اوممم. یس!

    تلفنم زنگ خورد. خاله م بود. اه من حوصله ی این زن پر حرف را نداشتم. فقط به خاطر سینه های سکسی اش جواب دادم.
    -جونم خاله جون؟
    +سلام محسن جان! خوبی؟ غرض از مزاحمت میشه امروز بیای این پرده های ما رو نصب کنی؟
    - باشه. حتما.
    «به خاطر سینه های سکسی اش قبول کردم»
    ...
    خاله من نزدیک پنجاه سالش هست ولی خیلی هات و سکسی و *اوف هست. «واقعا باید خودت بیای و از نزدیک ببینی! استفاده از کلمه اوف در اینجا فقط به خاطر ناتوانی نویسنده در بیان اندام یک خرس پنجاه ساله سکسی میباشد»
    ...
    سوار ماشین شدم و به سمت خانه خاله به راه افتادم. من ادم پولداری هستم و لازم به ذکر هست که ماشینم از این شاسی بلندهاست که در دهه هشتاد هر دختری ارزوش بود سوارش بشه ولی بعد از سقوط ارز و انتخاب ترامپ و فاجعه ای که در خاورمیانه اتفاق افتاد نتوانستم ماشین بهتری بخرم. ساری ایوب!
    ..
    پشت چراغ قرمز به دخترک گل فروش لبخند زدم و یک تراول پنجاه تومانی به او کمک کردم که ناگهان درب ماشین را باز کرد و گفت ساک پنجاه تومن ولی صد بدی اجازه میدم سینه هام رو هم بمالی. ازش پرسیدم چند سالته؟ گفت بیست و هشت.. گفتم مگه تو دخترک گل فروش مهربان نیستی؟ که گفت نه احمق.. من جنده ی معروفِ فرشته ام.. حالا میگی مکان کجاست یا پیاده بشم؟
    سریع پیاده ش کردم و راه افتادم. واقعا شبیه یک کودک مهربان بود.
    ...
    پشت در خانه خاله پارک کردم. لازم به ذکر نیست که خاله م از این پولدارهاست و چهار تا ماشین داره و ماشین من دیگه توی پارکینگشون جا نمیشد .
    زنگ ایفون تصویری را زدم. از این لمسی ها بود که حسگر هوشمند دارن «البته خودم نمیدونم حسگر هوشمند چیه دقیقا» در باز شد. وارد شدم. یک امارت بزرگ و با شکوه. خدمتکار خاله لبه ی استخر نشسته بود و بی توجه به من ماریجوانا میکشید. این پولدارها حتی خدمتکارهاشون هم به ادم توجهی نشون نمیدن. یک ساعت و نیم مسیر پر پیچ و خم باغ را طی کردم تا به امارت اصلی رسیدم. واقعا بزرگ بود. واقعا باشکوه بود. واقعا بزرگ بود. واقعا خاله پولدار و سکسی ای داشتم. واقعا...
    ....
    در زدم. خاله م در را باز کرد. یک تاپ قرمز پوشیده بود که سینه هاش ازش زده بود بیرون. و یک دونه دامن کوتاه تا زیر زانوهاش. و یک جفت کفش پاشنه بلند قرمز سکسی. «که البته هیچوقت نفهمیدم چرا ادم باید وقتی توی خونه تنهاست کفش پاشنه بلند قرمز بپوشه؟»
    یک بوسه کوچک به صورتم زد و دعوتم کرد داخل


    بعد از سلام و احوالپرسی رفت روی کاناپه نارنجی نشست. و پاهای سکسی و بلندش را انداخت روی هم. و گفت : عزیزم بیا اینجا کنارم بشین.
    گفتم : نه ممنون خاله! میشه لطفا اون پرده ها رو بدی بزنم؟ کلی قرار داد دارم که باید برم امضا کنم... که گفت : حالا بیا یک دقیقه اینجا بغل خودم استراحت کن عزیز دلم.. اون قرار دادهای کوفتی رو رهاش کن بره رییس..
    و بعد یک لبخند سکسی زد. . درخواستش را رد نکردم. دلم نیامد دل این پیرزن در استانه ی پنجاه سالگی را بشکنم. بغلش نشستم. گوشی اپلش را از روی میز برداشت و گفت : دیشب عروسی دعوت بودم بیا ببین سلفی هایی که گرفتم خوب شدن.. گوشی را از دستش گرفتم و شروع کردم عکس ها را نگاه کردن. «واقعا افتضاح بود.. یک مشت ادم پولدار بی درد.. درست مثل خودم.. با دماغ های عملی و سینه های پروتزی و لبهای ژلاتینی..لعنت به سرمایه داری که از ما یک مشت عروسک فانتزی به درد نخور ساخته بود»
    . در حال انالیز عکسها بودم که احساس کردم خیلی صورتش را بهم نزدیک کرده. و سینه های بزرگ و سکسی اش حالا کامل توی بدنم فرو رفته بود. همینجور که عکس ها را نگاه میکردم گفت : میدونستی وقتی بچه بودی بعضی وقتها من بهت شیر میدادم؟
    «اوه واقعا افتضاح بود.. احتمالا اگه مادرم زنده بود کلی باهاش دعوا میکردم»
    گفتم : واقعا؟ شما واقعا خیلی مهربونی خاله مهتاب..
    احساس کردم خیلی صمیمی شده.. چون دستهاش رو تقریبا گذاشته بود لای پاهام و لبهاش رو به صورتم چسبانده بود. واقعا وضعیت وخیمی بود. گوشی موبایل را بهش پس دادم و گفتم :توی عکس ها خیلی جذاب شده بودین خاله جون.. بعد از روی کاناپه بلند شدم و گفتم حالا میشه بگین پرده ها کجاست؟
    نمیدونم چرا عصبی شده بود؟ کمی مکث کرد و با ناراحتی گفت : میشه قبل از اینکه پرده ها رو بزنی یک کم کمرم رو ماساژ بدی؟ چون کمرم خیلی درد میکنه.. که قبول کردم. فقط نمیدونم چرا تاپش رو کند..سینه های سکسی ش بد جور جلب توجه میکردند.. به نظرم اصلا نیازی به این کار نبود.
    روی کاناپه به پشت دراز کشیده بود و من داشتم کمر ان خرس پنجاه ساله را ماسژ میدادم.سر و کارم به کجا رسیده بود که به جای امضای ان قراردادهای میلیاردی الان اینجا بودم و نوکری این عروسک پیر را میکردم.. . که یک دفعه برگشت و با لبخند گفت : میشه لطفا سینه هام رو هم ماساژ بدی؟ میخواستم قبول کنم که یکدفعه درب امارت باز شد و پیشخدمتی که داشت لبه استخر ماریجوانا میکشید وارد شد و ما را در ان وضعیت دید.. کمی مکث کرد لبخند زد و بی توجه به ما از پله ها رفت بالا.. توی اتاق خودش.. واقعا انسان محکمی بود..
    ...
    در حالی که سینه های خاله را با بی میلی ماساژ میدادم ازش پرسیدم.. راستی شوهرخاله کجا هستن خاله جان؟ نمیدونم چرا اصلا نشنید که چه میگفتم..فقط مدام لبهایش را میگزید و میگفت : آه..محکمتر بمالشون!
    ...
    که یکدفعه گوشی «اپل» خاله زنگ خورد. عکس شوهرخاله روی صفحه ی بزرگ گوشی اش افتاده بود.. گوشی را دستش دادم.. و دست از کار کشیدم.
    خودش را جمع و جور کرد و با حالتی مضطرب گفت : سلام هانی ! مسافرت خوش میگذره؟ ترکیه اب و هواش خوب هست؟
    که ناگهان صدای نخراشیده ای از قسمت تاریک خانه گفت : نه مهتاب جون! متاسفانه هواپیما پرید و مجبور شدم برگردم خونه...
    ...
    واو.. باورم نمیشد.. شوهرخاله م در قسمت تاریک اشپزخانه روی یک صندلی نشسته بود و ما را تماشا میکرد...
    ....
    کیف سامسونت براقش را از روی میز برداشت و ارام به سمت ما حرکت کرد.. خاله ام رنگش پریده بود..
    به سمتم نزدیک شد. ارام تف های توی گلویم را قورت دادم. ضربان قلبم بالا زده بود.. صورتش را به صورتم نزدیک کرد.. سبیلهایش توی صورتم فرو رفته بود.. با صدای نخراشیده ش توی گوشم گفت: میشه لطفا ادامه بدی محسن جون؟ دوست دارم سکستون رو تماشا کنم..
    بعد به سمت خاله ام رفت با دستهایش صورت نحیفش را گرفت صورتش را نزدیک کرد و ازش لب گرفت..
    واقعا انتظار نداشتم شوهرخاله ام همچین ادم دیوث و کثیفی باشد. خدمتکار معتاد از اتاقش خزید بیرون و به شوهرخاله ام تعظیم کرد و بعد خم شد و کفش های براق شوهرخاله ام را لیس زد. ان شخصیت محکمی از او در ذهنم ساخته بودم ناگهان فرو ریخت..
    شوهرخاله ام یک صندلی چوبی برابر کاناپه نارنجی گذاشت. رویش نشست زیپ شلوارش را باز کرد و کیرش بزرگ بیست و سه سانتی متری اش را بیرون اورد و به ما خیره شده بود..بعد گفت : زود باشید دیگه عوضیها.. میخوام با سکس امروزتون جق بزنم. خاله ام به گریه افتاده بود.. و هق هق میکرد. مثل سگی شده بود که به صاحبش خیانت کرده باشد «چجوری میشه؟» .
    من واقعا حوصله ام از این نمایش سر رفته بود و دوست داشتم هر چه سریعتر ان محفل را ترک کنم. شوهرخاله ام در کیف سامسونتش را باز کرد و دلارها را روی سرمان میریخت..و فریاد میزد هر کی بهتر سکس کنه پولها بهش میرسه.. خاله ام عشق پول بود.. و مثل یک گربه روی هوا میپرید و پولها را روی هوا میقاپید..
    از روی کاناپه نارنجی بلند شدم. کتم را پوشیدم. خاله ام را بوسیدم. به شوهرخاله ام دست دادم و از او بابت اینکه نمیتوانم توی نمایش مسخره اش شرکت کنم عذرخواهی کردم و به سمت شرکت میلیاردی ام راه افتادم.


    نوشته: آمین

  • 17

  • 31




  • نظرات:
    •   koskholkir.koloft
    • 4 ماه،2 هفته
      • 5

    • کیر لای پستان سکسی خاله ات


    •   Rnn
    • 4 ماه،2 هفته
      • 2

    • (rolling) (rolling)


    •   Neshane21
    • 4 ماه،2 هفته
      • 11

    • اصل ماجرا: شوهرخالت بخاطر کونت گفته بیا خونمون تامام


    •   koskholkir.koloft
    • 4 ماه،2 هفته
      • 9

    • کسکش فقط قطر بین ستون های خونه رو نگفت


    •   Shad-ahw72
    • 4 ماه،2 هفته
      • 8

    • واین بود تخیلات ذهن یک آدم جقی (dash)


      بابا برو جقت رو بزن کسشر تلاوت نکن


    •   mehdi.98
    • 4 ماه،2 هفته
      • 7

    • سینه های سکسی اونم تو پنجاه سالگی.عجب


    •   شاه ایکس
    • 4 ماه،2 هفته
      • 22

    • میگن مهران مدیری بعد خوندن این رفته تو گلدون میگه به من اب ندین!! (biggrin)


    •   ali80xx
    • 4 ماه،2 هفته
      • 6

    • چرا همه سبک نوشتنا امشب کیری شده.اصن نتونستم تا اخر بخونم.
      ولی از خرس 50ساله خوشم اومد


    •   MAHDI.Bمهدی
    • 4 ماه،2 هفته
      • 13

    • بابا پولدار .میلیاردر . سکسی .هانی جون
      کونی جون پاشو برو گمشو مدرست دیر شده
      کیرم تو این جور طنز ها اصلا برای چی این داستان اپ شد چه هدفی داشت موضوع این داستان


    •   toolejen
    • 4 ماه،2 هفته
      • 14

    • خدایا منو بکش،شاه ایکش به دادم برس،نمیتونم تنهایی فحشی که وصف حال این قرمساق باشه رو پیدا کنم،


    •   زندگی+فانتزی
    • 4 ماه،2 هفته
      • 9

    • این دقیقا کجاش طنز بود؟


      احتمالا
      خودگویی و خودخندی
      عجب مرد هنرمندی ......


    •   زندگی+فانتزی
    • 4 ماه،2 هفته
      • 6

    • تنها چیزی ک تو داستان قشنگ بود اسم نویسنده‌ش بود


      حاج اقا دعا کنن ک نویسنده‌ش رو شفا بده
      ماهمه بگیم



      آمین>



    •   زندگی+فانتزی
    • 4 ماه،2 هفته
      • 10

    • وب‌گرد جان


      احتمالا دست چپ و راستت قاطی کرده از بس داستانا شگفت‌انگیزه


      ک اشتباه کامنت میذاری


    •   bn1380
    • 4 ماه،2 هفته
      • 5

    • طنز بود اما پر از عقده
      لیاقت داری که دیس پتجمو تو کونت فرو کنم ولی شایسته فحش خوردن نیستی
      برو خداتو شکر کن


    •   Koshti.pars
    • 4 ماه،2 هفته
      • 5

    • اومم و مرض
      اومم و زهر مار
      اومم مرگ
      عاقبت زیاد زدن قابل توجه جوانان عزیز آخرش میشین مثل این
      کم بزنین
      یعنی خودت داشتی مینوشتی خودت ب خودت فحش ندادی
      تو شیخ الشیوخ جقی هایی
      ننویس کلا ننویس لفت بده نباش
      به شغل شریف کونی بودنت ادامه بده
      چقدر کس گفت آخرش رو که دیگ ی ایدی میدادی چهارتا مشنگ مثل خودت یه مدت سر کار میموندن
      بهت توصیه می کنم جق نزن (biggrin)


    •   Memol85
    • 4 ماه،2 هفته
      • 5

    • عقده پولداری داری


    •   hari.chobin
    • 4 ماه،2 هفته
      • 7

    • کسکش کسی که پولداره زنگ میزنه نصاب پرده نه به تو بیناموس


    •   Nikoov
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • یک طنز متفاوت و جذاب از زبون یک ادم پولدار که سرمایه داری و زندگی سرمایه دارها رو به چالش کشید! بی نظیر در این سایت! تا اونجایی که به یاد دارم!


    •   Nazi.mirzayi3244
    • 4 ماه،2 هفته
      • 4

    • باباپولدار


    •   Tyio
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • واقعا عالی و خنده دار! مخصوصا اون قسمت جنده ی شهر.. و اون خدمتکار :))))) دمت گرم!


    •   Nr2oh
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • تبریک به ذهن خلاق نویسنده!! یک کمدی سیاه و بینظیر!


    •   Simam
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • خوب و متفاوت و خنده دار بود! و طنزش بسیار تند و نیش دار..


    •   kokarostam
    • 4 ماه،2 هفته
      • 8

    • تخماتیک


      شاشیدم توی این متن که فکر میکنی طنز نوشتی. امارت؟ واقعا امارت؟ میلیاردر بیسواد. باید بنویسی عمارت. حوصله ندارم برای این کس‌شعرت یک شعر بگم.


      ها کـُ‌کا


    •   shureshy
    • 4 ماه،2 هفته
      • 6

    • یه مدت نبودم از دوستان معذرت میخام خب الان اومدم


      جاکش ماشین شاسی بلند اخه؟؟؟؟دهنتو گاییدم حداقل اسم ماشینارو یاد بگیر


    •   Mr.poori
    • 4 ماه،2 هفته
      • 5

    • به نظر منم جالب نبود سعی کرده بودی تو قالب طنز باش ولی نبود


    •   rezahot1981
    • 4 ماه،2 هفته
      • 4

    • متن را نخوندم فقط عنوان را دیدم حالم از عنوانت بهم خورد و در نتیجه، ک. س ن. نت


    •   shagholoom
    • 4 ماه،2 هفته
      • 3

    • خالت اوف پولدار بود و خدمتکار داشت ولی پول نداد کارگربیاد پردشو بزنه؟ تا همونجا که گفتی تو امارت بوده و خدمتکارش علف میکشیده خوندم


    •   Nikolfidas
    • 4 ماه،2 هفته
      • 3

    • اخیش چه خوب بود نه کسی لرزید نه کسی شربت خورد فقط بجا شربت زیادی گوه خوری بود


    •   Vashkin
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • (dash) (dash)


    •   M.oha.mma.d_7
    • 4 ماه،2 هفته
      • 3

    • کص اول تا اخرت با این داستان کیریت کلا ۲ خط نخوندم


    •   mr_kenedy
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • نسبت به داستانای چرتی که این روزا آپ میشه باحال بود لایک


    •   AliT2770
    • 4 ماه،2 هفته
      • 3

    • کیرررررری بود
      خسته نباشی خر قله گی..


    •   djme
    • 4 ماه،2 هفته
      • 4

    • خوشم میاد این همه پولدار و مایدار بودین خانوادگی بعد کلی کارگر و خدمه اونوقت تو رو میخواست برای نصب پرده


    •   parynazgol
    • 4 ماه،2 هفته
      • 4

    • کسخل...............................................


    •   mrchicco
    • 4 ماه،2 هفته
      • 4

    • چاره ای ندارم جز اینکه برای شما هم ارزوی موفقیت کنم امیدوارم بتونی یک روز نویسنده طناز قهاری باشی


    •   SSAa699
    • 4 ماه،2 هفته
      • 3

    • :( :( (dash) (dash) (dash)


    •   Alirezapa2
    • 4 ماه،2 هفته
      • 3

    • هر چی کیر ۲۳ سانتی و هر چی ماشین شاسی بلنده تو کونت بچه کونی کم صنعتی بزن


    •   hamid30gari
    • 4 ماه،2 هفته
      • 8

    • دیسلایک.
      حال ندارم زیاد توضیح بدم.فقط بدون بی نمک تر از اون چیزی هستی که فکر میکنی


    •   hamid30gari
    • 4 ماه،2 هفته
      • 7

    • بنظرم بیماریه خود بامزه بینی داری دوست من.
      ولی به قول یکی از دوستان همیکنه سربت نخوردید و نرفتید رو ابرا و کسی بعد یه لرزش ارضا نشد جای بسی تشکر داره


    •   aminrezvani
    • 4 ماه،2 هفته
      • 4

    • خخخخخ یاد شاهزاده سرین افتادم اوممممم آرررررررررره


    •   Cukur
    • 4 ماه،2 هفته
      • 3

    • با کسب اجازه از محضر بزرگان مجلس
      فقط خاستم بگم کیر بیست و سه سانتی صداخراشیده شوهر خاله ات تو گیربکس مغزت کون گشاد محترم (erection)


    •   Haghi13833
    • 4 ماه،2 هفته
      • 3

    • فهمیدم ک پولداری داداش پول هاتو ب رخ ما جقی ها نکش


    •   0291Rezabahal
    • 4 ماه،2 هفته
      • 4

    • پنج ساله که میام داستان میخونم این اولین کامنتمه
      اخه جاکش خونه خالت کجای فرشتس که یک ساعت و نیم طول میکشه از باغش برسی به امارتش من تو فرشته زندگی میکنم تا حالا همچین قصریو ندیدم اصلا این هیچی اون به اون پولداری بچسه واسش پردرو وصل میکنن اونوقت اون خدمتکار دست خر بوده که تو رو صدا کردن واسه نصب پرده ؟
      همین که گفتی ایفون خونه خالت تصویریه فهمیدیم اخر پولداران با اون داستان نوشتنت
      یه چیزی بنویش بگنجه اخه اون مناره تو کونت


    •   Ali.mina007
    • 4 ماه،2 هفته
      • 2

    • زیبا بود.جزاکم الله


    •   milad71tbz
    • 4 ماه،2 هفته
      • 4

    • همون اولش که رسیدم به نصب پرده فهمیدم کس شعر از نوع مجلوقی نوشتی ادامه ندادم


    •   king.artoor
    • 4 ماه،2 هفته
      • 5

    • خخخخخ نویسنده داستان خیال کرده همه مثل خودش خرن.بدو بدو رفته 4تا اکانت فیک ساخته که تاریخ ساخت همشونم98.06.04 هستن تابلو تابلو پشت سر هم باهاشون کامنت گذاشته و کلی تعریف و تمجید کرده
      اکانتای Nikoov و Tyio و Nr2oh و Simam همشون ب علاوه چند تا اکانت فیک دیگه ک باهاشون فقط ب داستان لایک داده و کامنتی نذاشته واسه نویسنده کسخول و خود شاخ پندار هستن.جق مغزشو گاییده طفلی
      منم وقتی دیدم همچین کسشعر قرنی رو تا اینجا 13نفر بهش لایک دادن!!! پشمام ریخت و مشکوک شدم


    •   kirlat
    • 4 ماه،2 هفته
      • 3

    • وقتی کتاب قصه کودکان رو با یه رمان عاشقانه و یه جقی سیخ شده ترکیب کنی داستان تو میشه فکر کنم از دخترک کبریت فروش پینوکیو و عموی سوباسا الان گرفته


    •   parto_banoo
    • 4 ماه،2 هفته
      • 3

    • من واقعا دیگه صحبتی ندارم :/


    •   royaei
    • 4 ماه،2 هفته
      • 2

    • خوب نبود نه با عقل جور در میاد نه با منطق نه با طنز نه با فانتزی نه با تخیل نه با ....‌؛
      متاسفم ؛
      خوشم نیومد ؛
      موفق باشی


    •   بچه-ای-خوب
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • فشار اقتصادی و فشار کیر دوستان به کون نویسنده باعث شده این اراجیف رو به هم ببافه!!!
      اه اه حالم به هم خورد از این همه کُسشعر.


    •   mamali_koloft4030
    • 4 ماه
      • 0

    • گوشی اپل خاله‌ت تو کون ادمین محترم که داستانتو اپلود کرد جغی میلیاردر


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو