اولین روز زندگی مشترک

    اسم من علی این خاطره مال اوایل سال ۹۶ که ازدواج کردم من ۲۲سالمه و همسرم الان۱۸سالشه بریم سر اصل داستان.
    من از ۱۵سالگی ترک تحصیل کردمو تو مکانیکی کار کردم و الان مکانیکم ، تو زندگیم دوست دختر و دختر بازی و ازین کسکلک بازیا نبوده نه اینکه دوست نداشته باشم، دوست داشتم دوست دختر داشته باشم ولی کی به یه کارگر همیشه روغنی مکانیکی نگاه میکنه اگرم نگاه میکردن ، من اعتماد به نفس نداشتم میترسیدم ضایعم کنن ، گذشت تا یه روز پاییزی سرد ۹۵مادرم بهم گفت علی یه دختر رو برات پیدا کردم مثل پنجه افتاب نجیب و سربزیر اسمش زینب ، دختر خواهر هاجر خانوم با عمه اش صحبت کردم ۱۷سالشه الانم کلاس ۱۱ دبیرستانو میخونه ، من از خجالت روم نمیشد حرف بزنم خلاصه ما رفتیم خواستگاری قم ، ما خونه پدریم رباط کریمه ولی من خودم بعد ازدواج تو کرج مغازه مکانیکی زدم و خونه کرایه کردم اونجا زندگی میکنم ، من اونروز تو خواستگاری تو حیاط خونه پدرش برای اولین بار با یه دختر حرف زدم ، از کارم گفتم و اینکه از بچگی کار کردمو الان یه مکانیک ماهرم خلاصه همه چیز راست و ریس شد برای اینکه بتونیم وام ازدواج بگیریم بهمن ماه عقد کردیم و قرار عروسی روز ۲۱اردیبهشت شب نیمه شعبان گرفتیم


    شب از تالار عروسی اومدیم سمت خونه ی خودمون تا مهمونا رفتن و ما تنها شدیم ساعت دو شب بود یه بوس از بازوش کردم گفتم خسته ای گفت خیلی کمکش کردم ارایش موهاشو بازو کنه تو سرش پر سنجاق و قلاب و میخ بود خخخ نزدیک یک ربعی درگیر این سنجاق سرا بودیم تا موهای قشنگش بازشد تا روی کمرش زیپ لباس عروسو کشیدم پایین که برگشت نگام کرد گفت میشه بری تو پذیرایی تا صدات کنم من بدبختو میگی انگار یه پارچ اب یخ ریختن(البته بعدا به این قضیه کلی خندیدیم ، حقم داشت ما کلا قبل عروسی ۲۰بار بیشتر همو ندیده بودیم ) رو سرم از جام بلند شدم رفتم تو پذیرایی رو مبل سه نفره دراز کشیدم ، انقدر خسته بودم دو دقیقه نشد خوابم برد ساعت نزدیکای سه بود بیدارم کرد گفت نمیای رو تخت بخوابی چشمامو باز کردم یه فرشته کوچولو که تازه از حموم برگشته بود با یه لباس راحتی بلند شدم از زور خواب سرم تلو تلو میخورد رفتیم رو تخت دراز کشیدیم چندتا بوسش کردم ولی از زور خستگی و خواب الودگی اصلا نای سکس نداشتم بغلش کردم چشمامو بستم که گفت علی جواب دادم جانم گفت میدونی عمه تو با زندایی من چرا منو بردن اتاق خواب گفتم نه عزیزم چرا ، از روی میز کنار تخت یه کیسه برداشت گفت بهم گفتن تو این ۲تا دستمال سفید با یکیش وقتی پرده ات پاره شد خونه کستو (البته نه به این صراحت من دارم اینطوری صریح میگم) پاک میکنی با اون یکی هم شوهرت کیرش که خونی شد پاک میکنه هرکیم مال خودشو پاک کنه حق ندارید مال همدیگه رو پاک کنید بد شگونه ،ما صبح میایم دستمالا رو میگیریم، من اینا رو که شنیدم باور کنید استرس تمام وجودمو گرفت یه کتاب خونده بودم که همه ی پردهها بار اول پاره نمیشن میترسیدم که نکنه پرده اش ازونا باشه با زور خستگی بلند شدم رفتم یه لیوان اب خوردم و دستام شستم اجیر بشم اومدم عشقمو بغل کردم شروع به بوس و ناز و نوازش که کمکم رفتم تو کار لبای شیرینش که واقعا خوردنی بود و هست و خواهد بود کمکم لخت شدیم البته من از اولم شورت و زیر پوش تنم بود ، کت و شلوار و در اوردم دیگه لباس تنم نکرده بودم سینههاشو خوردم یکم کسشو مالیدم خودش گفت علی تموم میکنی زودتر بخوابیم ، فردا پاتختی مهمون داریم ، کیرمو یکم با توف خیس کردم گذاشتم روی کس داغ خوشگلش بخاطر اذیت نشه دستامو اینور اونورش گذاشته بودم و روی بدنش فشار نمیوردم نگاه به بدنش بود که از ترس میلرزید چشمای قشنگ عسلیش پر اشک بود ولی از درد نبود از ترس بود چون من هنوز فشار نداده بودم تو یه بوس از چشمش کردم و اروم فشار دادم با دست سینمو گرفت بیشتر نفرستم توش اشکش سرازیر شده بود ناله میکرد و التماس میکرد درش بیارم من که از فتحم خوشحالو از درد عشقم که واقعا دوسش داشتم ناراحت کیرمو در اوردم پر خون بود دستمالا رو برداشتیم خودمونو پاک کردیم داشت گریه میکرد میگفت خیلی درد داشت یه لحظه نفسم بند اومد منم فقط بوسش میکردم و معذرت خواهی که اذیت شده ، اروم روش خوابیده بودم و بدنشو ناز میکردم و میخوردم یکم گذشت دوباره کیرمو دم کسش گرفتم گفت بعدا من ولی سریع لباشو تو دهنم گرفتم و کیرمو که با توف لیزش کردم فرستادم تو اون سوراخ تنگ و کوچیک یه دقیقه ای نگه داشتم توش اونم همش میخواست از زیرم فرار کنه که شروع به تلمبه زدن کردم بعد چند دقیقه اومد سریع کشیدم بیرون ریختم رو شکمش تا منی رو دید داشت حالش بهم میخورد طفلی رفت خودشو شست بهش گفتم این اب مرد که باهاش بچه میسازن ، ساعت ۴٫۵-۵بود خوابیدیم صبح ساعت ۱۱ صدای در اومد درو باز کردم مادر خانومم بعد احوال پرسی یه سینی دستش بود کره و عسل و نون سنگگ داغ و شیر و تخم مرغ محلی بمن گفت تا تخم مرغ و چای و اماده کنم برو خانومتو بیدار کن بیاین صبحونه ، زینب بیدار شد رفت دستشویی منم اومدم رو صندلی میز ناهارخوری نشستم ، مادرزنم گفت علی اقا مبارک جفتتون باشه انشاالله به پای هم پیر بشید هوای دخترمو داشته باش باهم خوب باشید رفیق باشید بعد شروع کرد از خودش گفتن از اینکه بعد شب زفاف بهداشت و رعایت نکرده تا چند هفته مریض بوده گفت یه شیشه الکل سفید خریدم لگن حموم و پر اب ولرم کن توش یه استکان الکل بریز خانومت روزی یه بار بره توش بشینه بعدش تو این یک هفته جلوی یخچال و کولر نره لباساشو رفت ظرف بشوره حتما خیس شد عوض کنه زیاد راه نره زخم داخلی داره خوب بشه راحت میشید خانومم اومدو صبحونه رو خوردیم و با مادرش رفتن تو اتاق و ۲۰دقیقه بعد مادرش رفت و گفت ساعت۳قرار بیان پا تختی من نیم ساعت زودتر میام چای و اینا رو اماده کنم ، منم بلند شدم باند میزون کردم و رفتم سراغ سماورو به شیر گاز نصبش کردم برگشتم یه اهنگ شاد گذاشتم عشقم رو تخت داشت ارایش میکرد یه لباس مجلسی فوق العاده زیبا برای پاتختی خریده بودیم تنش کرده بود و یه ارایش ملایمم کرده بود اومد تو پذیرایی اهنگ اسمت چی چیه ارش داشت پخش میشد شروع کرد به رقص منم همراش شروع کردم به رقص و مالیدنش که شروع کردیم رو مبل لب همو خوردن و کمکم لخت شدن که صدای زنگ اومد سریع جمع و جورش کردیم ایفونو برداشتم مادرم بود با خواهرم درو باز کردیم و لباسامونو مرتب کردیم بنده خدا با دوتا قابلمه اومده بود بعد روبوسی و تبریک گفت براتون ناهار اوردم منم تشکر اینچه کاریه از رباط تا چهارباغ دوساعت راه گفت برای تو نیوردم برای عروس گلم اوردم ، غذا رو کشیدیم و خوردیم دیگه شده بود ساعت ۲٫۵که مادر زینبم اومد و بعد سلام و احوالپرسی من دیگه از خونه زدم بیرون رفتم در مغازه پشت میز نشستم که از شانس گند ما یه مشتری اومد بیا ماشین ما یه مقدار پایینتر خراب شده گفتم داداش من دامادم خیرسرم الانم خونه پاتختی بود اومدم اینجا نشستم برو جای دیگه گفت داداش دمتگرم با خانواده ام روز تعطیل همه جا بسته است منم دیگه به اجبار لباس کار پوشیدم رفتم سر ماشین یه ۲۰۶بود ایراد از برق بود و منم زیاد بلد نبودم برق ۲۰۶یه دوساعتی ور رفتم تا روشن شد و رفتن میخواست پول بده گفتم من امروز کار نمیکنم گفتم دامادم ، اگرم کار میکردم کارم برق ماشین نبود ولی چون با خانواده بودی درستش کردم الان من نمیدونم درست شده یا نه رسیدی تو هشتگرد نشون برقکار بده یه تشکر کرد و گفت پس منم یه شیرینی عروسی میدم بهت با عروس خانوم برید یه بستنی بخورید یه گذاشت تو جیب لباسمو رفت منم نگاه کردم یه ۵۰تومنی بود رفتم مغازه دستمو شستم و لباسامو عوض کردم دیدم یه ۳۰تا تماس پاسخ از عشقم دارم ساعت ۷٫۵بود زنگ زدم گفتم سلام عزیزم گوشیم تو مغازه جامونده بود نشنیدم کار داشتی گفت ۲ساعت مهمونا رفتن زنگ زدم بیای خونه گوشیو جواب نمیدی گفتم ده دقیقه دیگه درخدمتم کرکره دادم پایین و سوار ماشین شدم تو راهم با اون پول بنده خدا داد نزدیک ۱کیلو اجیل ۴مغز خریدم(البته به لطف جمهوری اسلامی تو عرض یکسال الان با پنجاه تومن بری اجیل بخوای بهت فوش میدن تا اجیل) و بعدم رفتم داروخونه کاندومو قرصو اسپری گرفتم و رفتم خونه مثل یه مرد خوب سیر تا پیاز و گزارش دادم اونم از جشن گفتو شامو که باقی مونده چلو گوشت ظهر بود خوردیم و وسایل تو یه نایلون بود نشونش دادم گفت اینا چیه گفتم اسپری و کاندوم و قرص سریع یدونه قرصو انداختم بالا و رفتم سراغ بروشور اسپری نوشته بود به نیمه بالا الت تناسلی زده شود مواظب باشید روی بیضه و سر الت نریزد چون باعث سوزش شدید میشود بعد اسپری برای نزدیکی ۱۵-۳۰دقیقه صبر کنید تا دارو اثر کند در صورت نزدیکی بدون کاندوم حتما با اب سرد بشویید من طبق دستور عمل کردم و بعد نیم ساعت رفتم حموم شستمشو زینبو صدا کردم عزیزم بیا اتاق خواب اومد تو اتاق و لب تو لب شدیم و سینه و تمام بدنشو لمس کردمو خوردم بالای کسشو بوس میکردم اومدم روش گفتم حاضری گفت اره بسته کاندومو باز کردم یکی برداشتم کشیدم سر کیرمو گذاشتم تو کس زینبو شروع کردم به تلمبه زدن ساعت ۹٫۵بود موقعی که کاندومو کشیدم رو کیرم خودم ساعت دیدم رو دیوار ابم قرار نبود بیاد دیگه جفتمون از نفس افتاده بودیم ساعت و نگاه کردم ۱۰٫۲۰دقیقه بود منم اصلا احساس اومدن نداشتم زینبم بدبخت فقط التماس میکرد تمومش کنم و منم که حرصم گرفته بود و ترسیده بود قرص بلایی سرم اورده که ابم نمیاد تندتر تلمبه میزدم که بعد ۷۰دقیقه یعنی ساعت۱۰٫۴۰دقیقه ابم اومد تمام بدن جفتمون پر عرق شده بود کمرم داشت دو شقه میشد زینب از درد داشت زمینو گاز میگرفت رفتیم حموم و دوش گرفتیم و یکم خوراکی خوردیم حالمون جا اومد بروشور محصولات و خوندم تو بروشور قرص نوشته بود برطرف کننده مشکلات نعوظ و تاخیر در انزال درمان کننده زود انزالی اقایان اسپرم که اسمش روشه تاخیری سومی کاندوم بود اونایی که کاندوم شناسن میدونن چی میگم ، تو داروخونه گفت کدوم بسته رو بدم منم نگاه کردم دیدم یه بسته روش عکس توت فرنگیه همون انتخاب کردم پیش دلم گفتم خوبه خوش بویه نگو این وامونده دبل تاخیریه ، انگار من همزمان سه تا تاخیری زده بودم که اینهمه طول کشید سعی کردم اتفاقای روز اول زندگیمو براتون تعریف کنم ببخشید که طولانی شد و سرتونو درد اوردم اگه غلط املایی و انشایی داشت به بزرگی خودتون ببخشید من کلا ۴۰روز رفتم دبیرستان بعد ترک تحصیل کردم ولی سعی کردم غلط املایی نداشته باشم بازم ببخشید همتون پیروز باشید و پولدار


    نوشته: علی

  • 59

  • 7




  • نظرات:
    •   hamidreza.7.69
    • 6 ماه،4 هفته
      • 3

    • هعیی خدااا تا کِی بخوابیم جدااا.
      خوب بود ولی طولانی.دمت گرم


    •   محمد.ک.ک
    • 6 ماه،4 هفته
      • 0

    • عالی بود دمت گرم


    •   Real_slim_shady-
    • 6 ماه،4 هفته
      • 5

    • بد نبود
      کیرم تو جمهوری اسحالی


    •   shahinkosliss
    • 6 ماه،4 هفته
      • 0

    • یه دختر ساوه ای بیاد پی وی


    •   aria1357
    • 6 ماه،4 هفته
      • 1

    • خیلی بهتر از کسایی نکشتی که اینجا میگن دانشجو هستن حداقل غلط املایی نداشت


    •   pepsi1975
    • 6 ماه،4 هفته
      • 1

    • دمت از چهار جهت اصلی و هشت جهت فرعی درد نکنه. خیلی بهتر از معلم ها و مهندس ها نوشتی .


    •   تنهای_وحشی
    • 6 ماه،4 هفته
      • 1

    • دمت گرم دروغ نیومدی


    •   Mn13482000
    • 6 ماه،4 هفته
      • 2

    • بعد از مدتها یه داستان خوندم که در کمال سادگی ،باور پذیر بود،عشقتون پایدار


    •   Zhazha
    • 6 ماه،4 هفته
      • 1

    • داداش این داستانا خوبه ولی بزن تو نخ روح و جن و غول و سمندون و... بعد از داستان روح و اون یارو جادوگر نپالیِ هیچی حال نمیده. دیدی حواسم پرت شد فحش ندادم. رسمِ خوب. آدم باید به رسم و رسومات احترام بذاره


    •   sick_joker11
    • 6 ماه،4 هفته
      • 2

    • قشنگ بود و واقعی


    •   رقصنده-با-گرگ
    • 6 ماه،4 هفته
      • 2

    • مذهب و خرافه چنان به ما امیاله شد که فرو شدنش رو در عقل شعور و شخصی ترین و خصوصی ترین لحظات هم به وضوح میشه دید


      متاسفم برای این دیدگاه


    •   alaaf
    • 6 ماه،3 هفته
      • 0

    • عالی بود


    •   sanaz jn
    • 6 ماه،3 هفته
      • 1

    • قشنگ بود
      خوبم نوشته بودی
      دمت گرم
      عشقتونم پایدار باشه


    •   shahx-1
    • 6 ماه،3 هفته
      • 14

    • داستانت بد نبود, ولی اون رسم دستمال واقعا رو اعصابه شاید یه نفر شب زفاف امادگی اون کارو نداشته باشه حالا به خاطر ترس یا خستگی مراسم هر چی. یعنی که چی به زور مجبور میکنن مخصوصا دخترو واقعا وحشی گریه. من اگر ازدواج کنم کسی صبح بیاد دستمال ازم بخواد اول همچین میخوابونم زیر گوشش صدا سگ بده. بعد فرقونی جرش میدم دستمال رو با خون کونش خیس میکنم میچپونم تو حلقش!!!! حالا هر خری که میخواد باشه!! (dash)


    •   مسیحی۰
    • 6 ماه،3 هفته
      • 4

    • یه کف محکم برای شاایکس.


    •   Kushix
    • 6 ماه،3 هفته
      • 0

    • خیلی خوب بود حال کردم ?? 40مورد تاخیری پفیووووز ؟


    •   saied_cs
    • 6 ماه،3 هفته
      • 2

    • داداش شب دوم زندگی قرص و اسپری رو باهم استفاده کردی؟
      اون زنته، اونم بار دومشه، 70 دقیقه تلمبه زدی؟
      اون چیزی که باید گاییده بشه، مغز شماست، نه کس زنت.


    •   ک+ک+ک
    • 6 ماه،3 هفته
      • 3

    • نوشته خوبی بود این سنت های خاص کشور ما شاید تو نگاه اول خیلی خز و بیخود باشه ولی وقتی دقیقتر فکر میکنی همه این رسم ها برای ارزش دادن به دختره که از یاد داماد نره چه گوهری به دست آورده علی آقا خودت پاک بودی شک نکن خانومت از خودت هم نجیب تره اولا آرزوی خوشبختی برات دارم دوما ازت خواهش میکنم دیگه اینجا نیا داستان های شهوانی نتیجه اش بی اعتمادی و شکاکی به همسره و کم کم(این روند خیلی کند و ملموس نیست) لذت سکست رو هم کم میکنه تو هم همیشه پیروز و پولدار و البته همیشه عاشق همسرت باشی


    •   eyval123412341234
    • 6 ماه،3 هفته
      • 10

    • شما ۱۵ سالگی ترک تحصیل کردی اونوقت این انشا و نگارشتونه؟! یه آدم ساده و بی ادعا و باهوش و دوستداشتنی! خاک بر سر مملکتی کنن که آدم‌های با هوش سرشار باید برن مکانیک بشن و از استعدادشون استفاده نکنن... اونوخ دکتر تحویل جامعه میدیم قاتل زنجیره ای! بی رودرواسی و قانونی آدم میکشه... خوش به حال بچه ای که شما پدرش باشی :-) اینقدر آروم و مهربون و فهمیده! برات آرزوی خوشبختی میکنم عزیز :-)
      مهندسین و دکترامون لطفا یه بار این داستانو بخونین از روش هم پنجاه بار بنویسین! تا دیکته و انشا و انسانیتتون بهتر بشه (rose)


    •   Morteza__Noori94
    • 6 ماه،3 هفته
      • 2

    • اولین داستانی بود توی شهوانی ک فحش ب نویسندش ندادن
      اما بنظر من واس سکس با خانووومت دیگه نیازی ب کاندوم و اسپره نداری
      کاندوم ب مرور زمان توی ی رابطه سستی میاره و باعث سردی بین دوطرف میشه مخصوصا زن


    •   darya54
    • 6 ماه،3 هفته
      • 2

    • خیلی خوب بود و به دل مینشست.بسیار صادقانه و‌بی شیله پیله و باور پذیر بود.
      انشالله روز بروز عاشق تر و صمیمی تر باشین و زینب خانم هم از سکسشون لذت ببرن.
      نگارشتون هم بی نظیر بود و غلط املایی هم نداشتین.
      همه چیز هم در تحصیلات نیست.شعور و معرفت و اخلاق رو در هیچ مدرسه و دانشگاهی تدریس نمیکنن.
      نصفش ذاتیه،نصفشم اکتسابیه و از طریق تربیت خانوادگی بدست میاد که کاملا مشخصه شما از هر دوش به قدر کافی برخوردارید.
      اخلاقتون هم معلومه عالیه و بسیار جوانمرد هستین و روح بزرگی دارین و خدا هم یه تیکه جواهر نصیبتون کرده که امیدوارم قدرشو بدونین.
      انشالله خودتون و همسر نازنینتون همیشه خوشبخت و سرافراز باشین


    •   javadkoonkon
    • 6 ماه،3 هفته
      • 1

    • تایه جایی خوندم چون خودم خاطره تلخ داشتم و همش برام یادآوری میشد نخوندم ولی برات آرزوی خوبترین ها رو دارم


    •   Master.Kink
    • 6 ماه،3 هفته
      • 0

    • نثر خوبی داشت اما موضوع برای من اصلا جذابیت نداشت.


    •   M.mis.m
    • 6 ماه،3 هفته
      • 3

    • عزیز موفق باشی ولی سعی کن راجع به زندگیت ننویسی روزی که زنت بفهمه بد شاکی میشه این یه نهاله که تو داری باغبونیش میکنی اگربعدچندسال دیدی زندگی بدی داری تقصیرخودته اگرم خوبه اونم کارخودته پس مواظب باش...


    •   آبجیبازم
    • 6 ماه،3 هفته
      • 1

    • رفیق نیا اینجا زیاد تو تازه ازدواج مردی اول تبریک میگم که خپش بخالت کع زن داری چرفا نیای تو این سایت اخه میترسم اون خدا مه کدت رو یکروز بخواهید عکس و چیزهای دیگر شو به دیگران نشون بدی و چهره ها آن را به دیگری عوض کنید برای اینکه لذت بیشتری از سکس را دارید به نظرم کسی که مجرد است بیا تو این سایت به دلیل فروش موفق زیاد میاد تو این صورت


    •   AminEcho
    • 6 ماه،3 هفته
      • 0

    • واقعی بود...... کسایی که تجربه کردن و یا واقعیت رو از کسی شنیدن میتونن بفهمن که کاملاً واقعی بود...


    •   ali_mj100
    • 6 ماه،3 هفته
      • 0

    • دمت گرم خوب بود


    •   Saeed_ni2000
    • 6 ماه،3 هفته
      • 1

    • ای خدای متکی
      تا کی بخوابم من تکی؟
      من تکی
      یارم تکی
      پس کی میشیم ما جفتکی؟
      با هم بخوابیم لختکی
      فردا بیاریم طفلکی؟


    •   pari3a
    • 6 ماه،3 هفته
      • 0

    • چون لیسانس نداشتی عالی نوشتی خخخخخ


    •   behiniki
    • 6 ماه،3 هفته
      • 0

    • نظر شما چیه؟عااااااااالی بود


    •   Alfaalfa
    • 6 ماه،3 هفته
      • 0

    • دمت گرم امشب با اين داستان حال كردم تازه از خيلي دكترها و مهندسها هم بهتر نوشته بودي،خوشبخت باشيد


    •   شاهین3x
    • 6 ماه،3 هفته
      • 0

    • یه سوال چطوری هم لب تو لب شدین هم زمان کیرتم با توف خیس کردی؟؟


    •   Bikas2322
    • 6 ماه،3 هفته
      • 0

    • یاعلی داش نوش جونت خوشبخت بشین قشنگ بود داستانت


    •   پگولاخ
    • 6 ماه،3 هفته
      • 0

    • خدا قوت پهلوان


    •   arshiya_mobin
    • 6 ماه،3 هفته
      • 0

    • دس خوش عالی.
      پا هم پیر شید


    •   حمید دودول طلا
    • 6 ماه،3 هفته
      • 0

    • خوب بود


    •   arash_xxxx
    • 6 ماه،3 هفته
      • 2

    • این رسم دستمال خونی تقریبا همه جا منسوخ شده. تو دورافتاده ترین مناطقم انجام نمیدن.توهم به قول شاه ایکس میخابوندی تو گوششون تاکوس شر تلاوت نکنن


    •   Adolf.Hitler.the.great.leader
    • 6 ماه،3 هفته
      • 0

    • خیلی خوب بود (clap)


    •   mhking
    • 6 ماه،2 هفته
      • 0

    • سلام داستانت خوب بو د
      ولی یه کم ظلم بود روز دوم عروسی اسپری و قرص تاخیری زدی 70 دقیقه رو کار بودی
      چه فکری کردی ؟؟؟پ
      من شب عروسیم اصلا سکس نداشتم جفتمون خوابیدیم تا صبح


    •   khoshform
    • 6 ماه،2 هفته
      • 0

    • نظر شما چیه؟خسته نباشی باغیرت


    •   Poorya.bm
    • 6 ماه،2 هفته
      • 0

    • دوستان جقی عزیز توجه کردید هشتگ گی توی این ماه از سوم اومده اول :(


    •   arashdlove1776
    • 6 ماه،2 هفته
      • 0

    • نظر شما چیه؟تیول داداش خوشم اومد
      امیدوارم با زینب خانوم زندگیتون همیشه خوش و سکسی باشه


    •   KING.PARSA.83
    • 6 ماه،2 هفته
      • 0

    • ناموسا نه دروغ بود نه چرت و پرت نوشته بودی بهترین داستانی بود که تو این مدت خوندم دمت گرم


    •   iamsosexy
    • 6 ماه،1 هفته
      • 0

    • وجداناً با این کسشعرا جَقِتون میاد؟من که حسّم می پره.مغزتو گاییدم که اینو نوشتی.


    •   babak13610
    • 1 ماه
      • 0

    • دمت گرم . خاطراتم رو زنده کردی . البته مال من دستمال نداشت !


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو