اولین عشق بهترین سکس

    سلام
    مهدی هستم 37 ساله و مجرد و ساکن تهران کارشناسی ارشد مدیریت خوندم و مدیر امور اداری یه شرکتم قدم 188 و وزنم 90 و به قول دوستان چون ازدواج نکردم خیلی کمتر از سنم به نظر میام (یه جورایی baby face) البته تو نوجوونی باشگاه میرفتم و اهل ورزش بودم و با اون قدم هیکل خوبی ام داشتم. الان اولین داستانم و اولین سکسم رو میخوام براتون بنویسم امیدوارم بپسندین.
    قبل از نوشتن اصل ماجرا میخوام یه کم از دوران خودم بگم که جوونای امروز فکر نکنن که اگه مخ میزنن و سکس میکنن شق القمر کردن.
    تو دوران نوجوانی ما نه تلفن همراهی وجود داشت و نه شبکه های اجتماعی و نه از این جور چیزا باید سر کوچه وایمیستادی و اگه از دختری خوشت میومد چند روزی بهش متلک مینداختی و بعد اگه بهت پا میداد میرفتی دنبالش تا شاید بتونی چند کلمه باهاش صحبت کنی البته همه اینا در شرایطی بود که بزرگای محل نبیننت و آمارتو به خونوادت ندن یا خودشون سه ساعت نصیحتت نکنن بعد باید تو برگه دفتر خاطرات نامه مینوشتی و وقتی دختره میره مدرسه میدادی بهش و به همین منوال منتظر جواب میموندی و چند ماهی این روند ادامه داشت و اگه یه روز چند دقیقه دیر میرسیدی یا دختره زودتر میرفت اون روزت سوخت شده بود خلاصه بعد چند ماه نامه نگاری اگه دختره خونشون تلفن داشت شماره بهت میداد و اگه ام نداشت که بدبخت بودی دیگه. بعد باید با دوزاری دم باجه تلفن عمومی صف میبستی و هر نیم ساعت یا یه ساعت یه بار زنگ میزدی تا شاید خودش گوشی رو برداره و تازه بازم اگه نمیتونست حرف بزنه میگفت اشتباه گرفتین و باید قطع میکردی و دوباره این چرخه ادامه داشت. دیدن دختر و بردنش تو مکان خودش یه پروژه عظیم و بلند مدت با برنامه ریزی هوشمندانه میخواست و تازه خونه هام آپارتمانی نبود و حیات دار بودن که معمولاً چند خانواده تو اونجا زندگی میکردن و احتمال خالی شدنش در حد صفر بود و همچنین دخترا هم مثل دخترای امروزی آزاد نبودن از حرف زدن میترسیدن چه برسه به مکان اومدن و سکس کردن و این چیزا. البته پسرا هم آزاد نبودن و تحت کنترل شدید خانواده بودن و چون تو محله همه همدیگرو میشناختن بیشتر تحت کنترل اهالی محل بودن و وای به روزگارت اگه ازت چیزی میدیدن اونوقت میشدی گاو پیشونی سفید و باعث آبرو ریزی خانواده دیگه با این اوضاع پسرا خودتون محدودیت دخترا رو حساب کنین. به همه اینا ترس از گیر افتادن دست کمیته و بسیج هم اضافه کنین(نسل سوخته که چه عرض کنم ما بیشتر نسل جزغاله بودیم تا سوخته).
    شرمنده شد مصیبت نامه، خلاصه من معمولاً دور از محل شیطنت میکردم یه روز دم مغازه دوستم وایساده بودم و طبق معمول ساعت تعطیلی مدرسه دخترونه بود و منم با چند تا از دخترا در حد متلک و شیطنت مشغول بودم و اونام دیگه منو میشناختن و مخصوصاً از این طرف خیابون که من بودم رد میشدن تا یه چیزی بگم و اونام بخندن و برن. دیگه آخراش بود که ما بهش میگفتیم ته دیگشم در اومد، که دیدم یه دختر چادری با چشمای سبز خوشگل و صورت سفید مثل ماه و قد و هیکل ناز با مادرش اومدن و از جلوم رد شدن و منم همینجوری با چشام خوردمش تا از دیدم ناپدید شدن(اینو تو پرانتز بگم که یکی از هنرای پسرای همدوره ما تشریح کامل اندام بانوان از زیر مانتو و چادر بود) القصه برای اولین بار یه حس و حال عجیبی داشتم و کسی پیدا شده بود که بهش فکر میکردم و صورتش مدام جلو چشام بود و با کاست سیاوش قمیشی( پرنده های قفسی و با تو حکایتی دگر و ...) رفته بودم تو حال و هوای هپروت و منتظر فردا و دعا کردن واسه دیدنش. فردا بازم با مادرش اومدن و از جلوم رد شدن و تو یه لحظه که مادرش حواسش نبود و خودش داشت نگام میکرد یه چشمک بهش زدم و اونم یه نیشخند کوچولو زد که طپش قلبم چند برابر شد. وقتی اونا رد شدن منم با فاصله دنبالشون رفتم تا ببینم کجا میرن که دیدم دارن میرن محله ما. یعنی چی؟ من که آمار تمام دخترای محلمونو داشتم این کجا بود دیگه. دقیقا رفتن تو خونه دیوار به دیوار خونه ما که یه ساختمون 4 طبقه نو ساز بود. بر خلاف میلم دیگه بیشتر تو محل و دم خونه خودمون وایمیسادم تا شاید ببینمش و خوب زیادم میدیدمش ولی همیشه با مادرش بود و بیشتر از یه چشمک کاری نمیشد کرد ولی اون هر وقت منو میدید یه خنده ریزی تحویلم میداد که خیلی امیدوارم میکرد. بالاخره آمارشو درآوردم(که خود اینم اون زمان یه کار تخصصی و فنی بود) اسمش ریحانه بود و اول دبیرستان و پدر و مادرش دکتر بودن و مادرش تا کارای انتقالیش درست بشه فعلاً خونه بود( اون زمان اگه یک در هزار همچین کسی به تورت میخورد یعنی شانست گفته بود و یه مورد استثنائی و اکازیون به حساب میومد). بعد آمار واسه خودم تو فضا بودمو خیالبافی میکردم که اینکارو میکنم و اون کارو میکنم.
    تقریباً بعد یه هفته یه روز دیدم تنها داره از مدرسه میاد و حدس زدم که کار مادرش درست شده و رفته سر کار اومد از جلوم رد بشه بهش گفتم سلام و اون فقط خندید سریع گفتم جواب سلام واجبه ها اونم برگشت و با یه صدای خوشگل گفت علیک سلام منم سریع یه کاغذ برداشتمو شماره تلفن مغازه رفیقمو روش نوشتمو رفتم دنبالش و تو یه کوچه خلوت گفتم ریحانه خانم از تعجب وایساد و دهنش باز مونده بود که من از کجا اسمشو میدونم منم سریع کاغذو دادم بهش و گفتم منتظر تماستم اسمم مهدیه. نامرد اون روز تا آخر شب منتظرش بودم ولی زنگ نزد فرداش که اومد تا دیدمش رفتم تو مغازه(از این غرور و غدبازی جوونی) بعد که رد شد رفتم دم مغازه و دیدم برگشته و داره منو نگاه میکنه منم رومو کردم طرف دیگه و محلش ندادم. تقریباً یه ربع بعد گوشی مغازه زنگ خورد و رفیقم گفت با تو کار دارن منم گوشی رو گرفتم و گفتم بفرمائید. یه صدای نازی گفت آقا مهدی؟
    بله خودمم. بااینکه میدونستم ریحانه است پرسیدم شما؟
    گفت مگه شما به چند نفر شماره دادین که نمیدونین کدومشونه؟
    گفتم فقط به یه نفر شماره دادم ولی اون یه نفر اینقدر بیمعرفت بود که دیروز تا آخر شب منتظر زنگش بودم ولی زنگ نزد.
    گفت پس واسه همین امروز بهش متلک ننداختی و رفتی تو مغازه یعنی قهری الان؟
    خلاصه چند ماهی کارمون شده بود تلفنی صحبت کردن بیشتر من زنگ میزدم و گاهی ام اون کارم داشت زنگ میزد مغازه رفیقم یا پیغام میزاشت برام. خیلی حس و حال خوبی بود و حسابی بهم وابسته شده بودیم و اگه یه روز با هم صحبت نمیکردیم اون روز شب نمیشد تا رسیدیم به روز موعود یعنی 12 آذر که روز تولدش بود و من از چند روز قبلش بهش گفته بودم که واسه تولدت کیک و کادو میگیرم که تولد دو نفری بگیریم ولی قبول نمیکرد و خیلی میترسید که اتفاقی بیفته یا همسایه ها فضولی کنن ولی اینقدر با هم چونه زدیم و کار به تهدیدو جدائی رسید که قبول کرد(البته من خودمم 26 آذر به دنیا اومدم). 12 آذر مثل همیشه اون از مدرسه اومد و رفت خونه و معمولاً محله بین ساعت 2 تا 3 بعد از ظهر خلوت خلوت میشد که قرار بود من ساعت 2:30 برم خونشون. با کیک و کادو راس ساعت زنگ خونشونو زدم و طبقه دوم بودن. تا زنگ خورد در باز شد معلوم بود پای آیفون منتظر بوده خودمو رسوندم طبقه دوم و رفتم تو خونشون. یه خونه دو اطاق خوابه با یه هال و پذیرائی نسبتاً بزرگ. کیک و دادم بهش و تازه خودشو دیدم. یه تاب بندی صورتی و یه شلوار صورتی که انصافاً هیکلش از تصور من خیلی خوشگل تر بود و سینه هاش برجسته تر و قشنگ تر با موهای بلند که تا باسنش بود. رفتم بغلش کردم و صورتشو بوسیدم اونم هیچی نگفت و گفتم تولدت مبارک عزیزم. اونم خندید و گفت مرسی عشقم. نشستم و اون برام چای آورد و وقتی دولا شد چای بهم بده خط سینش و کرست صورتی رنگش کاملاً پدیدار شد و منم همین جوری زل زده بودم و نگاه میکردم. اینقدر طولانی شد که وایساد و گفت به چی نگاه میکنی؟ گفتم به ماه بانو و لیموهاش. زد زیر خنده و همین جوری که قهقهه میزد میگفت خیلی هیزی. منم گفتم راستشو بگو خیلی هیزم یا خیلی تیزم؟ خندش بیشتر شدو دیگه دولا نشد و نشست کنارم و سینی چای رو گذاشت جلوم. منم گفتم زشته چای رو تعارف نمیکنی. گفت واسه شما نه دیگه. منم به حالت قهر گفتم پس نمیخورم دیگه. اونم هی ناز میکرد برام که قهر نکن دیگه، ناراحت نشو دیگه. منم گفتم نمیخوام اصلاً، چند ثانیه نگات کردم اینجوری باهام رفتار میکنی و هرچی دلت میخواد میگی. شروع کرد به قسم خوردن که شوخی کردمو منظوری نداشتمو این حرفا که منم گفتم بوسم کن تا آشتی کنم اومد صورتمو بوس کنه من صورتمو سریع برگردوندم و لباش نشست رو لبام و منم لباشو بوس کردم. انگار برق سه فاز بهش وصل کردن سه متر از جاش پرید بالا و مثل لبو سرخ شده بودو گفت چیکار کردی؟ منم با قیافه حق به جانب گفتم تو منو بوسیدی به من میگی چیکار کردی؟ یه کم آروم شد و گفت خیلی بیشرفی( البته به شوخی) منم گفتم توام خیلی جیگری یه بوس دیگه میدی عایا؟ خندید گفت پر رو نشو دیگه یه بوس دیگه موقع خداحافظی و رفتن. منم دیدم بدش نیومده یه بازی که مبتکرش خودم بودمو راه انداختم و گفتم چشمات چقدر درشته؟ گفت کجاش درشته؟ خلاصه هی من گفتم درشته و اون هی میگفت درشت نیست که گفتم بیا اندازه بگیریم اصلاً.
    نشست روبروم و من انگشت شصتمو گذاشتم رو چشمام و مثلاً اندازه گرفتم و بعد انگشتای شصتمو گذاشتم رو چشمای ریحانه و وقتی چشماش بسته شد آروم لبامو گذاشتم رو لباش و خیلی نرم بوسیدمش و بعد یکی دیگه و بازم یکی دیگه و کم کم بیشتر میرفتم تو لباش و دیگه تقریباً از بوسیدن رسیده بودیم به خوردن لب ولی انگشتم هنوز رو چشماش بود. ضربان قلبمون تند تر شده بود و صدای قلب همدیگرو میشنیدیم و بدنمونم داغ شده بود. انگشتامو از چشماش برداشتم و نگاهمون بهم گره خورد. ریحانه گفت دوست دارم عشقم. منم گفتم من بیشتر و بازم لبامون رفت تو هم. دیگه کامل بغلش کرده بودم و لباشو میخوردم. حس غیر قابل وصفی بود و با دستم پشت کمرشو و گاهی ام باسنشو میمالیدم(چند تائی فیلم VHS سوپر دیده بودم و خیلی شوت نبودم) همینجوری که لباشو میخوردم سینه هاشو یواش مالیدم و کم کم کامل گرفتم تو دستم و فشارشون میدادم. ریحانه ناله میکرد و بعضی وقتا دردش میومد و هی میگفت نکن حالم خراب میشه ها. منم میگفتم مگه من مردم خودم حالتو خوب میکنم. بعد بند تابشو باز کردم و سوتینشو درآوردم و سینه هاشو خوردم و یواش یواش کسشو مالیدم. ریحانه تو ابرا بود و داشت با تمام وجود لذت میبرد و منم تو حال و هوای سکسی فوق العاده. تا اومدم دست بزنم به شلوارش با همون چشمای خمار و حالت شهوتی گفت مهدی بخدا اگه شلوارمو دربیاری دیگه باهات حرف نمیزنم. اگه دوسم داری اینکارو نکن.( من همیشه اعتقاد داشتم و دارم که اگه رضایت تو سکس نباشه میشه تجاوز. واسه همین اگه دوست دخترام دوست نداشتن حتی باهاشون دستم نمیدادم چه برسه به سکس ولی تجربه بهم ثابت کرده که اگه دخترا بهت اعتماد کنن هر کاری بخوای انجام میدن. آقایون واسه سکس دنبال مکان میگردن و خانمها به دنبال دلیل که یکیش میتونه اعتماد باشه یا دوست داشتن و یا ...).
    منم برگشتم بالا و سینه هاشو دوباره خوردم و با انگشتمم از رو شلوار کسشو میمالیدم. شلوارش خیش شده بود و کسش پف کرده و مثل ژله زیر انگشتم بازی میکرد. تو همین حال دستشو گرفتم و گذاشتم روی کیرم. تا دستش خورد بهش گفت چرا اینقدر بزرگ وکلفته؟ گفتم مگه مال کس دیگه ای رو دیدی که میگی این بزرگ و کلفته؟ گفت مال بچه ها رو دیدم خوب. گفتم خوب بچه ها هرچی بزرگ تر میشن اینم بزرگ تر میشه دیگه. گفتم میخوای ببینیش؟ گفت قول بده کاری باهام نکنیا. گفتم مطمئن باش کاری که دوست نداشته باشی و نخوای باهات نمیکنم. بعد شلوارمو کشیدم پائین و با حیرت نگاش میکرد. بهش گفتم میمالیش برام؟گفت چطوری؟ گفتم دستتو حلقه کن دورش و بالا پائین ببر. یه کم که اینکارو کرد دیدم داره پوستش در میاد گفتم با آب دهنت یه کم خیسش کن روان تر بشه. گفت کثیفه که؛ رفت از اطاقش کرم آورد و با کرم مالیدش گفتم یه کم کرمم به من میدی بمالم به مال تو؟ اولش ناز کرد ولی بعد با قول و قسم قبول کرد. منم دستمو کردم تو شلوارش و با انگشتم و کرم و آب خودش لای شیار کوسش بالا و پائین میکردم که با یه ناله ریز و لرزش ارضاء شد. گفتم چطور بود؟ گفت خیلی عالی بود انگار خالی شدم و یه باری از رو دوشم برداشتن سبک سبک شدم. پرسید چرا اینطوری شدم؟ که براش توضیح دادم ارضاء شدن یعنی چی و واسه خانوما و آقایون چطوره. بعد شروع کرد به مالیدن واسه من که ازش پرسیدم میخوریش؟ با تعجب نگام کرد گفت یعنی چی بخورمش؟ گازش بزنم یعنی؟ گفتم نه یعنی با زبونت لیسش بزنی و تو دهنت عقب و جلو کنی. که گفت دوست ندارم خلاصه چند دقیقه ای مالید تا ارضاء شدم و سریع دستمال گرفتم روش که کثیف کاری نکنه. حیرون مونده بود میگفت این چرا شبیه آبشارهاست. مثل فواره میمونه. گفتم خوب حالش به همین جهشه دیگه. تو بغل هم کیک خوردیمو و چای و تولدت گرفتیمو ساعت پنجم قبل از اینکه محله شلوغ بشه زدم بیرون.
    چند سالی با هم بودیم و بعدها با هم فیلم سوپر دیدیمو و اونم ساک زدن و لاپائی دادن و آخراشم کون دادنو یاد گرفت و حسابی حرفه ای شده بود و حسابی ام هات و شهوتی بود که البته این از خصوصیات متولدین آذر ماهه چون عصاره وجودشون آتیشه و البته جفتمونم آذر ماهی و آتیش بودیم و فکر نکنم هیچوقت بتونم فراموشش کنم، البته در پایان من موندم تو خماری و ریحانه خانم با خانواده رفتن کانادا. آرزوم این بود که کاش مثل الان شبکه های اجتماعی بود و با هم در ارتباط بودیم و یا میتونستم پیداش کنم.بالاخره آرزو بر جوانان عیب نیست.
    موفق و پیروز باشید.


    نوشته: مهدی

  • 8

  • 2




  • نظرات:
    •   Quf_x
    • 2 ماه
      • 0

    • کصکش اولشو که خوندم منو بردی به ۴۰ سال پیش زمان انقلاب ! تو با توجه به سنت ، سال ۱۳۸۰ ، نوزده سال داشتی ! دیگه این کصشرا چیه مربوط به ۴۰ سال پیشو بلغور کردی یساعت !


      تو ی جمله مینوشتی عرضه نداشتم ! با قد و وزن راک ، صغری جنده محلتونم نکردی بعد این همه بهونه آوردی واسه بی عرضگیت


    •   Hamid-mamekhor
    • 2 ماه
      • 0

    • منم متولد ۵۶ هستم.این دورانیو که گفتی یاد خاطرات خودم انداختی.دمتم گرم خوشم امد.به فوحشای بقیه هم اهمیت نده.قشنگ بود .ممنون مهدی جان


    •   saeid4321
    • 2 ماه
      • 0

    • بیچاره بچه های دهه شصت !!!
      داستانت جالب و خوندنی بود آفرین !


    •   Vampex
    • 2 ماه
      • 0

    • تاب صورتی؟!
      شلوار صورتی؟!
      مرست صورتی؟!
      بگو پلنگ صورتی بود و خلاص دیگه
      در ضمن خیلی تخیلی بود
      اون زمانا یادمه دختر دبیرستانی حتی از نگاه کردن به پسرا میترسیدن که نکنه لو برن اون وقت تو رفتی خونشون و آبتون هم اومد؟!
      این خیالبافیای کیریت نتیجه مجرد بودن تو ۳۷ سالگیه
      کمتر بزن،همیشه بزن


    •   m...h...a...
    • 2 ماه
      • 0

    • بدک نبود....


    •   m...h...a...
    • 2 ماه
      • 0

    • بدک نبود....


    •   esiiishahi30cm
    • 2 ماه
      • 0

    • ممنونم ازت ...، واقعآ خاطرات ما دهه ۵۰ ایی رو زنده کردی . عین واقعیت بود و از اتفاقاتی که برای خودم هم بود ...
      یکی از این دوستان توی نظرش گفت که دخترها می ترسیدن چه برسه به قرار سکس ... چرا ؟؟ مگه ما دهه ۵۰ لولو خورخوره بودیم ... ، اتفاقآ لذت سکس در چنین شرایطی هنری بود که نخبه های دهه ما رقم می خورد .


    •   darya54
    • 2 ماه
      • 0

    • شرایط اون زمان رو‌خوب ترسیم کردین.کلا نگارشتون خوب بود و فضا سازیها ملموس و واقعی بود.امیدوارم بتونین ریحانه خانومو پیدا کنین و ایشونم مجرد باشن هنوز و دوباره همونطور عشقتون آتیشی باشه.


    •   kokarostam
    • 2 ماه
      • 0

    • اشتباه
      هر جوری حساب و کتاب کردم نتونستم زمان و مکان را با هم تنظیم کنم، وقتی میگی قدیما که گوشی و اینترنت نبود و خونه‌ها حیاط دار بودن، میشه اوایل انقلاب و قبل از اون، یعنی چهل سال قبل، حالا ما میگیریم سی سال قبل. یعنی هفت سالت بود. اگر از این طرف حساب کنیم که مثلا یک سال قبل از ورود موبایل بوده، یعنی بیست و هفت سال قبل، باز هم میشی ده ساله. یک جای کار میلنگه، یا من اشتباه محاسبه میکنم و یا نویسنده. فعلا باید بگم شاشیدم توی خاطراتت تا خودت یا یکی از خوانندگان برای من توضیح بده چه جوری شده که اونجوری شده. در ضمن گفتی همه خونه ها حیاط دار بودن ولی مورد عشقی شما در آپارتمان چهار طبقه بوده.دیگه اینکه خودت مدرسه نداشتی؟


      ها کوکا


    •   MAHDI1980
    • 1 ماه،4 هفته
      • 0

    • من متولد 59 هستم و خاطراتی که گفتم مال 16 سالگیم بود و چیزایی که دیده بودم و باهاشون برزگ شده بودم چند سال بعدش موبایل اومد ولی قیمتش پول یه خونه بود و آپارتمانم بود ولی برعکس الان بود که خونه حیاط دار نایاب بشه تو کل محل ما 2 تا آپارتمان بود و چند تایی هم تازه داشتن میساختن 18 سالگی رفتم سربازی و 20 سالگی برگشتم و شروع کردم به کار 22 سالگی یه موبایل ثبت نام کردم 550 هزار تومان تا قبل اون خود مخابرات یه گوشی بهت میداد اندازه آجر اولین گوشی صفحه رنگی سامسونگ بود مدل تی 100 که 500 هزار تومن خریدم یعنی به قیمت خود سیمکارت


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو