اگه دنیا دست فمنیست ها بود

    1398/4/24

    درود متن زیر رسمن کستان است و بابت سبک نگارش تخمیش عذر میخوام ولی ایده ی نویی داره امیدوارم خوشتون بیاد


    حدود 10 سال پیش بود. من هنوز یه پسر بچه بودمو تو سن و سال دبیرستان. تو تب و تاب کنکور و هنوز اونقدرا چیزی از زندگی نمی فهمیدم. هر از چند گاهی برام خواستگار میومدو مامانم بدون استثنا همشونو رد میکرد. میگفت پسرم باید بره دانشگاه تحصیلات داشته باشه. منم راستش دوست داشتم برم دانشگاه دوست داشتم تو کلاسی باشم که دخترو پسر توش قاطی باشه. از یه طرفم دیگه لیسانس داشت یه چیز عادی به حساب می اومدو اگه پسری لیسانس نداشت اصلا براش خواستگار نمی اومد. هر چند که من خوشگل بودمو تا همون موقع هم چند تا دختر اومده بودن خواستگاریم.


    یادمه اون موقع هنوز مردها حق رای دادن نداشتنو من که سرم داغ بودو طرفدار حقوق مردان. اون روزا هر از چند گاهی مردها و پسرا تجمع می کردنو گاهی اوقاتم قضیه جدی میشدو چند روز جلوی مجلس تحصن میکردن. منم گاهی وقتا تو این تجمع ها بودم. البته آخرش آب از آب تکون نمی خوردو مردای بیچاره بر میگشتن تو آشپزخونه. اون روزا پیدا کردن یه زن خوب که به آدم زور نگه و مثلا روشنفکر باشه و بذاره مرد بره سر کار تقریبا آرزوی هر پسر جوونی بودو حتی گاهی وقتا از اون طرف و اینطرف میشنیدیم که دومادا سر عقد شرط میذارن که زن حتما باید اجازه بده که مرد بره سر کار.


    تو خونه ما هم کم و بیش از این چیزا بود . بابام خونه دار بودو مامانم یه کم آدم سنتی بود ولی مهربون بودو با بابام کاری نداشت. ما تو یکی از محله های طبقه متوسط بودیمو خونه ما طبقه اول یه آپارتمان 10 واحدی و یه کوچه باریک که به یه خیابون فرعی وصل میشه. من از بچگی تو اون خونه بزرگ شدمو خلاصه چند تا دوست تو کوچه مون دارم. البته از همون بچگی بابام نمیذاشت با دوستام تو کوچه بازی کنمو با تهدید اینکه به مامانت میگم یا منو میبرد خونه یا اینکه میگفت با دوستام بریم تو خونه بازی کنیم. البته حتی اگه هم میذاشت تو کوچه بازی کنیم ، دخترای شراشور کوچه نمیذاشتنو بدون استثنا هر بار اشک یکیمونو در میاوردنو مارو راهی خونه میکردن. یکی از این دخترا زهره بود که سر دسته همشون بودو از همه شر تر بود. یادمه چند بار به من گیر داده بودو هر بار من یه جوری از دستش فرار میکردم. نمیدونم چرا با بقیه دوستام کاری نداشتو همیشه یه راست به من گیر میداد. زهره هیکل درشتی داشتو ریختش خیلی شلخته بود. مامان باباش از دستش عاصی بودنو خلاصه همه تو کوچه به شر بودن میشناختنش. بعد از مدتی کم کم این مساله بزرگ شدو باعث شد که بد جوری ازش بترسم. تو سن و سال راهنمایی و اوایل دبیرستان که دیگه داشتم بزرگ میشدمو از بازی های بچگانه تو کوچه خبری نبود، یادمه هر بار بعد از مدرسه به کوچه مون که میرسیدم ترس برم میداشت. مخصوصا وقتایی که هیچکی تو کوچه نبودو وقتی وارد کوچه میشدم میدیدم زهره در خونشون نشسته و داره موهاشو دور انگشتاش لوله میکنه.


    من اون موقع کلاس کنکور می رفتم تا حدودای ساعت 6 میرسیدم خونه و چون زمستونم بود هوا زود تاریک میشد. یه روز بعد از کلاس کنکور بود که بچه ها یه جایی کار داشتن خلاصه با اصرار منم مجبور کردن که باهاشون برم من ترسم از این بود که زودتر تا مامانم از سر کار برنگشته خودمو برسونم خونه، بابا رو هم مثل همیشه سرشو شیره میمالم. خلاصه هی بچه ها گیر میدادنو کارشونو کش میدادن ، منم هی اصرار که زودتر باید برم. بالاخره جوری شده بود که وقتی رسیدم سر خیابون ساعت 7 بود. هوا تاریک شده بود. تقریبا می دویدمو راه میرفتم . رسیدم سر کوچه اصلا حواسم نبود فقط دعا میکردم زودتر برسم خونه و اینکه قبل از مامان برسم. سر کوچه که رسیدم یهو چشمم به کوچه خلوتو تاریک افتاد. تازه یادم اومد که کوچه خلوتمون اصلا چیز جالبی نیست. نبش کوچه یه نمایشگاه ماشین بود که چندتا زن دم درش واستاده بودنو با هم شوخی میکردنو بلند میخندیدن. وقتی منو دیدن یکی دوتا متلک آبدار بهم انداختن. من واسه اینکه بیشتر از این توجهشونو جلب نکنم خواستم سریع برم تو کوچه اما سرمو که بر گردوندم دیدم یکی تو کوچه واستاده و انگار داره منو نگاه میکنه. انگار منتظر کسی بود. دلم یهو ریخت. از دور مشخص بود که زن بود. مامانم بود.


    بیچاره شدم. می دونستم یه کتک حسابی در انتظارمه. دلم می خواست بر گردم. اصلا نمی خواستم برم تو کوچه. ولی چاره ای نداشتم دیگه منو دیده بودو اگه کش میدادم خودش میومد طرفم. با قدمهای لرزون و ترسون راه افتادم. پیش خودم داشتم حرفامو جور می کردم که چه بهونه ای بیارم. همینطور که نزدیک میشدم سرمو انداخته بودم پایین تا می تونستم می خواستم حس ترحم مامانو برانگیخته کنم. دیگه نزدیک شده بودمو حدود 10 متری مونده بود بهش برسم. یه لحظه سرمو گرفتم بالا.


    سر جام خشکم زد. زهره بودو اثری از مامانم نبود. ترس از مامانم ریخت اما ترس وحشتناکتری اومد سراغم. زهره طوری داشت نگام میکرد که نزدیک بود از ترس خودمو خیس کنم. همونطور سر جام واستاده بودم. ناخودآگاه گفتم: سلام


    من که هیچوقت به زهره محل نمیذاشتم حتی تو همون بچگی، یه کلمه هم باهاش حرف نمیزدم حالا از ترس زیاد بهش سلام کرده بودم. حدودا 50 متری با خونه خودمون فاصله داشتم. زهره آروم حرکت کرد به طرف من. من سر جام بند نبودم. دیگه داشت اشکم در می اومد، زهره به دو قدمی من رسیده بودو با نگاه مرموزی آروم زیر لب گفت: سلاااام عزیزم، خوشگلللللل.


    من که فهمیده بودم اونجا موندن اصلا به نفعم نیست یهو خودمو جمع کردمو خواستم فرار کنم. هنوز یه قدم بر نداشته بودم که زهره پریدو محکم منو گرفت. من جیغ کشیدم اما فورا دهنمو گرفتو خفه شدم. یهو منو از زمین بلند کردو رفت سمت خونشون. هر چقدر تو دستاش تقلی میکردم فایده ای نداشت. زورش زیاد بودو من که یه پسر ریزه میزه بودم در مقابلش هیچ کاری نمی تونستم بکنم. بدبختی این بود که هیچکی تو کوچه نبودو سر کوچه هم فاصله زیادی با ما داشتنو با توجه به تاریکی هوا چیزی نمیدیدن. من همونطور داشتم تقلی می کردم که دیدم با پاش در خونشونو که از قبل باز گذاشته بود رو هل دادو رفتیم تو . دوباره با پاش درو بست. منو برد تو زیر زمین. انتهای زیر زمین یه اتاقک کوچیک بود. رفتیم توش. فضای اتاقک واقعا وحشتناک بود. یه لامپ کم نور زرد ، دیوارای ترک برداشته و رنگ ریخته و داغون. من از ترس داشتم مثل موش تو دستاش میلرزیدم. منو گذاشت زمینو گفت اگه صدات در بیاد باباتو …


    در اتاقکو قفل کردو برگشت سمت من. من با خواهشو التماس گفتم تو رو خدا ولم کن بذار برم. مامانم اینا منتظرن من خیلی دیر کردم. باهام کاری نداشته باش. چشماش یه حالت ترسناکی گرفته بودو من تقریبا مطمئن شده بودم که میخواد باهام یه کارایی بکنه.


    گفت: پسره خوشگل. آآآآآخ چرا تو اینقدر خوشگلی. باباتم مثل تو خوشگله؟؟؟ اوووووووووووف


    از ترس قلبم داشت وامیستاد. همینطور بهش التماس میکردم. یهو با یه حرکت لباسشو که یکی از این پیرهنو دامنای یه سره بود در آورد. زیرش یه ش-ر-ت و ک-ر-س-ت سفید به تن داشت . ران و ماهیچه های پاش کشیده و بلند بودن و مشخص بود که خیلی قوی هستن. یهو حمله کرد به طرف من، محکم سرمو گرفت. دهنشو گذاشت رو لبم تا میتونست محکم لبو زبونمو مکیدو خورد. اون لحظه حالت چندش آور و نفرت انگیزی داشتم. لبشو رو لبم میچرخوندو طوری می مکمید که انگار میخواست شیره جونمو بکشه بیرون. بعد دست چپشو از سرم برداشتو برد لای پام. میخواست تحریکم کنه. من مثل یه جوجه تو دستاش بودمو هر چقدر تقلی میکردم فایده نداشت. هی لای پامو فشار میداد. خیلی محکم اینکارو میکرد. بدجوری دردم گرفته بود. همینطور لبم و صورتمو گردنم رو می خوردو با کلمات گنگ میگفت : خوشگله. تو مال منی. میخوام بخورمت.


    رفت سمت گوشم. زیر گوشم و لاله گوشم رو میمکید. من ناخود آگاه حس کردم که تحریک شدم. شل شده بودمو کمتر تقلی میکردم. بی اختیار تو دستاش بودم. اون مثل گرگ شده بود . در حد بی نهایت ترسیده بودمو فقط آرزو میکردم هر چه زودتر کارش تموم شه.


    دستشو از لای پام برداشتو یه دستی ش-ر-ت-شو در آورد. منتظر این لحظه بودم. تو همون حالت که داشت لبمو میخورد منو خم کردو خوابوند رو چند تا گونی که گوشه اتاقک بودن. بعد پاهاشو گذاشت دو طرف سینم طوری که باسنش روی سینم بود و لای پاش دقیقا جلوی دهنم. دو دستی چنگ زد تو موهامو سرمو برد لای پاش.


    من تقلی کردم که این کارو نکنم. دستام بین بدنم و پاهاش بودنو با پاهای قوی ای که داشت محکم اونارو به پهلوم فشار میداد. نمیتونستم درشون بیارم. سرمو کج کردم ولی به زور سرمو راست کردو فشار داد. هی این کارو تکرار میکردو پاهاشو دو طرف سرم با تموم قدرتش فشار میداد. اونقدر محکم این کارو میکرد که حس میکردم سرم داره میترکه. گاهی هم سرمو محکم نگه میداشتو تموم سر و صورتمو می مالوند به لای پاش و رانش.


    حدود 15 دقیقه همینطور ادامه داشت تا اینکه بالاخره کارش تموم شد. بعد ولم کردو همینطور شروع کرد به گفتن کلمات رکیک بهم. یکی دوبار هم اومدو لبو صورتمو خورد. تموم سرو صورتم آب دهنی شده بود. اشکم تو چشمام خشک شده بود. نای بلند شدم نداشتم.


    هی میگفت: تو مال منی. کوچولو. کوچولو خوشگله. اووووووف. باباتم مال منه.


    بعد با صدای بلند میخندید.


    – حالا برو گورتو گم کن. یادت باشه اگه کسی چیزی بفهمه خودم می کشمت.


    من هر طوری شده خودمو جمعو جور کردمو تا میتونستم سریع از اونجا رفتم بیرون. از اتاقک، زیر زمین و بعدشم سریع رفتم خونه. اون شب یه کتک مفصل هم از مامانم به خاطر دیر کردن خوردم. اگه بابام نبود تا صبح کتک میخوردم ولی بابام افتاد تو دستو پای مامانو نجاتم داد.


    خلاصه از اون به بعد دیگه کلاس کنکورو ول کردمو همیشه قبل از تاریک شدن هوا برمی گشتم خونه. هر وقت اون روز یادم میاد پشتم میلرزه. البته الان دیگه خونمونو عوض کردیمو از دست زهره راحت شدم.


    بابا همچنان خونه داری میکنه و مامان از کله سحر تا بوق سگ کار میکنه. شبام که خونه میاد عصبانی هستو با همه دعوا داره…


    نوشته: نامبر منحوس!

  • 9

  • 11




  • نظرات:
    •   وب.گرد
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • ای بابا ....سر کاریم امشب.


    •   sashaarian
    • 3 ماه،1 هفته
      • 2

    • اینکه فمینیست نیست ؛ تو ذات زن و مرد رو عوض کردی بالام جان:)خونه دارید خوبه حالا ؟ بیا یه دست بکش به وسایل من ،مردیم از نامرتبی


    •   ali80xx
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • زیادی کیری بود.بعدشم از کی تا حالا دخترا میرن خواستگاری پسرا؟؟؟؟!!!!


    •   shahx-1
    • 3 ماه،1 هفته
      • 3

    • دفعه چندمه اینو میزارن اینجا....


    •   Ravanian
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • من نمیدونم اعضای سایت چه اصراری دارن که همه داستانا از یه متد خاص پیروی کنه. واقعاً همه سایت شده داستانای شبیه به هم. بابا بذارید چارتا فانتزی مث اینم نوشته بشه تو سایت. تنوع کار بره بالا و کسایی که از این فانتزی ها خوششون میاد لذت ببرن.


    •   Twinkboy
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • عالی همه چیزو عکس کردی خوشمان آمد


    •   king.artoor
    • 3 ماه،1 هفته
      • 2

    • خخخ باحال بود.با ذکر اینکه تمامی انسانها چه مرد و چه زن با هم برابرند حرفی نیست ولی خدایی فاز خانومای فمینیست رو اصلا درک نمیکنم.همیشه بهترین چیزا رو مال خودشون میخوان ولی نمیگن پسر دو سال تو خدمت دهنش گایش میشه خب اگر برابری جنسیتیه شمام باید خدمت لب مرز کنید چطور اینجا توان مردا بیشتره؟!اگر مرد و زنو همه جوره برابر میدونید پس مهریه ایی ک باعث شده هزاران جوون بیوفتن تو زندان هم براش کمپین بزنید حذفش کنید چطور هر چیزی ک براتون خوشاینده رو میخوایید ولی چیزی ک ب ضررتون بشه رو نمیخوایی؟
      کلا فمینیستا بیشتر دنبال بازیگوشیایی مثل اجازه ازدواج بدون اذن پدر و گاییدن همسر و طلاق گرفتن بدون رضایت همسر و استادیوم رفتنو و کلا چیزایی ک ب نفعشون هست میباشند.اینارو ول کنی پسفردا ب شوهره میگن حالا تو برگرد قمبل کن دیلدو ببندم کونت بزارم


    •   شب_گرد_تنها
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • واقعا کستان بود و چه ربطی به فمنیست داشت ؟جدا از اینا که فمنیست کسشری بیش نیست واقعا این از اون داستانا بود ببخشید کستان


    •   ARYA52
    • 3 ماه،1 هفته
      • 2

    • تکراری تکراری ، تکراری ، (dash)


    •   Mehraaan@
    • 3 ماه،1 هفته
      • 2

    • لایک3.
      پیشرفت کاملا محسوس نسبت به داستان قبلیت. هم موضوع و هم نوع نگارش. با همین فرمون برو جلو.


    •   Momoooam
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • یه داستان جالب تخیلی که خیلی چیزا توش نهفته بود درکل بهتر از داستان ها تخمی و کلیشه ای دیگران بود خیلی روان نوشتی لایک داری


    •   royaei
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • خیلی دلت میخواد اینجوری باشه ؛ فکر کردی ما هیچ کاری نداریم و همش تو خونه بخور و بخوابیم ؟بخدا یکماه هم شما نمیتونید تو خونه باشید و کارهای خونه رو انجام بدید ؛ میتونی امتحان کنی


    •   king.artoor
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • خانوم رویا در اینکه کار خانوما خیلی سخته اصلا حرفی نیست.بر اساس همین هم هر کسی سختیای کار خودشو داره همینجور ک مردا شاید نتونن تو کار خونه دووم بیارن خانوما هم مطمئنا نمیتونن تو گرمای 48درجه رو برجک با لباسی ک از فضا نوردا بسته تر و گرم تره پست بدن یا تو سرمای تبریز پشت سیم خاردار نگهبانی بدن.یا تاحالا زیر آب جوشکاری کردی؟شده شرمنده زن و بچهات بشی ک خودش از هر کاری سخت تره؟یا تو معدنی ک هر لحظه احتمال انفجار و ریزش داره شده قدم بزارید؟باغ چند هکتاری رو آبیاری کردید؟
      همه سختیای کار خودشونو دارن اصلا نمیشه گفت یکی مظلوم شده دیگری ظالم این آخر بی انصافیه


    •   amiralixyz
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • So so


    •   قائم_مقام_حشری
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • خیلی خیلی مسخرهههه بود. داداش فمنیست کجا جای زن و مرد عوض بشه کجا! اصلا معنی فمنیستو میفهمی؟ فمنیست یعنی حقوق برابر. توی کسخل جاهای مردوزنو عوض کردی و این ربطی به فمنیسم نداره. آخه مرد اسکلت بندیش درشته اونوقت فکر میکنی انقدر راحت تو خونه میمونند!
      برو باوو بچه کونی دیسلایک هفت تو کون گهیت!


    •   Alyosha_Araklian
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • عزیزم نمیخوام بهت توهین کنم ولی خواهشا دفعه بعد که میخوای داستان بنویسی و مسخره بازی دربیاری یکم درموردش تحقیق کن فمنیسم به این معنا نیست که جای زن و مرد عوض بشه حتی به معنای برابری زن و مرد هم نیست فمنیسم خواستش عدالته
      یه مثال ساده میزنم شاید شنیده باشی فرض کن دو نفر قراره غذا بخورن یه ادم 20 ساله و یه بچه 2 ساله اگه تو بیای و جلو جفتشون یه بشقاب ماکارونی بزاری میشه عدالت چون هم غذا یکیه هم اندازه ولی بنظرت این بدرد اون بچه میخوره؟ این میشه برابری چیزی که به اشتباه فک میکنیم فمنیسم میخواد اما اگه به اون فرد 20 ساله یه بشقاب ماکارونی بدی و به بچه 2 ساله یه شیشه شیر این میشه عدالت این چیزیه که فمنیسم میخواد البته بعضی از زنا و دخترا به قصد سواستفاده چنتا شعار میدن که اصلا بهشون توجه نکن اصل فمنیسم چیز دیگه ای فمنیستای واقعی مرد ستیز نیستن


    •   キング
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • فکرکنم بهتره بری پیش روانشناس


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو