انگشت نما (۱)

    طبق معمول دیر بیدار شدم و با عجله سعی می کردم که آماده بشم بدون جا گذاشتن وسیله ای!
    نگاه به ساعت کردم حدود ۱۵ دقیقه ای تا کلاسم مونده بود و می دونستم اگه با اتوبوس بخوام برم حداقل با تاخیر چهل دقیقه ای می رسم
    برای همین اسنپ گرفتم و سعی کردم درست مقنعه سر کنم ،باز یادم رفته بود پایین مقنعه رو یکم شل تر کنم که موهام با آزادی بیشتر روی سرم جا بگیره !
    سریع کفش پوشیدم و اومدم که از خونه بزنم بیرون خانم شفیعی،زن صاحبخونه صدام زد
    اصلا موقع مناسبی برای احوال پرسی و....نبود! چون عجله داشتم!
    با لبخند الکی شروع کردم سلام احوالپرسی حال مادرم رو پرسید،خبر داشت که بیمارستان بستریه
    نمی فهمیدم چی می گه ولی به نشانه ادب سرم رو تکون میدادم و با فاصله می گفتم بله چشم!
    که گوشیم زنگ خورد اسنپ رسیده بود به سرعت میون حرف زدنش پریدم و همزمان با نشون دادن گوشی بهش فهموندم که اسنپ دم در و من دیرم شده و منتظر واکنشش نموندم و از در خونه بیرون رفتم سریع سوار ماشین شدم و بعد از سلام دادن به راننده ازش خواستم که سریع تر بره لوکیشنی که زده بودم.
    خیلی استرس داشتم نمی دونستم امروز قراره چی بشه ،دوست نداشتم برم دانشگاه ولی مجبور بودم ،از طرفی دلم پیش مادرم بود و با اینکه می دونستم خاله و خواهرم شیوا پیش مامان هستن بازم دلم میخواست من اونجا می بودم
    با صدای راننده به خودم اومدم و نقدی حساب کردم و پیاده شدم که تاکید کرد بهش امتیاز بدم و گفتم باشه! ماشینش پراید بود و بوی بنزین و سیگار می داد! سریع از جیب کوچیکه کیفم عطرمو در آوردم کمی به مقنعه زدم
    خواستم بهش کم امتیاز بدم که پشیمون شدم به هرحال به موقع رسیده بودم
    زمان با سرعت در حال سپری شدن بود و استرس من هم بیشتر می شد!
    پا تند کردم و محتاط از کنار حراست رد شدم،مانتو جلو باز پوشیده بودم ولی جلوی مانتو سنجاق قفلی کوچیکی زده بودم که حراست گیر نده!
    وقتی رسیدم به ساختمون دانشکده سنجاقه رو باز کردم و به صفحه گوشی که خاموش بود نگاه کردم ،مقنعه مرتب بود و یکم موهایی که از مقنعه بیرون بود حالت دادم و نگاهی سر سری به خودم انداختم ،شومیز یک رنگ سفید مدل پسرونه و یک مانتو خاکستری آستین سه ربع و یک شلوار پارچه ای اتو شده تنم بود راضی بودم!!
    سریع پله هارو بالا رفتم و بلاخره رسیدم سرکلاس و با یه تقه وارد کلاس شدم
    با یه سلام نسبتا بلند به استاد رفتم که بشینم اما استاد طبق معمول با اخم بدرقه ام کرد !
    به ساعت گوشی نگاه کردم ۵ دقیقه دیرتر اومده بودم! فرقی نداشت نیم ساعت دیر برسم یا ۵ دقیقه هرکسی قبل استاد وارد کلاس می شد استاد براش تاخیر رد میکرد!
    یه نگاه به پشت انداختم شیوا و نرگس کنار هم نشسته بودن و نیششون تا بناگوش باز بود ،دقیقا جایی می نشستن که استاد بهشون دید نداشته باشه که راحت بتونن اتفاقات روز قبل رو بهم بگن!
    سمت راستم نوید نشسته بود،و داشت گوشی صفحه سررسیدش ستاره می کشید،فهمید نگاهش میکنم دست کشید و نگاهم کرد که همون لحظه استاد صدام کرد
    _داوودی
    +بله استاد
    _سرکلاس دیر که میای ،حواستو حداقل جمع کن.
    که نجفی از جلو گفت استاد داوودی داره حضور غیاب می کنه
    که بچه های که جلو بودن خندیدن منم اهمیتی ندادم و سررسیدم در اوردم بازش که کردم ،اتفاقی صفحه ای باز شد که قبلاً چیزایی نوشته بودم
    دقت که کردم فهمیدم خاطره مهمونی رفتن با بچه ها رو نوشته بودم ....از ترس اینکه نکنه نوید متوجه شده باشه چی نوشتم سریع بستم که صدای محکم بسته شدن سررسیدم توجه همه رو جلب کرد ، با یه ببخشید خواستم خاتمه بدم که استاد باز صدام کرد گفت : داوودی بیا اینجا بشین
    اشاره به صندلی خالی کنار نجفی! از این بدتر نمیشد! با اکراه بلند شدم و کنار نجفی نشستم و با دقت سعی کردم صفحه خالی سررسید رو باز کنم!
    و استاد شروع به درس دادن کرد ....ولی اصلا تمرکز نداشتم و فقط به لبای استاد نگاه می کردم که باز و بسته میشد و خیلی ریز سرمو به نشانه تایید تکون می دادم !
    به خاطر نخوردن صبحونه و چای که شدیداً بهش عادت داشتم احساس ضعف داشتم ، و استاد هم تازه گرم درس دادن شده و بود حالا ها بیخیال بشو نبود و نگاه به ساعت کردم چهل دقیقه ای گذشته بود و دست بالا بردم
    استاد گفت : چیه داوودی
    +استاد انتراک نمی دین؟
    _یه ربع دیگه
    اگه دست من بود یه قانون به قانون های مورفی اضافه میکردم! اینکه وقتی از تایمی خوشت نیاد و دوست داشته باشی سریع بگذره،به کند ترین شکل ممکن حرکت می‌کنه! زمانو میگم!
    برای اینکه سریع تر تایم بگذره و حواس خودم پرت بشه شروع به یادداشت برداری کردم با اینکه عادت نداشتم و همیشه صدای استاد رو ضبط میکردم! نجفی اما همیشه جزوه می نوشت اونم سر کلاس نمی دونم چطوری می تونه به حرفای استاد گوش بده و جزوه بنویسه؟! بگذریم
    بلاخره استاد انتراک داد وسیله هامو پرت کردم تو کیفم اومدم که از کلاس برم بیرون که استاد صدام زد :
    +داوودی صبر کن
    نزدیک خروجی کلاس بودم که همزمان با نجفی برگشتیم سمت استاد
    قبل از گفتن چیزی از سمت من استاد با دست به نجفی اشاره کرد بفرما بیرون!!
    _بله استاد ؟
    +پایان نامه ت برداشتی؟
    _نه استاد،راستش هنوز فکر نکردم به پایان نامه!
    +خوبه،البته هنوز وقت داری
    موضوع خوبی مدنظرم که گفتم بتونی از پسش بر بیای
    _ممنون استاد
    +بیا بریم دفتر بگم چی!


    همینو کم داشتم!!
    گفتم بله چشم ولی
    تو راه پله برگشت سمتم گفت چی ؟
    _من صبحونه نخوردم
    و بابت گفتن این حرف کمی خجالت کشیدم آخه واقعا احساس ضعف داشتم و امروز نمی‌خواستم بدون انرژی باشم
    سعی کرد جلوی خنده ش بگیره که از جیب شلوار کتانش شکلات کاکائویی سمتم گرفت
    بدون تعارف گرفتم ازش و شروع کردم باز کردن
    که متوجه شدم استاد می خنده
    با تعجب نگاهش کردم گفت : داوودی برو صبحونه بخور ،هماهنگ کن وقت داشتم راجب پایان نامه بهت بگم چه کنی!
    از ضعف و حواس پرتی توجهی به حرفش نکردم و گفتم بله چشم و یه خنده ریز که نشون دهنده خجالت باشه کردم و با قدم های کوتاه و تند راهمو کج کردم که برم سمت بوفه!
    چای رو داغ داغ خوردم و باعث شد یکم زبونم بسوزه و سریع املت رو سعی کردم تموم کنم که نوید رسید بالا سرم
    +مسابقه س؟ (خنده)
    _اره حوصله غرزدنای یزدان نژاد ندارم
    +استاد و که می‌شناسی غر نزنه که یزدان نژاد نیست
    در ضمن به تقی پور گفته کلاس بعد انتراک تشکیل نمیشه
    منم که لقمه تو دهنم بود از جویدن دست برداشتم و نگاه نوید کردم با اخم ریز!
    گفت : بابا منم تازه فهمیدم الهه پیام داد گفت
    سرمو انداختم پایین و سعی کردم با آرامش بیشتری به خوردنم ادامه بدم
    که همین لحظه خانوم کیهانی مسئول بوفه اومد بالا سرما
    _بچه ها می دونید که دوربین نشون میده و حراست ببینه میاد گیر میده
    هنوز لقمه تو دهنم بود قبل از اینکه چیزی بگم نوید به حرف اومد
    +خانوم کیهانی عزیز من میرم الان اونور اشاره کرد به بوفه سمت پسرا و همزمان بلند شد
    داشت دور می شد و با خانوم کیهانی شوخی می کرد که املت انقدر خوشمزه درست نکن مهتا خودشو خفه نکنه و....دیگه صداشون نشنیدم
    گوشی رو چک کردم و هرکار می کردم با پروکسی نمی تونستم به تلگرام وصل بشم و فیلتر شکن هم جوابگو نبود با کلافگی بلند شدم از سر میز که برم بیرون نوید از پشت پنجره اشاره کرد برم پیشش
    نمی دونستم چطوری بپیچونمش، ترم پایینی من بود و ازم یه سال کوچیکتر! شایدم بیشتر! میگفتن به من علاقه داره و به خاطر همین هم طوری واحدهاشو پاس کرد که با من تو یه کلاس باشه
    پسر خوبی بود برخلاف سنش بهش میخورد بیشتر سن داشته باشه، تقریبا قد بلند بود و چهارشونه با چشمای نسبتا رنگی که متمایل به عسلی بود
    خیلی پسر سمجی بود همین باعث شد که سخت نگیرم بهش راه های زیادی امتحان کرد بهم نزدیک بشه اما سعی کردم فاصله رو رعایت کنم نمی خواستم کسی از زندگی من خبر داشته باشه!


    رفتم سمت نوید اشاره به دستش کرد که سیگار بود گفت بریم آلاچیق که پشت درختاس،جایی که تو دید دوربین نبود و بچه ها راحت سیگار می کشیدن! رسیدیم تقریبا خلوت بود تایمی بود که اکثرا کلاس داشتن یهو دستمو کشید
    +مهتا
    _چیه
    +امروز یه چیزیت هست نمی خوای بگی؟
    _بیخیال نوید،سرم درد می‌کنه حوصله هم ندارم
    +به خاطر مامانت؟؟ میخوای از سعید ماشین بگیرم بریم شیراز پیش مامانت؟
    جا خورده بودم! نمی دونم چه صورتم اون لحظه چه شکلی بود که نوید هول شد
    +پریشب زنگ زدم جواب ندادی نگران شدم به ساغر زنگ زدم اصرار کردم کجایی گفت رفتی شیراز حال مادرت بد شده.....
    نخواستم ادامه بده گفتم باشه بس کن! ساکت شد
    چیزی نگفتم و نویدم شروع کرد سیگارش روشن کردن
    گفت چرا نجفی ازت بدش میاد؟ کاریش کردی؟
    با خنده گفت!
    گفتم نه، می شناسی که منو.با کسی خوش و بش ندارم .مشکل خودشه
    صداشو آروم کرد گفت چند شبه به من پیله کرده!
    منتظر واکنش من بود
    منم عادی گفتم خب؟!
    یکم سرخ شد گفت فکر کنم از من خوشش اومده!
    منم خندیدم ،گفتم اتفاقا به هم میآید!
    خنده ش ماسید، ساکت شد.سرمو انداختم پایین گفتم ولی راستشو بخوای هیچکس به نجفی نچسب نمیاد سرمو بردم بالا ببینم بازم دلگیره یا نه دیدم سیگارشو با انگشتش خاموش کرد چیزی نگفت.
    منم حوصله دانشگاه موندن نداشتم ، و همچنان استرس من بر جا بود .
    _خب دیگه نوید من برم
    +یعنی چی؟! کجا؟! ساعت یک کلاس ! نگو که نمی‌خوای بیای!
    _غیبت نداشتم تا حالا کلاسش از غیبتام استفاده میکنم ،بعدشم تا یک سه ساعت مونده حوصله موندن ندارم
    +باشه پس بیا با هم بریم
    _نوید می‌خوام تنها باشم
    +آخه مهتا اینطوری من نگرانت میشم
    _نباش....می‌خوام تنها باشم
    نزاشتم چیزی بگه و ازش دور شدم و همون‌طور که پشتم بهش بود دستمو بردم بالا به نشونه خداحافظی!
    رسیدم به سر در دانشگاه موقع خروج حراست صدام زد، تازه یادم اومد که سنجاق قفلی نزده م!!
    +بیا دخترم!
    _بله
    +این چه وضعشه؟
    _بلنده که ( با لبخند و مظلومانه گفتم)


    +نه دخترم نمیشه که،بنر ورودی دانشکده رو دیدی؟؟
    _نه!
    +نوشته مانتو جلو باز ممنوع!
    _اخه لباس زیر مانتو که تقریبا تا زانوم و تنگ هم نیست،خود مانتو هم که گشاد!
    +نه خیر! بلاخره جلب توجه این تیپ!
    سرمو انداختم پایین، بی فایده بود با چنین آدمی یکی به دو کنم!
    در حالی که انتظارشو نداشتم گفت برو ولی دفعه بعد دکمه ای سنجاقی چیزی بزن جلوش بسته بشه!
    خندیدم گفتم مرسی و ازش دور شدم
    راننده ی اسنپی که گرفته بودم سفر رو لغو کرده بود! منتظر اسنپ جدید بودم که سمند مشکی کنارم ایستاد نشناختم! توجه نکردم البته!
    +خانوم داوودی
    سمت صدا برگشتم، رفتم جلو تر .شناختمش.ساناز بود از دوستای ترم بالایی من که این ترم دفاعیه داشت
    از دیدنش خوشحال شدم، خندیدم گفتم دیوث بی خبر میای بی خبر میری
    گفت بیا سوار شو حرف بزنیم می رسونمت
    سریع سوار شدم آفتاب اذیتم می کرد و عینک آفتابی هم جا گذاشته بودم.
    حرکت کرد و حواسمو دادم به موسیقی که پخش میشه


      ""عجب معصومیت جنده شد
    جنده ها همه مادر شدن
    عجب اونایی که دویدن و آخر شدن
    هر چی دویدن فقط شکسته و لاغر شدن
    عجب دنیایی بدتر شده از مادر شوهر
    عجب ترس و استرسی داره دیگه خواهر شدن
    عجب کس کشایی برادر شدن عجب

    همش همالی بیخودیه نمونده بپام کسی
    جمع میکنی ولی باید تش بدی بری واینستی
    لش شدی ولی معضبی پس میکنن باز وسیع
    دود شده دلواپسی هی نسخی با تاثیر.....""


    نزاشتم ادامه ش بخونه و زدم اهنگ بعدی و همزمان گفتم ساناز اینا چیه گوش میدی؟! ناسلامتی هنرمندی! خواننده درست حسابی گوش بده ....
    +خوبه کهههه
    _تتلو هم شد خواننده؟!
    +از خیلیا بهتره، ترانه ش عالیه.قبول کن استعداد داره
    _باشه، شما طرفدارای تتلو هم که هی میگین استعداد داره! بابا یکم هم شخصیت هنرمندتون براتون مهم باشه!
    بلند خندید و گفت مهتا چی واست بزارم؟؟
    شجریان خوبه؟ منم خندیده م که فکر نکنه بحث جدی بوده گفتم نه بابا همین خوب بود
    چون وقتی ترک بعدی رو هم زدم تتلو می خوند .به جلو زل زدم ...
    تو فکر و خیال بودم که نگاه به ساعت گوشی کردم نزدیک ۱۱ صبح بود و قلبم به تپش افتاد!
    _ساناز همین جا نگه دار
    +از خونه ت که دور!
    دیدم با تعجب نگاهم می کنه گفتم می‌دونم باید برم جایی کار دارم و بعد هم کتابخونه برای پایان نامه و...خودت که می دونی بدبختی های ترم آخری رو
    +آها اره ،من کاری ندارم میخوای برسونمت
    _نه مرسی
    و بوسیدمش و پیاده شدم
    اولین تاکسی که دیدم دربست گرفتم حس می کردم انگشتای دستم یکم سرد شدن و قلبم تند می زد
    راننده هم مدام آدرس رو می پرسید! منم بلد نبودم و چیزی که تو گوشی نوشته بودم که مدام تکرار می کردم
    _اقا گفتم که شهرک غرب،خیابان هرمزان....
    +خانوم اینجا که شهرک غربیم خب زودتر می گفتی هرمزان!
    تعجب کردم! جوابشو ندادم! ولی مطمعن بودم که بهش گفته بودم خیابان هرمزان ،به هرحال رسیدم به آدرسی که میخواستم
    _چقدر می شه؟
    +قابل نداره.....۶۵ تومن!
    _چه خبره؟ ۵۰ بیشتر ندارم و همزمان تراول سمتش گرفتم
    که غری زیر لب زد و گرفت و سریع دور شد!
    رسیدم دم در! برج بلندی بودی! بالای ۲۰،۳۰ طبقه بود! آیفون زدم دیدم کسی جواب نداد !استرسم بیشتر شد !
    که تصمیم گرفتم تماس بگیرم ،از در ورودی فاصله گرفته م و پشتم به در بود جواب نمی‌داد!
    کلافه شده بودم که صدای از پشت سرم اومد!
    +به به مهتا خانوم
    با شنیدن صداش ضربان قلبم بالا رفته بود! سعی کردم خونسرد باشم و آروم سمتش برگشتم با لبخند
    _سلام....کم کم داشتم پشیمون می شدم
    +سلام عزیزم ،چرااا (چشمک زد)
    نزاشت جواب بدم که گفت دانشگاه بودی؟ اشاره به مقنعه م کرد گفتم آره
    اشاره کرد به سمت دیگه خیابون که ماشینش پارک بود گفت بیا سوار شیم کسی ندیده
    خودش جلو تر راه افتاد،کلا گذاشته بود سرش و عینک زده بود و ادکلن فوق العاده خوش بو و تلخ منم پشت سرش راه افتادم و به شدت قلبم تند می زد
    تا سوار ماشین شدم دیدم نگاهم می کنه ،اروم خندیدم گفتم چیه؟ دانشجوی خسته ندیدی؟
    که نفهمیدم چطوری صورتشو نزدیک کرد و دستشو گذاشت پشت گردنم و به سمت خودش کشوند و لباشو گذاشت رو لبام سریع زبونش حس کردم روی لبام و لب پایینی منو بین لباش گرفت کرد دهنش ....
    حس کردم خون دوید تو صورتم و دستمو گذاشتم رو شونه ش گفتم الان نه!
    خودشو کشید گفت آره خب ولی نتونستم خودمو کنترل کنم!!
    تعجب کردم!! نمی دونم چندمین دختر توی زندگیش بودم ولی می دونستم که قبل از من خیلیا بودن و ....که حرکت کرد


    اگه دوست داشتین ادامه ش رو بنویسم
    انرژی مثبت بدین

    مرسی


    نوشته: الینا

  • 7

  • 8




  • نظرات:
    •   شاه ایکس
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • قلمت بد نیست ولی خیلی از این شاخه به اون شاخه پریدی مرتبط تر بنویس....


    •   407TT
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • اولش فک می کردم راننده اسنپ می خواد کونت بزاره!!


      پ.ن دختری که دانشجو باشه استرس دیر رسیدن به دانشگاه رو داشته باشه......!!


      از بوی سیگار حالت به هم می خورده تو اسنپ بعد به یه سیگاری لب دادی؟؟!!


      خار پسر بودن از نوع کونیش


    •   اگان
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • دوشت داشتیم


    •   general_bu
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • دوس داشتم ادامه شو بنویس


    •   iraniact
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • کلا کیرم دهنت و معزت و داستانت


    •   19masoud13
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • خوبه باز یه داستان پیدا شد که گی نباشه
      انشاالله که قسمت بدی هم گی نمیشه


      خوب بود ادامه داستان رو هم بنویس ببینیم جه می کنی


    •   MrNobody007
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • انرژی مثبت امشب تموم شده انرژی منفی تا دلت بخاد داریم


    •   BangBangBang
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • بیش از حد زر زدی


    •   Nikan.aa
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • یه جاهایی لهجه داشتی انگار تو داستان نامنظم بود بعضی جاها هم کسل کننده بود بعضی توصیفاتم غیر ضروری بود ولی در کل بد نبود اگه بیشتر دقت کنی بهترم میشه


    •   arbabdastani
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • من دنبال یه داستان نویس حرفه ای میگردم...خودم فاعل و ارباب هستم


    •   ali80xx
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • خوب الینا جون ادامه بده منتظر بقیش هستم


    •   Mahan.king
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • خوب بود ادامشو حتما بنویس فقط ذهنتو متمرکز تر کن خیلی فضای داستانت گستردست


    •   Cleverman
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • خیلیا گفتن ادامشو بنویس ولی فقط یه لایک داشت؟؟!!
      لایک دوم
      خوب بود ولی آنقدر این شاخه اون شاخه پریدی که آدم گیج میشه!
      آخرشم معلوم نبود پیش کی اومدی!
      ولی همین که گی و خیانت ننوشتی لایک داره ، مضاف بر اینکه قلمتم خوبه.
      اینم انرژی مثبت!


    •   myous
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • افرین‌. خوب بود


    •   admin_s_father
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • ننویسی بهمون لطف کردی


    •   darklord144
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • سلام دوست عزیز
      داستان در نسخه اول پرداخت مناسبی برای به دنبال کشیدن مخاطب نداشت ومیشد از فکت های بیشتری استفاده کرد ولی قلمتو دوست داشتم ومعتقدم میتونه خیلی بهتر بشه ،لایک هفتم روبهت دادم ودوست دارم ادامه پیداکنه


    •   Alireza914222
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • آخه عن خانم یعنی انقد امتیاز تو مهمه واسه راننده؟؟؟؟بیا برو تو کونم باووو


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو