اپيلاسيون با لباس مبدل

    پدر که پارکینسون گرفت زندگی خانواده به ​لقوه افتاد. همه چی بهم ریخت. من و خواهرم که سالهای آخر دبیرستان بودیم پرت شدیم به یه مدرسهء دولتی در پیت. با ته کشیدن ذخیره ی پول، وعده های غذا کوچیکتر و بی خاصیت تر شدن و لباسهای تنمون رنگ و رو رفته تر. حالا دو تا نوجوون 16- 17 ساله باید فکری واسهء خرج خونه و پول توجیبی خودشون می کردن.
    در استحاله ای مثل مسخ کافکا، نوجوان بی خیالی که در عالم رویا دخترها و زنهای محل را به رختخواب می برد تبدیل شد به پیک پیادهء بقالی که برای همون ها بار می برد.
    خواهرم رفت کلاس آرایشگری مجانی دولتی شاید با مدرکش جایی استخدام شه. شبا که لت و پار و د​لمرده​ می رسیدم خونه تازه باید می شدم مدل تمرین آرایش و پدیکور آبجی. شُکر، حداقل پول سلمونی نمی دادم!
    بعد از سه ماه زندگی سگی رعنا مدرک گرفت و ‌‌عصر به بعد در آرایشگاهی مشغول کار شد. ​دیگه اقلا" با شکم سیر می خوابیدیم.
    تا چشم بهم بزنیم دیپلم گرفت و توی کنکور هم شرکت کرد. شبی که اسمش رو توی لیست قبولی ها دیدیم چقدر ذوق کردیم. رشتهء خوبی قبول شده بود. ولی چه جوری می تونست بره دانشگاه؟ خرج خونه چی می شد؟ مجلس شادی تبدیل شد به عزا. پدرم که زانواشو محکم بغل می کرد تا دست پاش بی اراده لق نزنه سرشو گذاشته بود به دیوار و شونه هاش بی صدا تکون می خورد. مادرم رعنا رو گرفته بود تو بغلش: خدایا خودت بگو، مگه ما چه گناهی کردیم؟ سهم ما از عدالت​ و بخشندگی تو همینه؟ رعنای من چه گناهی کرده؟ شوهرم، پسرم. خودم به جهنم...
    رعنا: ای بابا، حالا کی خواست بره دانشگاه.
    طاقت اون وضع رو نداشتم. از خونه زدم بیرون. بارون نم نم میومد. چتر که نداشتم، یه چادر کهنه دولا انداخته بودم رو سرم.
    رعنا باید می رفت دانشگاه. اگه اصلا" قبول نشده بود خیالی نبود ولی حالا که شده بود اگه نمی رفت یه شکست روحی سنگین واسه همه بود. باید یه راهی پیدا می کردیم یا یه پولی. ولی چطور؟ از کجا؟
    ​تحمل ​فقر​ی که زندگیت رو تحلیل می بره​ د​رمقابل​ ​تحمل ​تحقیری که​ مثل موریونه​ از داخل می خورتت ​​هیچی نیست.
    هرچی فسفر سوزوندم عقلم به جایی نرسید. با دماغ یخ زده بر می گشتم خونه که از پشت سرم صدایی شنیدم: خانوم، خانوم!
    صدا مردی از پشت سر بود. داشتم می رفتم سمت یه مغازه که دست خالی نرم خونه که دوباره صدا کرد. کنجکاو برگشتم. یه مرد میونه سال گفت: خانوم، این کیف مال شما نیست؟
    یه کیف زنونه بود. گفتم: نه، مال من نیست، بدین به همین مغازه یا توش نگاه کنین شاید اسمی شماره ای باشه.
    - ببخشید خانوم.
    آقاهه رفت و من متعجب بودم ​چطور منو با یه زن اشتباه گرفته بود. تو شیشهء مغازه نگاهی به خودم انداختم. بیچاره حق داشت. موی سرم که از لبهء چادر بیرون افتاده بود، صورت بی مو، و صدایی که هنوز مردونه نشده بود هر کسی رو به شک می انداخت. توی راه برگشتن به خونه یاد حرف رعنا افتادم و خنده م گرفت: اه، اصلا" به درد تمرین اپیلاسیون نمی خوری. باید با ذره بین دنبال مو بگردم.
    با خودم گفتم: کاش منم دختر بودم. ببین رعنا چه پول خوبی می گیره. سه چهار برابر من که پادویی می کنم. چراغی که سوختش حماقت بود توی سرم روشن شد.
    شب تا دیروقت به پچ پچ با رعنا گذشت.
    - ببین، تو فقط فوت و فنش رو یادم بده، دیگه کارت نباشه. بعدش معرفیم کن به همین خانمی که براش کار می کنی. بگو خواهرتم، می تونم جات کار کنم. این جوری ضامن و شناسنامه هم نمی خواد. خرجمون در میاد، تو هم به دانشگاهت می رسی.
    - مگه تئاتره! خنگ خدا، لو می ری، آبروریزی می شه. خاک بر سرم، لابد اپیلاسیونم می خوای بکنی...
    - سعی می کنم از زیرش در رم ولی اگه مجبور شم، جهنم، می کنم. ببین تو باید کنکور نمی دادی، حالا که دادی و قبول شدی اگه نری دانشگاه اول بابامون دق می کنه بعد مادرمون. شک نکن. کم کشیدن بدبختا. اونوقت خونشون می افته گردنت​!
    - دادشم لباس زنونه بپوشه بره زیر ابرو ورداره که من لیسانس بگیرم؟ عمرا"​! نمی خوام همچین دانشگاهی رو. یه فکر دیگه بکن.
    - بغلش کردم تو گوشش گفتم: با کل زنای محل صیغهء محرمیت می خونم!
    - زهرمار، پسرهء هیز.
    - خب شایدم رفتم یه آرایشگاه مردونه.
    اینجوری بحث فیصله پیدا کرد. سرشو گذاشت رو سینه م. زیرلب چیزهای نامفهومی گفت تا خوابش برد. سرش رو که گذاشتم رو بالش. جلوی پیرهنم خیسِ خیس بود. نسبت به تصمیم احمقانه ای که گرفته بودم مثل خر مصمم شدم.
    فکر پول در آوردن، هیزی و ماجراجویی نذاشت تا صبح بخوابم.
    از فرداش با وجود غرغر رعنا درس آرایشگری شروع شد. بابا و ننه هم شدن مدل تمرین. بهشون گفتم که می خوام تو یه آرایشگاه شیک مردونه کار کنم چون درامدش خیلی بهتر از کار فعلیه. گفتیم که با یه وامی برنامهء دانشگاه رعنا هم جور شده. پدرم دوباره زنده شد. به هر زحمتی بود صبح زود خودشو می کشوند نونوایی که نون تازه بخوریم. مادرم کبکش خروس می خوند: دختر دارم شاه نداره، صورت داره ماه نداره، از خوشگلی تا نداره...
    روز موعود نزدیک می شد. هیجان اجازه نمی داد به زیرورو شدن زندگیم فکر کنم و این که به جای دکتری و مهندسی باید برم دنبال بند انداختن. ذهنم رو مشکلاتی که پیش رو بود اشغال کرده بود:
    ظاهرم مشکلی نداره؟ بلندی مو کافیه؟ ابرو هام مردونه نیست؟ کفشم که جلو بسته است و زنونه مردونه ش زیاد فرق نداره، بلوز و شلوارم همینطور. کلاه بافتنی به جای روسری، سوتینی پرشده با ابر​، چادری که همه چیزو استتار می کنه و دستایی نرم شده با کرم... دیگه چی لازمه؟
    چند روزی با سر و وضع زنونه توی خیابونا و مغازه ها گشتم. وقتی مشکل خاصی ندیدم یه شب برای اولین بار نیم ساعتی قبل از تعطیلی رفتم آرایشگاه دنبال رعنا. دل توی دلم نبود. نکنه بفهمن؟ نکنه تپق بزنم؟ توی اتاق انتظار به صاحب اونجا معرفی شدم. زن خون گرمی بود و تحویلم گرفت. آخر سر که فقط یه مشتری مونده بود منم صدا کردن برم داخل.
    یه سالن بود که قسمت بندی شده بود. اتاق اپیلاسیون سوا بود با شیشهء مات. رعنا ازم تعریف کرد که کار بلدم و طاقتم زیاده. ولی حرفی از این که اونجا کار کنم نزد.
    زنی که واسهء مهمونی آرایش شده بود مانتوی سبز گل گشادی که مال آرایشگاه بود در آورد که لباس خودشو بپوشه. زیرش غیر از شورت و سوتین هیچی نبود. قبلش اپیلاسیون شده بود و بدنش برق می زد. دلم هری ریخت. سرمو که انداختم پایین فهمیدم گند زدم. باید مثل اونای دیگه عادی برخورد می کردم.
    تقریبا" با همهء کارای آرایشگاه کم و بیش آشنا شده بودم ولی تمرین تو خونه با مدل یه چیزه، کار با لباس مبدل و مشتری واقعی یه چیز دیگه. ترس به دلم افتاد، سست شدم و دودل، ولی راه برگشتی نبود. به زودی دانشگاه رعنا شروع می شد. توی دلم گفتم: خودم کردم که لعنت بر خودم باد!
    رعنا آستینم رو کشید. بریم، دیر می شه.
    - هنوزم می خوای این کار احمقانه رو انجام بدی؟
    با وجود صددرصد تردیدی که داشتم گفتم: صددرصد!
    محکم بهم سقلمه زد: دیدم تو آرایشگاه چطور قرمز شدی​.​ هیز خجالتی ندیده بودیم که دیدیم!​ بالاخره همین طوریا لو می ری بیچاره، آبروی منم می بری.
    ​- حالا باید با هیزی مبارزه کنم یا با خجالت؟
    - زیاد به خودت فشار نیار، خجالت خودش از دستت فرار می کنه.​
    برای پرهیز از برخورد با آشنا عینک دودی خریدم و یاد گرفتم سوتین رو توی خونه بپوشم و جای مناسب دو تیکه ابر بچپونم توش. دیگه مثل هنرپیشهء فیلم "مادام داوت فایر" راه افتاده بودم. چند بار دیگه رفتم آرایشگاه. منظرهء زنای ولنگ واز با سر و سینهء لخت واسم یه کم عادی تر شد.​ در مورد خجالت حق با رعنا بود.​
    رعنا حکم آچار فرانسه داشت، همه کاری می کرد، البته بیشتر پشت اون شیشهء مات. منم گاهی توی جارو کشیدن و مرتب کردن وسایل کمک می کردم. خانم شیدا و بقیه باهام کم و بیش صمیمی شدن: عزیزم، خودمون تمیز می کنیم، به خودت زحمت نده.
    - دوست دارم، دست خودم نیست! ولی تو دلم می گفتم: آره، اروای ننت!
    بعدا" که مجبور شدم چند ساعت یکسره سرپا وایسم فهمیدم همین یه خورده کمک چه ارزشی داره.
    رعنا می گفت: مواظب شیدا خانم باش، خیلی تیزه، بیوه است. می گن با شوهر بعضی مشتریا سر و سرّی داره. من که ندیدم، ولی از این دم بریده هر چی بگی بر میاد.
    درد سرتون ندم، هنوز بین این که ماجراجویی رو ادامه بدم یا بگم "گه خوردم، بی خیال" حسابی گیر بودم. آخه کار یه روز و دو روز که نبود. یه نمایش بود که روزی چند ساعت باید بدون خطا اجرا می کردم تا سر ماه مزد بگیرم. رعنا بیشتر از من دلهره داشت ولی چیزی نمی گفت، تو خودش می ریخت. طفلک خودش هم بخشی از نمایش بود.
    - ببین، هنوز هم مجبور نیستی. بر می گردیم به زندگی عادیمون. اصلا بازم بگرد، شاید یه آرایشگاه مردونه...
    گشته بودم، سلمونی معمولی حقوقش در حد پادویی بود، سالن های شیک هم کسی رو می خواستن که بتونه از روی کاتالوگ به موی مشتری فرم بده. اینو رعنا هم بلد نبود، چه برسه به من. ما بیشتر به درد کارهای چیپی مثل اپیلاسیون و پدیکور می خوردیم که هرکسی زیر بارش نمی ره.
    رعنا یک ماه قبل از شروع دانشگاه، رفتنش از آرایشگاه رو علنی کرد و خانم شیدا خودش پیشنهاد داد من کارشو ادامه بدم. دو هفته زودتر کاراموزی شروع شد. با وجود اون همه منظره، دلهره اجازه نمی داد هیچ فکر سکسی بیاد تو سرم. وقت سر خاروندن نبود. باید یه چشمت به قابلمهء وکس باشه که نسوزه، یه چشمت به ساعت که وقت پاک کردن موبر نگذره، حولهء نم رو صورت مشتری جا نمونه، یادت بمونه خانم فراهانی چایی می خوره ​نه​ قهوه​. پوست اون یکی به چی حساسیت داره؟ چرب نباشه، مرطوب کننده، پودر بچه... وکس داغ نباشه. سریع و بدون مکث خلاف جهت مو... رنگ شماره فلان لطفا"... عزیزم، آبجوش... تمنا جون...
    - ای کوفت و تمنا جون!
    و همهء اینا با لباس مبدل در نقش کارگر زن.
    شب که کار تموم شد پاهام ذق ذق می کرد. کمرم خشک شده بود. رعنا این همه رو کشیده بود و خم به ابرو نیاورده بود. شیرش حلال. دانشگاه که سهله، بورس انگلیس هم حقشه! در رو که به روم باز کرد زد زیر خنده: هی، اخوی، زیادی رفتی تو نقش تمنا. دیگه چادرتو بردار، اون ابرا رو هم از زیر لباست بکش بیرون.
    در چند ثانیه دوباره پویا شدم. اینقدر گرسنه بودم که به جای تمنا هم شام خوردم! رعنا مثل یه دختر بچه خوشحال بود، همین طور بابا و مامان. همین بهم روحیه داد. با این حال مثل جنازه افتادم تو رختخواب. برای اولین بار زنی رو اپیلاسیون کرده بودم. حالا که فکرش رو می کردم تازه می فهمیدم چه مالی بود. موقع کار از ترس خرابکاری هیچ حسی نداشتم. با رویای زنی خوش هیکل که قیافه ش درست یادم نمی اومد ولی رنگ مشکی شورتش چرا، خوابم برد.
    صبح وقتی فهمیدم باید برم مدرسه نفس راحتی کشیدم. حد اقل یک سال آزگار باید این استرس تغییر نقش رو تحمل می کردم.
    بیشتر از دو هفته طول کشید تا کم و بیش به کار جدید و رفت و برگشت بین دو شخصیت تمنا و پویا خو گرفتم. اضطراب زیادی داشتم ولی مثل خر کار می کردم تا مشکلی پیش نیاد و همین باعث شد هوامو داشته باشن و کمتر از خواهرم حقوق نگیرم. انعام های خوبی هم می گرفتم. رعنا هم تک و توک به مشتری های سابقش تو خونهء خودشون سرویس می داد.
    کم کم با اعتماد به نفس بیشتری بدن مشتری رو لمس می کردم. تماس مستقیم با پوستی که خودت تمیزش کردی حس خوبی داره. مخصوصا" فشار دست به محل وکس شده برای تسکین درد خیلی حال می ده چون می دونی مشتری هم خوشش میاد.
    خیلی زود ماساژهای تمنا اسم در کرد: دستاش یه قوتی داره.
    هفتهء بعد یه مشتری خاص به پستم خورد.
    - تمنا جون، خانم ثریا میاد واسه​ء​ بیکینی. حواست باشه دفه اولشه.
    بیکینی اسم دیگهء اپیلاسیون کامل بود. یعنی طرف با سوتین و شورت زیر دستت دراز می کشه. اگه بخواد باید آلت تناسلی شو هم موبرداری کنی. اگه موهاش بلند باشه باید اول شِیو کنی. ممکنه سینه هاش هم مو برداری داشته باشه. اگه بخواد باید لای باسنش رو هم وکس بذاری. واسهء همینه که هرکسی زیر بار این شغل نمی ره و این کار نسبتا" ساده مزد و انعام خوبی داره.
    دل تو دلم نبود. چطور جلوی خودمو بگیرم که تحریک نشم. جلوی سیخ شدن معامله رو چطوری بگیرم؟ وقتی با طرف سی سانت فاصله داری حتما" برجستگی جلوی شلوارتو می بینه. برای این که بهم شک نکنن مجبور شده بودم به جای مانتو پیرهن بپوشم و بعضی وقتا استرچ. فکرشو بکن، جلوی استرچ قلنبه بزنه بیرون​! چطوره قبلش برم دسشویی یه دست... نه بی حال می شم. بالاخره به عقلم رسید اگه لازم شد از پیش بند استفاده کنم.
    دختره، برخلاف انتظار از اون قرتیا نبود، خجالتی هم بود. یکی یکی لباساشو در آورد. به زیرپوش که رسید همون اول بسم الله پیشبند لازم شدم. درضمن، دوباره کشف کردم زن نیمه پوشیده خیلی سکسی تر از زن لخته! شورتش اما از اون باریکا نبود.
    - ثریا خانم، اگه اونجا هم باید تمیز شه باید شورتت رو عوض کنی.
    صورتش قرمز شد. سرشو به علامت موافقت تکون داد. یه شورتِِ بندی که به تنهایی واسهء بهم ریختن هر مردی کافیه بهش دادم. انصافا" مال خودش سکسی تر بود. چسب تنش بود و شکل محتویاتش رو خیلی بهتر نشون می داد.
    موهای زایدش از لبه های شورت یکبار مصرف زد بیرون. تو دلم گفتم: به زودی خدمتتون می رسم!
    شاید اگه مشتری تیپ دیگه ای بود دست و پامو گم می کردم. خجالتی بودن مشتری باعث شد اعتماد به نفسی پیدا کم. حالا خود آقا پویا بودم که ماسک تمنا به صورتش بود و چیزاهایی رو می تونست ببینه و لمس کنه که توی خواب هم نمی دید.
    - راحت باش عزیزم، جراحیت که نمی خوام بکنم. خودتو شل بگیری یه ذره هم درد نداره.
    حرف زدن با مشتری باعث می شد فضا خودمونی تر و کار آسون تر بشه.
    - پوستت چرب نیست و احتیاج به شستشو نداره، فقط مرطوب کننده می زنم که موها راحت تر بیان بیرون.
    با لبخند ازم تشکر کرد. با لوسیون مرطوب کننده از پیشونی شروع کردم. معمولا" از دستکش استفاده می کردم ولی دست لخت برای لمس پوست لطیف دختری که معصومانه جلوم دراز کشیده بود گزینهء بهتری بود. به قسمت مودار پشت گردن که رسیدم در اتاق باز شد و رئیس کله شو کرد تو: همه چی رو به راهه؟ کم و کسری ندارین؟
    یه نگاهی بهم انداخت که یک لحظه نگران شدم. واسهء چی بی خودی سرک کشید تو اتاق اپیلاسیون؟ معمولا" این کار رو نمی کرد. با خودم گفتم خب رئیسه دیگه.
    زیر بغل رو که لوسیون زدم رفتم سراغ پایین تنه. از پاها شروع کردم.
    - لطفا" حالت قورباغه.
    - یعنی چه جوری؟
    - عزیزم، پاهاتو از زانو خم کن و بخوابون به طرفین که مجبور نباشی هی اینور اونور شی.
    کمکش کردم تا پوزیشن درست گرفت. حالا مثلث یه بارمصرف اون یه ذره ای هم که می پوشوند دیگه نمی پوشوند. البته دختره متوجه نبود. ضمن سیاحت پاهاشو لوسیون زدم، به رون ها که رسیدم دیگه داشتم کنترل خودمو از دست می دادم. یه حولهء نازک انداخته بودم رو صورتش که مثلا" مرطوب بمونه. نمی خواستم شاهد دید زدنم باشه!
    موقع ماساژ خودمو ​می مالوندم به لبهء تخت که نیمهء مردونه حالی ببره. بالاخره به اصل​ کار​ی رسیدم. قسمت های بیرون شورت رو مرطوب کردم و بعد با گفتن "عذر می خوام" دستمو بردم زیر شورت. لمس آزادانهء لب های نرمی که قبلا" ​فقط تصویری ازشون داشتم به مدت چند ثانیه کافی بود تا آقا پویا کنترل ماهیچه های پایین تنه شو از دست بده و خودشو خالی کنه تو شورتِ تمنا. وای خدای من، چه گندی زدم! باید تا نم پس نداده برم توالت تمیز کنم. کوفتم شد! حوله انداختم روی تنش: یه دقیقه صبر کنیم پوستت نرم شه بعد شروع می کنیم.
    صورتش کار زیادی نداشت. کلا" پرمو نبود. با این که تکه های وکس رو کوچیک می گرفتم که درد کمتری داشته باشه پاهاش زود تمیز شد. قسمت تناسلی رو خوب خشک کرده و پودر زده بودم که وکس راحت جدا بشه. این قسمت حساس تره و باید خیلی احتیاط کرد. دیگه شورت کاملا کنار زده شده بود. وقتی اون قسمت هم کامل شد منظره واقعا" تماشایی بود. تصویرش ماندگارتر از نقش برجسته های هخامنشی توی حافظه م حک شد. حسم دوباره برگشت. قبل از این که ژل بهداشتی بزنم گفتم: لای باسنتم یه کم مو هست، می خوای تمیزش کنم؟
    - وای، می میرم از خجالت تمنا جون.
    - خجالت واسه چی، پول دادی عزیزم. من اگه مشتری تو بودم که خجالت نمی کشیدم. زیادی نجیب بودن هم خوب نیست.
    بدون این که منتظر جوابش بشم کمکش کردم حالت چهاردست و پا بگیره و چقدر طولش دادم تا چند تار مویی رو که لای باسنش بود بردارم. منظرهء باسن، شکافی که تاحدی باز شده و لبهای آلت جنسی که اون پایین چشمک می زنن با پوزیشنی آماده سکس منظره ایه که هر مردی رو تسلیم می کنه. کمتر کسی موفق به دیدنش می شه. حتا موقع عشقبازی هم شاید طرف نذاره ببینی. درسته که اون موقع ندید بدید بودم ولی هنوزم می گم این نما بی نظیره و هیچی تحریک کننده تر از اون نیست.
    ​واسهء ماساژش سنگ تموم گذاشتم. بعد از رفتن مشتری، خانم شیدا بهم گفت: تا حالا ندیده بودم همچین انعامی بدن.
    حس کردم نگاه خانم شیدا بهم عوض شده. یه جور مشکوکی بهم نگاه می کرد. چیزی دیده بود؟ مثلا" برجستگی جلوی شلوار. نکنه یه وقت که باهام کار داشته به خونه زنگ زده سراغ تمنا رو گرفته و فهمیده چی به چیه؟ به هر حال محتاط تر شدم. مقدار حرفای خاله زنکی رو زیادتر کردم. مثل اشاره به این که یکی قراره بیاد خواستگاریم. یا گرفتن آدرس دکتر زنان واسهء نامنظمی پریود.
    شیدا یه روز که مشتری نداشتیم بچه ها رو زودتر مرخص کرد ولی به من گفت که بمونم. دلم به تاپ تاپ افتاد. دیدی بالاخره گندش در اومد؟ رعنا یه چیزی می دونست. شایدم فقط ​واسه یه کاریه​، مثل صورت برداری از موجودی.
    - تمنا! یه خورده تمیزکاری دارم. در حد بیکینی. می خوام تو انجام بدی. یه خورده هم مشت و مال. می گن جون دار ماشاژ می دی. می خوام امتحان کنم.
    - باعث افتخاره شیدا خانم.
    روی تخت دراز کشید، با لباس: حالشو ندارم، خودت درش بیار.
    در واقع چیز زیادی هم تنش نبود. یه تیکه اضافه تر از شورت و سوتین. با این که نزدیک چهل بود بدن خوبی داشت، ورزشکاری و توپر. دوباره سر و کلهء آقا پویا پیدا شد. بهش نهیب زدم: بالاغیرتا" امروز دیگه ​نه، از نون خوردن می افتم!
    هرچی دقت کردم موی زائدی ندیدم: خانم، من که چیزی واسه تمیز کردن نمی بینم.
    با دست به پایین تنه اش اشاره کرد: فقط اونجا کار داره ولی اول مشت و مال حسابی.
    - پس لطفا" به شکم بخوابین.
    حرفه ای شروع کردم به مشت و مال. ا‌ول با کف دست برای آرامش و بعد با سرپنجه برای تسکین خستگی و قولنج. به بند سوتین که رسیدم ازم خواست بازش کنم تا کثیف نشه و انداختش کنار. طولش دادم تا رسیدم به باسن. بهش دست نزدم و رفتم سراغ پاهاش.
    - اون لامصبو درش بیار، شورت یدکی ندارم.
    خنده م گرفت. تو کمد اقلا" پنج دوجین شورت داشتیم. ​​به هر حال رئیس بود و باید اطاعت می کردم. غیر از باسنش که هنوز دست نزده بودم بقیه بدنش برق می زد و جا به جا در اثر مشت و مال رنگ گرفته بود.
    - اون صاحب مرده هم جزو بدنه ها، بهش برس.
    رسیدم و مواظب بودم ساندویچ وسط پاهام به بدنش یا تخت نخوره که یهو برگشت: سمبلش نکن، چیزی رو هم از قلم ننداز. این پیشبند مسخره رو کی بستی؟ مثل شاگرد کلفتا شدی. درش بیار حالم بد شد!
    - خانم، لباسم چرب میشه.
    - نمی شه، اگرم شد پول خشکشویی با من.
    با ترس پیشبند رو باز کردم و سعی کردم طوری وایسم که خشتکم تو دیدش نباشه. یک دور کامل از بالا تا پایین ماساژ دادم و باید بگم مردم و زنده شده شدم مخصوصا" وقتی از روی سینه هاش و پایین تنه ش رد می شدم. یه ناله هایی می کرد که خواجهء اخته شدهء حرمسرا رو هم حالی به حالی می کرد چه برسه به پسری به سن من. وقتی بی هوا جایی وایساده بودم که پایین تنه م تو دیدش بود گفت: ببینم، پریودی؟ نوارت چرا این جوریه؟ چرا اینقدر کت و کلفته؟
    وا رفتم. زبونم بند اومد. به زحمت گفتم: چیزی نیست خانم، بسکه این نوارا مزخرفن زود جا به جا می شن. الان می رم درستش می کنم.
    پیرهمو گرفت کشید طرف خودش و تا بیام به خودم بجنبم چنگ انداخت معامله رو محکم گرفت: چه نوار گرم و نرمی! طفلک، چقدر زود به زود پریود می شی! به به نوارت اتوماتیک هم که هست... ایول، خود به خود بزرگ می شه. ببینم، خواستگارت هم اینو می دونه؟ واقعا" تو و اون خواهر آی کیوت خیال کردین من خرم؟ همین که مشتری ها از ماساژت تعریف کردن و بازوهای کلفتت رو دیدم شک کردم. خشتکت هم که وقت و بی وقت قلنبه بود. واسه اطمینان رفتم سراغ پروندهء بیمه خواهرت و کپی شناسنامهء آقاجونت رو وارسی کردم، جناب پویا خان!
    - شیدا خانم، به خدا از ناچاری بود. خرجی نداشتیم. ببخشین. نمی دونم چی بگم...
    - اگه برملا کنم اعتبار آرایشگاهم از دست می ره. بیرونت نمی کنم، واسه کار به درد می خوری. به درد منم باید بخوری. می فهمی؟ بجنب دیگه!
    واقعا" خنگ و خر و نفهم بودم، هم موقعی که همچین نقشهء احمقانه ای کشیدم هم حالا که شیدا لخت مادرزاد جلوم دراز کشیده بود و آلت سیخ شده م تو دستش بود و من هنوز مردد بودم چی می خواد. فقط خوشحال بودم که بیرونم نمی کنه.
    وقتی دید هنوز گیج می زنم حالت قورباغه گرفت: اول بخورش!
    انگار بخوام دستوری مثل بندانداختن اجرا کنم گفتم چشم. سرم رفت بین روناش. درست نمی دونستم چکار باید بکنم. لای پاهاش زبون می کشیدم. بالاش که می رسیدم ناخوداگاه می مکیدمش. ناله ش که در میومد می فهمیدم خوشش اومده ولی با بدجنسی میر فتم پایین. با زبون دنبال سوراخش می گشتم. هنوز پایین تنه م تو دستش بود. شلوار و شورتمو کشید پایین و حلقهء دستش دور آلتم بالا و پایین می رفت. بزودی لذت جنسی از حد طاقتم گذشت و تخلیه بدون این که کنترلی داشته باشم توی هوا انجام شد.
    بهم گفت جاش رو تخت دراز بکشم. روی سینه م برعکس نشست. با پایین تنه م ور می رفت و انتظار داشت منم براش یه کاری بکنم. خودشو جا به جا کرد تا وسط پاهاش درست جلوی دهنم قرار گرفت. باسن خوش فرم و سوراخ قیف مانندش جلو چشمم بود. بدون این که بدونم اونجا جزو نقاط تحریک جنسیه باهاش بازی کردم. حرکات انقباضیش تحریک کننده بود. نوک انگشتم رو یه کم فشار دادم. یه سانتی که رفت توش حس کردم موجی از انرژی به پایین تنه م تزریق شد. وقتی آلتم به رشد کافی رسید شیدا نشست روش. حسش عالی بود. مثل مجسمه بی حرکت شدم، مثل رنایی که زیر دست خودم بی حرکت می شدن. درعوض شیدا تحرک داشت. اول با ریتمی آهسته و بعد تندتر. بعد از یکی دو دقیقه شتابی دیوانه وار گرفت. چنگ انداخته بود به شونه هام و من هم چنگ انداخته بودم به سینه هاش. خم شد، لبامون چسبید بهم. دست انداختم دور گردنش. می خواستم لباشو قورت بدم. موهاش ریخته بود تو صورتم و عطر ملایمش حس خوبی داشت. ناگهان منقبض شد و حدس زدم داره ارضا می شه. من هنوز وسط راه بودم. ولو شد روم و بعدش کنارم وا رفت. خیس عرق بودیم.
    با حوله خشکش کردم. به شکم خوابید که پشتش رو هم خشک کنم. وقتی عرق خودمو می گرفتم تماس حوله با پایین تنه ​م ​که هنوز شق و رق بود و منظرهء باسن شیدا تحریکم کرد. جسورانه پشتش دراز کشیدم و سعی کردم همونجوری ارضا شم ولی نمی شد. شیدا هنوز بی حال بود. دست انداختم زیر شکمش کشیدمش بالا. سوراخ قیفی باسنش دعوت کننده بود ولی جرئتشو نداشتم. فرو کردم تو سوراخ جلو. لیز بود و راحت عقب جلو می شد. دوباره با سوراخ عقبش بازی کردم. تکرار حرکات انقباضی دیونه م کرد. کشیدم بیرون و سرش رو گذاشتم تو قیف. ضربه های آهسته می زدم.
    - همین جوری خوبه، بیشتر نه.
    - چشم.
    ولی سیاه چاله با قدرتی عجیب منو به خودش می کشید. از آستانهء رویداد رد شدم. یه کم فشار رو بیشتر کردم. مسیر لغزنده مقاومتی نداشت و فهمیدم اگه یه کم بیشتر فشار بدم می ره داخل.
    یه حس غریبی بهم می گفت باید این کارو بکنم. نیرویی مهار​نشدنی​ وجودمو در اختیار گرفته بود. هیولایی که شاید از عقده هام نیرو می گرفت: دیدن هرروز پدری که غذاش شده بود لقمه های خشک چون ​لقوه نمی ذاشت با قاشق غذاهایی مثل آش و حتا پلو بخوره، ترک تحصیل اجباری، کار با لباس زنونه به خاطر پول، و حالا تحقیر توسط زنی که منو بردهء جنسیش می دید.
    انجام کاری خلاف میل ارباب تنها راهی بود که می تونست سبکم کنه.​ ​فشار رو یه درجه بیشتر کردم.
    - خر نشی ها، دردم میاد.
    - خریت بخشی از وجود منه شیدا خانم.
    فکر کرد دارم شوخی می کنم و خندید ولی خنده ش بلافاصله تبدیک شد به جیغ و فحش: درش بیار اون لامصبو، پدرسگ!
    با تمام قدرت خودمو فشار دادم بهش و دو دستی بهش چسبیدم. هرچی بود و نبود فرستادم داخل. برای مقابله، حالت درازکش گرفت که نذاشت بیشتر از چند سانت داخل بمونه ولی همون کافی بود تا ​بعد از چند ثانیه ادامهء فشار ​ارضا شم​. اون همه فشاری که با میل جنسی قاطی شده بود رفت پی کارش.
    خلاف انتظار، واکنش تندی نشون نداد. ​لابد راسته که مقداری خشونت و تحکم توی سکس به زنا بیشتر حال می ده. ​ارضا شدن با ​حرفای رکیک موقع عشقبازی هم از تمایل غریزی به جفت قوی مایه می گیره: انتخاب طبیعی و بقای اصلح داروین اینجا هم کار می کنه! همینه که زنایی که شوهر ملایم و محتاط دارن بیشتر سر و گوششون می جنبه.
    هرچی ​بود، کاری که کردم باعث یه جور موازنهء قوا شد. حس پائین دستی و بالادستی رو بین من و شیدا تعدیل کرد.
    دوش گرفتیم و به خوردن و نوشیدن سرگرم. شیدا هنوز اشتها داشت و چه اشتهایی! از دور دوم عشق بازی اون فعالتر از من بود و تا وقتی که در دور چندم کاملا سست و بی مصرف نشدم ولم نکرد.
    - هی، دور مشتریها رو خط می کشی. واسهء اونا همون تمنا خانم باش. پویا فقط واسهء خودم و بس!
    لامصب هردفعه همچی رُسم رو می کشید که تا عملیات بعدی واقعا" تمنا خانم بودم و نه پویا. البته کاملا راضی بودم. درواقع با مشتریا از حد دستمالی نمی شد جلوتر رفت. فقط تحریک می شدم و حسرت می خوردم.
    گاهی می رفتیم خونه ش. تخت دونفره بیشتر حال می داد. معلوم بود با مردای دیگه ای هم رابطه داره ولی با من بیشتر بود. فکر کنم به خاطر سن و سالم بود، یعنی توان چند بار عشقبازی در هر وعده. دم دستش هم بودم.
    مدل سگی رو دوست داشت. می گفت حالت طبیعی جفت گیری همینه. حداقل از یه نظر درسته. دو طرف انرژی کمتری مصرف می کنن و دیرتر به هن هن میفتن. فقط یه بدی داشت: به علت تماس باسنش با زیر شکمم ​بیشتر تحریکم می کرد و ​زودتر ارضا می شدم. ولی شیدا راهشو بلد بود. بعد از دور اول و یه مشروب ملایم، با ساک زدن واسه دور بعدی آماده م می کرد. استاد بود!
    این دوره رویایی نمی تونست دایمی باشه. بعد از دیپلم باید یه فکر اساسی می کردم. به عنوان کفالت از سربازی معاف بودم. نقش تمنا رو به کل گذاشتم کنار. ولی وسایلش رو یادگاری نگه داشتم. با مدرک رعنا جواز آرایشگاه گرفتیم. شیدا خیلی کمک کرد.
    دیگه کمتر می بینمش ولی این رابطه هنوزم برام عزیزه. رابطه ای نیست که بگم عشق و عاشقیه یا مجبوریه ولی یه چیزی داره که پابندم کرده. شیدا اولین زن زندگیمه، و این آتشی مزاج بودنش خود به خود منو می کشونه طرفش. با مرامم که هست. هروقت کمک خواستم دریغ نکرد. واسهء همین کنار گذاشتنی نیست. هر دفه با گل سرخ می رم دیدنش.


    نوشته: مدوزا

  • 143

  • 5




  • نظرات:
    •   گنجینه
    • 11 ماه،1 هفته
      • 1

    • خسته نباشی داستان خوبی بود


    •   AGR__
    • 11 ماه،1 هفته
      • 1

    • عالي بود...


    •   Ateist
    • 11 ماه،1 هفته
      • 1

    • ای ول


    •   joodiiabot
    • 11 ماه،1 هفته
      • 1

    • جالب بود. خسته نباشی.


    •   amin.dada
    • 11 ماه،1 هفته
      • 1

    • درود بر شما نویسنده عزیز
      خسته نباشید قلمت رسا داستان با این مضمون اولین بار بود در این سالها
      با توجه به نوشتن معلوم که احل مطالعه هستید
      موفق باشید


    •   M.7.h.7
    • 11 ماه،1 هفته
      • 2

    • اگرتافردام ادامه داشت بازم میخوندم،مرسی تمنا ببخشیدپویاجان??


    •   MaSoOd.kh
    • 11 ماه،1 هفته
      • 2

    • این شد یک داستان واقعی
      خوب نوشتی افرین ...


    •   alipishi
    • 11 ماه،1 هفته
      • 1

    • به نظرم خیلی خوب بود. بدون مکث تا آخرش خوندم و این توان نویسنده رو نشون می ده. لابک 14 به نیت رضا جباری 14 پرسپولیس


    •   omid_shomal
    • 11 ماه،1 هفته
      • 0

    • کسشر نوشتی تو توهماتت جناب مجلق.
      بیکینی یعنی اپیلاسیون داخل شورت نه کل بدن احمق


    •   lale.1ta
    • 11 ماه،1 هفته
      • 2

    • خیلی خیلیییی خوووب بووود


    •   Master.Kink
    • 11 ماه،1 هفته
      • 1

    • هممم...مردی در لباس مبدل!جالب بود (rose)


    •   PayamSE
    • 11 ماه،1 هفته
      • 1

    • زیبا بود
      ۱۸


    •   darya54
    • 11 ماه،1 هفته
      • 4

    • از نظر نگارش و احساسات و کاربرد واژگان جدید که عالی بود.ولی دیگه اعتماد نمیکنم برم اپیلاسیون.استرس گرفتم


    •   محمدیاسی
    • 11 ماه،1 هفته
      • 1

    • سلام دستت درد نکنه .خیلی عالی بود.قلمت شیوا و روان بود.و مهمتر اینکه داستانی جذاب و جدید بودش.امیدوارن که در کارت موفق باشی .منتظر داستانهای جالب بعدیت هستم دوست عزیز.


    •   shadow69
    • 11 ماه،1 هفته
      • 1

    • آخ آخ عالی بود قشنگ رفتم تو بهرش

      خوب شد پویا خانوم کیونی نشد تهش :دی


    •   jerard96
    • 11 ماه،1 هفته
      • 1

    • تغییر بین کاراکترهای شخصیتت
      عالی بودی


      ی داستانی ک تمامی ژانرهای ی فیلمنامه رو داشت


      مرسی ازت


    •   7Saman9777
    • 11 ماه،1 هفته
      • 1

    • اگر ایران نبودم یه فیلم توپ ازش میساختم که هالیوود و بترکونه
      خوب بود


    •   gankr.koy
    • 11 ماه،1 هفته
      • 1

    • داستانت حرف نداشت لایکو بهت دادم ولی اسم مسخره ای داری.
      بی مسما وبی معنی البته ببخشید .


    •   مدوزا
    • 11 ماه،1 هفته
      • 9

    • از همهء دوستانی که اظهار محبت کردند ممنونم.
      darya54 عزیز
      استرس نگیر لطفا". این فقط یه فانتزی بود واسهء چند دقیقه سرگرمی سرخوشانه. اطلاعات آرایشی هم کلا" از اینترنت گرفته شده وگرنه من تا حالا همچین جایی نرفتم.
      7Saman9777 گرامی
      نوشته های من اکثرا" تصویری هستند چون با الگوهای تجسمی می نویسم. شما واقعا" امکان فیلسازی دارید؟
      gankr.koy عزیز
      جای شکرش باقیه که اقلا" از داستان خوشت اومد. مدوزا ممکنه اسم بی مسمایی باشه ولی برای اساطیر یونان قطعا" بی معنی نیست.
      باز هم ممنون


    •   arshigoli
    • 11 ماه،1 هفته
      • 1

    • عالی بود یک کلام.


    •   تعویض-روغنی
    • 11 ماه،1 هفته
      • 1

    • تصویر ذهنی جالبی ساختی،حال کردم. کاملا احساس کردم که حضور دارم.ممنون و موفق باشی.


    •   nilajooni
    • 11 ماه،1 هفته
      • 2

    • لایک ٣٣ برای قلمت


      موضوعی بود ک میخواستم دربارش ی داستان بنویسم ک شما زحمتشو کشیدی(‌خنده)‌


      قشنگ بود ادامه بده


    •   doki-kar balad
    • 11 ماه،1 هفته
      • 2

    • عالی و روون
      ولی حیف که همچین سوژه جونداری رو خلاصه کردی
      جا داشت دو قسمتش کنی حیف شد
      لایک طلایی بانو


    •   amir.m.m
    • 11 ماه،1 هفته
      • 1

    • زحمت کشیدی.


    •   Banoo.esf
    • 11 ماه،1 هفته
      • 1

    • چه عجب یه داستان خوب خوندم. عالی بود، اما با وجود خیالی بودنش دیگه میترسم برم اپیلاسیون (dash)


    •   mannamanam1
    • 11 ماه،1 هفته
      • 1

    • شاید اولین داستانی بود که لایکش کردم... نمی دونم چرا ولی خوشم اومد... قلم خوبی داشت..حس خوبی هم منتقل می کرد... راست یا دروغش چندان برام مهم نبود... داستان کشش ایجاد می کرد که ادامه رو بخونی...


    •   توت.فرنگی
    • 11 ماه،1 هفته
      • 1

    • باید قبلش مینوشتی که یک دوجنسه هستی.چون خارج از این حالت این اتفاقها غیر نمکنه


    •   strong_boy
    • 11 ماه،1 هفته
      • 2

    • انگار داشتم یه فیلمو نگاه میکردم خیلی عالی لایک


    •   Arashh1346577
    • 11 ماه،1 هفته
      • 1

    • نوش جونت..عالی بود..


    •   saman_sahraei
    • 11 ماه،1 هفته
      • 1

    • بالاخره یه داستان خوب خوندم ... کارت عالی بود


    •   Aaallliii123456789
    • 11 ماه،1 هفته
      • 1

    • راستو دروغ همچین داستانایی مشخص نیس
      کلا داخل شهوانی راستو دروغ معنی نداره
      چون راهی برای اثبات نیست
      مهم نوشته و متن داستانه
      بازی با کلمات و قافیه سازی مهمه
      زیبایی دادن ب متن مهمه ک باعث میشه بیشتر بخوای بخونی
      دمت گرم
      بکی از بهترین داستانا از نظر نوشتاری بود جذاب سرگرم کننده و تکراری نبودن


    •   Coca_sex
    • 11 ماه،1 هفته
      • 2

    • بقدری قشنگ نوشتی
      که وقتی به قسمت سکسیش رسید یادم افتاد شهوانیه
      هدف و هسته مشخص
      ابتدا و انتهای معین
      اگر یکم انتهاشو شمرده تر میگفتی و یکم بیشر ریز میکردی‌ به نظرم بهترین داستان شهوانی میشد
      هرچند الانم چیزی کم نداره
      تبریک میگم خیلی عالی بود


    •   arshiya_mobin
    • 11 ماه،1 هفته
      • 1

    • میزان بود دس خوش


    •   Shanen
    • 11 ماه،1 هفته
      • 1

    • عالی بود مدوزای عزیز ...
      51


    •   Badbakhtbichareh
    • 11 ماه،1 هفته
      • 1

    • این بیشتر زندگی واقعی یه دختره
      که با فانتزی سکسی پسر شدن که مایه تخیل خودارضاییاش استفاده شده


    •   6794
    • 11 ماه،1 هفته
      • 0

    • عالی
      عالی
      عالی


    •   mamadkaraji
    • 11 ماه،1 هفته
      • 0

    • من معمولا هیچ داستانی رو نمیگم بده
      چون بالاخره طرف زحمت کشیده
      ولی داداش گلم به ولله واحد شمارش شورت جین هستش!
      مگه داری در مورد جوراب حرف میزنی که میگی جوراب!!!!


    •   mamadkaraji
    • 11 ماه،1 هفته
      • 0

    • جفت!!!!!


    •   saxiko
    • 11 ماه،1 هفته
      • 1

    • مرسی خوب بود
      از داستان این دوستانی که خودشون برای خودشون هم برند شدن خیلی بهتر بود.به اصطلاح قدیمی ها !
      اما همه ش یه طرف اسم کاربری که انتخاب کردی یه طرف.


    •   مدوزا
    • 11 ماه،1 هفته
      • 1

    • mamadkaraji گرامی
      خب، حرفت رو که به زبون دیپلماتیک زدی! البته که توقع ندارم همه از هر نوشته ای خوششون بیاد، و صد البته هیچ ادعاعی در نویسندگی هم ندارم. و می دونم که از این داستان می شه صدتا عیب این جوری دیگه هم گرفت که بعضا" اصلا" وارد نیستند، مثل همین "ایرادی" که شما گرفتید: اولا" در بازار انواع لباس زیر و خیلی چیزهای دیگر را جینی می فروشند و ثانیا" شورت یکبارمصرف که از نوعی الیاف مصنوعی مثل دستمال گردگیری ساخته شده من فقط در سایت های خارجی دیدم و دلم خواست در داستانم از آن استفاده کنم. ثالثا" به دلیل آنکه چیزی را ندیده یا نشنیده ایم که نمی توانیم حکم نبودش را صادر کنیم. رابعا" اصلا" گیریم چنین چیزی واقعا" وجود ندارد آیا نویسنده حق تخیلش را ندارد؟ تجسم شورت در بسته های شش تایی یا دوازده تایی دور از امکان است؟در هر حال من از انتقاد استقبال می کنم حتا اگر اگر از جانب هموطنانی باشد که برخلاف شما مبادی آداب نیستند و اموراتشان بدون فحاشی نمی گذرد. و آخرین سوال: از کجا در مورد جنسیت من مطمئن شدید که مرا داداش خطاب کردید؟ آیا یک زن نمی تواند داستانی در این حد بنویسد؟
      در هر حال ممنون


    •   badman.pir
    • 11 ماه،1 هفته
      • 1

    • خیلی عالی و حرفه ای ومتفاوت با بقیه داستانها .
      فقط موندم این پویا صداش هم دخترونه بود؟


    •   alireza4300
    • 11 ماه،1 هفته
      • 2

    • یکی از بهترین داستانهایی بود که خوندم خیلی عالیییی بود


    •   بده.بکنیم.دعاکنیم
    • 11 ماه،1 هفته
      • 1

    • دمتگرم خیلی عالی بود من لذت بردم.
      اگر داستان بود که باید بگم ایوول خیلی عالی بود
      اگر هم واقعیت داشت بایدبگم که خدا خیلی دوستت داره هم تو رو هم خانواده ات رو یعنی آدم خوبی هستی.
      متشکرم.


    •   Reza1059
    • 11 ماه،1 هفته
      • 1

    • عالی بود


    •   arash2275
    • 11 ماه،1 هفته
      • 1

    • یا خیلی بی بی فیسی که تا سن 17 سالگی دختر پسرت معلوم نبوده یا مشکل هرمونی داری چون واقعا نمیشه که تا سن 17 سالگی نه صدا نه تصویر معلوم کنه که پسری ولی داستانت خوب بود کاری به خیالی یا واقعیش رو ندارم مثل این داستن باحال نخونده بودم


    •   آبفشان
    • 11 ماه،1 هفته
      • 1

    • قشنگ نوشتی.موضوع داستانتم تازگی داشت البته بیان داستان هم عالی وجذاب بود


    •   darya54
    • 11 ماه،1 هفته
      • 1

    • مدوزای نازنین مرسی بابت توضیحاتت و اینکه برای خواننده ات احترام قائلی.قلمت مانا ?????????


    •   مدوزا
    • 11 ماه،1 هفته
      • 0

    • parand1 عزيز
      ممنون از توضيحت. مطمئنم درست مي گي. همونطوري که بالاتر اشاره کردم اين قصه تماما" فانتزيه شامل اطلاعاتي گوگلي در مورد سالن هاي آرايش از منابع عمدتا" انگليسي زبان با پلاتي که کار منه. فکر مي کنم اگه اطلاعات بيشتري هم در مورد کار سالن هاي زيبايي داشتم باز از همين پلات استفاده مي کردم. فکر مي کنم اگر يکي عاقل و معقول بره سالن زيبايي و همه چي استاندارد بره جلو حاصل چيزي بيش از يک گزارش مطبوعاتي نمي شه. قبول داري؟
      باز هم متشکر از توضيح خوبت.


    •   oscar_kir_kaj
    • 11 ماه،1 هفته
      • 1

    • مرسی از اینکه مینویسی و نوشته هاتو آپ میکنی اینجا. دمت گرم


    •   oscar_kir_kaj
    • 11 ماه،1 هفته
      • 3

    • و با تقدیر ویژه از عمو کاندومی که احتمالا شعورش میرسه زیر همچین داستان قشنگی بالا منبر نره و نگاد مخ ملتو


    •   هیرسا۱
    • 11 ماه،1 هفته
      • 1

    • جالب بود


    •   mosipimpa
    • 11 ماه
      • 1

    • واقعا ذهن خلاقی تو داستان نویسی داری بهت تبریک میگم عزیزم و جالبه که بدونی اولین داستانی هست که نقد و نظرات مودبانه بیان شده بهرترتیب امیدوارم در آینده وضع به طریقی برایت مهیا باشه که بتونی یه نشریه معتبر نظیر پلی بوی رو تاسیس و اداره کنی


    •   man 21
    • 11 ماه
      • 1

    • داستان عالی بود موضوع همه چیو در بر میگرفت مشکلات اجتماعی و نیم نگاهی هم به سکس


    •   shahin3731
    • 11 ماه
      • 1

    • اولین داستان ایروتیکی بود ک میخوندم
      معمولا نمیخونم.به من نمیخوره
      البته این واسه خوب یا بد داستان نیست.من ایطور داستانارو نمیپسندم
      اما داستان قشنگ و نویسنده ای حرفه ای داشت
      منو واقعا برد توی داستان


    •   สic
    • 11 ماه
      • 1

    • با این شناختی که من از جامعه دارم...
      تا الان 40بار ترتیبِ نیمه گمشُده منو داد


      عالی بود
      لایک ۹۵


    •   شهرام۵۵
    • 11 ماه
      • 1

    • جالب بود


    •   1ass
    • 11 ماه
      • 1

    • راست و دروغش رو چه عرض کنم ولی پسر دختر نما خودم دیدم.خوبه خسته نباشی


    •   Excalibur61
    • 11 ماه
      • 2

    • خوب بود، مرسی


    •   شکیلاmj
    • 11 ماه
      • 2

    • لعنتی اینم تو نوشتی عالی عالی بود مخصوصا که خودمم کارم اینه خیلی جالب بود برام... تو یه کلام تو فوق العاده ای دختر


    •   sardar.she
    • 10 ماه،4 هفته
      • 1

    • (dash) (dash) (dash)


    •   AM1111AM
    • 10 ماه،3 هفته
      • 0

    • کاری ندارم دروغ بود یا واقعیت در کل دهنتو گاییدم اگه واقعا چنین نقش بازی کردی


    •   tensevenbehrooz
    • 10 ماه،3 هفته
      • 1

    • دمت گرم خیلی باحال بود


    •   Joker.1368
    • 10 ماه،3 هفته
      • 1

    • داستان جالبی بود تمنا پویا ????? ، پویا پریود هم میشی ????


    •   amo27775
    • 10 ماه،2 هفته
      • 1

    • لعنت بهت مدوزا . معتاد داستانات شدم . افتادم دارم دونه به دونه میخونمش.?


    •   Milad64941
    • 7 ماه،4 هفته
      • 1

    • نمیدونم باید شمارو آقا خطاب کنم یا خانم ولی از نوع نگارش داستانت معلومه آدم تحصیل کرده و اهل مطالعه ای هستی... و از اینکه جواب منتقدانت رو هم حساب شده میدی معلومه انسان با شخصیتی هستی... انشالا تو تمام زندگیت موفق باشی


    •   Mr.hosein
    • 7 ماه
      • 1

    • ایول واقعا حال کردم دمت کردم


    •   bbboban
    • 7 ماه
      • 1

    • داستانت خوب بود.اما سوتی هم چند جایی داده بودی.توصیف پدر و افکارت قشنگ بود


    •   pesarkhass
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • جالب بود افرین


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو