اولین ضربدری من و شوهرم

1400/01/05

-باورم نمی‌شه که جواب داد.
+بهت که گفتم. عسل، شیطونِ درونش رو ازت مخفی کرده. حالا دقیق برام تعریف کن ببینم چی شده.
-همه‌ی اون داستان‌های سکسی ضربدری که از طریق یک کاربر ناشناس براش فرستاده بودم رو خوند. تا چند روز اصلا واکنشی نشون نداد اما دیشب یکهو بحثش رو پیش کشید و داستان‌ها رو نشونم داد. اولین سوالش این بود که “این داستان‌ها واقعی هست یا نه؟” من هم از فرصت استفاده کردم و گفتم که “آره واقعیه.” قشنگ معلوم بود که ذهنش درگیر داستان‌ها شده و براش جذابه.
+مطمئن بودم اینطوری واکنش نشون می‌ده.
-تو راست می‌گفتی. تکراری شدن و افت کردن رابطه جنسی ما، تاثیر زیادی روی واکنش عسل نسبت به داستان سکسی داشت.
+اکثر زوج‌هایی که تو سن پایین ازدواج می‌کنن، به مرور دچار این افت می‌شن و خیلی‌هاشون در برابر تنوع رابطه جنسی، واکنش بدی ندارن. حالا درسته که شاید شهامت عملی کردن فانتزی‌هاشون رو نداشته باشن اما قطعا با فانتزی‌هایی که کمبود تنوع جنسی رو توی وجودشون، جبران کنه، خیلی حال می‌کنن. عسل هم دقیقا مثل خودته. دوست داره توی رابطه جنسی، تنوع داشته باشه. حتی شاید بیشتر از تو.
-حالا باید چیکار کنم؟
+امشب توی سکس، وقتی که تو اوج شهوت بود، بحث فانتزی ضربدری رو پیش بکش. اگه دیدی شهوتی تر شد، ریسک کن و اسم رئیست و زنش رو بیار و پیشنهاد بده که توی فانتزی ذهنی‌تون، با اونا ضربدری کنین.
-شاید ناراحت بشه؟
+دیگه وقتشه که ریسک کنی. درسته که هرگز با عسل چت نکردم، اما توی این یک سال، زنت رو هم به خوبی خودت شناختم. مطمئنم که به شدت زن حشری و تنوع طلبیه.
-راستی در مورد رئیسم چیکار کنم؟
+در مورد رئیست هم باید ریسک کنی. نترس و شجاع باش. بهش بگو که رابطه جنسی زندگی زناشویی‌ات، دچار افت شدید شده. در کنارش بگو که چقدر روحیات کاکولدی داری. بعدش هم خیلی مودبانه و صریح، پیشنهاد ضربدری بده. اگه دوست داشتی، توی متن بهت کمک می‌کنم.
-واقعا لطف می‌کنی. دارم از ترس سکته می‌کنم، اما مطمئنم که اگه این موقعیت رو از دست بدم، تا آخر عمرم پشیمون می‌شم.
+نترس و شجاع باش.


دوباره هاج و واج، به صفحه گوشی و سابقه چت داریوش نگاه کردم و گفتم: این پسره هر چی که تو بهش می‌گی گوش می‌کنه. انگار هیپنوتیزم شده.
داریوش لبخند زد و گفت: قراره امشب بهم پیام بده. یعنی همون متنی که با کاربر ناشناس براش می‌فرستم رو قراره بده به خودم.
کمی فکر کردم و گفتم: وقتی خودم رو می‌ذارم جای بردیا، واقعا داره ریسک بزرگی می‌کنه. این اصلا منطقی نیست و با عقل جور در نمیاد. معلوم نیست توی این یک سال، چیکارش کردی که تا این اندازه به اون اکانت ناشناس اعتماد داره. امشب قراره، هم به رئیسش پیشنهاد ضربدری بده و هم قراره توی سکس با زنش، تصویر سازی سکس ضربدری با ما رو بکنه. تو اعجوبه‌ای داریوش.
داریوش لبخند مغرورانه‌ای زد و گفت: می‌تونی برام جبران کنی.
به خاطر اینکه یک قدم دیگه به ضربدری نزدیک تر شده بودیم، تحریک شدم. جلوی داریوش زانو زدم. شورت و شلوارکش رو درآوردم و شروع کردم به ساک زدن. چشم‌هاش رو بسته بود و به موهام چنگ می‌زد. مطمئن بودم که داره عسل رو تصور می‌کنه. من هم چشم‌هام رو بستم و تصور کردم که دارم برای بردیا ساک می‌زنم.


وقتی پیام عسل رو خوندم، شوکه شدم. یک لبخند محو زدم و به خودم گفتم: انگار شوکه شدن‌های من تمومی نداره. برام نوشته بود: پریسا خانم یک موردی هست که تا الان روم نمی‌شد ازتون بپرسم، اما چاره‌ای ندارم و باید بگم. می‌خواستم ازتون بپرسم که تا چه اندازه می‌تونم جلوی شما، یعنی جلوی شوهرتون آقا داریوش، راحت باشم. یعنی راحت لباس بپوشم. آخه دوست ندارم جوری بشه که شما ناراحت بشی و خب من اصلا نمی‌خوام که باعث ناراحتی کَسی بشم. قبلا تجربه این رو داشتم که حتی خواهر خودم دوست نداشت که جلوی شوهرش، هر جور لباسی بپوشم. الان هم که داریم با هم می‌ریم سفر، حتی یک درصد هم نمی‌خوام باعث دلخوری بشم. برای همین تصمیم گرفتم تا از خود شما بپرسم. هر چی شما بگی، من همونطور می‌پوشم.
پیام عسل رو چند بار خوندم. نمی‌تونستم جلوی خنده‌ی خودم رو بگیرم. طاقت نیاوردم و زنگ زدم به داریوش. کمی دیر جواب داد و گفت: سلام عزیزم، خوبی؟
+آره خوبم داریوش. می‌تونی حرف بزنی؟
-موردی پیش اومده؟
+نه، یعنی آره. یعنی نه اینقدر مهم که بخوام مزاحم کارت بشم و وقتت رو بگیرم، اما اینقدر هیجان دارم که دوست دارم حتما باهات مطرح کنم.
-مگه می‌شه برای تو وقت نداشته باشم؟
+وای داریوش نمی‌دونی چی شده. عسل همین الان به من یک پیام برگ‌ریزون داده. البته هیجانم فقط مربوط به پیامش نیست. یک چیزی در مورد عسل هست که با منطق و عقل من، جور در نمیاد.
-چه پیامی بهت داده؟ چیه عسل برای تو عجیبه؟ راحت و خونسرد، هر چی که تو دلت می‌گذره رو به من بگو.
+من حس می‌کنم که عسل از پیشنهاد شوهرش به تو خبر داره. بردیا به تو گفت که زنش هنوز در جریان نیست اما من فکر می‌کنم دروغ گفته. حتی فکر می‌کنم، بردیا توی تمام مدتی که با تو حرف می‌زده و می‌گفته که زنش از هیچی خبر نداره، دروغ می‌گفته. یک حسی بهم می‌گه عسل می‌دونه که شوهرش به رئیسش پیشنهاد ضربدری داده. در ضمن تو به من نگفتی که به عنوان یک رئیس، دقیقا چه واکنشی بعد از پیشنهاد کارمندت داشتی. داریوش من خیلی گیج شدم. یک چیزی این وسط درست نیست.
-یعنی تو می‌گی که بردیا و عسل خبر دارن که من همون اکانت ناشناس هستم؟
+شاید ندونن که تو همون اکانت هستی اما فکر می‌کنم که بردیا به اون اکانت نا شناس، حقیقت رو نگفته. اون قسمت که زنش از همه چی خبر داره رو حتی از اکانت نا شناس هم مخفی کرده. من حدس می‌زنم که حتی شاید با هماهنگی همدیگه، با اون اکانت نا شناس در رابطه بودن. بعدش هم که به توصیه اون اکانت نا شناس به تو که رئیسش باشی، پیشنهاد ضربدری داد و گفت که زنش هنوز در جریان نیست و لازمه که برای اینکار، آماده بشه. الان موفق شدم منظورم رو برسونم؟
-آره موفق شدی عزیزم. فقط چی شد که به این نتیجه رسیدی؟
+دلیل منطقی و محکمی برای این فکرم ندارم. فقط حسم داره بهم می‌گه که عسل…
-عسل چی؟
+نزدیک به سه هفته است که با عسل در رابطه هستم. قرار بود من روی عسل تاثیر بذارم و شیطون درونش رو زنده کنم تا برای ضربدری و سکس گروهی وسوسه بشه اما…
-اما چی؟
+به نظر من، عسل خیلی باهوش تر از اونیه که نشون می‌ده. گاهی وقت‌ها مطمئنم که اصرار داره تا خودش رو یک زن خنگ با شخصیت سطحی، نشون بده. در صورتی که اصلا آدم خنگی نیست. عسل آی‌کی‌یو و ای‌کی‌یو به شدت بالایی داره. امکان نداره همچین زنی، از درون شوهرش خبر نداشته باشه. محاله آدمی مثل عسل، نفهمه که شوهرش به مدت یک سال، با یک کاربر نا شناس در تماسه و تا این اندازه تحت تاثیر اون کاربر نا شناس قرار گرفته.
-گفتی بهت یک پیام برگ‌ریزون داد. پیامش چی بود؟
+داره از من اجازه می‌گیره که می‌تونه جلوی شوهرم، یعنی تو، راحت لباس بپوشه یا نه. اون شب مهمونی که اومده بودن خونه‌ی ما، من یک لباس مجلسی اندامی و نیمه سکسی پوشیده بودم. خودش هم که یک تیشرت و شلوار جین چسبون پوشیده بود و کون و سینه‌هاش رو انداخته بود بیرون. یعنی تکلیف جفت‌مون در مورد پوشش، همون شب اول مشخص شد. حالا چه لزومی داره که در این مورد از من اجازه بخواد؟
-خب بده که می‌خواد بهت احترام بذاره؟ فکر نمی‌کنی یکمی بد بین شدی؟
+داریوش یک حسی بهم میگه…
-چرا حرفت رو قورت دادی.
+حس می‌کنم که عسل داره با من و تو بازی می‌کنه. همونطور که تو به عنوان یک کاربر نا شناس با اونا داری بازی می‌کنی. شاید باورت نشه اما حتی شاید فهمیده باشن که تو همون کاربر نا شناس هستی.
داریوش چند لحظه مکث کرد و گفت: فکر نمی‌کنی که هوش هر دو تاشون رو زیادی دست بالا گرفتی؟
+گفتم که از هیچی مطمئن نیستم. فقط حسم و حدس‌هام رو دارم بهت می‌گم. الان حتی نمی‌دونم که چه جوابی باید به عسل بدم.
-اوکی پیشنهادم اینه که فعلا استراحت کنی. عصر که اومدم خونه، از اول همه چی رو با هم مرور می‌کنیم و نهایتا به جمع بندی می‌رسیم. فعلا هم جواب عسل رو نده تا من بیام.
+باشه عزیزم، هر چی تو بگی.
به حرف داریوش گوش دادم و کمی خوابیدم. وقتی بیدار شدم، رفتم توی حموم. کمی پشیمون شدم که چرا بدون اینکه از چیزی مطمئن بشم، با داریوش مطرحش کردم. پیش خودم گفتم: با این کارم، حسابی ذهن داریوش رو مختل کردم.
از حموم برگشتم. خودم رو خشک کردم و حوله رو دورم پیچیدم. چیزی به ساعت اومدن داریوش نمونده بود. رفتم توی آشپزخونه و چای دم کردم. خواستم برم توی اتاق که لباس بپوشم، اما درِ خونه رو زدن. داریوش هیچ وقت درِ خونه رو نمی‌زد. کلید می‌انداخت و می‌اومد داخل. خودم رو به در رسوندم و گفتم: کیه؟
داریوش پشت در بود و گفت: منم در رو باز کن.
در رو باز کردم. خواستم به داریوش بگم: تو که کلید داری، پس چرا…
وقتی نگاهم به بردیا و عسل افتاد که کنار داریوش ایستاده بودن، خشکم زدم. داریوش با لبخند گفت: عافیت باشه عزیزم.
بردیا و عسل هم لبخند زنان، سلام کردن. چند لحظه به هر سه تاشون نگاه کردم و گفتم: سلام.
عسل گفت: عزیزم نمی‌خوای دعوت‌مون کنی داخل؟
دوباره چند لحظه نگاه‌شون کردم. بعد یک قدم به سمت عقب رفتم و گفتم: بفرمایین داخل.
اول داریوش وارد شد. بعد بردیا وارد شد. بعد عسل وارد شد و لبخند زنان گفت: چه حوله آبی خوش رنگی.
داریوش بدون اینکه کُتش رو در بیاره، نشست روی کاناپه. سیگار و فندک و جا سیگاری‌اش رو از روی میز عسلی برداشت و یک نخ سیگار روشن کرد. عسل یک نگاه به آشپزخونه انداخت و گفت: وای خدا کاش یک چیز دیگه ازت می‌خواستم. پریسا جون، اجازه هست برای خودم چای بریزم. این بردیا گُه زده تو اعصاب من و فقط یک لیوان چای می‌تونه جلوی من رو برای کشتنش بگیره.
بردیا نشست رو به روی داریوش و رو به عسل گفت: الان جنابعالی طلبکار شدی؟
عسل وارد آشپزخونه شد و رو به بردیا گفت: دو ساعته داری غُر می‌زنی. ولکن هم نیستی.
یک لیوان از توی کابینت برداشت و گفت: داریوش تو چای می‌خوای؟
داریوش یک پُک از سیگارش زد و گفت: آره بریز.
عسل رو به من گفت: پریسا جون تو هم چای می‌خوری تا برات بریزم؟
همینطور ایستاده و هاج و واج، داشتم هر سه تاشون رو نگاه می‌کردم. نا خواسته حوله رو دورم محکم تر گرفتم و اینقدر شوکه شده بودم که نمی‌دونستم باید چی بگم. داریوش رو به عسل گفت: بریز براش.
بردیا رو به عسل گفت: منم هویجم.
عسل در جواب بردیا گفت: خودت بیا برای خودت بریز.
بردیا رو به داریوش گفت: می‌بینیش تو رو خدا. رو که نیست…
داریوش حرف بردیا رو قطع کرد و گفت: می‌شه دو دقیقه به جون هم نپرین.
عسل همراه با یک سینی که داخلش سه تا لیوان چای بود، برگشت توی هال. سینی چای رو گذاشت روی میز. مانتو و شالش رو درآورد و انداخت روی دسته‌ی کاناپه. بعدش نشست کنار داریوش و رو به بردیا گفت: خوب شد تو زن نشدی. وگرنه مخ شوهر بدبختت رو می‌خوردی، بس که غُر می‌زنی.
بردیا با حرص گفت: تو گند زدی، چرا نمی‌خوای قبول کنی. یک کلام بگو من مقصرم تا منم ولت کنم.
عسل گفت: وا من کجا گند زدم. دقیقا همون کاری رو کردم که شما از من خواسته بودین.
داریوش یک لبخند محو زد و به عسل نگاه کرد. عسل هم لبخند زد و گفت: البته به غیر از حرکت امروزم.
چند لحظه همه‌شون سکوت کردن. من همچنان ایستاده بودم و توی شوک بودم و نمی‌تونستم حرف‌هاشون رو بفهمم. عسل برای چند ثانیه با من چشم تو چشم شد و یکهو خنده‌اش گرفت و گفت: اصلا همه‌اش تقصیر توعه.
بردیا در جواب عسل گفت: به پریسا چه ربطی داره؟
عسل گفت: آخه زن اینقدر تیز و باهوش؟ فکر می‌کردم فقط خودم تنها زن باهوش ایران زمین هستم.
بردیا گفت: اعتماد به نفست من رو کُشته. گند زدی و حالا می‌گی خیلی باهوشی؟
داریوش به چهره‌ی بُهت زده و متعجب من نگاه کرد و گفت: بیا بشین چای بخور. بعد از حموم، می‌چسبه.
عسل گفت: این طفلک گیرپاژ کرده بابا. یکی اول بهش بگه چه خبره تا سکته مغزی نزده.
داریوش دوباره گفت: بیا بشین پریسا.
بالاخره موفق شدم به حرف بیام و رو به داریوش گفتم: برم لباس بپوشم.
داریوش گفت: نمی‌خواد، بیا بشین.
یک نفس عمیق کشیدم و با کمی فاصله، نشستم کنار بردیا و به چشم‌های داریوش زل زدم. بردیا هم یک نفس عمیق کشید و گفت: خب کی براش توضیح می‌ده؟
سرم رو به سمت بردیا چرخوندم و گفتم: چی رو؟
بردیا انگار کمی هول شد و گفت: همین جریانی که… اصلا هر چی داریوش بگه. یعنی خودش بگه.
عسل رو به بردیا و با یک لحن خاصی گفت: چیه هنوز ازش خجالت می‌کشی یا بیش از حد توی نقشت فرو رفتی؟
بردیا گفت: خجالت نمی‌کشم. فقط دوست ندارم ناراحت بشه.
به چهره‌ی خونسرد داریوش نگاه کردم و گفتم: جریان چیه داریوش؟ اینا چی می‌گن؟
داریوش یک نخ سیگار دیگه روشن کرد و رو به عسل گفت: تو بگو.
عسل خودش رو برای داریوش لوس کرد و گفت: چَشم هر چی شما بگی.
سرم رو به سمت عسل چرخوندم و منتظر موندم تا حرف بزنه. عسل آب دهنش رو قورت داد و گفت: ما داشتیم باهات بازی می‌کردیم.
تعجب و شوکم بیشتر شد. خواستم حرف بزنم که بردیا گفت: این چه طرز گفتنه؟
داریوش رو به بردیا گفت: گفتم عسل بهش بگه.
بردیا که انگار از دست عسل عصبی بود، یک پوف طولانی کرد و کامل تکیه داد به کاناپه و دیگه چیزی نگفت. عسل دوباره به من نگاه کرد و گفت: داریوش دوست داشت که تو رو سوپرایز کنه. یعنی برای رسیدن به فانتزی و آرزوت، یک مسیر چالشی و جذاب رو، جلوی پات بذاره. وگرنه من و بردیا همیشه پایه ضربدری با داریوش بودیم. حتی قبل از اینکه تو وارد زندگی‌اش بشی.
هر لحظه بیشتر گیج می‌شدم. به داریوش نگاه کردم و همچنان نمی‌دونستم که چی باید بگم. عسل گفت: عزیزم به من نگاه کن. همه‌ی جواب‌ها پیش منه.
دوباره به عسل نگاه کردم و گفتم: الان همه‌تون دارین با من شوخی می‌کنین دیگه؟
عسل خنده‌اش گرفت و گفت: شوخی چیه عزیزم؟ مگه می‌شه زن و شوهری که تو و شوهرت دارین نقشه می‌ریزین که مخ‌شون رو برای ضربدری بزنین، بیان تو خونه‌ات و اینطوری باهات شوخی کنن؟!
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: پس می‌شه کامل حرف بزنی تا بفهمم جریان چیه. مخم داره منفجر می‌شه.
عسل سعی کرد جلوی خنده‌اش رو بگیره و گفت: خیلی ساده است عزیزم. من و بردیا از قبل با داریوش رابطه داشتیم.
اخم کردم و گفتم: یعنی چی رابطه داشتیم؟
عسل با انگشت اشاره و شست یک دستش، یک حلقه درست کرد. انگشت اشاره اون یکی دستش رو وارد حلقه کرد و با یک لحن شیطون گفت: رابطه یعنی بکن بکن و این حرفا.
نا خواسته به خاطر لحن و حرکت عسل لبخند زدم و گفتم: خب.
عسل گفت: خب نداره دیگه. همیشه منتظر بودیم که داریوش یک زن پایه بگیره که مخالفتی با رابطه‌ی ما نداشته باشه. که خب داریوش تو رو توی اینترنت تور کرد. البته اولش تو رو جدی نگرفتیم، اما خب شوخی شوخی، تو جدی شدی و با داریوش ازدواج کردی. تصمیم داشتیم که یکهویی خودمون رو بهت معرفی کنیم و بهت بگیم که جریان از چه خبره اما داریوش پیشنهاد داد تا یک جور دیگه با تو…
حرف عسل رو قطع کردم و گفتم: باهام بازی کنین.
نگاه و لحن عسل جدی شد و گفت: ما هیچ وقت نمی‌خواستیم بهت آسیب برسونیم. کل این بازی، به خاطر لذت تو بود. گفتم که، داریوش دوست داشت که تو با هیجان بیشتری به آرزوی جنسی خودت برسی. اگه همون روز اول، ما رو می‌ذاشت جلوی تو و می‌گفت که “بیا زوج برای ضربدری گیر آوردم”، چه حسی بهت دست می‌داد؟ ما قصد اذیت کردن تو رو نداشتیم. سه ساله که داریوش رو می‌شناسم و هیچ وقت ندیدم که به هیچ موجود زنده‌ای، احساس داشته باشه. اما از وقتی که تو وارد زندگی‌اش شدی، داریوش یک آدم دیگه‌ای شده. هر بار به ما می‌گه که باید حواس‌مون باشه و بهت صدمه نزنیم. اگه من درست بازی کرده بودم یا تو اینقدر تیز و باهوش نبودی، همه چی طبق نقشه پیش می‌رفت. طبق یک داستان هیجان انگیز و جذاب، به ضربدری می‌رسیدی. اما خب نشد که بشه. داریوش از من خواسته بود که جوری با تو رفتار کنم تا ازم نا امید نشی. یعنی امید داشته باشی که بتونی مخم رو بزنی. اما انگار زیاده روی کردم. پیام امروز هم که فاجعه بود و تو واکنش نشون دادی و متوجه شدی که یک کاسه‌ای زیر نیم کاسه است.
عسل مکث کرد و با یک لحن شیطون گفت: البته اون قسمت که به داریوش گفتی من باهوش تر از اونی هستم که به نظر میام، خیلی خوب بود. کلی ذوق کردم.
بردیا رو به عسل گفت: اینکه سوتی دادی، علائم باهوش بودنه؟
عسل ادای بردیا رو درآورد و گفت: همینی که هست.
هنوز موفق نشده بودم که حرف‌های عسل رو هضم کنم. به داریوش نگاه کردم و گفتم: می‌تونم چند تا سوال بپرسم؟
داریوش با یک لحن جدی گفت: تو هر کاری که دوست داری می‌تونی انجام بدی. حتی حق داری با عصبانیت، سوال‌هات رو بپرسی.
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: من از چیزی عصبانی نیستم. اولِ صحبت‌های عسل، کمی ناراحت شدم اما اگه منطقی باشم، دلیلی برای ناراحتی وجود نداره. همونطور که من قبل از ازدواج با تو، رابطه‌ها و…
ترجیح دادم حرفم رو ادامه ندم. بعد از کمی مکث و رو به داریوش گفتم: عسل و بردیا واقعا زن و شوهر هستن؟
داریوش لبخند زد و گفت: آره.
+خیلی ساله ازدواج کردن و بچه دار نمی‌شن؟
-آره.
+چند وقته که باهاشون تو رابطه هستی؟
-سه سال.
+همه اون چت‌هایی که بین کاربر نا شناس و بردیا بود…
عسل حرف من رو قطع کرد و گفت: آره همه‌اش ساختگی بود. با کمک همدیگه اون چت‌ها رو نوشتیم.
یک لبخند محو زدم و رو به داریوش گفتم: سه سال پیش، از طریق همون نرم‌افزار و اکانت نا شناس به بردیا نزدیک شدی و با عسل و بردیا صمیمی شدی؟
داریوش گفت: در مورد نرم‌افزار و شرکت دروغ نگفتم اما نه، اینطوری به بردیا نزدیک نشدم. این بچه اصلا اهل اینترنت و چت کردن نیست.
اخم کردم و گفتم: پس کلا اکانت نا شناسی کار نیست.
عسل رو به داریوش گفت: به نظرم، همین الان همه چی رو بهش بگیم.
داریوش گفت: در مورد اکانت نا شناس بهت دروغ نگفتم. فقط اون اکانت نا شناس با بردیا حرف نمی‌زد.
گیج شدم و گفتم: با عسل حرف می‌زد؟
عسل خنده‌اش گرفت و گفت: من و بردیا اصلا از طریق اینترنت به داریوش نزدیک نشدیم. بعدا که مست بودم، داستان خودمون رو برات تعریف می‌کنم. اینطوری روم نمی‌شه.
بردیا رو به عسل گفت: تو روت نمی‌شه؟!
عسل اخم کرد و گفت: دلت میاد داستان به اون جذابی رو توی مستی تعریف نکنم؟
یک نفس عمیق کشیدم و رو به داریوش گفتم: پس اکانت نا شناس با کی حرف می‌زده؟
بردیا رو به من گفت: پریسا خانم، توی این جمع، فقط دو نفر هستن که از طریق اینترنت با هم آشنا شدن.
عسل لحنش رو مرموز کرد و رو به من گفت: به نظرت داریوش آدمیه که تو رو فقط با چهل روز چت کردن، انتخاب کنه؟
چند لحظه به حرف‌های عسل و بردیا فکر کردم. یکهو توی دلم خالی شد و نفسم بند اومد. انگار شوکه شدن‌های من، تمومی نداشت. با تعجب به داریوش نگاه کردم و گفتم: سراب عشق تویی؟
داریوش به چشم‌هام نگاه کرد و هیچ جوابی نداد. هر دو تا دستم رو گذاشتم جلوی دهنم و گفتم: وای خدای من، باورم نمی‌شه. چرا حتی یک درصد هم شک نکردم. سراب عشق به من پیشنهاد داد که وارد اون سایت دوست‌یابی بشم. سراب عشق من رو قانع کرد که می‌تونم از طریق اینترنت یکی رو انتخاب کنم. سراب عشق بود که از همه زندگی من خبر داشت و همیشه باهاش درد و دل می‌کردم. حتی قبل از اینکه با مانی آشنا بشم. هر بار ازش پرسیدم که جنسیت و هویتش چیه، تو جوابم می‌گفت که مهم نیست و فقط در حد یک هم صحبت مجازیه و نه بیشتر.
عسل با یک لحن شوخی گفت: چه می‌کنه این سراب عشق.
آب دهنم رو قورت دادم و رو به داریوش گفتم: توی لعنتی چند سال تموم با من چت می‌کردی. تو همه چی رو در مورد من می‌دونستی، اما هر بار که برات تعریف کردم، طوری وانمود کردی که انگار بار اوله که داری می‌شنوی. می‌خواستی من رو امتحان کنی؟ یا شاید هم باهام بازی کنی. کدومش داریوش؟
داریوش با یک لحن ملایم گفت: دیدی گفتم حق داری که عصبانی بشی.
عسل رو به من گفت: پریسا جون، خواهشا خودت رو درگیر داریوش نکن. این روانی خودش هم توانایی شناخت خودش رو نداره. مهم اینه که اگه دوستت نداشت، تو الان اینجا و پیش ما نبودی. داریوش فقط با آدم‌هایی بازی می‌کنه که براش مهم هستن. حالا شاید یه کوچولو هم می‌خواسته امتحانت کنه تا از صداقتت مطمئن بشه. که خب تو نهایتا موفق شدی دل این روانی رو بدزدی.
نمی‌دونستم که باید چه احساسی داشته باشم. حتی یک درصد هم احتمال نمی‌دادم که تو همچین شرایطی قرار بگیرم. یک نفس عمیق کشیدم و سعی کردم یک بار دیگه همه چی رو توی ذهنم مرور کنم. عسل از جاش بلند شد و اومد به سمت من. جلوی من دو زانو روی زمین نشست. دست‌هاش رو گذاشت روی پاهای من و گفت: ازت خواهش می‌کنم ناراحت نباش خانمی. داریوش وقتی امروز دید که تو، به من و بردیا شَک کردی، تصمیم گرفت تا حقیقت رو بهت بگه و بی‌خیال بازی بشه. چون دلش نیومد ذهنت درگیر باشه و استرس داشته باشی. اصلا باورم نمی‌شد ‌که این روانی، دلش به حال کَسی بسوزه، اما امروز با چشم خودم دیدم که نگران تو بود. من به چیزی اعتقاد ندارم که قسم بخورم. فقط می‌تونم به جون خودم قسم بخورم که هر چیزی که الان بهت گفتم، حقیقت محضه.
به چهره‌ی عسل نگاه کردم و گفتم: حالا می‌فهمم که چرا از تو خواست تا جریان رو بگی.
عسل متوجه منظورم شد. چهره‌اش رو ملوس کرد و گفت: کار من همینه. اینکه همه رو راضی و سر حال نگه دارم. الان هم دقیقا برای همین، اینجا هستم. بگو که چیکار کنم تا حالت بهتر بشه. تو فقط اراده کن تا همونی بشم که تو می‌خوای. اصلا دوست داری هاپو بشم برات؟ به اندازه کافی هاپوی این دو تا بودم. امشب دوست دارم فقط هاپوی تو باشم. تازه هاپ هاپ هم می‌کنم برات.
به خاطر حرف‌های عسل، هم تعجب کردم و هم لبخند زدم. نگاه و لحن عسل جدی شد و گفت: فکر کردی، تنها دیوونه‌ی این شهر، فقط خودتی؟ فکر کردی تنها زنی که تمایلات عجیب جنسی داره، فقط خودتی؟ اگه جوابت آره است که قطعا آره است، باید بهت بگم که سخت در اشتباهی. تعداد من و تو، بیشتر از اونیه که حتی تصورش رو بکنی. فقط نیاز به یک عدد داریوش داشتیم و داریم تا خود واقعی‌مون رو رها کنیم.
به چشم‌های عسل زل زدم و جوابی نداشتم که بهش بدم. دوباره خودش رو ملوس کرد و دستم رو گذاشت روی دستش و گفت: نگفتی، دوست داری امشب هاپوی تو بشم؟
خنده‌ام گرفت و همچنان نمی‌دونستم که چی باید بگم. عسل لبخند زد و گفت: نخند خوشگلم. فقط بگو چی می‌خوای. بردیا رو می‌خوای؟ دوست داری همین الان ببرت توی اتاق و مشت و مالت بده؟ خیلی خوب بلده‌ها. یا اصلا اگه ذهنت درگیره و نمی‌خوای با کَسی باشی، دوست داری من برم زیر داریوش جون تا به یکی از فانتزی‌هات برسی؟ حرف بزن پریسا. ما قرار گذاشتیم که امشب، هر چی که تو بخوای، همون بشه.
سرم رو تکون دادم و گفتم: فکر کنم تنها راه ممکن برای درک شرایط فعلی، مست شدن باشه.
بردیا ایستاد و گفت: هر چی پریسا خانم بگه. سه سوت بساط مشروب رو براتون ردیف می‌کنم.
خواستم به بردیا جای مشروب‌ها رو بگم که یادم اومد خودش خبر داره. طبق چیزهایی که شنیده بودم، قطعا عسل و بردیا بیشتر از من توی این خونه بودن و از همه چی خبر داشتن. عسل هم از کنارم بلند شد و رفت تا به بردیا کمک بده. حس کردم که به این بهونه، خواستن که من و داریوش، چند لحظه تنها باشیم. داریوش سومین نخ سیگارش رو روشن کرد. یک نفس عمیق کشیدم و ایستادم. به سمت داریوش رفتم و سیگار رو از توی دستش گرفتم و جا سیگاری رو برداشتم و برگشتم سر جام. یک پُگ از سیگار زدم و رو به داریوش گفتم: آدمی که نهایتا روزی دو نخ سیگار می‌کشه، حالا داره پشت هم سیگار روشن می‌کنه. واقعا به خاطر من، عصبی و مضطرب شدی یا اینم جزء همون بازی‌های منحصر به فرد خودته؟
داریوش پاش رو روی پاش عوض کرد و گفت: از لحظه‌ای که با عسل و بردیا وارد خونه شدم، دیگه خبری از بازی نبود و نیست.
یک پُک دیگه زدم و گفتم: نمی‌دونم چه احساسی باید داشته باشم. از لحظه‌ای که با تو آشنا شدم، زندگی‌ام پر از سوپرایز و هیجان بوده. همونی که همیشه دوست داشتم. الان هم اینقدر غافلگیر شدم که مغزم هنگ کرده. آره شاید حق داشته باشی که بخوای من رو همه جوره امتحان کنی. تو یک آدم پولداری و دوست نداری آدمی وارد زندگی‌ات بشه که چشمش به دنبال پولت باشه. چون خودت یک بار با همین انگیزه همسر یکی دیگه شدی. عسل راست می‌گه. من خیلی آدم ساده‌ای بودم که فکر می‌کردم تو من رو توی همون چهل روز و توی اون سایت دوست‌یابی شناختی. شاید ته دلم به خاطر این همه احتیاط و…
-حرفت رو نخور پریسا.
یک پُک دیگه زدم و گفتم: ته دلم یکمی از دستت ناراحت شد اما اگه بخوام منطقی باشم، کار بدی نکردی. فقط امیدوارم بهت ثابت شده باشه که من حتی یک درصد هم به پول و ثروتت فکر نکردم و نمی‌کنم. در مورد رابطه‌ات با عسل و بردیا هم اصلا ناراحت نیستم. اتفاقا خیلی هم خوشم اومد و برام جذاب و هیجان انگیز بود. شاید باورت نشه اما برای چند لحظه گذشته‌ای که بین شما سه نفر بوده رو تصور کردم و شهوتی شدم. قضاوتم در مورد عسل اشتباه نبود. دقیقا همون آدمیه که حدس می‌زدم. در مورد بازی سه نفره‌تون هم، حق با توعه. درسته، لذتِ هیجان و استرس راضی کردن عسل و بردیا برای ضربدری، دست کمی از لذت خود ضربدری نداشت.
داریوش خواست حرف بزنه که نذاشتم و گفتم: داریوش دوست ندارم که تو، جلوی من، در مقام دفاع و ضعف باشی. تو قوی ترین و پیچیده ترین مَردی هستی که تا حالا دیدم. من تصمیم خودم رو گرفتم که تحت حمایت تو باشم و امروز اتفاقی نیفتاد که از تصمیمم پشیمون بشم. تو فقط شوهر و همراه و دوست من نیستی، تو صاحب مطلق منی. اصلا دوست دارم که باهام بازی کنی. اگه قراره من شاه مهره صفحه بازی تو باشم، با جون و دل می‌پذیرم.
از نگاه و چهره داریوش حدس زدم که به خاطر واکنش من، سوپرایز شده. بعد از چند لحظه یک لبخند رضایت زد و گفت: امروز خیلی سکسی شدی. عسل نسبت به هم جنس‌هاش، بیش از حد هیزه. خیلی جلوی خودش رو گرفت تا به جونت نیفته.
لبخند زدم و گفتم: تا حالا حتی یک بار هم به هم جنس‌هام فکر نکردم. اصلا نمی‌دونم چه حسی داره.
عسل از توی آشپزخونه اومد بیرون. خودش رو به من رسوند. نشست کنار من. دستش رو از زیر حوله، به رون پام رسوند و گفت: من بهت می‌گم که چه حسی داره.
سیگار رو توی جا سیگاری خاموش کردم و گفتم: مثلا ما رو تنها گذاشتین که راحت حرف بزنیم. گوش وایستادی و همه‌اش رو شنیدی؟
عسل یک چنگ ملایم به رون پام زد و گفت: خب راحت گذاشتن دو نفر آدم چه ربطی به گوش وایستادن داره؟
خنده‌ام گرفت و گفتم: امروز فقط در مورد تو یکی سوپرایز نشدم. چون مطمئن بودم که چه جونوری هستی.
چشم‌های عسل برق زد. لب‌هاش رو به گوشم رسوند و گفت: بهت قول می‌دم که هنوز نمی‌دونی من چه جونوری هستم.
بردیا هم از توی آشپزخونه اومد بیرون و گفت: همه چی حاضره. پیشنهاد می‌کنم که کاناپه‌ها و میز رو کلا بزنیم کنار و روی زمین بشینیم. اینطوری روی کاناپه، احساس دور بودن به آدم دست می‌ده.
عسل من رو رها کرد. ایستاد و گفت: چه خوشی بگذره امشب. فکر می‌کردم پریسا بعد از اینکه حقیقت رو بشنوه، خودچُس کنش رو به برق بزنه اما این زنیکه حشری تر از این حرفاست که امشب رو از دست بده. داریوش الحق که خیلی دیوثی. زدی تو خال با این انتخابت.
ایستادم و گفتم: من برم لباس بپوشم.
داریوش گفت: به نظر من که همینطوری خوبی.
عسل هم گفت: حوله به این خوشگلی، دلت میاد به جاش لباس بپوشی؟
سرم رو به سمت بردیا چرخوندم. چند ثانیه به همه‌مون نگاه کرد و گفت: یعنی من هم باید نظر بدم؟ آهان اوکی، پریسا خانم به نظر من، همون کاری رو بکن که دقیقا مخالف خواسته عسل باشه.
عسل اخم کرد و گفت: اولا که هِی نگو پریسا خانم. قراره تا چند ساعت دیگه بکنی تو کُسش. نکنه موقع کردن، می‌خوای بگی که “پریسا خانم اجازه هست آیا بنده‌ی حقیر و خجالتی، کیر خجالتی تر از خودم را در کُس محترم شما فرو نمایم؟” دوما حالا که اینطور شد، پریسا باید با همین حوله باشه تا کون تو یکی بسوزه.
از شدت خنده‌ی زیاد، نشستم و به خاطر این همه رُک بودن عسل، کمی خجالت کشیدم. داریوش هم لبخند زد و گفت: مگه نشنیدی چی گفت؟ هنوز مونده تا بفهمی که دقیقا چه مدل جونوریه.
بردیا یک رو فرشی پهن کرد و بساط مشروب رو چید روی رو فرشی. عسل چند تا بالشت آورد و اطراف بساط مشروب گذاشت و گفت: این هم برای اینکه با گشادی کامل لم بدین و مست کنین و چرت و پرت بگین. در انتهای امشب، به عنوان تنها داور بر حق چرت گویی، برنده چرت گو ترین رو مشخص می‌نمایم. اما از اونجایی که برنده از همین الان مشخصه، این جایزه رو به بردیا میدم تا زیاد معطل نشین.
داریوش بالاخره کتش رو درآورد و نشست کنار بساط مشروب. دو تا بالشت گذاشت زیر دستش و به من اشاره کرد که بشینم کنارش. سمت دیگه‌ی داریوش نشستم به همون بالشت‌های داریوش تکیه دادم. عسل رو به بردیا گفت: یاد بگیر.
بردیا دو تا بالشت برای خودش برداشت. نشست و گفت: بالشت تموم شد، برای خودت بیار.
نمی‌تونستم جلوی خنده خودم رو به خاطر شوخی‌های عسل و بردیا بگیرم. عسل چهارزانو نشست و گفت: من که مثل شما گشاد نیستم. نیاز به بالشت ندارم. خب آقا داریوش، بفرما که ساقی امشب خودتی. فقط لطفا برای پریسا جون سنگین بریز که روش بشه تا ته امشب رو دووم بیاره.
بردیا رو به من گفت: قراره در مورد ریده مال عسل خانم حرف بزنیم. می‌خواد شما حسابی مست بشی تا کمتر آبروش بره.
رو به عسل گفتم: واقعا سوال امروزت خیلی تابلو بود. چرا این کار رو کردی؟
عسل شونه‌هاش رو انداخت بالا و گفت: آدمیزاد است دگر، گاهی وقت‌ها مثل بردیا کُسخل می‌شود. خدا رو شاکر هستم که همیشه مثل بردیا نیستم.
اخم کردم و رو به عسل گفتم: تو که گفتی به هیچی اعتقاد نداری؟
عسل پوزخند زد و گفت: من از بچگی، به هیچ چیزی و هیچ کَسی اعتقاد نداشتم. یک خدا دارم مخصوص خودم که فقط به اون اعتقاد دارم. فقط بعضی وقت‌ها بی‌ادب می‌شه و جیش می‌کنه. بعضی وقت‌ها هم خجالتی می‌شه و عرق می‌کنه و مجبورم خجالتش رو بر طرف کنم.
داریوش برای همه‌مون مشروب ریخت. پیک خودش رو برداشت و گفت: به سلامتی پریسا که بالاخره به جمع‌مون اضافه شد.
عسل و بردیا هم به تبعیت از داریوش گفتن: به سلامتی پریسا.
بردیا بعد از خوردن پیک مشروبش، رو به من گفت: شما چی پریسا خانم، به خدا اعتقاد دارین؟
قسمتی از حوله‌ام از روی پام کنار رفته بود و رون پام دیده می‌شد. متوجه خط نگاه عسل شدم. همراه با لبخند، رون پام رو پوشوندم و رو به بردیا گفتم: قدیم بهش اعتقاد داشتم.
بردیا گفت: نکنه چادری هم بودین؟
لبخند زدم و گفتم: گاهی عشقی چادر سرم می‌کردم.
عسل رو به بردیا گفت: بهتر از توعه که عضو فعال بسیج بودی.
خنده‌ام گرفت و گفتم: واقعا؟
عسل گفت: آره بابا، از اینا بوده که شبانه روز به فرمانده‌شون سرویس می‌داده. فقط اینقدر تو سرویس دادن، زیاده روی کرد که کونش پاره شد و اعتقادتش از کونش پرید بیرون.
بردیا در جواب عسل گفت: اتفاقا آدم‌هایی که با گذشت زمان، تغییر می‌کنن خیلی منطقی تر از توی جهود هستن که از اولش به هیچی اعتقاد نداشتی.
عسل لب‌هاش رو برای بردیا غنچه کرد و گفت: عزیزم از وقتی که تو رو دیدم، فقط به تو اعتقاد پیدا کردم. البته دقیق دقیق به خودت نه. اما خب چون قسمتی از بدن توعه، مجبورم بگم تو.
داریوش همینطور پیک مشروب‌هامون رو پُر می‌کرد و من به شوخی‌ها و دلقک‌بازی‌های عسل می‌خندیدم. البته بردیا هم بعد از مست شدن، راه افتاده بود و پا به پای عسل، شوخی می‌کرد. داریوش اما بیشتر نقش یک مشاهده گر رو داشت. برای اینکه بفهمم بین این سه نفر چه رابطه عمیقی وجود داره، نیاز به تحلیل عمیقی نداشتم. به وضوح با همدیگه حال می‌کردن و از بودن در کنار هم، لذت می‌بردن. عسل خط فکرم رو قطع کرد و گفت: عزیزم داری به چی فکر می‌کنی؟ چیه خجالت می‌کشی به بردیا بدی؟ یا نگرانی که بردیا جون خجالت بکشه و روش نشه بکنه توش؟ با من درد و دل کن، راحت باش.
دستم رو گذاشتم روی پهلوم و رو به عسل گفتم: ازت خواهش می‌کنم که دیگه من رو نخندون. کلیه‌هام درد گرفت لعنتی. غلط کردم که گفتم تو رو خوب شناختم.
عسل لحنش رو شیطون کرد و گفت: من عادت ندارم که معذرت‌خواهی شفاهی رو قبول کنم. فقط کتبی و عملی.
بردیا رو به داریوش گفت: داریوش خان خوب که فکر می‌کنم، همون بهتر که نقشه‌مون، زود لو رفت. وگرنه عسل یه موقعی می‌رید تو نقشه‌هامون که حسابی ضد حال بخوریم. مخصوصا توی سفر.
عسل رو به بردیا گفت: راستی گفتی سفر، یک چیزی اومد تو کله‌ام. حالا که من ریدم تو نقشه‌ها و بازی‌هامون و پریسا جون فهمیده که همه‌ی ما جنده و کونی هستیم، به سیما و رضا هم بگیم که باهامون بیان ترکیه. گروپ شیش نفره می‌زنیم و آرزوی رضا هم برآورده می‌شه.
چشم‌هام از تعجب گرد شد و گفتم: سیما و رضا؟!
بردیا رو به عسل گفت: فقط اسهالی تِر بزن.
عسل اخم کرد و گفت: وا قرار شد همه چی رو بهش بگیم دیگه. این رو یادم رفته بود، الان گفتم.
رو به داریوش گفتم: با چند تا زوج هستی؟
عسل خیلی سریع گفت: فقط من و بردیا و سیما و رضا. تازه سیما و رضا رو من براش تور کردم. در ضمن با اون دو تا، مثل ما نیست. یعنی اصل کاریه ما هستیم. اونا فرعی محسوب می‌شن. بعضی وقت‌ها هم کوچه بُن بست.
پیک مشروبم رو خوردم و گفتم: خیلی خوشحالم که پیشنهاد مست شدن دادم. اونا هم در جریان این بازیا و…
عسل حرف من رو قطع کرد و گفت: نه، فقط می‌دونن که داریوش زن گرفته و تصمیم داره روی مخ زنش کار کنه تا پایه روابط زیرزمینی‌مون بشه و شاید زنش اصلا اهل این چیزا نباشه. داریوش فقط به من و بردیا قول داده بود که حتما یک زن پایه بگیره. عزیزم ما نهایتا می‌خواستیم همه چی رو بهت بگیم. تو برنامه‌مون بود که آخر سفر بهت بگیم. خب با پیشنهاد من موافق هستین؟
داریوش رو به عسل گفت: باشه بعدا در موردش حرف می‌زنیم.
عسل شونه‌هاش رو انداخت بالا و گفت: خب پس بیایین بازی کنیم. پوکر چطوره؟
در جواب عسل گفتم: من پوکر بلد نیستم.
عسل گفت: خب یادت میدم.
بردیا گفت: همین الان؟ خب می‌بازه همه‌اش.
عسل لبخند زد و گفت: خب قراره ببازه دیگه.
بردیا گفت: به نظر من یک بازی کنیم که پریسا خانم بلد باشه.
عسل گفت: جون به این خانم گفتنت.
یک پیک مشروب دیگه خوردم و گفتم: من فقط حکم بلدم.
عسل گفت: حکم سوسول بازیه اما جهنم و ضرر، چاره‌ای نیست. حکم بازی می‌کنیم اما شرطی. سه دستی بازی می‌کنیم. هر دو نفری که باختن، باید به دستور اون دو نفری که بردن، عمل کنن.
بردیا اخم کرد و گفت: شاید پریسا خانم خوشش نیاد. از همین حالا معلومه چی می‌خوای بهش دستور بدی.
اخم کردم و رو به بردیا گفتم: می‌شه دیگه به من نگی خانم؟ دارم بالا میارم از بس که گفتی پریسا خانم. به قول عسل، مگه قرار نیست من رو بکنی؟ این خانم گفتنت برای چیه اونوقت؟ در ضمن تهش می‌گه که حوله رو از دورت بنداز و کامل جلومون لُخت شو. من خیلی سال پیش و موقع‌هایی که هنوز و مثلا یک زن نجیب و خجالتی بودم، جلوی دو تا مَرد غریبه لُخت شدم و بهشون دادم. داریوش که شوهرمه و تو هم دوستمی.
دهن عسل از تعجب باز شد و گفت: به این می‌گن یک پرتاب شیش امتیازی. پریسا جون جوری بردیا رو پودر کرد که با کاردک هم جمع بشو نیست.
بردیا هم از حرف من تعجب کرد و گفت: پریسا خا، نه ببخشید، همون پریسا. کاش فقط ازت بخواد که لُخت بشی.
رو به داریوش گفتم: روزه سکوت و مشاهده گری گرفتی؟ تو نظری نداری؟
داریوش لبخند زد و گفت: گاهی وقت‌ها، دیدن و شنیدن، از همه چی لذتبخش تره.
دست داریوش رو گرفتم توی دستم و گفتم: نظرت درباره بازی چیه؟
داریوش گفت: همون حکم هم، تو زیاد بلد نیستی و بازی جذابی نمی‌شه.
عسل یک نفس عمیق کشید و ایستاد. فکر می‌کردم به خاطر خوردن زیاد مشروب، سرگیجه داشته باشه و نتونه خوب راه بره اما انگار نه انگار که این همه مشروب خورده بود. رفت توی آشپزخونه و از داخل یخچال، یک بطری پرِ دلستر برداشت و همراه با یک سینی، برگشت توی هال. نشست و گفت: بطری بازی، جرات و حقیقت، بازی می‌کنیم.
داریوش گفت: این عادلانه است. فقط خودت نچرخون. بردیا می‌چرخونه، به تو اعتمادی نیست.
رو به عسل گفتم: این بازی رو بلد نیستم.
عسل گفت: این سخت نیست. یکی بطری رو توی سینی می‌چرخونه و سر بطری به سمت هر کی که متوقف بشه، اون طرف باید به درخواست سه نفر دیگه یا یک حقیقت درباره گذشته‌اش رو بگه یا کاری رو بکنه که بقیه میگن.
چند لحظه فکر کردم و گفتم: خوبه حداقل اگه به سمت من متوقف شد، تنهایی نمی‌تونی بهم دستور بدی. باید با دو نفر دیگه هم مشورت کنی.
بردیا رو به من گفت: این وحشی رو شناختی.
عسل بساط مشروب رو از بین‌مون برداشت و گذاشت سمت دیگه‌ی روفرشی. سینی و بطری رو گذاشت وسط روفرشی و بین هر چهارتامون و رو به بردیا گفت: بچرخون.
بردیا هم مثل عسل، چهارزانو نشست. یک نفس عمیق کشید و بطری رو با سرعت چرخوند. ته دلم استرس داشتم که حداقل برای بار اول، بطری به سمت من توقف نکنه. هر چهار نفرمون به بطری نگاه می‌کردیم و سرعت بطری هر لحظه کمتر می‌شد و نهایتا به سمت عسل متوقف شد. بردیا یک لبخند شیطنت آمیز زد و گفت: این بطری هم تو رو شناخته. خب باهات چیکار کنیم؟
داریوش گفت: هر چی پریسا بگه.
بردیا رو به من گفت: اول مشخص کن که می‌خوای یک حقیقت رو بگه یا یک کاری انجام بده.
کمی غافلگیر شده بودم و توقع نداشتم که همین اول کار من تعیین کنم که عسل چیکار کنه. به چشم‌های عسل نگاه کردم. لبخند محو و با اعتماد به نفسی، روی لب‌هاش بود. انگار اصلا براش فرقی نمی‌کرد که من کدوم رو انتخاب کنم. لب بالام رو گاز گرفتم و گفتم: حقیقت.
داریوش سرش رو به علامت تایید تکون داد و گفت: حدس می‌زدم.
بردیا گفت: خب ازش بپرس. هر چی که تو بپرسی رو باید جواب بده.
دوباره به چشم‌های عسل زل زدم. می‌دونستم که عسل با هر سوالی، به چالش کشیده نمی‌شه. سوال‌های مختلف رو همینطور توی ذهنم مرور می‌کردم و هیچ کدوم‌شون در حدی نبودن که برای عسل سخت باشن. یک نفس عمیق کشیدم و گفتم: از بابات بیشتر متنفری، یا از مامانت؟
لبخند عسل محو و چهره‌ی خونسردش، تغییر کرد. چشم‌های بردیا از تعجب گرد شد. دست‌هاش رو گذاشت روی دهنش و با هیجان گفت: پریسا تو محشری. پریسا زدی تو خال. پریسا من از امشب فقط تو رو پرستش می‌کنم.
داریوش خنده‌اش گرفت. سرش رو به علامت تایید تکون داد و رو به عسل گفت: فکر کردی الکی انتخابش کردم؟
عسل با تعجب به من نگاه کرد و گفت: چطوری؟
شونه‌هام رو انداختم بالا و گفتم: همینطوری حدس زدم. البته اونجایی که گفتی از اولش به هیچ چیزی و هیچ کَسی اعتقاد نداشتی، احساس کردم که داری از ته دل می‌گی. بچه‌ها معمولا اول از همه به پدر و مادرشون اعتقاد دارن. مخصوصا دختربچه‌ها که پدرشون رو در حد یک خدا می‌پرستن.
بردیا رو به عسل گفت: جواب سوالش رو بده، در نرو از زیرش.
به وضوح مشخص بود که عسل هیچ علاقه‌‌ای نداره تا در مورد گذشته‌اش حرف بزنه. اما چاره‌ای نداشت و رو به من گفت: از پدرم. پریسا جون دعا کن بطری به سمت تو متوقف نشه.
داریوش دوباره زد زیر خنده. خیلی واضح از دیدن ما لذت می‌برد و کیف می‌کرد. بردیا دست‌هاش رو به حالت نیایش گرفت و گفت: خدایا خودت به پریسا رحم کن.
بطری رو برای بار دوم و با سرعت چرخوند. به خاطر هیجان زیاد، من هم مثل عسل و بردیا، چهارزانو نشستم و انگشت‌هام رو توی هم گره دادم و چشم‌هام رو بستم و گفتم: بطری جونم بهم رحم کن.
با صدای جیغ عسل، چشم‌هام رو باز کردم. عسل از شدت خوشحالی، دست‌هاش رو مشت کرد و گفت: از این بهتر نمی‌شه.
بطری دقیقا بین من و بردیا متوقف شده بود. رو به عسل گفتم: به سمت هیچ کَسی نیست، باید دوباره بچرخونیم.
عسل گفت: نخیرم عزیزم، اگه بطری بین دو نفر متوقف بشه، اون دو نفر یا باید یک حقیقت که به همدیگه مربوط می‌شه رو بگن یا باید یک کار مشترک انجام بدن. البته به انتخاب کَسای دیگه. یعنی من و داریوش.
سرم رو به سمت داریوش چرخوندم و گفتم: درست می‌گه یا همین الان از خودش درآورد؟
داریوش لبخند زد و گفت: درست می‌گه. ما خودمون یک سری از قوانین بطری بازی رو عوض کردیم.
عسل رو به داریوش گفت: دفعه قبل به پریسا گفتی تعیین کنه، الان هم باید به من بگی. ازت خواهش می‌کنم داریوش.
سرم رو به علامت منفی تکون دادم و رو به داریوش گفتم: این کارو نکن.
داریوش تو چشم‌های من نگاه کرد و گفت: عسل می‌گه.
رو به داریوش گفتم: لعنت بهت داریوش.
عسل از شدت هیجان زیاد، یک نفس عمیق کشید و گفت: حقیقت که نه. چیز زیادی بین شما نیست که بخواین در موردش حرف بزنین. پس مجبورم ازتون بخوام که…
عسل حرفش رو ادامه نداد و مشخص بود که داره فکر می‌کنه. به چشم‌های عسل زل زدم. نگاهش رو از من گرفت و رو به بردیا گفت: هر دو تاتون کامل لُخت می‌شین. پریسا به حالت سجده می‌شه و تو بدون لمس کردن بدنش و عشق بازی، کیرت رو فرو می‌کنی توی سوراخ کونش.
بردیا خواست حرف بزنه که عسل گفت: خودم می‌دونم که خواسته‌ام قابل پیش‌بینی بود اما همینی که هست. عشقم می‌کشه که دستور قابل پیش‌بینی بدم. در ضمن سه ساله که داریوش داره جلوی چشم‌هات، زنت رو می‌کنه، حالا وقتشه تا ازش انتقام بگیری. انتقام سخت این سه سال رو از این داریوش روانی بگیر.
وقتی خنده‌ی داریوش رو دیدم، اخم کردم و گفتم: داره می‌گه که بردیا من رو جر بده، تو می‌خندی؟
عسل چشم‌هاش رو تنگ کرد و گفت: این قانون که بازی باید سخت‌گیرانه و دقیق اجرا بشه رو خود داریوش گذاشته. تو که گفتی به دو تا مَرد غریبه دادی، حالا کون دادن جلوی شوهرت که نباید سخت باشه.
بردیا یک پوف طولانی کرد و گفت: آخه سکسِ بدون ور رفتن؟ آنالِ بدون چرب کردن؟
عسل با یک لحن جدی و رو به بردیا گفت: نگران بلند شدن کیرت نباش، خودم برات ساک می‌زنم. نگران سوراخ کون پریسا هم نباش، با تُف خودم خیسش می‌کنم. می‌خوام اولین تماس سکسیِ شوهرم با زن داریوش، از طریق کیر شوهرم و سوراخ کون زن داریوش باشه. الان هم از زیرش در نرو، همون کاری رو بکن که ازت خواستم.
فکر نمی‌کردم که عسل اینطوری و با این سرعت، از من انتقام بگیره. می‌خواست اولین رابطه جنسی من و شوهرش، بدون لذت از طرف من باشه. ایستاد و رو به من و بردیا گفت: پاشین دیگه، چرا معطل می‌کنین؟ پریسا پاشو بیا همینجا سجده کن. من هم سر جای تو و پیش شوهر عزیزت می‌شینم.
آب دهنم رو قورت دادم و ایستادم. خجالت نمی‌کشیدم اما حس عجیبی داشتم. حسی که نمی‌دونستم خوبه یا بد. حوله رو کامل از دور خودم باز کردم و انداختم روی زمین. عسل نشست سر جای من و به بالشت‌های داریوش تکیه داد. من هم رفتم سر جای عسل و همچنان مردد بودم که سجده کنم یا نه. عسل اخم کرد و گفت: سجده کن دیگه.
رو به عسل گفتم: اوکی باشه.
عسل گفت: جوری سجده کن که نیم رخ صورت و بدنت به سمت ما باشه.
سرم رو به علامت تایید تکون دادم و گفتم: اوکی.
عسل رو به بردیا گفت: لُخت می‌شی یا نه؟
سجده کردم و سرم رو گرفتم بین دست‌هام و مراحل لُخت شدن بردیا رو ندیدم. تجربه سکس آنال رو داشتم و از دردش نمی‌ترسیدم اما جَوی که داخلش بودم، همچنان برام سنگین بود و آمادگی کاری که عسل ازم خواسته بود رو اصلا نداشتم. صدای عسل رو شنیدم که رو به بردیا گفت: بیا عزیزم خودم برات راست راستش می‌کنم.
می‌تونستم صدای ساک زدن پِر تُف عسل رو بشنوم. بعد از چند دقیقه، متوجه شدم که عسل اومد نزدیک من. انگشتش رو تُفی و سوراخ کونم رو خیس کرد و گفت: آماده است برای جِر خوردن. بردیا جونم بیا که خودم کیرت رو روی سوراخ کون پریسا جون تنظیم می‌کنم.
متوجه شدم که بردیا روی زانوهاش و پشت من نشست. عسل یک دستش رو گذاشته بود روی کونم و با دست دیگه‌اش، کیر بردیا رو، روی سوراخ کونم تنظیم کرد. کیر بردیا رو روی سوراخ کونم حس کردم. خودم رو آماده کردم که همه‌ی کیرش، یکجا بره توی کونم. اما بعد از چند ثانیه، عسل گفت: به عنوان دستور دهنده، دستورم رو پس می‌گیرم و می‌خوام دستور جدید بدم.
متوجه شدم که بردیا کیرش رو از روی کونم برداشت. دو زانو نشستم و حس کردم که صورتم قرمز شده. عسل به چهره من نگاه کرد و گفت: داشتی خجالت می‌کشیدی؟ مگه نگفتی…
حرفش رو قطع کردم و گفتم: اذیتم نکن عسل، خواهش می‌کنم.
بردیا هم کنار من نشست و گفت: بهت که گفتم این وحشیه.
دست بردیا رو گرفتم و انگار نیاز داشتم که برای کنترل اعصاب و روانم، یکی رو لمس کنم. بردیا انگار متوجه شد و دستم رو توی دستش فشار داد. عسل به دست من و بردیا نگاه کرد و لبخند خاصی زد. بعد رو به من گفت: یکی دیگه از قوانین اینه که دستور دهنده، برای یک بار می‌تونه دستورش رو عوض کنه. یعنی هنوز از دستم خلاص نشدی.
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: امیدوارم همه این قوانین مسخره رو همین الان یکهو از خودت در نیاورده باشی.
عسل لبخند زد و گفت: حیف که دلم نمیاد بیشتر از این اذیتت کنم. قیافه‌ات خیلی گوگولی و ملوسه. الان هم زدی تو کار مظلوم بازی و حسابی پیشی شدی. دستور جدیدم اینه که هر کاری دوست دارین با هم بکنین. هر جا که دوست دارین. جلوی ما یا توی اتاق یا بالا پشت بوم یا وسط خیابون. هر کاری و هر جایی که عشق‌تون می‌کشه.
به چشم‌های عسل نگاه کردم و گفتم: هر کاری یعنی می‌تونیم لباس بپوشیم و…
عسل حرفم رو قطع کرد و گفت: واقعا فکر می‌کنی به این قسمتش فکر نکردم؟
برای چند ثانیه، من و عسل به چشم‌های هم زل زدیم. هرگز زنی مثل عسل ندیده بودم. احساس کردم که هیچ شانسی در برابرش ندارم و از لحظه‌ای که من رو دیده، یک قدم از من جلو تر بوده و هست. سرم رو به سمت داریوش چرخوندم. از نگاهش مشخص بود که داره با تمام وجودش از این بازی لذت می‌بره. یک نفس عمیق کشیدم و سرم رو به سمت بردیا چرخوندم. لب پایینم رو گاز گرفتم و رو به بردیا گفتم: زنت یه روانی به تمام معناست.
بردیا لبخند زد و گفت: نترس، من طرف تواَم.
دست بردیا رو توی دستم محکم تر فشار دادم و گفتم: پس هر چی داری رو کن، تا زن پتیاره‌ات به آرزوش برسه.
عسل شروع کرد به دست زدن و گفت: یک شبه ته و توه این جنده‌ گوگولی رو براتون درآوردم.
به سمت بردیا چرخیدم. دستش رو گذاشتم روی پام و گفتم: چرا معطلی؟
وقتی برق شهوتِ توی چشم‌های بردیا رو دیدم، بالاخره شهوت درون من هم روشن شد. آب دهنش رو قورت داد و لب‌هاش رو چسبوند به لب‌هام. با یک دستش رون پام رو به آرومی چنگ زد و دست دیگه‌اش رو گذاشت روی سینه‌ام. من هم یک دستم رو رسوندم به کیر بزرگ ‌شده‌اش و دست دیگه‌ام رو گذاشتم روی پهلوش. هم زمان، بردیا با سینه‌هام ور می‌رفت و من هم کیرش رو می‌مالیدم و شدت لب گرفتن‌مون هر لحظه بیشتر می‌شد. بعد از چند دقیقه، بردیا بهم فهموند که بخوابم. پاهام رو با دست‌هاش بالا برد و از هم بازشون کرد. سرش رو برد بین پاهام و شروع کرد به بوسیدن کُسم. به خاطر مهارت بالای بردیا توی لب گرفتن و مالیدن و بوسیدن، فشار روانی که روم بود، محو شد و هر لحظه شهوتی تر می‌شدم. دست‌هام رو گذاشتم روی سرش و بهش فهموندم که کُسم رو کامل بخوره. بردیا چند بار زبوش رو کشید توی شیار کُسم و شروع کرد به خوردن چوچولم. یک آه بلند کشیدم و سرم رو به سمت داریوش و عسل چرخوندم. چشم‌های شهوتی و خمار عسل، چنان موج بزرگی از شهوت، توی وجودم درست کرد که نا خواسته به بدنم موج دادم و دوباره آه کشیدم. عسل آب دهنش رو قورت داد. چهار دست و پا شد و سینی و بطری رو کنار زد و با همون حالت داگی به سمت من اومد. لب‌هاش رو چسبوند به لب‌های من و یک بوسه طولانی از لب‌هام گرفت. اولین بار بود که توی عمرم، طعم لب‌های هم‌جنس خودم رو می‌چشیدم. همیشه فکر می‌کردم که لمس هم‌جنس خودم زیاد جالب نیست، اما لب‌های عسل اینقدر لطیف و متفاوت بود که دوست نداشتم لب‌هاش رو از روی لب‌هام برداره. دست‌هام رو از روی سر بردیا برداشتم و دو طرف صورت عسل رو گرفتم توی دست‌هام و با ولع شروع کردم به خوردن لب‌های عسل. بردیا سرش رو از بین پاهام برداشت و مشغول خوردن سینه‌هام شد. عسل لب‌هاش رو از روی لب‌هام برداشت و گفت: گفتم که امشب، شب توعه عزیزم. هر چی تو بخوای، همون می‌شه. موقع سکس دوست دارم که بقیه به من بگن چیکار کنم. همیشه داریوش و بردیا بهم می‌گفتن، اما امشب فقط تو بهم بگو چیکار کنم.
از شدت شهوت زیاد، به نفس نفس افتادم و رو به عسل گفتم: ضربدری‌مون رو کامل کن.
عسل هم به خاطر شهوت زیاد، حتی تُن صداش تغییر کرده بود. یک بوسه ریز و کوتاه از لبم گرفت و گفت: چَشم عزیزم. طعم کیر داریوش، امشب یه طعم دیگه‌ایه.
عسل از من جدا شد و رفت به سمت داریوش و گفت: آقا داریوش می‌شه خواهشا لُخت بشین؟ زن‌تون به من دستور دادن که به شما کُس بدم. فقط قبلش می‌شه کمی بِایستین تا برای چند لحظه، جلوتون زانو بزنم و کیرتون رو میل کنم.
داریوش ایستاد و به آرومی لُخت شد. عسل جلوی داریوش زانو زد و هم زمان که مشغول باز کردن دکمه‌های پیراهنش بود، کیر داریوش رو گذاشت توی دهنش و شروع کرد به ساک زدن. محو تماشای عسل و داریوش بودم که یکهو کیر بردیا رو توی کُسم حس کردم. نا خواسته سرم چرخید به سمت بردیا و گفتم: چه کیر داغی داری، عالیه.
بردیا یک تلمبه آروم توی کُسم زد و گفت: چون کُست تنگه، تونستی دمای کیرم رو به این خوبی حس کنی. دعا کن بتونم جلوت دووم بیارم و زود ارضا نشم.
دست‌هام رو گذاشتم روی کون بردیا و گفتم: اصلا استرس نداشته باش عزیزم. هر چی شد، مهم نیست. تا همین الان هم به اندازه تمام عمرم، حال کردم. دوست ندارم به خاطر من، خودت رو تحت فشار بذاری. هر وقت دوست داشتی، ارضا شو. هر وقت هم دوست نداشتی، مکث بده تا بتونی خودت رو کنترل کنی.
بردیا ریتم آروم تلمبه زدنش رو حفظ کرد و گفت: تو خیلی مهربونی.
لب‌هاش رو بوسیدم و گفتم: تو هم پسر مهربون خودمی.
بردیا لبخند زد و گفت: دوست داری پسرت باشم؟
یک چنگ محکم از کونش زدم و گفتم: چرا که نه؟ زن پتیاره‌ات دوست داره حیوون خونگی شوهرم باشه. منم دوست دارم تو پسرم باشی.
بردیا یک تلمبه محکم زد و گفت: چَشم هر چی مامان جونم بگه.
با صدای ناله‌‌های عسل، سرم به سمت داریوش و عسل چرخید. عسل کامل لُخت و به حالت داگی شده بود. داریوش هم از پشت کیرش رو فرو کرده بود توی عسل. نمی‌تونستم حدس بزنم که کیر داریوش دقیقا توی کدوم یکی از سوراخ‌هاشه. با عسل چشم تو چشم شدم و با اشاره دستم بهش فهموندم که به سمت من بیاد. عسل خودش رو از داریوش جدا کرد و با همون حالت داگی، دوباره به سمت من اومد. بردیا نشست و به حالت نشسته کیرش رو فرو کرد توی کُسم تا بتونم از عسل لب بگیرم. یکی از پاهام رو گذاشت روی شونه‌هاش که کیرش با عمق بیشتری وارد کُسم بشه. دوباره با دست‌هام، دو طرف صورت عسل رو لمس کردم و لب‌هام رو چسبوندم به لب‌هاش. داریوش خودش رو به عسل رسوند و دوباره کیرش رو فرو کرد توی عسل. با تُن صدای کاملا شهوتی شده‌ام، به عسل گفتم: تو کدوم سوراخت داره فرو می‌کنه؟
بدن و سر عسل، به خاطر تملبه‌های شدید داریوش تکون می‌خورد و صداش هم قطع و وصل می‌شد. تو همون حالت گفت: کرده تو کُسم، اما هر چی تو بگی. دوست داری کیر شوهرت تو کدوم سوراخم باشه؟
حتی توی همون حالتی که خودم غرق در شهوت بودم و بردیا داشت با شدت بیشتری توی کُسم تلمبه می‌زد، برام جالب بود که عسل توی سکس، تبدیل به یک آدم دیگه‌ای شد. دوست داشت که بقیه براش تعیین کنن تا چیکار کنه. صورتش رو نوازش کردم و به چشم‌های خمارش زل زدم و گفتم: امشب دوست دارم که کیر هر دو تاشون، توی کُس‌مون باشه.
بعد رو به بردیا گفتم: منم می‌خوام داگی بشم.
نشستم و چند لحظه به چشم‌های داریوش نگاه کردم. حتی موقع سکس هم نمی‌شد توی ذهنش رو خوند. سرم رو به علامت منفی تکون دادم و رو به داریوش گفتم: خیلی کثافتی.
رو به روی عسل و به حالت داگی شدم. جوری که بتونم به چشم‌های عسل نگاه کنم. توی این حالت، می‌تونستم لرزش بدن و سینه‌هاش رو هم ببینم. هرگز توی عمرم سکس یک زن دیگه رو ندیده بودم و دیدنش بیشتر از اونی که فکر می‌کردم، برام جذاب بود. عسل موهاش رو از روی صورتش کنار زد و خواست یک چیزی بگه اما اینقدر شدت تلمبه‌های داریوش بالا رفت که نتونست حرف بزنه و ناله‌هاش بلند شد. شنیدن ناله‌های شهوتی عسل، من رو هم از خود بی خود کرد و شروع کردم به ناله کردن. صدای شالاپ شلوپ کیر داریوش و بردیا توی کُس عسل و من، با صدای ناله‌هامون رقابت می‌کردن. اینبار انگشت‌های هر دو تا دست‌مون رو توی هم گره زدیم و هر دو تامون، کامل به حالت سجده شدیم و ناله‌هامون هر لحظه بلند تر می‌شد. بردیا هم شدت تلمبه‌هاش رو بیشتر کرد و نزدیک بود به خاطر تکون شدید بدنم، سرم به سر عسل برخورد کنه. کمی خودم رو عقب کشیدم تا سر‌هامون با هم تصادف نکنه، اما همچنان دست‌های عسل رو رها نکردم و دوست داشتم با هم ارتباط لمسی داشته باشیم.
بردیا بیشتر از اونی که فکر می‌کردم، مقاومت کرد و تا حدود یک ربع، توی کُسم تملبه زد، اما نهایتا با صدای قطع و وصل شده گفت: پریسا دارم ارضا می‌شم.
موفق شدم همراه با چند تملبه آخر بردیا، ارضا بشم. کیرش رو از توی کُسم درآورد و همراه با یک نعره، آبش رو روی کمر و کونم ریخت. تو بی‌حالی و سُستیِ بعد از ارضا بودم که متوجه شدم داریوش و عسل هم ارضا شدن. عسل اینقدر بی‌حال شد که حتی دیگه نمی‌تونست به حالت سجده باشه. دست‌هاش رو از توی دستم خارج و خودش رو مُچاله کرد و خوابید. پشت عسل خوابیدم و بغلش کردم و مشغول نوازش کردن موهاش شدم. لمس بدن نرم و لطیف عسل و نوازش موهاش، بعد از یک ارضای عمیق، بهترین قسمت ضربدری بود. آدمی که تا چند ساعت قبل، شیطون ترین و زبون باز ترین زنی بود که توی عمرم دیده بودم، حالا شبیه یک بچه هاپوی خسته و بی‌دفاع و مظلوم، خودش رو جمع کرده بود و نفس نفس می‌زد.

نوشته: شیوا


👍 223
👎 21
415801 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

799233
2021-03-25 01:57:28 +0430 +0430

💜💜💜
ایولا


799234
2021-03-25 01:58:44 +0430 +0430

لایک اول از خارج از ایران تقدیم به هنرمند ترین نویسنده. جزییات داستانهات عالی هستن
👍👍👍
ای کاش میشد توی اینترنت شخصیت شیوا رو سرچ کرد و تو ویکی پیدیا مثلا، راجع به خود شیوا خوند…


799235
2021-03-25 01:58:45 +0430 +0430

ناموسا داستان ساعت ۲.۵۷ دقیقه شب اومد فکر کن تا این موقع موندم و نا امید نشدم 😎😎😎


799238
2021-03-25 02:06:45 +0430 +0430

۱.عالی هستی شیوا
۲.میخونمت فردا و نقدمم میگم.

4 ❤️

799242
2021-03-25 02:31:11 +0430 +0430

کلمه بی نظیر برازنده هنرت در نویسندگیه
تو مارکز سایت شهوانی هستی

7 ❤️

799245
2021-03-25 02:34:22 +0430 +0430

💋 💋 ❤️ ❤️

2 ❤️

799249
2021-03-25 02:40:25 +0430 +0430

واقعا فوق العاده بود واااای خدا جون کپسول شهوتم الان 😊😋

5 ❤️

799250
2021-03-25 02:40:58 +0430 +0430

عالی بود بانو.مث همیشه ❤️

2 ❤️

799251
2021-03-25 02:41:54 +0430 +0430

دمت گرم.عاااالی
میدونی از کی من چشم به راهم؟
ممنون که امشب گذاشتی و دست رد ب سینمون نزاشتی!!😁

4 ❤️

799252
2021-03-25 02:44:43 +0430 +0430

هنوز تو شوکم. شیوابانو شما تا ما رو دیوونه نکنی بیخیال نمیشی. این همه تنوع شخصیت و موضوع از کجای ذهن شما میاد؟ عسل چه کارکتر جذابی داشت. اصلا قابل پیشبینی نبود.

2 ❤️

799254
2021-03-25 02:49:59 +0430 +0430

سلام.عالی بود ولی تا اینجای کار خط داستانی مهدیس خارق‌العاده ترین قسمت مجموعه بود البته به نظر من.مرسی از تایمی که برای کاربرها میزاری.ممنون از شما 🙏 فوق‌العاده هستی و خواهی بود ❤️


799256
2021-03-25 02:53:16 +0430 +0430

شیوا جان فقط بخاطر اسمت لایک به داستان با موضوع که اسم بردی علاقه ای ندارم.

1 ❤️

799257
2021-03-25 02:56:15 +0430 +0430

این همه دقت واین همه پیچیدگی داستان فقط از ذهن یک کوس طلا تراوش میکنه.جیگرخودمی شیواجونی.بوس بوس.

3 ❤️

799258
2021-03-25 02:59:45 +0430 +0430

اولا که خوب بود مرسی
برانگیختگی ایجاد گرد
اما در کل فکر میکنم شهوتت داستانو جلو میبره نه خودت
مثلا یجای داستان گفتی پریسا تا قبل از این ماجرا میلی به همجنس نداشت اما یکهو عاشق لبهای عسل شد
از جزئیات سکس پریسا و بردیا خیلی کم گفتی، چیزی که دو داستان های دیگت بهتر بود.
بنظرم این فانتزی مورد علاقه خودته و بخاطر همین خودتو سپردی دست شهوت و ذهنت و باهاشون رفتی.
اگه کنترل داستان دست خودت بود حتما داستان با جزئیات بیشتر پیش میرفت.
در هر صورت مرسی🌷

2 ❤️

799262
2021-03-25 03:04:06 +0430 +0430

اولین باره با خوندن داستان جق زدم

3 ❤️

799267
2021-03-25 03:23:01 +0430 +0430

مثل همیشه عالی بود یه حسی بهم میگه شخصیت شیوا به شخصیت پریسا خیلی نزدیکه

1 ❤️

799270
2021-03-25 03:28:04 +0430 +0430

پرفکت👌
این داستان ها ارزش چند بار خوندن داره واقعا
ممنونم برای این همه حس خوب!

1 ❤️

799277
2021-03-25 03:41:14 +0430 +0430

و روزی که شیوا به قولش عمل کرد :💦💦💦🤤
واقعا این قسمت عالی بود شیوا جان . بی نهایت عاشق کاراکتر عسل شدم 😍
و صد البته شیفته داریوش 😍😍.
مرسی که هستی شیوا جان ⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩

2 ❤️

799282
2021-03-25 04:03:09 +0430 +0430

عالی مثل همیشه.کور شدم تا تموم شد ولی بیش از حد جذاب بود نمیشد ادامشو گذاشت برا یه وقت دیگه.مرسی شیوا جان

1 ❤️

799285
2021-03-25 04:14:01 +0430 +0430

واقعا عالی. و واقعا پشمام ریخت. ساعت ۵:۱۵ صبح!

1 ❤️

799293
2021-03-25 05:29:28 +0430 +0430

عالی بود لنتی… ❤️

1 ❤️

799297
2021-03-25 06:04:55 +0430 +0430

کاربر pesar.shirazi.70

1- من کجای داستان نوشتم که پریسا نسبت به همجنس بی‌میل است؟! لطفا این قسمت رو کپی و پیس کن تا خودم هم ببینم.

۲- شما در چه جایگاهی هستی که من رو قضاوت می‌کنی و می‌گی که این داستان فانتزی مورد علاقه من است؟! این شیوه جدید نقد است آیا؟

۳- اول میگی شهوتم داستان رو نوشته و بعدش می‌گی صحنه‌های جنسی کم بود؟! وات دِ فاز؟!


نهایتا ممنون که تمامی مطالبی که در سایت شهوانی می‌نویسم رو به شدت پیگیر هستی. 😊

5 ❤️

799298
2021-03-25 06:06:09 +0430 +0430

اوفففففففف
دختر چه کردیییییی؟!!! لذت هر دو جهان رو بردم. قلبم تو دهنم اومد. ضربان قلبمو بردی بالا. محشر بود. تو خود تجسم شهوتی و اروتیکی. جدا فوق العاده و محشر بود. واقعا شایسته تقدیری. 🌹 👍

2 ❤️

799302
2021-03-25 06:36:53 +0430 +0430

عالی بوووووود
خوندیم و هایپر شدیم و یه سکس توووپ داشتیم…انقدر با خوندنش حشری شدیم و نتونستیم تحمل کنیم که چندخط آخر رو بعداز سکس طوفانیمون خوندیم

2 ❤️

799305
2021-03-25 06:55:58 +0430 +0430

10 از 10 ❤️ ❤️ ❤️
عالییییییییییی 💋 💋 💋
نویسنده‌ی باهوش هیچ‌وقت لقمه‌رو حاضر و آماده به خواننده نمی‌ده و اجازه میده تا خواننده خودش تصوّر و تخیل کنه و از داستان، لذت بیشتری ببره… اینو خیلی وقت بود میخواستم بهت بگم اما اینجا (در این قسمت) مثالی دارم که بهتر خودشو نشون میده:
«چشم‌های عسل برق زد. لب‌هاش رو به گوشم رسوند و گفت: بهت قول می‌دم که هنوز نمی‌دونی من چه جونوری هستم.»

«داریوش هم لبخند زد و گفت: مگه نشنیدی چی گفت؟ هنوز مونده تا بفهمی که دقیقا چه مدل جونوریه.»

چنین اتفاقی برای خیلیا پیش میاد که یک زن جوری درگوشی صحبت کنه که هم درگوشی حساب بشه و هم بقیه خیلی خفیف بشنون و تصور کنن گوشاشون تیزه… این قسمت فوق‌العاده بود. کیف کردم. ❤️ ❤️ ❤️
البته بگذریم از اینکه بعضی منتقدهای داستانهای سایت، اگر این قسمتو بخونن، برات نقد مینویسن که: مگه درگوشی نبود؟ پس داریوش چجوری حرف عسلو شنیده!؟ این باگ داستانت بود! 😂 😂 😂 بعضیا سوادشون در حدی‌ـه که نقاط قوّت داستانو، نقطه ضعف می‌بینن! 😂 😂 😂

خیلی کیف کردم و واقعاً حالمو جا آوردی شیوا. مرسی مرسی مرسی 🙏 ❤️ 💋 ❤️ 🙏

4 ❤️

799310
2021-03-25 07:45:54 +0430 +0430

تاحالا شده جوری سوپرایز بشی که فقط با فوش دادن بتونی خودتو تخلیه کنی؟!الان دقیقا همون حالت رو دارم اخه لعنتی اصلا انتظار نداشتم داستان پریسا رو اینقدر جذااب کنی بارها پیش خودم گفتم کاشکی سریع تر داستان پریسا تمام بشه و باز بر سربخت مهدیس.ولی الان عاشق داستن پریسا شدم.هرچند الان تو روانی میری سراغ یه شخصیت دیگه😑

3 ❤️

799311
2021-03-25 07:56:06 +0430 +0430

اینو سریال کن

2 ❤️

799312
2021-03-25 08:04:38 +0430 +0430

یکم گیج شدم
ولی عالی بود

3 ❤️

799313
2021-03-25 08:14:01 +0430 +0430

عالی بود؛ شاید به جرات بگم یکی از بهترین داستان هایی که تا الان خوندم.

👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👍👍👍

1 ❤️

799315
2021-03-25 08:18:55 +0430 +0430

یه دفعه داستان رو تغییر دادی از جذابیتش کاسته شد اون جنده بازی های عسل هم چنگی به دل نمیزد یه جورایی همه بی شخصیت شدن طبق روال پیش میرفت بهتر بود در ضمن چت های ساختگی هم یه جورایی خواننده رو خر فرض میکرد هرجایی آدم چت کنه تاریخ و ساعت میمونه

3 ❤️

799319
2021-03-25 08:42:34 +0430 +0430

کاربر nomer30 عزیز

مگر نمی‌توان دو اکانت ساختگی ساخت و یک سری پیام رو در یک تایم مشخص بین دو اکانت ساختگی رد و بدل کرد و دقایقی بعد نشون کَس دیگه‌ای داد؟
پریسا هر بار گوشی داریوش رو تو دستش گرفته و داره پیام‌های رد و بدل شده رو می‌خونه و پیام‌ها نهایتا ساختگی است…


در مورد قسمت بعدی نقد شما، قطعا سلیقه‌ای است و من قطعا به سلیقه شما احترام می‌گذارم.

1 ❤️

799321
2021-03-25 08:45:07 +0430 +0430

چرا داستان اونجوری لو رفت !!!
با اون طرز ورود دارویش و بردیا و عسل فکر کردم پریسا بعد حموم رفت خوابید و داره برای خودش خواب میبینه.!!
دارویش میتونست قضیه رو با کمک عسل بهتر جم کنه .حالا تو مسافرت بعد اولین سکس ضربدری این قضیه رو میگفتن.
مثلا عسل حاضر به پوشیدن لباس باز تو جم نمیشد و با اسرار پریسا قبول میکرد . یا تو مسافرت ی سونای ۴ نفره میرفتن بهتر بود.
اینجوری که حسی برای ی ضربدری باقی نمونده.حداقل برای پریسا مخصوصا پریسا بفهمه همه اینها نقشه برای خودش بوده!!!
بعد لو رفتن داستان دیگه با جزئیات نخوندم.

1 ❤️

799322
2021-03-25 08:46:23 +0430 +0430

ای کاش یکی هم پیدا میشد زن منو اینجوری راضی کنه و سکس کنیم
همش خودمو زنمو تصور کردم

2 ❤️

799324
2021-03-25 08:48:46 +0430 +0430

جالبه برام آخه تو مجموعه داستان بدون مرز تقریبا واسه هر سلیقه ای یه داستان وجود داره
همه داستانت عالیه اما بیشتر از همه منتظر ادامه داستان گندم و مانی هستم

3 ❤️

799328
2021-03-25 08:56:33 +0430 +0430

بانوی نویسنده عالی مثه همیشه

1 ❤️

799329
2021-03-25 08:58:54 +0430 +0430

جالب بود
باز هم میگم، استاد درگیر کردن ذهن خواننده هستی، بانو
ازت ممنون هستم که این لذت رو بهمون دادی
بیگ لایک

1 ❤️

799333
2021-03-25 09:16:34 +0430 +0430

داریوش از اول پریسا رو تو استرس و درگیری ذهنی برده بود!!!
مثل اون مهمونی برای بردیا ولی جز لذت برای پریسا چیز نداشت،میدونی عزیز این سکس برای پریسا مثل سوپرایز کردن تولد میمونه مثلا طرف به یچیزی شک میکنه همه بیان بگن ما نمیخوام تو استرس بکشی پس امروز تولدته!!! در صورتی که داریوش تا الان خوب پیش رفته بود میتونن به کمک عسل جمش کنه نه که قضیه رو تموم شده ببینه.
زیبایی سکس ضربدری برای پریسا به راضی کردن ی زوج بوده،نه اینکه اون زوج راضی باشن و بیان بگن همه این نقشه ها برای تو طراحی شده بود.
بردیا بیاد بگه من پسرت باشم خوشت میاد!!!

2 ❤️

799341
2021-03-25 09:44:44 +0430 +0430

عاشق داستان نویسی توام

1 ❤️

799344
2021-03-25 10:02:26 +0430 +0430

مثل همیشه عالی و بی نقص…
هر سه شخصیت پریسا و بردیا و عسل هم دوست داشتنین و هم جالب…
اما هنوز با داریوش مشکل دارم 😒 😒
در هر صورت قسمت دوازدهم کولاک بود… 👍 👍

1 ❤️

799345
2021-03-25 10:11:38 +0430 +0430

چشم‌های شهوتی و خمار عسل، چنان موج بزرگی از شهوت، توی وجودم درست کرد که نا خواسته به بدنم موج دادم و دوباره آه کشیدم. عسل آب دهنش رو قورت داد. چهار دست و پا شد و سینی و بطری رو کنار زد و با همون حالت داگی به سمت من اومد. لب‌هاش رو چسبوند به لب‌های من و یک بوسه طولانی از لب‌هام گرفت. اولین بار بود که توی عمرم، طعم لب‌های هم‌جنس خودم رو می‌چشیدم. همیشه فکر می‌کردم که لمس هم‌جنس خودم زیاد جالب نیست، اما لب‌های عسل اینقدر لطیف و متفاوت بود که دوست نداشتم لب‌هاش رو از روی لب‌هام برداره. دست‌هام رو از روی سر بردیا برداشتم و دو طرف صورت عسل رو گرفتم توی دست‌هام و با ولع شروع کردم به خوردن لب‌های عسل.

بیا کار محترم، این نوشته خودته. قبل ترش هم یه دیالوگ بین پریسا و داریوش بود که داریوش میگفت عسل همه جوره در اختیارته و پریسا میگفت من به همجنس هیچ حسی ندارم. نوشته خودته پس از من نخواه که برم پیداش کنم.
در مورد جایگاه من، تلاشمو به نوبه خودم کردم که فرهنگسازی کنم، که همه بفهمن اگر مطلبی رو در هر پلتفورمی منتشر میکنن باید، باید، باید و باید حنبه نقد رو هم داشته باشن. اتفاقا قضاوت شماست که مشکل داره، طبق ترازوی تو اگر‌من ازت تعریف کنم ادم خوبی هستم، اگر نکنم آدم خوبی نیستم و به خودت حق میدی با کلمات تند و تیز پایان بدی.
در‌مورد اینکه گفتم شهوت نویسنده داستان رو پیش برده، بله الان هم میگم. مثال: توی صحنه بطری بازی وقتی بردیا قراره پریسارو از کون بکنه، عسل نظرش عوض میشه و میخواد جریمه جدید رو اعلام کنه، اما بدون اینکه عسل بگه حکم جدید چیه، پریسا به بردیا میگه بیا منو بکن تا زنت بیخیال بشه. این روند نداشتن و مستقیم رفتن سراغ سکس یعنی همونی که گفتم. لطفا دیگه هم ازم توضیح نخواه چون اونقدا بیکار نیستم. متن خودتو دوباره بخون.
در مورد حرف آخرت بازم نوعی تحقیره دیگه. منظورت اینه که من تو کفتم و اینا و بخاطر همین پیگیر کاراتم. نه من اکثر مطالب رو میبینم. بعضی هارو اصلا دوس ندارم نظر بذارم، بعضی ها رو هم میذارم.
از قدیم گفتن «از کوزه همان برون تراود که در اوست» پس شما در مقابل نقد توهین کن ولی من بازم میگم امیدوارم داستان هایی مثل زندگی شیوا بنویسی چون اون واقعا خوب بود.
موفق، پر تلاش، شاد و با ظرفیت باشی🌷

1 ❤️

799346
2021-03-25 10:22:28 +0430 +0430

زيبا بود

1 ❤️

799349
2021-03-25 10:30:55 +0430 +0430

کاربر pesar.shirazi.70

آرام‌تر لطفا. 😊 سایت شهوانی و من اینقدرها هم ارزش حرص و جوش خوردن نداریم. منتظر بودم به سوالات من پاسخ بدی که متاسفانه متن شما پر از عصبانیت و حرص و جوش است. وگرنه تمام مخاطبان عزیز می‌توانند برخورد من با منتقدین داستان رو در یازده قسمت قبلی ببینن تا دروغ‌پراکنی و ادعای کودکانه و مضحک شما مشخص شود.


بگذریم، همچنان ممنون که با دقت تمام مطالبی که در شهوانی می‌نویسم رو می‌خونی. 🙂😊 شخصا اگه نسبت به کَسی این همه عقده و کینه داشتم، عمرا اگه طرف مطالبش می‌رفتم. علت این همه عقده و کینه رو هم به خوبی می‌دونی.

تا می‌تونی به عقده‌پراکنی‌هات برس. دیگه دلیلی نمی‌بینم جواب مثلا نقدهای غیر اصولی و عقده‌واری رو بدم که ریشه در جای دیگه‌ای داره… 😊😊😊


از تمام مخاطبین عزیز خواهش می‌کنم تمام نقدهایی که در یازده قسمت قبلی به مجموعه بدون مرز شده و واکنش من رو بخونن و ببینن. اتفاقا یک موردش همین کاربر بود که ازش تشکر فراوان کردم. اما چه شد که به یکباره رویکرد ایشون تغییر کرد؟!

مشکل اصلی اینجاست که بعضی‌ها معنی واژه “هیچ” را در بخش جویای “هیچ” نمی‌دانند… 😶😶😶

چرا ایشون تا این لحظه، بقیه مطالب سایت رو نقد نمی‌کنه و نکرده؟! 😏🤔😊

2 ❤️

799353
2021-03-25 10:51:04 +0430 +0430

دوست عزیز
کلی حرف بود که شاید بهت میزدم. اما بیخیال، چون شما دستتو گذاشتی رو چشمت.
شما یجا برای من کامنت گذاشتی که مایه افتخاره من مطلبتو خوندم و نظر دادم. چون تعریف بود. در مورد داستان زندگی شیوا که قبلا هم گفتم خوب بود. ولی تا کار به نقد رسید شروع کردی به هرچی که شایسته خودته.
شما هر مطلبی از من داری حتما همینجا انتشار بده. چون حرفت یه تهمته. منظورت اینه که چون به من پا ندادی من دارم نقد میکنم. پس حتما حرفتو اثبات کن.
الان که کامنتای اینجا و تاپیکی که در‌مورد این داستان گذاشتیو خوندم نظراتی دیدم نزدیک به نظر خودم. همشون با این محتوا که داستان خط داستانی نداره و انگار با عجله رفتی سراغ سکس. چقدر آدم بهشون پا ندادی و دارن نقد میکنن😅😅😅😅
خیلی هم ممنونم که منو زیر نظر داری و چک میکنی من جای دیگه نظر انتقادی نذاشتم😂😂😂
به جون خودت گذاشتم درست بگرد.
لطفا از انجمن خود گوز بزرگ بینان حشری استعفا بده و کمی نقد پذیر باش.
باشد که رستگار شوی.
من دیگه جوابتو نمیدم تا زمانی که چیزی که گفتیو کامل منتظر کنی یا در مورد نقد من صحبت کنی. چون اینجوری با حاشیه درست کردن فقط میخوای بیشتر دیده بشی و من به این قضیه کمک نمیکنم

0 ❤️

799355
2021-03-25 11:01:30 +0430 +0430

ولی اینو خداییش دلم نمیاد نگم
تو خودتو جر دادی روزی ده تا تاپیک میزدی که نقد نکنید هرکی نقد کنه عرزشیه فلانه بهمانه. حالا اینجا میگی یازده قسمت قبل نقد پذیر بودی؟
😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂
اینقدر تاپیک زدی که نصف سایت شاکی شدن. عامل بد شدن چند روزه فضای سایت صرفا خود تویی، حالا میگی نقد قبول میکنی؟!
همینجا یه بنده خدایی نوشته ماجرای چت با اکانت ساختگی و اینا مسخره بود. ببین با چه لحنی جواب داد.
نقد اسمش روشه. تنده گاهی هم درد اوره. اگه تحمل نقد نداری مطالبتو بذار برای خودت و نشر نده.
من ندیدم هیچ خالق اثری در مقابل نقد اینقد جبهه بگیره. ببخشید که رک میگم ولی تو پشم جی کی رولینگ هم نیستی. به اونم نقد میشه اونوقت تو جبهه میگیری؟😂😂😂😂😂😂😂
الانم که تابلوئه من خیلی عصبیم دارم منفجر میشم😂
از وقتی هم بلاکم کردی کاسبیم خوابیده، زنم درخواست طلاق داده، خودم سرطان گرفتم، زندگی‌بام قهر کرده. نکن با ما اینجوری
😂😂😂😂😂😂😂😂

1 ❤️

799356
2021-03-25 11:07:20 +0430 +0430

حیف که دور از شخصیت منه که پیام‌های خصوصی کَسی رو نشر عموم بدم. 😊😊😊

7 ❤️

799357
2021-03-25 11:09:16 +0430 +0430

منم مثله پریسا داستان سوپرایز شدم شیوا
قسمت بازیشونو خیلی دوست داشتم شخصیت عسل رو هم همینطور
ولی قسمت ۱۳ لطفاا عاجزانه و ملتمسانه خواهشمندم برگرد به مهدیس میخوام ببینم سحر دیگه چه برنامه هایی براش داره

2 ❤️

799358
2021-03-25 11:18:41 +0430 +0430

راستی من تازه تورو با داستانات اینجا شناختم اون داستان ارشیو ۳ فصل زندگی شیوا رو که احتمالا اکثر کاربرا و طرفدارای قدیمیت خوندن ویرایش شدشو دیروز کامل خوندم و تموم کردم واقعا تاثیرش هنوز رومه لعنتی خیلی خوب بود ولی داستانای مجموعه بدون مرز که داری مینویسی ودنبال میکنم کامل معلومه چقدر روی قلم خوبت بیشتر کار کردی اثارت نفیس تر شدن و رو به پیشرفتی عزیزم
راستی داستان زندگی شیوا ماله چه سالیه ؟چه تاریخی نوشتنش رو شروع کردی و کی تمومش کردی؟

4 ❤️

799360
2021-03-25 11:25:46 +0430 +0430

بسیار عالی
، بیست ، 👍

1 ❤️

799361
2021-03-25 11:38:08 +0430 +0430

کاربر عذرا فيروز عزیز

داستان زندگی شیوا رو من حدود 5 سال پیش نوشتم. اولین کار منه…

0 ❤️

799362
2021-03-25 11:39:17 +0430 +0430

عین همونی شد که خودت گفتی قسمت دوازده واقعا معرکه بود با تمام سلولام حسش کردم❤
بیصبرانه منتظر ادامشم😍😍

1 ❤️

799364
2021-03-25 12:06:28 +0430 +0430

سلام
عجب ذهنی …
WoooooW …

1 ❤️

799369
2021-03-25 12:34:09 +0430 +0430

اونجایی که عسل کیر بردیارو تنظیم کرد رو کون پریسا،وبعد پشیمون شد گفت نکن،یعنی بهترین لذتو بردم،اون لذتی که من بردم هزاران بار تقدیم تو باد شیوای عزیز🌹🌹🌹

1 ❤️

799371
2021-03-25 13:00:40 +0430 +0430

عالی هستی مثل همیشه …
از الان ک این قسمت خودندم تموم کردم بی صبران منتظر قسمت بعدیم

😘😘⚘⚘

2 ❤️

799374
2021-03-25 13:06:06 +0430 +0430

فقط میتونم بگم عالی به توان میلیون حرف نداشت همون طوری که وعده داده بودی. بی صبرانه منتظر قسمت های بعدی هستم منتظرم ببینم شخصیت ها چه طور به هم ارتباط پیدا میکنن تا همه برگ ها، پرها و پشمام بریزه.

3 ❤️

799378
2021-03-25 13:31:45 +0430 +0430

و یه قسمت فوق العاده دیگر از مجموعه بی نظیر بدون مرز
امروز تو تاپیک انچه خواهید دید از مجموعه رو خوندم فکرم درگیر شد که چه اتفاقاتی قراره بیوفته ،ولی امیدوارم نخوائین رابطه گندم و شایان که نماد ازادی جنسی در متاهلی هستنو خراب کنید👌🏼
خب برگردم به این قسمت فوق العاده بود و واقعا تو داستان غرق شدم و حتی مثل پریسا یه هنگ کردم وقتی برنامه ریزی شده بود
با خوندن این داستان انتخاب خودمو تو زندگیم کردم،دختری که عاشقش هستم پیشنهاد سکس ضبدری یا گروهی داده بود و خیلی میخواد زیر چنتا پسر باشه،با خوندن این داستان میخوام به پیشنهادش جواب مثبت بدم و به خواستش برسونمش
ولی هنوزم سر در گم هستم تا حدودی

2 ❤️

799383
2021-03-25 14:16:16 +0430 +0430

حاج خانم،لطفا داستانا رو هشت و نه شب پست کن که وقت کنیم بخونیم، در طول روز که بدردمون نمیخوره!!!

1 ❤️

799386
2021-03-25 14:22:11 +0430 +0430

مسلما از داستان‌های دیگه‌ی سایت بهتر بود
ولی به قدرت قسمت‌های قبلت نبود متاسفانه

1 ❤️

799391
2021-03-25 14:41:35 +0430 +0430

عالی

1 ❤️

799392
2021-03-25 14:43:04 +0430 +0430

لاشی ترین و جنده ترین نویسنده تاریخ شهوانی با ذهن سیال خودتی. آفرین
یاد معاویه افتادم 😂

2 ❤️

799396
2021-03-25 14:56:58 +0430 +0430

بازم مثل قبلی ها عالی مرسی

1 ❤️

799397
2021-03-25 15:01:45 +0430 +0430

بسیار عالی گفتین موافقم با شماHashronashr

3 ❤️

799398
2021-03-25 15:02:17 +0430 +0430

اییییی خداااااااا،
تو داستانهات، روابط تو در تو و پیچیده داره. بعد توی دل این داستانت که سوپرایز داره، سوپرایز تودرتو میزاری. از کجات در میاری اینهارو. مغز نیست که، شبکه ای تخیلات شهوتناکه!!!🙈😄
عالی بود. خوشمان امد.
فقط اینکه یه مدت داشتیم به گندم عادت میکردیم بعد شد مهدیس و حالا این پریسا و‌عسل. هر قسمت به قسمت هم شهوتی تر و سکسی تر میشه. چه شوووووددددد؟!!!😜

1 ❤️

799400
2021-03-25 15:08:42 +0430 +0430

اگه اون خانوم کارشناس صدا سیما ناراحت نمیشه، من یه دونه عسل میخوام 😂😂
عالی بود 👌👌👏👏

1 ❤️

799402
2021-03-25 15:30:20 +0430 +0430

ای جان عجب داستان محشری بود
👌👌👌👌👌⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩

1 ❤️

799403
2021-03-25 15:31:03 +0430 +0430

به به آخر این داستان جدید اومد واقعا جذاب و عالی بود
همو رو خیس کردی با این قسمت 😂😂😂

1 ❤️

799404
2021-03-25 15:32:37 +0430 +0430

گاییدم همه تون رو با این داستان تعریف کردن . کونده مگه رمان مینویسی؟

1 ❤️

799405
2021-03-25 15:44:07 +0430 +0430

کاربر Hashronashr اتفاقا این داستان به خاطر محتوا و نوع نگارش لایک میخوره پیشنهاد میکنم به جای کوبیدن و نظرات الکی دادن تمام قسمت های این مجموعه رو با دقت بخونی تا بفهمی با چه نویسنده توانایی روبرو هستی. در ضمن علاقه ای نداشتم که بهت جواب بدم ولی احساس کردن داری به مخاطبان و علاقه مندان به این داستان و نویسنده توهین می‌کنی به خاطر همین جوابتو دادم

4 ❤️

799412
2021-03-25 16:54:34 +0430 +0430

بسیار عالی جذاب شهوتی بیشتر از این جذاب میشه که با دوست دخترت داستان بخونی و یک سکس عمیق و جذاب داشته باشی💋❤

2 ❤️

799415
2021-03-25 17:07:25 +0430 +0430

مثل همیشه عالی

یکی یدونه سایتی تو فک کنم دارم عاشقت میشم

1 ❤️

799420
2021-03-25 17:23:12 +0430 +0430

عالی ،عالی ،عالی عالی .یعنی حرفی برای گفتن ندارم .فقط میتونم بگم عالی ،پرفکت و ممنون

1 ❤️

799430
2021-03-25 19:13:08 +0430 +0430

دمت گرم خیلی حال کردم نوش جانتون

1 ❤️

799440
2021-03-25 19:46:46 +0430 +0430

اون فیلمه که زنه داد میزد داااارریووووش جرررم بده.پس عسل و شوهرش بودن 🤣

جالبه که برعکس اکثر داستانا به سایزای بدن مردا و زنا اشاره نمیکنی.میتونم از زبون خودت دلیلشو بشنوم خواهشا؟!

1 ❤️

799442
2021-03-25 19:59:52 +0430 +0430

همه به یک عسل تو زندگیمون نیاز داریم

1 ❤️

799445
2021-03-25 20:49:58 +0430 +0430

شیواااااا. منشی صحنه نداری مگه؟؟
یه سوتی کوچیک گرفتم. این چهار تا قبل از اینکه بشینن مشروب خوردن، داریوش و پریسا کنار هم نشستن نشونش اینکه روی یه بالش لم دادن

بعد وقتی بطری بین پریسا و بردیا وایساد نشون میده که بردیا روبروی داریشو نشسته بنابرین عسل هم کنار داریش نشسته.
ولی وقتی خواست با بردیا جرات رو اجرا کنه، عسل بهش گفت بیا جای من منم میرم کنار شوهرش میشینم. در صورتیکه پریسا “الردی” کنار بردیا بود و نیازی به جابجایی نبود

1 ❤️

799447
2021-03-25 21:12:38 +0430 +0430

چه فضایی. اوف دلم خواست 😘 پابه ای؟

1 ❤️

799448
2021-03-25 21:47:25 +0430 +0430

مثل همیشه عالی تو بهترینی لعنتی ❤️

1 ❤️

799449
2021-03-25 21:52:56 +0430 +0430

عالی بود
دمت گرم با این قلم زیبا

1 ❤️

799455
2021-03-25 22:31:22 +0430 +0430

ممنون که جواب کامنت نمیدی🙏

1 ❤️

799456
2021-03-25 22:35:40 +0430 +0430

حس میکنم اگه بازی داریوش ادامه پیدا میکرد قشنگ تر میشد روند داستان ولی خب همیشه اون ک تو ذهنمونه اتفاق نمیوفته.
ادامه داستان مهدیسو کی مینویسی؟

1 ❤️

799466
2021-03-25 23:27:37 +0430 +0430

شروع گیج و مبهم
بدون معرفی عناصر داستان
اینقدر سرد که تنایل نداشتم بیش از چندخطشو بخونم و پایان دادمش

1 ❤️

799471
2021-03-25 23:54:26 +0430 +0430

ندیده بودم تگ‌دار شدی…
مبارک باشه😁👌

1 ❤️

799478
2021-03-26 00:09:16 +0430 +0430

مثل همیشه فوق العاده

عسل گفت: آره بابا، از اینا بوده که شبانه روز به فرمانده‌شون سرویس می‌داده. فقط اینقدر تو سرویس دادن، زیاده روی کرد که کونش پاره شد و اعتقادتش از کونش پرید بیرون.

اینجارو که داشتم میخوندم دستمو گذاشته بودم رو دلم فقط میخندیدم .
احساس میکنم شخصیت خودت به شخصیت عسل نزدیکه. صرفا فقط یه احساسه

بازم ممنون بابت وقتی که‌ گذاشتی و بدون هیچ منتی نه تنها مینویسی بلکه تک تک کامنت هارو میخونی و جواب میدی . ❤️

1 ❤️

799507
2021-03-26 01:15:14 +0430 +0430

حاجی پشمام پشمام…داستان داره مثل داستان های کالاف دیوتی بلک اپس میشه انقد که تغییر میکنه هر دفعه .

1 ❤️

799510
2021-03-26 01:17:30 +0430 +0430

👌 🌹

1 ❤️

799537
2021-03-26 01:46:30 +0430 +0430

تو بهترین نویسنده ای که متنشو خوندم بهترین

1 ❤️

799553
2021-03-26 02:41:37 +0430 +0430

شیوا بانو ❤️ ❤️ ❤️ ❤️ ❤️ ❤️
واقعا عالی بود و خسته نباشی

0 ❤️

799555
2021-03-26 03:08:06 +0430 +0430

Pesar.shirazi.70
عسل نسبت به هم جنس‌هاش، بیش از حد هیزه. خیلی جلوی خودش رو گرفت تا به جونت نیفته.
لبخند زدم و گفتم: تا حالا حتی یک بار هم به هم جنس‌هام فکر نکردم. اصلا نمی‌دونم چه حسی داره.
عسل از توی آشپزخونه اومد بیرون. خودش رو به من رسوند. نشست کنار من. دستش رو از زیر حوله، به رون پام رسوند و گفت: من بهت می‌گم که چه حسی داره.
.
این متن رو کامل و خوب بخون ، اینجا نگفته بی میل بودم ، گفته به همجنسهام فکر نکردم ، و بعد در حین سکس وقتی با حرکت و لبهای عسل مواجه میشه حس خوبی بهش میده .
.
.
Hashronashr
شما صاف اومدی این قسمت از داستان رو خوندی و بهت حق میدم چیزی ازش نفهمی ، این یه مجموعه هستش و در قسمتهای قبلی شخصیتها تا حدودی مشخص شدن ، قسمتهایی از معرفی و شناخت شخصیتها هم مونده برای بعد از مستی و سکس ، یعنی ادامه داستان
.
.
دختر آریایی
لابد از نظر شما من هم اکانت فیک هستم ، نظرت مهم نیست
قسمتهای قبلی رو بخون به همراه استادت ، بعد انگشت اتهام به طرف دیگران بگیر
.
.
و اما شیوا بانو ،
یه سوال منتقدانه دارم ، چرا اسامی شخصیتها همه اسمهای ایرانی هستن و از ممد و حسین و …استفاده نکردی ؟ ایا از نظر تو اونها مقدس هستن و یا چی باعث شده ، مثل فیلمهای ایرانی شخصیتهای منفی و یا شهوانی اسامی ایرانی دارن و شخصیتهای مثبت فیلم اسامی عربی ، البته میدونم که بحث سکس و شهوت جنبه منفی نداره ولی شاید از نظر بعضی ها ، این شخصیتها
منفور و منفی به حساب بیان .
.
جسارت کردم ، عذر میخوام

1 ❤️

799567
2021-03-26 04:25:30 +0430 +0430

از قلمتون و شیوه نوشتنتون خیلی خوشم میاد
تقریبا از وقتی با داستان‌هات آشنا شدم کار هر شبم شده بخشی از داستان‌هات رو دنبال کنم، چون یه جورایی بخشی‌اش رو‌در واقعیت با کسی که اندازه دنیا دوستش داشتم تجربه کردم ، تنها زنی که تو زندگیم دیدم که آرزوی سکس گروهی داشت و هیچ‌وقت نشد باهم تجربه‌اش کنیم و آخر رهام کرد …
بعضی قمسمت‌های داستان مخصوصا وقتی قهرمان زن‌داستان یه دفعه و‌بی مقدمه برای شوهرش ساک میزنه و …
یه همزاد پنداری برام به وجود میاره
ممنونم ازتون بخاطر نوشتن این سری داستان‌ها
حتما ادامه بدید
جهانی سپاس

1 ❤️

799584
2021-03-26 06:16:10 +0430 +0430

(تو فقط شوهر و همراه و دوست من نیستی، تو صاحب مطلق منی. اصلا دوست دارم که باهام بازی کنی. اگه قراره من شاه مهره صفحه بازی تو باشم، با جون و دل می‌پذیرم.)

متاسفانه از دستم خارجه و الا جایزه نوبل ادبیات رو به خاطره این جمله بهت میدادم،تیکشو بالای ۱۰بار خوندم و سیر نشدم از قدرت قلمت

2 ❤️

799588
2021-03-26 06:53:52 +0430 +0430

👍👍👍عالی مثل همیشه شیوای عزیز

1 ❤️

799605
2021-03-26 08:46:09 +0430 +0430

دل_خسته عزیز ❤️

سوالی که از شیوا پرسیدی من به عنوان یه نویسنده میتونم اینجوری پاسخ بدم (البته شاید نظر شیوا این نباشه)… تمام داستان‌ها و شخصیت‌ها (چه مثبت و چه منفی) فرزندانِ نویسنده محسوب می‌شن و به همه اونها علاقه داره و عاشقشونه (حالا در داستان شیوا که تمام شخصیت‌های اصلی مثبت و خوب هستند؛ هیچکدوم منفی نیست؛ کسی که تریسام و سکس ضربدری دوست داره آدم بدی نیست)… معمولاً نویسنده سعی می‌کنه زیباترین اسامی (و اسامی که خودش دوستش داره) روی شخصیت‌های داستانش بذاره… من خودم به شخصه تا حالا هیچ داستانی ننوشتم که اسم شخصیتش، اسمی باشه که به اون اسم علاقه ندارم. 🙏 ❤️

2 ❤️

799609
2021-03-26 08:59:10 +0430 +0430

اصلا فکر نمیکردم اینطوری بشه دارم فکر میکنم رضا و سیما چه شخصیتی دارند واقعا فکر نمیکردم ادمهای جدیدی بعد از بردیا و عسل وارد داستان بشن و منتظر بودم تو این قسمت برن ترکیه 😉
عالی هستی شیوای عزیز ❤❤🌷🌷

1 ❤️

799615
2021-03-26 09:04:51 +0430 +0430

کاربر Aria880 عزیز، من اصلا این کلیپی رو که شما و چند نفر دیگه می‌گین رو ندیدم. 😊 اما باید جالب باشه. 😊
در مورد سوال‌تون باید بگم که چون در زندگی شخصی و واقعی خودم، تاثیر سایز آلت رو در یک سکس با کیفیت، زیر ده درصد می‌دونم، همین ذهنیت به صورت ناخواسته وارد داستان‌های من هم شده. البته گاهی اشاره می‌کنم. اینطور نیست که اصلا نگم. مثلا در خط داستانی گندم و مانی و شایان، گفتم که کیر مانی کمی کلفت تر از کیر شایان است. اما در کل به نظر من باید گاهی به سایز کیر و سینه اشاره کرد و اگه تو این مورد کم کاری کردم، جزء ایراداتی است که می‌پذیرم. مرسی از نکته سنجی شما.


کاربر MeysamXz عزیز، بله قطعا خط داستانی فلش‌بک مهدیس در خوابگاه، ادامه خواهد داشت. فقط نمی‌تونم زمان دقیقی برای ادامه این خط داستانی تعیین کنم و قول الکی بدم.


کاربر دل_خسته عزیز، نقد شما رو با جون و دل می‌پذیرم. اعتراف می‌کنم که گاهی در انتخاب اسامی ضعیف هستم اما انصافا قصد و نیست خاصی ندارم. گاهی هم بعضی از شخصیت‌هام رو اینقدر دوست دارم که دلم نمیاد اسمی رو براشون انتخاب کنم که دوستش ندارم. البته من در گذشته داستان‌هایی داشتم که تماما اسم عربی بوده. مثل داستان “ضربدری شرعی” که در هک سایت، به فنا رفت.

1 ❤️

799626
2021-03-26 09:39:06 +0430 +0430

نقد داستان کار من نیست چون سر رشته ای ازش ندارم ولی نظرم رو راجه به روند کلی داستان میگم
۱. دلیل محکمی برای لو دادن این سورپرایز وجود نداشت و با توجه به این همه انرژی و وقت و شاید هم هزینه ای که برای این کار صرف شده بود ، منطقی تر این بود که گاف عسل رو رفو میکردن
۲. گیریم به هر علتی تصمیم بر توضیح کارشون گرفتن . اون نحوه برخورد خشن طوری که پریسا در چند دقیقه ی اول به این فکر بیفته که توسط بهترین حامی ش به بازی گرفته شده خیلی خشن تر از اونیه که داریوش ادعاش رو کرده بود .
۳. انتخاب بازی ، نحوه ی استفاده از مشروب ، مکالمات سکسی بعدش ( مخصوصا مکالمات عسل ) به نظر خیلی سخیف و مبتذل تر از اونی بود که ادم از افراد باهوشی مثل داریوش و پریسا و …با اون تجربه و شخصیت اجتماعی و سطح رفاه انتظار داشته باشه .

از اونجایی که جذابیت داستان تقریبا برای همه مشهوده و میشه گفت که به همراه چند داستان دیگه با اختلاف زیادی نسبت به داستانهای دیگه ی سایت رتبه اول رو داره از نقاط قوت داستان چیزی نمیگم .

                                               مرسی شیوا جان 
1 ❤️

799636
2021-03-26 10:16:11 +0430 +0430

فقط و فقط میشه گفت بی نظیر

1 ❤️

799647
2021-03-26 10:56:13 +0430 +0430

مثل همیشه عالی بود بانو

از ما که گذشت به پیام های خصوصیت پاسخ بده بانو

1 ❤️

799661
2021-03-26 12:49:13 +0430 +0430

خیلی قشنگ بود. ممنون

1 ❤️

799662
2021-03-26 12:50:11 +0430 +0430

خیلی خوب بود
عااااااااالی👌👌👌👌👌👌👌

0 ❤️

799669
2021-03-26 13:45:46 +0430 +0430

شیوا جان وقتی قدرت نوشتنتو بیشتر حس میکنم که با خوندن داستان هات به این شیوه سکسم علاقمند شدم این نکته اول و
نکته دوم برام جالبه بدونم که داستان هایی به غیر از قالب سکسی نوشتی یا نه و یه چیز دیگه که یادم رف😅 یادم اومد مینویسوم

1 ❤️

799683
2021-03-26 15:18:18 +0430 +0430

بینظیر دیشب تو مستی خوندمش و خوابم برد الان دیدم گند زدم به تموم هیکلم روانی شدم با این قسمت خیلی خوب بود مرسی که هستی و مینویسی

1 ❤️

799684
2021-03-26 15:18:44 +0430 +0430

شیوا خانم من جدیدا شمارو پیدا کردم و داستانایی ک نوشتینو اکثر خوندم . فقط ببخشید سوال میپرسم این داستانهای شما تا چن درصد واقعیت دارن . البته فقط از سر کنجکاویه نه چیزه دیگه . و کاملا با داستانهای شما حال میکنم و لذت میبرم . ممنونم اگر جوابمو بدید❤❤🌷

1 ❤️

799691
2021-03-26 15:46:56 +0430 +0430

شیوا تا حالا فکر کردی چندتا ادم بعد خوندن داستانهات مخصوصا این که یه سکس عالی رو تداعی کرد وارد سکس با پارتنرشون میشن مثلا من بدون تعارف با این داستان دو بار سکس کردم یکی وسطاش رفتیم تو کار گوشی هم همینطور مونده بود روشن رو داستان… دست دوم هم اخر داستان که قشنگ تحریکمون کردی و نفهمیدیم چطور شروع کردیم… ممنونم ازت🙏

1 ❤️

799696
2021-03-26 16:01:30 +0430 +0430

خیلی خوب بود

1 ❤️

799698
2021-03-26 16:20:13 +0430 +0430

درود بر شما خوانندگان شهوانی.اول از همه لازم میدونم چند مورد رو براتون روشن کنم
نویسنده داستان سعی کرد بگه که سکس ضربدری بسیار قابل قبول هست و خیلی هم طرفدار داره در ایران
ولی خب یک نگاه ساده به بازدید های این داستان و درکل هشتگ ضربدری نشون میده ک شما خواننده های داستان که فکر میکنید بسیارهستید در عمل فقط مشتی بیمار روانی هستید که فکر میکنید فقط سالمید
این مبحث ضربدری ریشه ملی نداشته نداره و نخواهد داشت
شاید باورتون نشه ولی ایرانیان پاک ترین روابط خانوادگی رو در جهان باستان دارا بودند
همینجاهم باید بگم که یک لائیک هستم . دین اسلام رو به اندازه پشیزی قبول ندارم پس من رو با بسیجی سر کوچتون اشتباه نگیرید.
در اخر توصیه میکنم بفکر درمان خودتون باشید از لحاظ روحی و روانی چراکه همونطوری که خودتون دوست نداشتید مادرتون یه جنده باشه ک ضربدری و …انجام میده فرزندان شماهم لیاقت بیش ازین رو دارند که فرزند یک ناقص العقل باشن… که مدام زیر این و اون درحال زجه زدنه
از نظراتتون پیشاپیش ممنونم و جواب نخواهم داد.
پیروز و جاوید ایران

1 ❤️

799700
2021-03-26 16:33:06 +0430 +0430

نویسنده داستان سعی کرده مطالبو روشن و با جرییات به تحریر در بیاره ولی متاسفانه بنده بعنوان یک خواننده اوایل داستان نتونستم ارتباطی با شخصیتهای داستان بر قرار کنم که جایگاهشون در داستان چی هست . مثال همون اول اسم عسل به میون اومد و سطرداستان هر چی پایین میرفت فقط اسم عسلو شناخته بودم به شخصیت داستانش پی نبرده بودم که در داستان چه شخصیتی داره . به هر حال ممنون از داستانت

1 ❤️

799715
2021-03-26 18:19:58 +0430 +0430

👏👏👏👏👏👏👏👏👏

1 ❤️

799728
2021-03-26 20:16:53 +0430 +0430

سلام‌‌ به شیوا نویسنده محبوب
نتونستم جز تا‌ اون قسمت مکالمه با داریوش رو بیشتر بخونم کاری پیش اومد مجبور شدم اف بشم اما مطمئنم مثل همیشه عالی هست
ی مقدار دیر هست اما
سال نو مبارک دوسی
امضا:اینجانب

1 ❤️

799733
2021-03-26 20:54:22 +0430 +0430

فقط و فقط بخاطر اینکه یکی از چهار پنج نفری که اومدن و به هر نحوی خواستند باند بازی در بیارن که بگن یک نفرو دو نفر نیست که با کار شیوا مخالفه (((عامو حرف خودتون هم قبول ندارید انگار!!! از این نویسنده ایراد می گیرید که یک عده چون هیچ حالیشون نیست و فقط برای اینکه تورو راضی نگه دارنند میان و به به و … بعد خودتون تا کم میارید سریع اصحاب و یاران را ندا میدهید بشتابید بسوی دشمن خخخخخ))))
می گفتم بخاطر اسم یک نفر قادر به آوردن اسامی نیستم والا تک تک رو با دلیل و احترام اسم میآوردم
تنها دو نکته بگم اول اینکه هنوز داستان رو نخوندم چون باید میرفتم اما کامنتی رو دیدم نتونستم برم، نکته دوم کسیکه مارو مریض جنسی فرض میکرد آقای دکتر شما به اون مریض های دنیای واقعی رسیدگی کن مارو بیخیال
به اندازه تک تک موهای سر ک ون و باقی اعضا تنت ک س کردم چون مودب نبودی جوابت باید اینجور داده میشد
و در پایان
اگر بنا به باند بازی باشه خودتون بیشتر از همه اینکارو امروز نشون دادید انجام میدید، در ضمن اینقدر رک و راست و بدون رو درواسی حرفمو میزنم حالا شیوا نباشه (((ایشون رو در حد یک کامنت و یک لایک فقط میشناسم و الحق هم که بهتر و با مرام تر و با شخصیت تر از خیلی از اون ادا در آورا هس))) مرحوم بابام باشه هم ایرادی ببینم بش میگم
ولی شماها که وقتی یک نفرتون مخالف میشه با داستان هجوم میارید به نویسنده واویلا از درک و فهم بالای شما
و اینجا هست که کامنت رو با یک گفته از سخنان گوهر بار شیوا خاتمه میدم.
دو رو نباش هیچ وقت هموطن 😁
دو رو بودن رو فقط از شیوا گفتم باقی خودم فرمودم .
امضا:اینجانب

1 ❤️

799772
2021-03-27 00:46:24 +0430 +0430

سلام شیوا جان، من خودم از اون زمانی که وبلاگهای داستان سکسی بود و بعدش سایت جیگر امد و پی اون اویزدن و لوتی داستان می خوندم، حتی در انجمنهای ازادی داستان نویسی لوتی داستانهای بود که واقعا تحسینشون می کردم مثل معلمی که بین روحیه غیرت و کاک اولدی همسرش برای سه شاگرد نوجوانش مونده بود و بعد از بالا پایینهای مختلف و سکس شاگردهاش با همسرش هم خودش پشیمون شد هم همسرش ترکش کرد ولی از سال هشتاد و یک تا همین سه چهار هفته پیش که برای شما نظر دادم برای هیچ داستانی نظر نداده بودم و این مقدمه طولانی را هم گفتم که بدونید چقدر کارهاتون برام ارزشمنده، ابتدا شما هم بسیار نقد پذیر و هم محترم هستین و دیدم که تمام نظرات را لایک می کنید، خوبیهای داستانتون را همه میگن و به نطر من هنوز هم بهترین داستانهای این سایته ولی نسبت به کارهای قدرتمند قبلیتون که خیلهاشون هم با ایدیهای قبلیتون بود کمی افت کرده که من دلیلش را هم همین حاشیه های و پارازیتها می دونم برای شما و می دونم شما هم انسانید و خواه ناخواه تاثیر می زاره در کار انگیزه و رحیتون، کاش امکانش بود پیام خصوصیتون را کلا می بستین یا برای فقط برای افراد خاصی باز می گذاشتین، راستی هنوزم سر پیشنهاد موضوعم برای شما روی شخصیت اون خانم تو قتلهای زنجیره ای هستم به نظرم قلم شما عالی در میاره اون را

1 ❤️

799779
2021-03-27 01:00:28 +0430 +0430

به خاطر غلط های املایی و ساختار نامناسب جمله ها در نظری که نوشتم ، پوزش می خوام ، بذارین به پای جمع و جور کردن ذهن ام و همزمان تایپ کردن و دیر وقت بودن، با آرزوی بهترینها برای یکی از خاص ترین نویسنده ها

1 ❤️

799959
2021-03-27 20:34:30 +0430 +0430

وای که چه کردی با من شیوا بانو

0 ❤️

799960
2021-03-27 20:37:13 +0430 +0430

اگر متاهل بشم احتمالا به این نوع سکس هیچ انگیزه ای نخواهم داشت ولی تا شروع به خوندن داستان کردم وقت رو نشناختم ویک سره تاا اخرش اداامه دادم بدون وقفه واقعا قلم عالی دارین ومفهوم خاصی به الغا کننده به وضضوح رسونده میشه مرسی

1 ❤️

799979
2021-03-28 00:53:31 +0430 +0430

از موقعی که این قسمتو آپ کردی ده بار خوندم قلمت خوبه داستانت خوبه کلا همه چی خوبه ولی یادمه چنوقت پیش نوشته بودی با خوندن قسمت ۱۲به اوج میریم و روحمون ارضا میشه و فوق العادس و … من از همون موقع بیصبرانه منتظر این قسمت بودم ولی با خوندنش شوکه شودم همش منتظر یه اتفاق جالب بودم ولی نبود البته من از تریسام و ضربدری کلا متنفرم واسه اونایی که دوس دارن جذاب بوده قطعا ولی کاش مینوشتی واسه چه گرایشی میگی توی این قسمت سوپرایز میشن و اون تعاریف… بنظرم تو قسمتای قبلی قویتر عمل کردی یا شاید چون انتظارو واسه این قسمت بالا بردی اونقدر گیرایی نداشت برام… به هرحال ممنونم از وقتی که میذاری

1 ❤️

799988
2021-03-28 00:59:35 +0430 +0430

خدای من بقدری واضح هست یک آن حس کردم خودمم اونجام واقعا محشره شیوا جان محشرر
بیک لایک

1 ❤️

800000
2021-03-28 01:11:22 +0430 +0430

عالیییه عزیزم لذت بردم 🌹

1 ❤️

800038
2021-03-28 02:34:01 +0430 +0430

Mesle hamishe fogholaade bud vaghean, va kheili ghashang juri ke fekresho nemikardam az jariaani ke baese surprise shodane parisa shod manam surprise shodam, awli bud

1 ❤️

800039
2021-03-28 02:35:34 +0430 +0430

Bi sabraane montazere ghesmate bade daastanam

1 ❤️

800137
2021-03-28 16:53:01 +0430 +0430

عالی بود شیوا جان
خوشحالم که پیدات کردم
ناراحتم که دیر پیدات کردم !

2 ❤️

800293
2021-03-29 12:27:43 +0430 +0430

یه مشکلی که هست اینه که توی این مجموعه همه داستانا نصفه و نیمه رها میشن، بعد یه مدت، هم خودت ویژگی های شخصیت رو دقیق دیگه یادت نیست و هم مخاطب. لطفا اول داستان مهدیس رو تموم کن بعد برو رو ضربدری

1 ❤️

800294
2021-03-29 12:48:27 +0430 +0430

چقدر خلاق
برای بار چندم خوندم
بار دومه نظر میدم
واقعا خود شهوتی …

1 ❤️

800327
2021-03-29 17:52:33 +0430 +0430

عالیه دمت گرم
دختر دانشجو ب کجا رسید پس؟

1 ❤️

800328
2021-03-29 17:54:35 +0430 +0430

خیلی عالی نوشتی من ازت خواهش میکنم برگرد به مهدیس و مطمئنم اگه اون داستانو ادامه بدی خیلی خیلی خیلی بیشتر دیده میشی.
ببین تا حالا چند نفر گفتن که مهدیس رو ادامه بده!
یه مورد دیگه اونم اینکه داستان زندگی شیوا رو کجا میتونم پیدا کنم؟

1 ❤️

800465
2021-03-30 03:22:56 +0430 +0430

عزیزان، خواهشا درباره خط داستانی مهدیس صبور باشین. من نمی‌تونم سِیر داستان رو به هم بزنم.

لینک داستان زندگی شیوا را در پروفایلم نوشتم.

0 ❤️

800610
2021-03-30 19:21:32 +0430 +0430

من فقط از روی کنجکاوی اومدم بخونم. واقعا عالی بود. از هذ نظر. صحنه سازی ها، دیالوگ ها، روال داستان. تبریک میگم به نوبسنده و سر تعظیم فرود میارم

2 ❤️

800881
2021-03-31 17:43:30 +0430 +0430

سلام
“شیوا” با این نوشته تو باعث شدی بعد حدود 5 سال اینجا ثبت نام کنم دمت گرم خیلی خوب نوشتی
بنویس و ادامه بده

1 ❤️

801118
2021-04-01 19:27:01 +0430 +0430

قشنگ بود.دوست داشتم

1 ❤️

801121
2021-04-01 19:37:39 +0430 +0430

عالی بود مثل همیشه شیوا جون ، دمت گرم

1 ❤️

801551
2021-04-03 18:42:15 +0430 +0430

درکل خیلی عالی و زیبا . ولی کاش اون نقشه ای که داریوش کشیده بود واسه بردیا و عسل واقعی بود و خودشون کم کم میومدند توراه. بنظره خودت اینجوری هیجانش بیشتر نبود.

1 ❤️

801617
2021-04-04 00:38:27 +0430 +0430

عالي عالي
بينظيير

1 ❤️

802387
2021-04-07 14:58:53 +0430 +0430

کاش منم یه شوهر اینجوری گیرم بیاد

1 ❤️

802434
2021-04-07 23:33:53 +0430 +0430

حال کردم خیلی .

1 ❤️

802650
2021-04-09 00:54:21 +0430 +0430

مخاطبی که دم وبازدم نفس هاشو با فراز و فرود خط سیر داستان هماهنگ کرده یهو آجمز میشه تو دام خلاء نفسگیر سورپرایزهات

و چه خوب کمونه میکنه خط سیر داستانت وقتی هوای سورپرایز کردن مخاطبا شیطونت میکنه شیوانا

دروود بر این کلک خیال انگیز

1 ❤️

802950
2021-04-10 09:34:01 +0430 +0430

یکیو میخوام مثل عسل ولی فقط انحصاری برا خودم🤤😍

1 ❤️

802958
2021-04-10 10:57:30 +0430 +0430

منم خیلی دوست داشتم خانمم به صمیمی‌ترین دوستم بده ولی چند بار غیرمستقیم گفتم قبول نکرد حتی یه بار به دوستم گفتم برو تو نخش و اگه پا داد بکنش طوریکه مثلا من خبر ندارم امیر اولش فکر کرد دارم امتحانش می‌کنم ولی وقتی دید که قضیه جدیه ترسید خانمم پا نده و به خانمش بگه و بیخیال قضیه شدیم
یه بارم به دوست دیگم که زنمو ندیده بود وخیلی مخ زن و بکن خوبی بود شماره زنمو دادم ولی چون رودروایسی داشتم باهاش الکی گفتم خواهرزنمه شوهرداره اگه میتونی مخشو بزن و بکنش و اونم بعد چند روز گفت از همه جا بلاکم کرده

1 ❤️

803753
2021-04-13 16:17:56 +0430 +0430

عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی

1 ❤️

805857
2021-04-24 14:33:16 +0430 +0430

لطفا میشه اسامی داستانهایی ک شیوا نوشترو بگین تا پیدا کنیم بخونیم خیلی عالی بود

0 ❤️

811987
2021-05-27 20:05:36 +0430 +0430

خیلی عالی بود دوس داشتم
ولی به نظرم قسمت سکسش رو زود تموم کردی

0 ❤️

812316
2021-05-29 10:04:44 +0430 +0430

فقط میتونم بگم عاشقتم…
شیوای عزیز جزو معدود شخصیت هایی هستی که بدون دیدن ظاهرت،شیفته ی هوش و جذابیت ذهنت شدم

0 ❤️

818742
2021-07-06 02:53:56 +0430 +0430

بااینکه داستان طولانی و غیرواقعی دوست ندارم اما خیلی قلم خوبی داری .عالی بود لذت بردم

0 ❤️

822738
2021-07-27 04:50:13 +0430 +0430

عالب بووود

0 ❤️

826147
2021-08-14 19:35:27 +0430 +0430

شیوا جان
چند سال پیش یه رمان (یادم نیست تو شهوانی بود یا لوتی ) میخوندم به اسم شیوا
داستان یه دختر خیلی محدود بود که ازدواج میکنه و خواهرشوهرش جندش میکنه و بعد طلاغ میگیره میره آلمان
اونو تو نوشته بودی ؟
یادمه هربار میخوندمش کلی سردرد میگرفتم از حجم وقایع توش🤣
اما بازم نمیتونستم نخونم

0 ❤️

837031
2021-10-12 02:03:47 +0330 +0330

شیوا به نظر من همون داریوش هست یعنی مجهول و ناشناخته ترین موجود شهوانی.
می‌دونم داره بتهوون بازی می‌کنه ولی دوست دارم این بازی رو

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها