اولین مسافرت

1395/12/13

سلام این آخریه دیگه کاش میشد اما نمیشه این مرام روزگاره
سال سوم ابتداییم تموم شد تابستون اومد بچه پولدارا فکر کلاس تابستونه و گردش و مسافرت بودن اما من و امثال من فکر اینکه کجا بریم کار تا بتونیم خرج لباس و کفش سال تحصیلی بعد و جور کنیم
تو شهر ما چغندر زیاد میکاشتن ویکی از کارها رفتن به پار چغندر بود کار آسونی نبود ولی پولش نسبت به شاگردی کردن در مغازه ها بهتر بود اما من (علی) ی مشکل داشتم اونم خوشکلی و سفیدی چهرم بود اون زمان داستانای زیادی درباره کسایی که تو پار چغندر کونی شده بودن زیاد بود واسه همین میترسیدم این بلا سر من هم بیاد البته قبل اون 4تا از پسر خاله های نامردم لاپایی ترتیبم و داده بودن
ی روز حسن دادش بزرگم اومد خونه گفت میخوایم واسه فلانی بریم پار تو هم میتونی بیای این و که گفت داشتم از خوشحالی بال در میاوردم چون با حسن بودم دیگه ترسی برای کونم نداشتم داش حسنم جز لاتای محله بود فقط از شانس بد من تو طایفه خوشکل بودم
اون تابستونم تموم شد و یادم 40 روز رفتم پار و 36 هزارتومن گیرم اومد (سال 76) 10 هزار تومن خرج وسایل مدرسه کردم که دادشم بقیه رو ازم گرفت تا سال بعد واسه شهادت امام رضا بریم مشهد این و که گفت خیلی خوشحال شدم آخه تا اون موقع مسافرت نرفته بودم حتی 13 بدرها هم چون ماشین نداشتیم هیجا نمیرفتیم سال 4 ابتدایی هم تموم شد تو این سال هرچی پول گیرم میومد ذخیره میکردم واسه مسافرت حتی پسر خاله های پستمم که کونم میذاشتن تا میتونستم ازشون پول میگرفتم اواخر ماه صفر بود که حرکت کردیم به سمت مشهد از شانس بدمن یکی از اون پسرخاله ها که کونم میذاشت و اسمش کریم بود با پشر عمش جواد همسفرمون بودن از همون برخورد اول متوجه نگاه سنگین جواد شدم کریم ی روز قبل حرکت باهام حال کرده بود و پیش خودم میگفتم اونجا جای مقدسیه و کاری بهم نداره (آخه بچه بودم ساده) برای اولین بار سوار اتوبوس شدم حرکت به سمت مشهد یکی دو روز اول جواد خیلی بهم نزدیک شد باهام شوخی میکرد و بستنی میخرید و حرفهای خنده دار میزد و …
تا رسید به شب بازی ایران آمریکا همه بعد از اینکه ایران برد ریختیم توی خیابونا شادی کردن و هور و هببک کشیدن در همین حین دادشم اینا گفتن بییاد برم حرم من خسته بودم خوابم میومد گفتم من میرم مسافر خونه چون بچه بودم کریم به جواد گفت تو هم که خوابت میاد باهم برید رفتیم تو مسافر خونه لباسام و در آوردم و افتادم رو تخت جواد اومد کنارم ی بوسم کرد چیزی نگفتم ولی ترس همه وجودم گرفته بود از جلو محکم بغلم کرد ی آه کشید و ی بوس دیگه با ترس بهش گفتم چکار میکنی میخواستم ازش جدا شم اما نمیشد دستش گذاشته بود روی لپای کونم میمالید در گوشم گفت کاریت که ندارم خوشکله این چند روز دیونم کردی بزار یحالی باهت بکنم قول میدم زود تموم شه گفتم خفه شو اینجا مشهد حرم امام رضا روبرومونه ول کن وگرنه به حسن میگم ولی اون بازم داشت خودشه به من فشار میداد کیرش شقش رو رو شکمم احساس میکردم یدفه ی چیزی در گوشم گفت که دنیا رو سرم خراب شد باخنده گفت نیازی نیست به حسن چیزی بگی چون خودم بهش میگم که اسم سه تا از پسر خاله هام وگفت و گفت میدونم که کردنت حتی میدونم ی روز قبل اومدن به مشهد کریم کردتت داشت گریم میگرفت رفته بودم تو شک که صدای بچه ها که داشتن میومدن اومد جواد ازم جدا شد و گفت اگه بهم ندی به حسن میگم که کونی هستی اون شب تا صبح خوابم نبرد حتی دو بار به بونه دستشویی اومدم بیرون و گریه کردم و از امام رضا کمک خواستم(هه) صبح رفتم پیش کریم بهش گفتم که چرا این حرفها رو به جواد زدی جوابی بهم داد که هنوز بعد 18 سال تو مغزم زنگ میزنه گفت علی تو که کونی هستی ی کونم به این بدبخت بشه مگه چی میشه وقتی این حرف و زد دوست داشتم زمین دهن باز کنه ومنو ببلعه دو روز تمام جواد تهدیدم کرد منم فقط گریه میکردم و از امام رضا و خدا کمک میخواستم که نشد تا روز شهادت امام رضا رو تختی که گنبد زردش معلوم بود خوابیدم با چشای پر اشک به گنبد زرد رضا نگاه میکردم جوادم سه بار آبش رو لای پای من خالی کرد بعدشم کریم این کار و کرد من همچنان چشمم به گنبد زرد رضا بود چقدر قبل اینکه بکننم به امام رضا التماس کردم چقدر گریه کردم ولی فایده ای نداشت بعد چند سال وقتی میدیدم اون دوتا هر سال رضا میطلبدشون میرن مشهد تازه فهمیدم که امام رضا امام آبرو برنده ها و بچه بازاست این قضیه این قدر رو من تاثیر داشت که دیونه و افسرده شدم با این که نمیطلبید ولی ی بار با ماشین سنگین رفقا رفتم مشهد مست رفتم تو حرم خودم و چسبوندم به زریح تا میتونستم بهش فهش دادم و گفتم
ای حرمت مرجع آبرو برنده ها

نوشته: علی


👍 6
👎 4
28384 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

582024
2017-03-03 21:14:43 +0330 +0330
NA

اینایی که به بچه ها تجاوز می کنن (چه دختر ،چه پسر )از حیونم کمترن چون اونا کاری با بچه ها ندارن .
شمام بدون تو دنیا هیچ چیز با دعا کردن درست نمی شه که اگه اینجوری بود ،همه کسایی که تجاوز می کردن در دم الان همه مرده بودن نه واسه خودشون کیف کنن.

و در جواب به نظر sasy می شه به من بگی حکمت تجاوز چی می تونه باشه؟؟؟؟؟

1 ❤️

582025
2017-03-03 21:19:54 +0330 +0330

Chiman1396 لایک

0 ❤️

582035
2017-03-03 21:59:28 +0330 +0330
NA

قبل از همه چیمن (اسم دخترونه در زبان کردی ) نه چیمان
Sasy عزیز تا حدی حرف هاتو قبول دارم اما این که می گی بهش تجاوز شده تا یاد بگیره به برادرش اعتماد کنه رو نه نمی فهمم
بعدشم از کجا معلوم اگه به برادرش می گفت ، خود برادرش بهش تجاوز نمی کرد یا مثلا نمی کشتش یا هر چیز دیگه ای
ولی به نظر من تنها دلیلی که نمی گفت ترس از اینده ای ناشناخته بوده

0 ❤️

582056
2017-03-04 00:08:51 +0330 +0330

کسی ک واسه بارهای اول تفنگ رو سرت نگذاشته بود ک بگی مجبور بودی.خودت خوشت اومده بوده ک چندین و چند بار تکرارش کردی.
پس خودکرده را تدبیر نیست.

0 ❤️

582060
2017-03-04 00:35:24 +0330 +0330

چه واقعیت چه دروغ از سکس بابچه متنفرم

0 ❤️

582106
2017-03-04 11:02:28 +0330 +0330

اول راهنمایی بودم که یکی از بچه خوشکلای محل اومد گفت بیا منو بکن. حماقت کردم و به بقیه بچه ها گفتم و در نتیجه چندین نفر به زور تهدید کون این بینوا گذاشتن. کار خوبی کرد و برای برادرش تعریف کرد و خیلی زود از محل ما رفتن ولی خودش و خانوادش منو مقصر میدونستن. سالها گذشت و پسره برای خودش مرد شد. یه بار اتفاقی تو یه مسجد دیدمش. تا منو دید وحشت کرد صورتش دچار تیک شد. رفتم بدون سلام بهش گفتم ما همه بچه بودیم زیر سن قانونی. ولی اگه بخوای میتونی انتقام بگیری و بگی مهدورالدم بودم… من هنوز که هنوزه وقتی به کارم فکر میکنم از شدت عذاب وجدان مچاله میشم. حقیقت اینه که نه من متجاوز بودم و نه بقیه بچه ها. ما فقط بچه بودیم. فقط یازده سالم بود و عواقب کار را درک نمیکردیم. بی تربیت و بی پدرمادر هم نبودیم. من که اصلا تو باغ هم نبودم و اگه پسره خودش پیشنهاد نمیداد تا چند سال بعد هم این حسم بیدار نمیشد. الان هم همه زندگی عادی داریم و به حماقت های دوران بچگیمون افسوس میخوریم. خواستم قضیه را از یه زاویه دیگه تعریف کرده باشم.

0 ❤️

582108
2017-03-04 11:22:44 +0330 +0330
NA

کاکه پیام تنیش له خومانی
ارا یه کرد فرقی نیکد له کو بژید مهم یس کرد بمیند
خوش بژی چیمن

1 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها