اینجای بابای آدم دروغ گو

    آقای ما (همون بابا )بازنشسته فرهنگ بود و گاهی اوقات دعانویسی میکرد خیلی هم کس باز تیری بود هرچی ما سعی کردیم مچش رو بگیریم جور نشد ، اکثر اوقات هم با ننه ام مشکل داشتن ودعواشون بود ، تموم این زنهای در و همسایه رو کرده بود بی انصاف ، ما چهارتا پسر بودیم و خواهر هم نداریم ، چند بار بهش تذکر داده بودیم که اینکارها رو بزاره کنار مگه به خرجش میرفت اصلا گوشش بدهکار نبود ، تا یه روز آخرش به ننه گفتیم بیا چند روز برو خونه داداش کوچیکه که شهر دیگه است ما ببینیم با این چکار باید بکنیم آخه


    خلاصه صبح علی الطلوع ننه رو داداشم سوار ماشین کرد و منو سعید داداش دومیم (من بزرگه ام مجید ام دومی سعید سومی حمید چهارمی هم توحید )منو سعید هم قرار شد نوبتی کشیک آقامو از خونه من که روبروی خونه آقامه بکشیم ، زن من که سرکار می ره و کارمنده بیمارستانه بچه ام که هنوز نداریم خلاصه وقت گذاشتیم با دوربین از پشت پنجره کار گذاشتیم آماده دوربینم وصل کردیم به تلویزیون و نشستیم به تخمه و تنقلات خوردن دیگه اون روز رو هم مرخصی گرفتیم دوتایی تا ببینیم چی میشه آخرش ، ساعت ده و نیم بود که دیدم افسانه یکی از همسایه ها که یه زن حدود سی ساله است و دوتا هم پسر داره و شوهرش هم ماشین حمل ماهی و اینها داره اومد پشت در خونه آقام بابای ما الان شصت و شش سالشه ولی لامذهب اینقدر خوب مونده و روفرمه که حد نداره قدش حدود 185وزن هم حدود نود کیلو ولی خیلی ردیفه ، خلاصه در باز شد و این جست داخل خونه ماهم چند دقیقه ای صبر کردیم دیدیم آقام سرش رو بعد دوسه دقیقه از لای در آورد بیرون نگاهی به خونه ما کرد نگاهی به دوطرف کوچه و دروبست این افسانه یه زن بوره و چشمهای مایل به سبزی داره و اندام خیلی رو فرم و باهالی هم داره علی الخصوص کونش که واقعا کونه چند باری پا داد ولی من اهلش نبودم که بزنمش زمین ولی نمیدونستم به آقام هم پا داده.


    ده دقیقه ای شد که با سعید کلید ننه رو برداشتیم و آستکی رفتیم تو کوچه من در حیاط رو باز کردم و مثل پلیسها رفتیم تو حیاط خونه آقام دوتا در ورودی داره یکی می ره تو حال نشیمن یکی هم می ره تو مهمان خونه که همیشه خالیه آقام یه اتاق بغل مهمان خونه داره که وسایل دعا نویسی و کتابهاش رو اونجا میزاره ، و خودشم اکثر اوقات اونجاست ، ما از در هال اومدیم به آهستگی داخل و از جلو آشپزخونه رد شدیم اومدیم پشت در اتاق کار آقام که چشماتون روز بد نبینه دیدیم آقا لنگهای افسانه رو داده بالا حدود بیست سانت کیر کلفت رو داره تا ته میکوبونه تو کس خانم ، افسانه اون زیر ناله میکرد و میگفت بزن حاجی محکم بزن قربون کیرت بشم ، آخ جون جیگرم سعید موبایلش رو درآورد که فیلم بگیره من نزاشتم ، وبا دست اشاره کردم بیارش پایین نگیر اونم هی اصرار کرد تا آخرش یه کمی گرفته بود ولی آقام چهره اش معلوم نبود کلی که زنه رو از کس کرد به پشت خابوندش و گذاشت در کونش و خلاصه بعد چند لحظه ای تا ته داد رفت تو ماهم این طرف پشت در تو چند متری اینا داریم نگاه میکنیم سعیدم گاهی داره فیلم میگیره زنه ناله میکنه قربون صدقه کیر آقام میره گاهی هم تلمبه رو قطع میکرد و شروع میکرد نوازش کردن و لیسیدن ولب گرفتن ، افسانه گفت حاجی من از دوماه پیش که دارم بهت میدم دیگه به مهدی شوهرم ندادم کم پیش اومد که بخواد ولی همون دوسه بارم سرش گرداندم آخه اصلا قابل مقایسه نیستید اون با اون هیکل گنده همه اش ده سانت کیر داره تازه جای پسرهای شماست ولی اصلا نمیتونه بکنه کس منو حروم کرده تو این چند سال شما خوبی که هم خودت هم کیرت کار بلدی واقعا تو این دوماهه حال اومدم دم خواهرم فرزانه گرم که شما رو بهم معرفی کرد وگرنه نمیدونستم چه جواهری تو چند قدمی منه که سعی میکنم تو همین خونه چند سال دیگه بمونیم و جایی دیگه نریم تا بهت نزدیک باشم راحت بتونیم حال کنیم آقامم گفت درخدمت خانم خوشگل هستم فدات بشم با این کونت ردیف کن با فرزانه یه دفعه دوتا تون رو بکنم افسانه گفت آبجی کوچیکمم هست اونم شوهرش معتاد و گوزو از کار دراومده میاد اونم کون باهالی داره حاجی یه بار جور میکنم چهارتایی بریم شمال ما دوسه بار با خواهرهام رفتیم به بهانه دکتر تهران رفتیم شمال یه شب واومدیم ،در همین حین که اینها داشتن دل میدادن و قلوه میگرفتن ،سعید عوضی که داشت فیلم می گرفت موبایلش از دستش افتاد رو چهارچوب درب اتاق ، ما که دوتایی هول شدیم ، آقامم حرفه ای چادر زنه رو انداخته بود دورش و عبای خودش رو هم کشید رو خودش و بلند شد و ایستاد به نماز حالا تصور کنید زنه گوشه اتاق چادر رو کشیده رو خودش و نشسته اقامم لخت با یه عبا و ایستاده و قامت بسته برای نماز من دیدم کاری نمیشه کرد رفتم جلو آقام که کیرش همون طور راست مونده بود گفتم تو که راست میگی ولی این جای بابای آدم دروغگو که این کیر کیر یه آدم سر نماز باشه و دست سعید رو گرفتم اومدیم بیرون ، اومدیم حدود یکساعت دیگه زنه اومد از خونه بیرون و مستقیم اومد سمت خونه ما و زنگ ما رو زد من دیدم بدجوری و ایستاده در بازکن رو زدم اومد داخل اومد تو خونه و گفت ببین خودت نخواستی البته اونجاش دیگه سعید نبود ورفته بود افسانه گفت من با این هیکل و بدن به این خوبی رو خودت پس زدی ولی آقات از خجالتم دراومد هرکاری هم میخوای بکنی بکن من دوست دارم بهش میدم و جا گذاشت و رفت من موندم و کون کوفته و دست خالی تازه بدتر هم شد حالا دیگه خیلی راحت تر هم کس میبرد میکرد هرروز، ناچارا به ننه گفتیم پاشو بیا سرخونه زندگیت اقام پاکه و هیچ گناهی هم نداره ما بدگمونیم


    نوشته: مجید

  • 4

  • 8




  • نظرات:
    •   shahx-1
    • 1 سال،7 ماه
      • 1

    • سه تا خواهرو با هم!! یعنی خاک بر سر من کنن که پیرمردای هفتاد ساله هم عرضه اشون از من بیشتره!! (dash)


    •   amirmahtab
    • 1 سال،7 ماه
      • 0

    • تا حالا که "اونجای" آدم دروغگو بود تازگیا شده "اینجا"؟؟؟


    •   Mahoor132
    • 1 سال،7 ماه
      • 0

    • بسي خنديديم (clap)


    •   Orginalboy
    • 1 سال،7 ماه
      • 0

    • با نظر شاه ایکس موافقم هیهات که پیرمرد ...


    •   yarmikham
    • 1 سال،7 ماه
      • 0

    • آخرش کجای بابا دروغگو شد


    •   PayamSE
    • 1 سال،7 ماه
      • 0

    • نشنیدی میگن دود از کنده بلند میشه. از دید اون قدیمیا ما جوان روغن نباتی هستیم....بی بخار و بدرد نخور :)
      پدر شوهر خاله من هنگامیکه زنش فوت کرد ۹۲ سالش بود،تولد ۹۳ سالگی رو بچه هاش زمانی براش گرفتن که عروسی کرده بود و یه زن دیگه گرفته بود.همقد من بود،لامسب انگار عصا قورت داده بود بسکه شق و رق بود، میگن بعد ۵،۶ ماه که از فوت زنش میگذره پسر بزرگش رو صدا میزنه و میگه پسرم درسته مادرتون زن خوبی بود اما خوب منکه نمیتونم جوانیمو با یاد و خاطره اون بگذرونم. (biggrin) جوااانی ....اونم تو ۹۲ سالگی.


    •   Diplomat_pv
    • 1 سال،7 ماه
      • 0

    • دوستان این داستان ها طنز هستش نه جوک . برای خندیدن نیست این داستان ها برای تغیر در شیوه ی زندگی هستش


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو