اون دو تا مستِ چِشات! (۲ و پایانی)

    1397/10/13

    قسمت قبل..


    دوستان تشکر از استقبالتون از قسمت قبل
    دیگه تقریبا آخرای وقت اداری بود .سرم تو مونیتور بود داشتم یه سری عدد و رقم شلخته رو چک میکردم. تلفن کنار دستم زنگ خورد .دستمو که بردم ورش دارم لیوان چای یبارمصرف رومیزم واژگون شد.
    تا بخودم بیام شلوار کرم رنگم خیس شد از چای. قرار بود تو راه برگشت برم دنبال مجید بریم اسنوکر.... حالا با این وضع! ... عصبی و پرحرص نشستم سرجام! نگام رو قطره های قهوه ای رنگی بود که هنوز از لبه ی میز نئوپان میریخت رو شلوارم!
    ... هییییین! صدای هین گفتن منشی دیوث شرکت باعث شد تکون مختصری بخورم. سرمو برگردوندم سمت در باز اتاق. همچین چشماشو گرد کرده بود که یه لحظه ناخوداگاه خشتکمو نگاه کردم بینم چیزیش معلومه یا نه!
    مثل مدل ها راه میرفت. سمتم که اومد فقط حرکت موزون روناش که به ترتیب حول مفصل بالا پائین میشدن و میدیدم.
    یه دستمال پارچه ای درآورد گرفت سمتم به اشرفی ، همکار میز کناریم چشم غره ای رفت و گفت_ میبینین چه ریلکس نشسته؟ من بودم خودمو میکشتم!
    اشرفی تک خنده ای زد و چیزی نگفت.
    دستمالو ازش گرفتم.. حاشیه اش گلدوزی آبی داشت. دوباره تلفن زنگ خورد.
    منشی دید من مشغولم ، دستشو گذاشت رو دکمه آیفون و برگشت سمت در .
    صدای یه زن پیچید تو اتاق. منشی قدماشو کند تر کرد..
    . یوهان؟ چرا گوشیتو برنمیداری؟ چرا نمیذاری توضیح بدم؟
    گوشیو برداشتم دوباره گذاشتم سرجاش.
    یه سری برگه پرینت شده که لبه هاشون به فنا رفته بود با چای رو میز رو مچاله کردم انداختم سطل زیر میزم. کتمو برداشتم و همینطور که تو مسیرم از بچه ها خداحافظی میکردم ،
    ب منشی گفتم دستمالتو میشورم میارم برات
    با لبخند گفت نمیخوام واسه خودت!
    تشکر کردم و همونجا دستمال قهوه ای شده از چای رو انداختم تو سطل آشغال کنار آسانسور ..




    سیما دوباره بهم اس ام اس داده بود که باید حرف بزنیم.
    حرف زدناشو از بر بودم. با هزارقلم خودشو آرایش میکرد و با یه سینی شربت مخلوط سعی میکرد چیزخورم کنه.
    بعدشم که الکی الکی چیزخور شدم رفت ، میومد بغلم و سعی میکرد جدی تر حرف بزنه!! هیچ وقت حتی مواقعی که تو بغلم وول میخورد و گردنشو میخوردم و بحث دیگه خیلی جدی بود ، رئیس بلند نمیشد!
    انگار همه ی کارام عقلانی بود تا از سر دل! از طرفی بیخیال نمیشد .
    جوابشو ندادم.
    دوباره ماشینو پارک کردم جای همیشگی و یه نگاه دیگه به شلوارم انداختم .لک شده بود .
    کارت مترومو برداشتم و وارد محوطه شدم. دوباره همون واگن سوار شدم.
    هرچی نگاه انداختم گوش تیز کردم ببینمش نشد. وقتی پیاده شدم یه لحظه میون جمعیت دیدمش . داشت نگام میکرد.. ایندفعه نگاه نگرفتمو همونطور حیرون محو اداهاش شدم.. دو قدم رفتم سمتش که خندید . رفت سمت پله برقی و علامت داد بیا!
    دنبالش رفتم تا از مترو بیرون رفتیم و خروج! ... بالاخره وایساد .تو یه کوچه که شلوغ هم بود برگشت ببینه هستم یا نه! رفتم دنبالش! دنبال اون نبودم ، دنبال هوس میرفتم.
    هوس لمس کردنش بین پاهام!... وقتی چشمای خرمائیش تو چشام بازه و ازم میخواد برم پائین تر...
    تو کوچه باریکتر رسیدم بهش.. دستشو گرفتم گفتم کجا میری؟ چیزی نگفت. ترسیده بود. گفتم خودت منو کشوندی دنبال خودت آهو خانم! حالا چیزی نمیگی؟
    چشمام رفت سمت لباش... سرمو بردم جلوتر که یه عده ریختن سرم و بعد چند دقیقه که بخودم اومدم فقط یه پیرهن تو تنم بود و همون شلوار لک!.. کیف پول ، مدارک باضافه ی کت محبوبم رفت!
    حتی بلیط نداشتم برگردم مترو!
    شکمم درد میکرد و از بینیم یکم خون میومد!
    رفتم تو یه سوپرمارکت و زنگ زدم به سیما..




    بینی استخونی و چشمای معمولی.. لبای پروتزی و هیکل توپر!
    یه قیافه ی معمولی که وقتی میخندید قشنگتر میشد.
    از نگرانی از کنارم جم نمیخورد. خودم از چرت و پرتایی که واسش سرهم کرده بودم خجالت میکشیدم.
    به بدترین وضع ممکن امروز گائیده شد اعصابم ..
    کمپرس یخ و که گرفته بود رو بینیم ازش گرفتم و بهش گفتم برام آب بیاره.
    صدای ویگن از اسپیکر پخش میشد و سیما هم ضرب با آهنگ ، حالا که من پیشش بودم خوشیش تکمیل شده بود و قر میداد ..
    خندم گرفته بود به حرکاتش!
    وقتی برگشت لبش قرمز تر شده بود .گفت که دوباره دیشب عرفان مست و عربده کشون اومده تو کوچه و آبرو نذاشته واسش!
    گفتم حالا که خاستگارته و میخوادت چرا که نه! به اون خوشتیپی! شکم منو ببین!
    با خنده نگام کرد و گفت عمرم سر اومد بهت بفهمونم واسه من قیافه ملاک نیست!
    یطوری گفت که حس کردم قیافم خیلی کیریه! ... ادامه داد مث عرفان ریخته همه جا.. ازین آدم لشا که حتی با یه نگاه کردن یا یه حرف زدن ساده راس میکنن!
    از چشماش طفره رفتم! .. راس میگفت! امثال من همه جا ریخته بود .


    گفتم خوب ، حالا از کجا میدونی من ازونا نیستم؟
    خودشو کشید تو بغلم و مث گربه ها بینیشو مالوند به پیرهنم و بو کشید!!
    گفت خوب میشناسمت دیگه!
    با چشمای گرد شدم که مواجه شد ادامه داد حتی اگه باشی بازم فرق داری برام!
    این جمله رو با حداکثر توانی که داشت گفت. صداش تحلیل رفته بود!
    یه حالی شدم... بهم گفت بازم فرق داری برام! هرچند استدلالش ارسطو رو به گای سگ میداد ولی انگار کم کم داشت حالم عوض میشد.
    شک کردم... شاید دوباره چیزی تو لیوان ریخته بود! اما من که هنوز دست به سینی نزده بودم!!
    ناخنای کاشتشو گیر دکمه های پیرهنم کرد.
    زیر گوشم گفت بوی خون میدی عشق جان!.. اینو درش بیاریم؟
    به چشمای پدر سگ اون ریمل فروشه قسم ، سیما اینقدر نرم و متین نبود تاحالا! همش یطوری حمله میکرد که من خودمو میباختم! اما الان!..
    گفتم ب مامانت گفتی که پیشتم؟
    .... _ اوهوم!..
    نتونستم بمونم پیشش.. سریع پاشدم گفتم_ سوئیچتو بده فعلا برم..
    من اول باید. میرفتم پیش دکتر!.. باید میفهمیدم سیم پیچی این رئیس کوچولو کجاش ایراد داره که هی بگیر نگیر میکنه.... که گاهی با یه نفس کشیدن راست میشه و گاهی با فیلم سوپر نیم خیزم نمیشه لاشی!
    یا شایدم باید میرفتم روانشناس ویزیتم کنه بینم مشکل از طرز فکرم نیست؟
    این حد از جاکشی و افتادن دنبال یه دستفروش سابقه نداشته تو خاندانمون آخه.


    اومد سمتم .. درو قفل کرد.. گفت اگه رفتی دیگه نیا. سمت من!
    نفس عمیقی کشیدم ..
    صورتشو با دوتا دستام گرفتم.. نگاهش لوس و گیج بود! اشک از گوشه چشمش ریخت پائین .. اصلا زشت نبود! اصلا.. یه دختر معمولی با یه قلب پاک بود که منه کثافتو تا پای جون میخواست..
    منه بنده ی دولت و حقوق کارمندی رو!. منکه نهایت جذابیتم مهارت توی بیلیارد بود و سرش شرط میبستم.
    ذهنیاتم رو ادامه ندادم و صورتمو بردم جلو لب پائینشو گاز گرفتم!
    صدای قلبش میومد! سنگین و محکم و تند تند نفس میکشید...
    تا وسط هال بردمش هولش دادم رو کاناپه و دستاشو بردم بالاسرش
    زیر گوشش گفتم_ پس فقط یه سافت کوچولو!
    صداش در نمیومد در طول اینکه میبوسیدمش...
    از محرمیتمون که بخاطر رم کردن من نامزدی بهم خورد ، هنوز یه هفته مونده بود
    حس میکردم زیپ شلوار اذیتم میکنه ...
    تنها صدایی که ازش شنیدم یه آهِ کوچولو بود وقتی طعم رئیسو چشید بدنش!
    سیمای بکرِ من ، هنوز ده دقیقه نشده به اوج رسید و احتمالا اینقدر ناخنشو تو بدنم فرو کرد ، یکیشون شکست...
    نذاشت ازش جدا شم
    گفت یوهان! بغلم کن! ... بهم بگو دوسم داری..
    خندم گرفت.. سرمو خاروندم گفتم عه؟ هنوز نگفتم؟
    خندید ... ابروهاشو بالا داد .. نمیخواستم دروغ بگم... عاشقش بودم اون لحظه ولی ...
    حس کردم برای دوست داشتن باید زمان بیشتری بگذره
    موهاشو از پیشونی عرق کرده اش زدم کنار .. لاله گوششو یه گاز خفیف گرفتم و همینطور که سرشو رو بازوم تنظیم میکردم پرسیدم
    قرار بود سافت باشه یکم هارد شد...
    خندید.. پرسیدم اذیتت کردم؟ چیزی نگفت... با صدای خودش گفتم وای وای عاشششقتم عشق من زود باش زود باش!
    یکی محکم با آرنج کوبوند تو دلم و با ناز گفت یوهااااان!
    که توی دلم گفتم درد و یوهان!
    جدی شدم و با اینکه میدونستم همچین حرفایی قواره ام نیست زیر گوشش زمزمه کردم
    مرا به زوزهٔ دراز توحش
    در عضو جنسی حیوان چه کار
    مرا به حرکت حقیر کرم در خلأ گوشتی چه کار ؟
    مرا تبار خونی گلها به زیستن متعهد کرده است
    تبار خونی گلها می دانید ؟


    وقتی شعر تموم شد تو دلم به خودم گفتم_ آره ارواح عمه ات!
    زیر لب گفت توئم فروغ میخونی؟
    اونجا بود که متوجه شدم اون یادداشت بدخط تو سررسید روی میز اشرفی ، از شعرای فروغه..
    گردنمو تکون دادم گفتم_ شبا تا فروغ نخونم خوابم نمیبره ...
    و زیر لب یبار دیگه بهم گفت عشقم و با خودم فکر کردم باید آدم تر شم...


    پایان..


    نوشته: NASOOT

  • 29

  • 5




  • نظرات:
    •   Joodii_abot
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • چه جالب! ی دفعه خیلی واقعی شد ماجرا !! تلنگر خوبی بود.
      لااااایک


    •   sepideh58
    • 5 ماه،2 هفته
      • 2

    • چهارمیش مال من بود ناسوت !
      داستانت تاپ !
      خب این فحش های وسط داستانت خیلی خوب بود !درگیری ذهنی مرتیکه (بگم مرتیکه؟ )رو دوس داشتم !چند چندین با خودتون آخه !
      یکی ک میخوادتون رو پس میزنین بعد راه میفتین دنبال ریمل فروش !
      اون عاشقتم در لحظه رو خوب اومدی!شنیدم ک میگن همون لحظه که به دختره گفتم دوسش دارم واقعا دوسش داشتم !اما فرداش دیگه اون حس نبود !شت واقعا (biggrin) (biggrin)

      پیچیده نیستینا! بیخیالش!نگم ازتون (biggrin)

      خببببب باید بگم خیلی خوب بود ناسوت و خیلی دوسش داشتم و قلمت خاصه؟گفتم اینا رو !
      تند تند بنویس!همین


    •   NASOOT
    • 5 ماه،2 هفته
      • 2

    • سارینا جان تشکر
      جودی ابوت گل گلاب! ظرافتی اگر داشت متن ، به نگاه شماست
      سِپـــیــد
      چی بگم کمی از کامنتت جبران شه؟ فقط مرسی که میخونی این خط خطیا رو


    •   kos__talla
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • عالی بود قلمت
      مدت ها بود از خوندن انقدر لذت نبرده بودم
      خیلی خوبه یه کمم فروغ چاشنی زندگی کنی
      عالی و دوست داشتنی


    •   NASOOT
    • 5 ماه،2 هفته
      • 2

    • ممنون تشکر از نگاه برازنده شما (rose)


    •   lale.1ta
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • (clap)افرین عالی بود


    •   مسیحی۰
    • 5 ماه،2 هفته
      • 3

    • مثل همیشه زیبا.عاشق نگارشتم.


    •   آپو
    • 5 ماه،2 هفته
      • 2

    • بژی ،
      در داستان سرایی حرف نداری ،تشکر.
      به امید روزی که داستان موفقیت و پیروزی ملت رو بنویسی. دوست خوب من
      البته اگه قبول کنی!
      بژی ستم دیده ها.


    •   SSAa699
    • 5 ماه،2 هفته
      • 2

    • ناسوت جانم گلم....
      هم خودت دوس داشتنی هستی
      هم نوشته هات
      مثل همیشه عالی عزیزدلم
      لایک فدات شم (rose) .


    •   NASOOT
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • خدمت بالایی ها عرض شود که: NASOOT از داشتن هوادارانی مثل شما خوبان که محبت دارین به خودش میباله (rose)
      رز تقدیم به نگاه گرمتون...
      داستان بعدی : مَنِ لاشی..


    •   gankr.koy
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • سلام،هزاران لایک ملبس به گلهای لاله عباسی تقدیمت.
      ناسوت گلم.
      راستی آپو ازت خواهش کرده یه روزی داستان استقلامون رو بنویسی؟
      خواهش منم کنارش در صندوقچه زرین ودلربای داستانات برای رشد نگهداری کن.
      ضمنا اسم داستان بعدیت ،....
      از لاشخورها بدم میاد عاشق شیروعقابم که نشأت گرفته از شخصیت بلند وعالی خود توست.
      ‏(لبخند و احترام)


    •   nanazeman
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • جذاب و جالب...


    •   خوشگلخانم
    • 5 ماه،2 هفته
      • 2

    • مشکل روحی شایدداری حاجی


    •   NASOOT
    • 5 ماه،2 هفته
      • 3

    • سلام خدمت همه زنده دلان!.. بنده اصلا خودم رو نویسنده نمیدونم دوستان صرفا تفریحی گاهی یه چیزی مینویسم اما راجع به استقلال صحبت شد ، ملت عشق از همه دین ها جداست ..عاشقان را ملت و مذهب خداست.. عاشقانه مینویسم و حس میکنم صرف پرداختن به یک قشر خاص دردی رو دوا نمیکنه......
      از بابت اسم داستان بعدی ، مَنِ لاشی ، لقبی هست که خود فرد توی داستان به خودش میده و من فقط مینویسمش... شخصیت ها همیشه هم قهرمان و بزرگ نیستند از خلال مردم عادی اند از دل اشتباهات ریز و درشت همه ی ما... هیچکس صرفا عقاب یا صرفا لاشخور نیست ..
      احترام زیادی قائلم برای همگی دوستان شب بر شما خوش(rose)


    •   توت.فرنگی
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • نگارشت رو دوست دارم


    •   eyval123412341234
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • :-) چقدر خوب و دلنشین بود! ناسوت عزیز آفرین!


    •   Elenajoon
    • 5 ماه،2 هفته
      • 2

    • اصلا خوب نبود


    •   LOGANWOLF
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • بعضی قسمتا از طرز نوشتنت خوشم نیومد ...ولی از موضوع داستانت خوشم اومد خوب بود ✌✌?


    •   Neshane21
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • داستانتون جای فکر کردن داشت به نظر نویسنده ی باهوشی هستین ناسوت بازم بنویسین :-*


    •   fazi20
    • 3 ماه،3 هفته
      • 1

    • مث همه ی داستانایی که ازت خوندم خاص بودبازم . موفق باشی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو