داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

ایمان و خاله معصومه

1396/09/01

سلام دوستان این داستان کاملا واقعیه
در حال حاظر من ایمان 29سال و خاله کوچیکم معصومه که سه ماه از من کوچیکتره تازه 29سالش شده، این داستان مال وقتیه که جفتمون راهنمایی بودیم دقیقا یادم نیست چندم راهنمایی بودیم
من خشگل بودم و معصومه هم تازه به سن بلوغ رسیده بود و بدن هر دومون پر از هرمون جنسی شده بود من هر روز متوجه نگاه های معنی دار خاله نازم میشدم بیشتر وقتا الکی بهم چشمک میزد من بخاطر سن کمم زیاد متوجه معانی کاراش نمیشدم ولی کار خودمو میکردم مثلا بیشتر ظهرها که تو یه اتاق زیر کولر میخوابیدیم یواشکی میرفتمو دستمو میزاشتم رو کونش و یه کوچولو فشار میدادم که نکنه بیدار بشه یا انگشتمو میزاشتم رو سینه اش و فشار میدادم وای که چقدر نرم و پرتغالی و جمعوجور بود یه روز که کسی تو خونه نبود شیشه پاک کن که آب توش بودو برداشتمو افتادم دنبالش اونم یه حوله دستش بودو جلوی م
نو میگرفت تا اینکه تو یه گوشه گیرش انداختم حوله کوچیک بود بخاطر همین پایین تیشرتشو کشید بالا سرشو خم کرد که جلو صورتشو بگیره که شکم و ناف و موهای زیر شکمشو همشو دیدم قربونش همه چیش بشم، اون روزم گذشت تا یه شب تابستون که همه توحیاط رو تخت میخوابیدیم من و اون رو تختای تکی جداگانه با فاصله 40سانتی متری هم خوابیدیم موقع خوابیدن بهم گفت سرتو بزار طرف من ولی من گوش نکردم سر اون طرف پای من بود مال منم طرف پای اون من خوابم برد و نصف شب یدفه بیدار شدم گفتم وقتشه دستمو از زیر پشه بندم ردکردم از پشه بند اونم رد کردم و مچ پاشو گرفتم تکون نخورد همینطور ساق پاشو ماساژ میدادمو بالا میرفتم رسیدم به زیر رونش کلی ماساژش دادم خواستم دستمو ببرم طرف کسش که پاهاشو سفت کرد نزاشت منم دستمو از لای روناش کشیدم بیرون کاری نکردم که دید کاری نمیکنم هم یهو پاشو از رو پشه بند آورد انگشت شستشو زد تو صورتم یعنی کاری کن منم دستمو بردم طرف سینه هاش که یهو دستم خورد به یه چیز لیز و نیمه سفت وقتی با انگشتام گرفتمش تعجب کردم دیدم نوک سینه چپشه که رو دست چپ خوابیده بود چقدر بزرگ و سفت ولیز بود بخاطر بلوغ جنسی نوک سینه اش پر از شیره بلوغ شده بود سفت و بزرگ خودش دکمه پیرهن راحتیشو باز کرده بود گذاشته بود بیرون چون دو لایه پشه بند بینمون بود نمیدیمش اصلا، منم گذاشتمش بین انگشام و چنان فشارش میدادم که فکر میکردم الان نوک سینش بترکه ولی صداشم در نمیومد یا حتی سعی نمیکرد از دستم بکشه بیرون منم با قدرت هر چه بیشتر حدود نیم ساعت فشارش میدادم ولی حیف بخاطر فاصله زیاد بینمون دستم به سینه راستش نمیرسید دوباره اومدم دستمو بردم زیر شکمش خواستم ببرمش زیر شلوار راحتیش که بزارمش رو کسش دستم روی موهای زیر شکمش بود که باز چنان پاهاشو سفت کرد که نتونستم منم دستمو کشیدم بیرون رفتم رو کونش شروع کردم به ماساژ و بین روناشو میمالیدم شل میکرد بدنشو منم میمالیدمش تا صبح، نشون به اون نشون فردا قسمت مچ دستم که بید دوتا پشه بند بود پشه کلی نیشش زده بود و معصومه فرداش دیدش بقیه هم بودن منم به دروغ گفتم حتما رفته بود بیرون از پشه بند اونم تا از کنارم میگذشت موهامو هی میکشید قربونش برم خوشش اومده بود از اون موقع تا الان دیگه کاری نکردیم ولی تا تنها میشیم برا چند لحظه یا دقیقه موقع صحبت با هم کلی به لب هم نگا میکنیم دلمون میخواد موقعیت جور بشه ولی هنوز نشده _اون الان درس میخونه منم تموم کردم خونه ام.
خسته نباشید ببخشید طولانی شد ولی حقیقته

نوشته: iman298


👍 3
👎 9
81956 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

662732
2017-11-22 21:12:31 +0330 +0330
NA

لعنت بر هرچی محارم نویسه ! چجوری وقتی همه بیرون خوابیده بودن تو نیم ساعت سینه هاشو می مالوندی پس بقیه چه کونی می دادن ؟

0 ❤️

662748
2017-11-22 21:50:54 +0330 +0330

خسته نباشی دلاور
خداقوت پهلوان
خیلی زحمت کشیدی ???

0 ❤️

662841
2017-11-23 12:29:11 +0330 +0330

خسته نباشی دلاور . یه وقت دستت رو گربه نخوره بیرون از پسه بند بمونه

0 ❤️

662844
2017-11-23 12:46:30 +0330 +0330

دوید سمت دیوااار منم اب پاشیدم بهش نشون به اون نشون خیس شد پشماش افتاد بیرون 😁 بعدش زیر پشه بند بودم نشون به این نشون حسن سگ سیبیل کنارم خابیده بود 😁 دستشو بسمتم دراز کرد و دستشو گذاشت رو کااانم 😁 الانم دارم داستان اون شبو مینویسم که بارانداز و فیتیله پیچم کرده نشون به اون نشوننن اخخخخخ جاش در میکنه 😁

عمو جووون نشون به این نشون دیگه داستان ننویس انگشتتم از دماغت در بیار مفتم پاک کن گریم نکن مرد ککه گریه نمیکنه 😁

ایمااان از قزویین چه برایماان اورده ای 😁 اییییماااان ایییماننن چرا گریه میکنی 😁

1 ❤️

662973
2017-11-24 13:05:59 +0330 +0330

شما خسته نباشی دلاور حالا نبخشیم چه میکنی باهامون مارم عین خالت میکنی؟

0 ❤️

663087
2017-11-25 13:40:14 +0330 +0330

خوش بحالتون کونده خارا من کوچیکترین خاله م ۴۰ سال ازم بزرگتره ???

0 ❤️

663107
2017-11-25 19:54:59 +0330 +0330
NA

دوتا کس واسه مسافرت هست پیام بده

0 ❤️







Top Bottom