابک زنگ زد و باصدای بلند گفت: اومدم خونه نیستی کجایی هرجایی هستی وایسا وآدرس بده و گرنه پیدات کنم خیلی بدترباهات رفتارمیکنم !
    انکار نمیکنم از بابک میترسیدم و موقع هایی ک عصبانی میشدبیشتر حساب میبردم ازش ...
    کنار اتوبان وایسادم ک بابک با ماشین خودش اومد و کنارشم حسام شریک ودوست صمیمی چندساله ش نشسته بود ...
    پیاده شد و درسمت من بازکرد وگفت بی سروصدا جات باحسام عوض کن ،توبشین توماشین من ،حسامم ماشین تو میبره.باترس نشستم صندلی جلو و بابکم سوارشد و راه افتادیم ....
    دودقیقه نگذشته بود ک باپشت دست خوابوند تودهنم ،چشام پراشک شد ،گفت این زدم ک یک هفته ست سریه مسئله پوچ زندگیمون بهم ریختی و هرچقد عذر خواهی میکنم لجباز ترمیشی،فقط گوش میکردم ک تودهنی دوم خوردم ایندفعه دهنم مزه خون گرفت ولی نمیتونستم جیک بزنم ونگاهش کردم که گفت اینم خوردی ک تا تقی به توقی میخوره بابا ومامان نکنی وحرف طلاق نزنی توزن منی تآخر عمرم هم زنم میمونی ویادمیگیری همه جزییات زندگیمون به بیرون ازخونه نکشی ...
    ساکت بودیم ک دیدم رفتیم سمت ویلایی نقلی ک اطراف شهر داشتیم و آخرهفته ها همیشه اینجابودیم.خودبابک نقشه کشی اش انجام داده بود و ساخته بود ...
    جرات سوال کردن نداشتم ک چرااومدیم اینجا،رسیدیم و پیاده شدیم ک سگ توحیاط ک واسه نگهبانی بود سمت مون اومد ،با بابک عیاق بوداما من ازبچگی فوبی سگ داشتم شدیدا ،بهمین دلیل خودم چسبوندم بابک، دید ترسیدم گفت میخوای حمله ش بدم ک دیگه ازاین حرکتها نکنی!فقط دستم تودستش محکمتر فشاردادم ورفتیم داخل ..
    بهم گفت بروتواتاق خودمون من الان میام ...


    بابک هفته سه چهاربار باهام سکس داشت اونم سکس خوب ک منُ وابسته ش کرده بود، الان یک هفته بود ک سکس نکرده بود و همین بیشتربهم ریخته بودش و بهم گفت بروتواتاق فهمیدم تاوان این یه هفته پشت کردنها باید الان بدم وثابت شده بوداین جورمواقع بی ملاحظه سکس میکنه ...
    شال و کت پاییزه م درآوردم ک اومد داخل اتاق .
    دربرابر بابک یه جوجه بیشتر نبودم ک هیچ قدرتی نداشتم ،من صدوشصت سانت وپنجاه شیش کیلو وزنم بیشترنبود ولی بابک صدوهشتاد و نودسه کیلو وزن بودباسرشونه هایی عریض و مردونه ....
    همیشه میگفت توبخاطر این که راحت توبغل جامیشی ونمیتونی ازدست دربری انتخاب کردم،همین هم بود همیشه توی سکس روم مسلط بود نمیتونستم دربرم ..
    توبغل گرفتم وباخودش پرتم کرد رو تخت ،مشغول درآوردن لباسهاش شد و به منم گفت توهم لخت شو ک کارباهات زیاد دارم
    باپشت دست اشکام پاک کردم و بلوز وشلوارجین م درآوردم وبایه ست سفید کنار بابک دراز کشیدم ،بابک توبغلش فشارم دادو گفت برگرد وقوطی کرم از کشو کنارتخت برداشت تاقوطی دیدم فهمیدم میخاد ازپشت سکس کنه بیشتر خودم جمع کردم ...باانگشتش کرم برداشت زد رو سوراخ کونم وگفت اینم چون خیلی دیگه دوست دارم و کیرش درعرض چندثانیه داد رفت تو ...داد محکمی کردم و گفتم بابک یواش وگریه م بیشترشد ...اونم گفت این جریمه ت ک ادب بشی و هرچقدمیخوای دادکن اینجا دیگه همسایه نداریم ک صدات بشنون ...
    بابک بی هوا کیرش و عقب جلومیکرد و من فقط هوار میکردم و اشک میریختم و میگفتم غلط کردم بابک دارم از درد میمیرم ...بالشی ک زیرصورتم بود ازبس چنگ زدم درمرز شکافته شدن بود فقط شانس آوردم ک یه هفته سکس نداشت و زود ارضا شد ...وقتی آبش خالی کرد گرم شدم ازدردم کمتر شد،به خودم پیچیدم رفتم زیر پتو ...بابک پیشونی م بوسید وگفت من زنگ زدم بهت بگم منشی ک رومخت بود گفتم دیگه نیاد چرا خط ونشون کشیدی عصبانیم کردی وازکون کردمت ک دیگه عصبانی م نکنی!


    بی حال افتاده بودم ک رفت توآشپزخونه وده دقیقه بعد یه لیوان چایی ودوتاخرما واسم آورد وگفت پاشو بخور رنگت پریده من هنوز دلم سکس میخواد اونم از جلو ...


    وقتی بهش راه نمیدادی و ازسکس محرومش میکردی طبیعی بود این کارهاش ...


    کنارم خوابید و بدون اینکه لبی بگیره یا سینه هام بخوره وتحریک بشم دستش برد لای پام و انگشتش کرد داخل،دردم اومد وپاهام بهم چسبوندم اونم انگار خوشش اومد بیشتر انگشتش داخل میکرد و من بیشتر دردم میومد .
    اومد روم و ایندفعه بجای انگشت کیرش دادتاته داخل جیغی کشیدم و پاهام دورپاهاش قفل کردم و زودی شروع کرد تلمبه زدن ...هم ترسی ک رفتارهای بابک بهم داد هم اینکه تحریکم نکرده بود باعث شده بود خیس نباشم و بجای لذت درد بکشم ....بابک باحرص حدود ۱۵دقیقه کمرمیزد و منم جیغ میزدم ومیگفتم یواش تر جرخوردم ک کیرش درآوردوگفت مدل داگی شو ...بالش گذاشتم زیرم و باسنم دادم عقبم ک فوری کیرش داد تو ، توی مدل داگی تمام و کمال کیرُ حس میکنی واین برای زنی ک اوج‌شهوت یه لذت ولی برای من ک اوج درد بودم بیشتر اذیتم میکرد ....یه ده دقیقه این مدلی عقب جلو کرد و من همه ش آخ و اوخ میکردم و روت
    ختی چنگ میزدم ک سرش آورد بغل گوشم و گفت سارا من دلم بچه میخاد پنج ساله ازدواج کردیم ودوست دارم بابا بشم ،مهلت نداد حرفی بزنم و بگم نه بابک من نمیخوام ک آبش خالی کرد و کیرش اون تو نگه داشت ...
    خالی کردن آبش توی من آخرین شوکی بود ک بهم وارد شد .
    دراز کشید کنارم و من توبغلش گرفت وگفت روانی من عاشقتم منُ اذیت نکن ،من ک شب اول ازدواج مون گفتم هیچوقت نباید کشکمش بین خودمون به خانواده بکشونیم،بعدشم گفتم هروقت قهرمیکنی حق نداری ازم جدا بخوابی بعد توپشت میکنی ومیخوابی
    من دوست دارم لعنتی یه تارموی توباکسی عوض نمیکنم ...
    چرا یه هفته ست این رفتارها سر این مسئله مضحک میکنی !


    سرم گذاشتم روسینه اش ودستم انداختم دور کمرش و تودلم خودم دلداری میدادم بایدفعه ریختن حامله نمیشم ،دوست نداشتم کسی بین ومن بابک جاخوش کنه دراین حد حسوود بودم ...


    نوشته: سارا

  • 0

  • 1




  • نظرات:
    •   s9m9h9
    • 3 ماه،2 هفته
      • 0

    • چی بگم ?


    •   shahx-1
    • 3 ماه،2 هفته
      • 1

    • کلید اسرار: قهر نکنید کونتون میزارن!! (biggrin)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو