او رها را می پرستید! (۱)

    <<سلام بر دوستان گل شهوانی
    اولین داستانمه پس کاستی ها رو به بزرگی خودتون ببخشید
    داستان درمورده شیمیله و خب تو قسمتای بعدی (اگه استقبال بشه) وارد دنیای اس ام میشه
    بردگیو شاخه های دیگش که خیلی زیاده.
    اینا واجب بود گفتنش تا کسی ک علاقه ای نداره نخونه داستان رو>>


    آریا با استرس جلوی مجتمع مورد نظر ایستاد،مردد بود که زنگ بزند یا از همان راهی که آمده برگردد.
    رها یه شیمیل بود که آریا با کلی زحمت پیدایش کرده و وقت گرفته بود.-هرچه باداباد!
    به شماره ای که از رها داشت زنگ زد و بعد از چهار بوق صدای رها آریا رو به خودش آورد-بله؟
    -س.س..سلام....اممم من آریام پیام داده بودم تلگرام صحبت کردیم ...من اومدم همون آدرسی که فرمودید.
    -آها آره فک نمیکردم بیای دیر کردی...الان درو میزنم بیا طبقه سوم

    -باشه چشم میبینمتون
    صدای باز شدن در با قطع کردن تلفن همزمان شد.داخل آینه خودش رو دید؛پسری لاغر با پوستی سفید
    و موهای قهوه ای که با چشم های قهوه ای و البته کمی تیره ترش همخوانی داشت.آسانسور در طبقه سوم ایستاد.
    خارج شد و به سمت واحدی که درش نیمه باز بود رفت خواست در بزنه که در کاملا باز شد و رها با لبخند

    مقابلش ظاهر شد.عکس هایش را دیده بود اما از نزدیک بنظرش زیباتر بود.-سلام بیا تو.
    رفت داخل و با رها که دستش را دراز کرده بود دست داد
    یه دامن کوتاه سفید به همراه تیشرت قرمز رنک پوشیده بود
    -وووی چقدر خجالتی ای تو..
    -استرس دارم برا همونه -اولین بارته؟ -آره -خب پس تا حدودی طبیعیه.چیزی میخوری؟؟
    -فقط اب اگه میشه -چرا نشه الان میارم
    آریاپ تواین فاصله تونست کمی به اطرافش دقت کنه؛ یه حال مبله ‌که روبروی آشپزخونه بود و در اون

    سمت یه بالکن که خیلی بزرگ بنظر نمیومد.
    -بفرمایید
    لیوان را گرفت و با گفتن ممنون یک نفس سرکشید.
    -چخبرته پسر آرووم، میخوای برو یه روز دیگه بیا...ها؟؟
    -ن..نه خوبم

    -خب خوبه،پس من میرم تو اتاق توام بیا...چیزی میخوای برات بپوشم؟؟
    -برای من؟
    -آره دیگه خب بعضیا به بعضی لباسا علاقه دارن مثلا لباس چرمی یا ساپورت

    -آهااا ...نه هیچی نمیخواد

    -خب پس بریم

    با گفتن این حرف جلو افتاد و آریا پشت سرش راه افتاد

    رفت داخل تنها اتاق خواب خونه؛ کوچیک بود و تخت دونفره بزرگ تقریبا کل فضای اتاقو گرفته بود

    رها خیلی راحت شروع به کندن لباس هاش کرد

    پشت به آریا بود و شورت که اخرین لباس بود را کند و به سمت آریا برگشت
    سینه های کوچیک اما گردو سربالا که نشان از عمل داشت،پاهای کشیده و خوش فرم،تتو های گل فراوان در جای جای بدنش و
    در آخرکیر کوچکو جمع و جوری که آرام گرفته بود.
    -لباساتو در نمیاری؟؟
    با این حرف رها،آریا به خودش اومد و شروع کرد به کندن لباس هاش

    از استرسه چند دقیقه پیش خبری نبود و حالا فقط هیجان داشت.کامل لخت شد.
    بدن هردو تمیزو شیو شده بود.به سمت رها رفت و گردنش را بوسید و کم کم سمت لاله ی گوشش رفت

    با فشار کمی رها را روی تخت انداخت و خودش هم شروع کرد به خوردنو بوسیدنش.
    از گردن به سمت سینه ها رفت.رها فکر نمیکرد این همان پسره خجالتیه چند دقیقه پیش باشد

    کاملا خودش رو به دست اریا سپرده بود تا ببینه این تازه وارد تا کجا میخواد پیش بره.نفس های هردو نامنظم شده بود

    آریا از سینه ها گذشت و رفت پایینتر؛نافش را بوسید و رفت سراغ کیرش،هنوز کاملا سیخ نشده بود.بدون فکر شروع کرد به

    خوردن.ابتدا سخت بود و حتی حال به هم زن ولی آریا ادامه داد.بعد از چند دقیقه خودش هم لذت میبرد.رها هم که غرق در لذت

    بود و با آهو ناله هاش آریا رو مصمم تر میکرد.
    بعد از حدود یه ربع بوسیدنشو ادامه داد و به سمت پاهای رها رفت. اون فوت فتیش داشت و پاهای رها همان چیزی بود که

    آرزویش را داشت. اول روی هردو پا را بوسید و بعد شروع کرد به لیسیدن، از پاشنه پا تا انگشت ها.تک تک انگشت هارو

    میک زد در همون حین به رها نگاه میکرد؛رها غرقه لذت بود.نگاه اریا را حس کرد و بهش نگاه کرد؛ خیلیا پاهاشو خورده

    بودن و تمام این کارارو صدهاربار انجام داده بود اما اینطور با عشقو علاقه تا حالا تجربه نکرده بود.
    آریا بوسه ای روی کیر رها زد و بلند شد -من برم دستشویی زود میام -باشه عزیزم،رفتی بیرون سمت راست

    با رفتن آریا رها به پاهاش نگاه کرد.کاملا تمیز بودن و آریا هیچ نقطه ای رو جا نزاشته بود کاملا مرطوب بودن.
    بعد از چند دقیقه اریا برگشت . بدون هیچ حرفی به سمت کیر رها رفت و شروع کرد به خوردن ؛وقتی رها تخم هاشو تو دهن

    اریا حس کرد ناله ای از لذت کشید. -میخوامش! رها به آریا نگاه کرد.حالا دلیل دستشویی رفتن اریا را فهمیده بود.
    رها آریا رو به پشت خوابوند -خب پاهاتو بزار روی شونم. آریا بی درنگ انجام داد.کاندوم رو روی کیرش کشید و ژل

    مخصوص آبی رنگی رو به کیرش و سوراخ آریا زد. -آماده ای؟ آریا با تکون دادن سر تایید کرد.
    با انگشت کمی سوراخ رو باز کرد وهمینطور ماساژ میداد. باز کمی ژل ریخت و خوب به همه جا مالید.
    آروم کیرشو به سوراخ مالید و کمی فشار داد؛سر کیر تو رفته بود،با فشار بعدی آریا نتونست تحمل کنه و آه کشیدو خودش رو

    بالا برد تا کیر خارج بشه.سوزش بدی گرفته بود و غیر قابل تحمل.رها منتظر بود.درد که نشست آریا خودشو پایینکشید پاهاشو
    هم روی شونه های رها گذاشت.این بار رها کمی خودشو جلو تر کشید طوری که آریا زانوهاش رو جلوی صورتش میدید.

    آریا لاغر بود و انعطاف بدنی خوبی هم داشت برای همین مشکلی با این پوزیشن نداشت.رها هم که خیالش از بابت آریا راحت شد

    آروم شروع کرد به داخل کردن کیرش.باز هم تا نصف وارد شد اما کم کم غیرقابل تحمل میشد.این بار اریا قصد فرار نداشت و
    تحمل کرد.وقتی چسبیدن بدن رها رو به خودش حس کرد یعنی تمام کیر داخلش بود.درد شدیدی داشت اما نمیخواست تموم شه

    رها آروم آروم عقب جلو میکرد.بعد از چند دقیقه خبری از درد نبود. رها کاندوم رو عوض کرد و این بار راحت تر شروع کرد
    به تلمبه زدن.آریا دردو از یاد برده بود و فقط لذت میبرد.بعد از چند دقیقه سرعت رها بیشتر شو و با تکانی شدید ارضا شد.
    کمی بعد کاندومو به سطل آشغال انداخت و خودش به تخت برگشت؛دستشو دراز کرد و از کشوی کنار تخت کاندوم دیگه ای

    آورد و روی کیر آریا کشید.-چجوری دوس داری بکنی؟ با این حرف منتظر جواب آریا به او خیره شد. – داگی!
    آریا جاشو به رها داد و رها هم حالت داگی آماده و منتظر آریا بود. آریا دو طرف کونشو کمی باز کرد تا سوراخو ببینه،هیچ

    مویی نبود و این باب میل آریا بود.با بوسیدن شروع کرد و بلافاصله زبوشو اطراف سوراخ میچرخوند. رها که اصلا انتظار

    نداشت آریا کونشو لیس بزنه،از لذت چشماشو بست و آه بلندی کشید.آریا همچنان دور سوراخو میلیسید و این کار رها رو دیوونه

    میکرد آخر هم طاقت نیاورد و با دو دست سر موهای آریا رو گرفت و به کونش چسبوند،همزمان هم کونشو رو دهن و صورت
    آریا میچرخوند.آریا هم که به خواسته ش رسیده بود شروع کرد به لیسیدن سوراخ و به آرومی زبون میزد.
    آریا کیرشو رو سوراخ تنظیم کرد و خیلی راحت تا ته فرو کرد. انتظاری غیر از این هم نداشت؛رها با خیلیا رابطه داشته و
    و البته لیسیدنه آریا هم بی تاثیر نبود. چند بار کیرشو کامل بیرون آورد و بلافاصله داخل کرد.بعد از حدود بیست دقیقه کاندومو
    در آورد و سریع داخل سطل آشغال انداخت.به تخت برگشت و رها رو برگردوند. رها تف نسبتا زیادی روی دستش کردو شروع

    کرد به جق (جلق) زدن برای آریا. بعد حدوده پنج دقیقه آریا با تکانی شدید روی سینه و شکم رها ارضا شد.بیشتر از همیشه بود.
    جعبه ی دستمال کاغذی را برداشت و شروع کرد تمیز کردن بدن رها تا روی تخت نریزه. بعد از تمیز کردن سمت رها رفتو
    شروع کرد بوسیدنه گردنو خوردنه لاله ی گوش هاش . کمی فاصله گرفتو به رها خیره شد.لب های وسوسه کننده ای داشت اما

    ترس داشت که شاید خوشش نیاد.درست مثله ساک زدن که حرفی نزده بود.اما تنونست از این هم بگذره و بدون فکر شروع کرد
    لب گرفتن...رها که باز هم غافلگیرشده بود و انتظار نداشت بعد از چن ثانیه همراهی کرد.
    آریا به سقف خیره شده بود و به رها فکر میکرد؛ هنوز خیلی کارا بود که دوست داشت انجام بده؛اون عاشق بردگی برای کسی

    مثل رها بود اما هنوز به رها نگفته بود.دوست داشت صبح تا شب به رها خدمت کنه ؛ حتی حاضر بود بردگیه دوست های رها

    رو هم بکنه یا حتی مشتریاش، به هر قیمتی!
    رها از با حوله ای دورش به اتاق اومد و آریا با لبخندی به رها به سمت حمام رفت.
    خداحافظی همراه با بغل و بوسه بود اما آریا نتونست حرف دلشو بزنه حالا هم که تو مترو فقط به خودش لعنت میداد که چرا

    نتونسته چیزی بگه.
    گوشیش رو درآورد و مستقیم به تلگرام و پی وی رها رفت

    -رها جان خیلی خوب بود عالی بودی
    -رها من یه سوال دارم فقط امیدوارم قبول کنی

    _من دوس دارم بردت باشم همه کاریم میکنم برات همیشگی 24 ساعته

    -میدونم عجیبه ولی واقعا کسی هستی که مخوام بپرستمش
    سین خورد و بعد از چن ثانیه ایز تایپینگ بالای صفحه نفس های آریا رو به شماره انداخت...


    ادامه دارد...
    نوشته: Sm boy

  • 12

  • 5




  • نظرات:
    •   Terminator1
    • 2 روز،19 ساعت
      • 1

    • فتیس ندوست ولی این داستانو دوست


    •   وب.گرد
    • 2 روز،19 ساعت
      • 13

    • گی اینجا.
      گی اونجا!
      گی همه جا (biggrin)

      همچنان تگ گی پیشتاز تعداد داستانه.
      تولید مثل که نمیتونین بکنین (cool)
      اونوقت چطوری تکثیر میشین که همه جا رو قبضه کردین؟ (dash)


    •   Sexybreasts
    • 2 روز،19 ساعت
      • 5

    • اووووم
      داستان روونى نبود

      اگر ميخواى نتيجه بگيرى بيشتر روى داستانت كار كن


    •   amirw_mim
    • 2 روز،19 ساعت
      • 2

    • وب.گرد
      جوری از گی حرف میزنی انگار یک انتخاب بوده. میدونم به یه ور شما و امثال شما نیست اما حرفای تک تکتون قلبم رو به درد میاره حتی گاهی اوقات اشکم رو. اگه فرزند خودت همجنسگرا شد چی؟!
      نزدیک دوسال با یک دختر دوست بودم. اون دختر عاشق من و اخلاقم شده بود و حتی منو به مادرش معرفی کرد. ولی خب هرکار کردم نتونستم بهش حس جنسی پیدا کنم.
      توی پی وی یه مرد 50 ساله به من پیام داده به عنوان درد و دل میگه ازدواج کرده دوتا پسر داره زن زیبا و زندگی خوبی داره شغل و درآمد بالایی داره ولی یه چیز بزرگ رو توی زندگیش کم داره اونم عشقه. میگفت من همجنسگرام تازه بات (مفعول) هم هست. ولی خب جامعه جوری رفتار کرد که ایشون باید این عذاب رو تا آخر عمرش تحمل کنه. اون مرد همجنسگرا اینقدر مرد هست که به خانمش قصد خیانت نداره با وجود اینکه به واسطه ثروتش پسرای زیادی حاضرن باهاش باشن....
      به امید آگاهی...


    •   Anjelina_zero49
    • 2 روز،18 ساعت
      • 2

    • نظر شما چیه؟
      ترکیبی شده از کسشر


      نه_به_کونکونکبازی


    •   وب.گرد
    • 2 روز،18 ساعت
      • 1

    • amirw-mim
      دوست عزیز من با هیچ گرایشی مشکلی ندارم.
      اگه به کامنتمم دقت کنی فقط تعداد داستانای با تگ گی رو گوشزد کردم.
      فرزند منم اگه یه روزی همجنسگرا از اب در اومد بدش به خودش مربوطه خوبشم به خودش.


    •   Forever.Love
    • 2 روز،18 ساعت
      • 1

    • دیس سوم تو سه جاف کونت.


    •   amirw_mim
    • 2 روز،17 ساعت
      • 1

    • وب.گرد
      داستان همینجاست میگید بد و خوبش با خودش. نمیگید من حمایتش میکنم که از حسش خجالت نکشه و دست به کارای دیگه بزنه. شما هنوز به این باور دست پیدا نکردید که مثلا پسری که همجنسگرای واقعی هستش اگه ده تا دختر لخت توی تختش باشن بازم سمتشون نمیره. من به عنوان کسی که تک فرزنده برام خیلی مهمه که توجه پدر و مادرم جلب کنم. پس در نتیجه گاهی اوقات این فشار روانی زیاد میشه که حاضرم یه دختر رو این وسط بدبخت کنم تا حداقل لبخند رضایت پدر و مادرم رو شب عروسی ببینم.


    •   SM_BOY_98
    • 2 روز،16 ساعت
      • 1

    • تو شروع داستان هم گفتم موضوع رو
      پس کسی اگه علاقه نداره نخونه
      ولی به گرایشو علایق همدیگه احترام بزاریم
      و اینکه اولین داستانیه که مینویسم، میدونم خیلی جاهاش روون نیست
      سعی م اینه کم کم بهتر بشه
      از داستان استقبال بشه ادامه پیدا میکنه
      استقبال نشه هم باز مینویسم ولی یه داستان دیگه تو یه سبک دیگه
      راستی این داستان تا حدودی واقعیه
      برای خودم اتفاق افتاده
      اما یه سری چیزا اضافه شده
      ممنون که وقت گذاشتید (rose)


    •   SM_BOY_98
    • 2 روز،16 ساعت
      • 0

    • تو شروع داستان هم گفتم موضوع رو
      پس کسی اگه علاقه نداره نخونه
      ولی به گرایشو علایق همدیگه احترام بزاریم
      و اینکه اولین داستانیه که مینویسم، میدونم خیلی جاهاش روون نیست
      سعی م اینه کم کم بهتر بشه
      از داستان استقبال بشه ادامه پیدا میکنه
      استقبال نشه هم باز مینویسم ولی یه داستان دیگه تو یه سبک دیگه
      راستی این داستان تا حدودی واقعیه
      برای خودم اتفاق افتاده
      اما یه سری چیزا اضافه شده
      ممنون که وقت گذاشتید (rose)


    •   امیرمفعول.مشهدی
    • 2 روز،12 ساعت
      • 1

    • خیلی خوب بود دوست عزیز


    •   Caboos1
    • 2 روز،11 ساعت
      • 2

    • کونی ها همینجوری کون ما رو خون آوردن حالا تو میخوای دنباله دار هم بنویسی؟اونم چی هر چی گرایش کسشره توش جا بدی


    •   وب.گرد
    • 2 روز،9 ساعت
      • 1

    • amirw-mim
      چون خودت رو فرزند من مثال زدی فقط اینو میگم:
      مطمئن باش من اگه فرزندی داشته باشم جوری بارش میارم که خودش برا خودش کافی باشه. و دنبال جلب توجه و حمایت دیگرون نباشه.
      یا اینکه اینقدر ضعف شخصیتی نداشته باشه که در برابر کوچکترین نظر مخالفی موضع بگیره.
      یا بخواد خودشو درستی عقیده و احیانا گرایششو به کسی ثابت کنه.
      کسی که به درست بودن عقیده و نظر و گرایشش باور و ایمان داشته باشه احتیاجی نداره به کسی ثابتش کنه.


    •   nasrin1980
    • 2 روز،7 ساعت
      • 1

    • چرا هرچی تو خیالاتتون هست رو به اسم واقعیت منتشر می کنید؟


    •   SM_BOY_98
    • 2 روز،7 ساعت
      • 0

    • نسرین خانومه 1980 قبول دارم که داستانای الکی خیلی زیاده اکثرشون هم به اسمه واقعیت
      ولی این داستان نود درصد واقعیت داشت
      حتی اگه باور نداری میتونم ثابتش کنم
      منتها باید زیر همین داستان بیای و بگی که فهمیدی واقعیه یا نه


    •   SSAa699
    • 2 روز،7 ساعت
      • 3

    • خیلیم داستان خوبیه.
      گرایشهای همه محترمه .
      هر کسی هر گرایشی که داره بخودش مربوطه .
      نباید کسی رو بخاطر داشتن یه گرایش خاص سرزنش کرد ...


    •   mr.farahmand+gay
    • 2 روز،3 ساعت
      • 2

    • من داستان رو نخوندم ولی کامنتا رو خوندم واقعا نمی فهمم بعضیا چه اصراری دارند بیان داستان گی بخونن بعد هی اه اه اه در بیارند
      رفتار شما با یه مذهبی متعصب هیچ فرقی نداره
      گرایش یه همجنسگرا به شما هیچ آزاری نمی روسونه
      همجنسگرایی بچه بازی نیست.


    •   رنگین_کمان_آرزوها
    • 2 روز
      • 1

    • به کامنت دیگران اهمیتی نده بد نبود


    •   Shab.n1
    • 2 روز
      • 0

    • اه حال بهم زن :(


    •   Ginglz
    • 1 روز،20 ساعت
      • 0

    • اوه مااای گاااد


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو