اینجا جای بچه خوشگل ها نیست (۱)

    من عمادم تو یه خانواده چهارده نفره که هفت تا توله نر و پنج تا توله ماده بدنیا اومده بودن ،زندگی میکردم . کوچیک ترین بچه خانواده بودم و عجیب بچه خوشگل دراومده بودم.
    اولین زمانی که یادم میاد که خیلی ها به قصد اذیت میومدم سمتم ،پنج سالگی مه و همشم دورشون میکردم حتی سر همین قضیه خوشگل بودنم لات محل میخواست من رو از بابام بخره که بابام و داداشام باهاش دعوا کردن ؛ نه اینکه فکر کنید پول دوست نبودن ها ، اتفاقا پول رو میپرستیدن ولی انگار به غیرتشون برخورد که بچشون رو کونی صدا کنند ،
    نزدیک ترین بچه به من ابجی فاطی بود واسه خودش یه پا پسر بود و همش باهم بودیم دو سال ازم بزرگتر بود حسابی جوجه لات های فنچ سن محل ازش میترسیدن ، منم زیر دست فاطی بزرگ شدم و یواش یواش مثل اون شدم لات و دعوایی ، فقط فاطی با این که دختر هم بود ولی جذابیت من رو نداشت و همه ازش میترسیدن ولی من کهبزنترهمبودمهمهبه چشم بچه نگام میکردن ، با همسن و سالام میگشتم تا زورشون بهم نرسه و غلط اضافی کنن . مثل همه توله های دیگه منم توخاکوخوببزرگشدمو تهشم سر یه دعوا ناموسی تو ۱۵ سالگی بردنمون زندان
    البته ما برای خفن نشون دادن خودمون میگفتیم زندان وگرنه اسمش یه کسشر دیگه ای بود
    که نمیدونم دارالتعلیم بود چی بود. اونجا ۱ سال نگهم داشتن که تواونیهسالخیلیهاتو فازم بودن و منم که کلم داغ بود نمیزاشتم دست درازی کنن و همشون رو میزدم تازه واسه خودم آدمی شده بودم تو اونجا که برگردوندنم خونه.
    فاطی حالا بزرگ‌تر و لات تر شده بود و خیلی کم میومد تو کوچه برای بازی راستش بازی ما هم که بیشتر شده بود فوتبال و سر همین فوتبال هم همش جنگ و دعوا بود و کتک کاری ؛ با این کنه ۱۶ سالم شده بود ولی فاطی هر روز میومد دنبالم و این کارش حسابی گیریم کرده بود.


    دوسالی گذشت و به اصطلاح درس رو ول کردم ؛ البته قبل اونم زیاد درسی نمیخوندم ولی خب دیگه خبری از هر روز دانشگاه رفتن نبود، توی همه اون ۱۴ تا توله فقط سحر دانشگاه قبول شد .
    از اولشم بچه درسخون بود و پزشکی شیراز قبول شد و ننه و آقا باهاش پاشدن و رفتن شیراز قرار بود من و فاطی رو هم ببرند اما ما تو کفمون نمیرفت که چرا باید ما هم بریم شیراز پی ننه آقامون ، برا همین موندیم تهرون .
    دو سه ماهی نگذشته بود که پلیس ها ریختند تو محل تا موادی هارو جمع کنند ،
    خونواده ما هر گند و کثافتی که بود ولی معتاد و سلفی فروش نبود ؛ برای همین بعد جمع کردن اونا ماها ریختیم تو خونشون و اونا که خونه درست و حسابی داشتند رو کردیم خونه خودمون .
    یکسال بعد ،بزرگ‌ترین موادفروش محل برگشت و من و رفیقام خونش رو کرده بودیم مکان برای گوه‌خوری های خودمون و تا سررسید دوتا از بچه ها فرار کردن و من و مهیار موندیم و رضا که معروف بود به رضاشیرکش .
    رضا شروع کرده بود به فحش دادن و بدوبیراه گفتن که یهو چرخید سمت منو گفت عمادگربه دوباره سایه فاطی رو دور دیدی اومدی یجا پا بدی.
    هم اسم فاطی عصبیم کرد هم حرفی که زده بود ؛ پریدم روش مشت ولگدم رو داشتم حوالش میکردم که با مشت گندش خابوند زیر گوشم .
    تا اومدم از جام بلند شم دیدم مهیار پرید روش و چند ثانیه بعد صدا دادش بلند شد .
    -ای سوختم، خدااا .
    رفتم بالا سرش ، بیناموس چاقو زده بود تو شیکمش یه دستی من رو از یقه بلند کرد .
    رضا بود صورتم رو برد جلو صورتش و گفت : پیشی خوشگله دفعه بعد که دور‌ورم بپلکی جای شیکم رفیقت کون تورو جر میدم فهمیدی؟
    چاقو رو آورده بود روی صورتم و یه خط انداخت و بعدش یه لبخند رضایت زد وگفت ، اینجوری جیگر تر شدی.
    بلند میخندید گرمی چاقو تو جیبم وسوسم کرد ، رفته بودم کنار مهیار و دستم تو جیبم بود ، نمیدونم چی شد ،خیلی سریع اتفاق افتاد .
    حالا با صورت خونی تو ماشین پلیس نشسته بودم خط های رو صورتم تعدادش بیشتر شد ، رضا و مهیار رو هم داشتند میبردن .
    عماد کریمپور بند ۶
    رفتم تو سالن همه سلول ها بسته بود ، افسر بغل دستم وایساد برگشت به سرباز گفت : سلول ۱۳ رو باز کن چه شانسی .
    سه تا غول تشن نشسته بودن تو سلول و نگام میکردن با تمام پرروییم ولی میترسیدم ازشون اما ترسم رو نشون نمیدادم.
    یکسال و نیم حبس خوردم که شیش ماهش تعلیقی بود ، از همون روز اول متوجه نگاه هم سلولی هام شدم دوتاشون که جفتشون ممد اسمشون بود همش در حال مسخره کردنم بودن ولی اون یکی سعید اسمش بود و مشتی بود خودش بخاطر چاقو زدن افتاده بود زندون سه نفر رو زده بود میگفت قضیه ناموسی بوده منم گفتم خوب کردی حاج سعید .
    همه حاجی صداش میکردن اون دوتای دیگه رو هیچکی نمیدونست واسه چی اومدن زندون یعنی هر دفعه یه چیز گفته بودن و هنوز کسی تهتوشون رو درنیاورده بود .
    خلاصه یه هفته گذشت تا به همون اسم عماد گربه معروف شدم تو زندون هفته بعدش مهیار رو هم اوردن .
    مثل اینکه تو بیمارستان نوچه های رضا راضیش کرده بودند که بگه چاقو دست خودش بود تو درگیری خودش زده به خودش اصلا با عقل جور درنمیومد و قاضی هم براش شیش ماه بریده بود.
    مهیار هم افتاد بند ۶ ولی سلولش با من فرق داشت .
    از هفته دوم به بعد اذیت ها زیاد شد به مهیار گفتم :مهیار ایندفعه این علیه گوهخوری کنه کونش رو جر میدم پایه دعوا هستی ؟
    مهیار دلش واسه ننش و ابجی‌اش تنگ شده بود گفت عماد من میخوام زودتر برم بیرون دعوا تو زندون اضافه میخوره به آدم ،داداش بیرون اینجا پا به پات هستم ولی ایندفعه رو من حساب نکن.
    فهمیدم پشتم خالیه ، سعید رو هم هموز نمیشناختمش و برا همین بهش رو نزدم.
    علی دوباره اون روز اومد هیکلش گولاخ نبود ولی معلوم بود بچه بازه راستش با اینکه ۱۹ سالم شده بود تقریبا ولی هنوز قیافم شبیه بچه ۱۵ ساله ها بود و حتی مدیر زندان هم که یکبار اومده برا سرکشی میگفت این بچه رو چرا فرستادن زندون ؟
    که خیلی بهم بر خورده بود .
    کل زندگیم بپای عصبانیت های حرف های دیگران گذشت ، یواش یواش داشتم از قیافم بدم میومد .
    یه روز ممد های سلولمون اومدن دورم گفتند : گربه بند ۸ سلول ۵ جشنه ، سیگار و پاسور و تخته جور کردن پایه هستی بیا .
    دلم واسه پاسور و سیگار لک میزد رفتم باهاشون.
    سعید دید که دارم میرم عجیب نگاهم میکرد، هیچوقت این لبخند رو ندیده بودم ازش.
    رسیدم سلول ۵ خالی بود. ممد سیاه داد زد کامیار !
    یه صدا دیگه گفت بیاین سلول۷ ممد .
    رفتیم جلوتر خبری از پاسور و سیگار و تخته نبود فقط ما سه تا بودیم تایم آزاد بود تو سالن کسی نبود اومدم بزنم و در برم که دیدم چهارتا شدن .
    سعید هم بود .
    چهارتا بردنم تو سلول کامیار رفت و با روتختی ها جلوی در سلول رو بست همه میدونستن این کار چه معنی میده.
    بزور داشتند لختم میکردن ؛ مثل گربه دست و پا میزدم ولی از پسشون بر نمیومدم .
    نمیدونم این لفظ گربه رو اولین بار کی بهم داد ولی میدونم سه تا دلیل داشت یکیش چشمام بود که سبز و طلایی گربه ای بود ؛ دوم اینکه مثل گربه میپریدم رو سر دیگران و اخریشم ریز بودنم بود.
    شلوارم و شورتم رو در آورده بودند و یه تخت رو کشیدنش وسط اونیکی رو هم چسبوندن بهش دستام و پاهام رو بستن به تخت داشتم فریاد میکشیدم که یه گوله پارچه رفت تو دهنم . دیگه فریاد هام فایده نداشت .
    سعید گفت اول من که حسابی تو کفشم .
    باورم نمیشد این سعید همونی باشه که میشناختمش یه دستی رو رو کونم حس کردم یکیشون شروع کرده بود به انگشت کردن تو کونم صدای تف انداختنشون رو میشنیدم داشت حالم بهم میخورد از بوی گند پارچه که تو حلقم بود.
    سعید کیرش رو گذاشت رو سوراخ کونم ترس کل تنم رو گرفته بود.
    یکم فشار آورد یواش یواش رفت تو ، یکم داشت میسوخت یه دفعه فشار رو زیاد کرد و تا ته کرد تو درد و سوزشش باهم داشت میکشتتم .
    بیناموس همینجور داشت تلمبه میزد و ناله های خفه من براش مهم نبود.
    کم‌کم درد کونم کم شد ولی روحم هنوز درد داشت میکشید.
    اون وسط فقط کامیار برگشت گفت تو کونش نریزی که سعید گفت باشه ‌و کشید بیرون ؛ روی کمرم یه آب داغی رو حس کردم . لاشی ریخت رو تنم کامیار که بدن درشتی هم داشت برگشت گفت: الاغ الان چجوری میخوای تمیزش کنی خب بریز رو زمین دیگه.
    بعد رفت با یکی از ملافه ها کمرم رو تمیز کرد.
    اون روز اون دوتا ممد هم کارشون رو کردن آخرش سعید به کامیار گفت: تو نمیکنیش؟
    که کامیار گفت : نه من میدونم چه حسی داره دلم براش میسوزه.
    اشکم اومد پایین زیر سه تا مرد گردن کلفت خوابونده بودنم و حالا درد و سوزش داشت میکشتتم. اون سه تا رفتن. کامیار اومد و آروم دستام و پاهام رو باز کرد.
    نمیخواستم بلند بشم ولی بلندم کرد . پارچه رو از تو دهنم در آورد و گفت :
    شرمنده عماد من نمیتونستم قبول نکنم .
    این سه تا هر سه شون به جرم تجاوز یا بچه بازی اینجان سعید رو که همین روزا اعدام میکنن .
    امروز میرم پیش مدیر و میگم بندت رو عوض کنه اگه نکرد خودت برو بهش بگو، اگه پرسید چرا بگو اینا بهم تعرض میکنن .
    یکسال گذشت بندم عوض شده بود ولی هموز بعضی لاشی های تو زندون اذیت میکردنم.
    بخاطر درگیری هام تو زندون شیش ماه تعلیقیم اجرا شد .
    بعد از زندون یکم ریش دراوردم و رفتم پی کار پیدا کردن.
    برای ما که هیچوقت کار درست وحسابی پیدا نمیشد واسه همین هم شدم شاگرد مکانیک تو یه محله بالاشهر تهران .
    تو اون یکسال و نیم فقط یکبار فاطی اومد ملاقاتم و بعدشم نفهمیدم چه بلایی سرش اومد که پیداش نشد.
    از اون سگدونی ۱۴ نفره فقط من مونده بودم و یه ابجی دیگم به اسم راضیه.
    راضیه رو به زور فرستادم دانشگاه ، دانشگاهش پولی بود ولی ۲۴ ساعت کار میکردم که پولش رو دربیارم و در هم میاوردم ، پنج سال گذشت و دیگه ۲۴ سالم شده بود قد کشیده بودم و کار زیاد عضله هام رو ساخته بود. راضیه درسش تموم شد ، که گفت وقتشه تو درس بخونی . راضی اول استخدام یه شرکت شد سال بعدش شد معاون .
    همون سال منم میشستم پشت کنکور و سال بعد مکانیک شریف قبول شدم .
    برام درس خوندن بدون کار سخت بود ، برای همین باز رفتم یه نمایندگی و شدم مکانیک هم کار میکردم و هم درس میخوندم .
    ننه آقام سال بعد برگشتند تهران سحر هم برگشت حالا دکتر شده بود میخواست تخصص رو تهران بخونه . وضعمون خوب شدن بود . یه خونه تو میدون انقلاب گرفتیم .
    اومده بودیم تو شهر و همین خودش یه پیشرفت بزرگ واسه ما بود .
    از زندگی ام راضی بودم که یه روز یه دختر ۲۲ ساله ماشینش رو آورد نمایندگی ما ، معلوم بود تحصیل کردست .
    موتور ماشینش اشکال داشت و براش نصفه روزه درست کردم .
    خیلی خوشگل بود و خوش برخورد هم بود.
    وقتی زنگ زدم بهش که بیاد ماشینش رو ببره تعجب کرد وگفت چقدر زود ازساعه خدمت میرسم.
    تو اون چند سال اوستایی شده بودم برا خودم و کارت هم زده بودم که بدم به مردم.
    اون دختر اومد و کلی هم تشکر کرد و موقع رفتن کارتم رو دادم بهش و گفتم مشکلی پیش اومد زنگ بزنید حضوری میرسم خدمتتون برای خدمات.
    تشکر کرد ‌و اسمم رو پرسید بهش گفتم.
    پرسیدم فضولی نباشه شما اسم شریفتون چی هست؟
    -دریا هستم دریا جبلی.
    زندگی داشت روی خوشش رو بهم نشون میداد کم‌کم داشتم خاطرات بد گذشته رو فراموش میکردم.
    سحر پزشک پوست شد و جای چاقو رو هم برام عمل کرد.
    راضیه هم شده بود مدیر یه شرکت دولتی .
    هفته بعد اون اتفاق یکی زنگ زد بهم و گفت جبلی هستم اول نشناختم بعد که گفت دخترم شمارو معرفی کرده شناختمش.
    آدرس داد رفتم باباش بود
    خونشون نیاوران بود ؛ یه خونه ویلایی تو پارکینگ اش سه تا ماشین بود که اتفاقا ای۲۰ دریا هم بود.
    ماشینش رو تو سه سوت راست و ریست کردم .
    میخواستم برم که گفت : شما درس خونید؟
    -بله مکانیک خوندم ولی خب برای خرج خونواده مجبورم کار هم بکنم .
    چه مقطع ای؟
    -فعلا لیسانس رو دارم میخونم ولی فوق رو هم میگیرم قطعا .
    +آقا عماد درآمدت چقدر تو اون نمایندگی؟
    -خوبه خداروشکر ماهی یک و پوند میگیرم و اگه مشتری هم پولی بده مال خودمونه.
    + من ماهی سه تومن بهت میدم بیا بشو مکانیک مغازه من
    -خیلی عالی فقط جسارتا شما مکانیکی دارید؟
    +نع نمایشگاه ماشین زنجیره ای دارم ولی یه مکانیک درست و حسابی مثل تو کم داریم . خب چیکار میکنی؟ قبول میکنی؟
    -والا حقوقی که شما میگید که خیلی خوبه باید اول از نمایندگی بیام بیرون .
    کم‌کم شروع کردیم به صحبت اون روز هم پونصد تومن دستمزد داد که اصرار داشت قبول کنم.
    زندگی داشت عالی پیش میرفت سه سال گذشت و یه خونه تو قیطریه خریدیم هنوز هیچکدوممون ازدواج نکرده بودیم ولی سحر و راضیه خواستگار زیاد داشتند.
    مامان و بابام هم داشتند عشق دنیا رو میکردن . دلم نمیخواست که این خوشی ها تموم بشه که.......


    ادامه دارد...
    نوشته: Masih_roma

  • 20

  • 8




  • نظرات:
    •   boyboy36
    • 3 ماه،2 هفته
      • 2

    • چرا بچه خوشگلا تو ایران همه کوونی میشن . البته بقول داستانهای ابکی شهوانی


    •   A....k
    • 3 ماه،2 هفته
      • 5

    • ببین اول اینکه ماشاالله به کمر بابات


      دوم اینکه ماشاالله به واژن مادرت


      سوم اینکه تو این خونواده اگه گی نمیشدی جای تعجب داشت


    •   مردزخمی
    • 3 ماه،2 هفته
      • 3

    • این یه کوونی دیگه


    •   Havigshoor
    • 3 ماه،2 هفته
      • 5

    • رگ شانست تو زندان باز شده.


    •   mortezastranger
    • 3 ماه،2 هفته
      • 2

    • کونده پررو که میگن خودتی
      تو زندان کون می دادی و دعوا می کردی


    •   bn1380
    • 3 ماه،2 هفته
      • 3

    • فیلم هندیو‌‌‌‌.....


    •   koochebagh
    • 3 ماه،2 هفته
      • 1

    • مسیح گلم (rose)
      بعد از اینکه ادامه اش رو نوشتی، نظرمو میدم


    •   Hysterical_man
    • 3 ماه،2 هفته
      • 5

    • اون توصیف اولت تو داستان و شاهکارت "کهبزنترهمبودمهمهبه"و "توخاکوخوببزرگشدمو"کافیه تا ادم ادامه نده و دیس رو تقدیمت کنه


    •   Rbleipzig
    • 3 ماه،2 هفته
      • 5

    • بچه جون در اينكه كونت گذاشتن شكى نيست ولى اينكه اين كسعشر رو نوشتى با اين طرز حرف زدنت مشخصه يه كونى عشق لاتى كفتر بازى


    •   پروفسور بالتازار
    • 3 ماه،2 هفته
      • 7

    • دقیقا سوژه یه فیلم هندی رو اومدی داستان کردی اولش داشت باورم میشد تا اینکه پای دانشگاه شریف و مکانیک رو آوردی وسط، آخه شمپت، تو فکر می‌کنی رشته مکانیک دانشگاه ، مکانیکی ماشین رو به آدم یاد میدن؟حالا مجبور بودی یهو بری دانشگاه شریف؟ نمیشد مثلا یه دانشگاه تو شهرستان قبول بشی؟ آبجی هم که میون ۱۴ توله به قول تو یهو پزشکی تهران قبول شد! شما خانوادگی یا دانشگاه نمیرین یا باید تو تاپترینش باشین؟


    •   arminkoni82
    • 3 ماه،2 هفته
      • 2

    • اتفاقا بچه خوشگل ها همه اکثرا فاعل هستند و از خود راضی و کسی هم جرات نداره بیاد طرفشون اگر هم بخوان رابطه گی انجام بدن به خاطر سرگرمی و به خواست خودشونه


    •   hunterxxxx
    • 3 ماه،2 هفته
      • 2

    • خوب بود مسیح جان ولی اگر هم میخواهی داستان گی بنویسی عاشقانه بنویسی بهتره چون تجاوز و آزار جنسی چیز جالب و لذت بخشی نیست


    •   +A
    • 3 ماه،2 هفته
      • 4

    • فاطی ۱۸ سالگی میرفت کوچه فوتبال و دعوا و کتک کاری ولی کمتر از قبل میرفت!


    •   شاه ایکس
    • 3 ماه،2 هفته
      • 10

    • طرف باباش نمایشگاه های زنجیره ای ماشین داشت بعد ماشینشو اورده بود پیش تو؟؟؟ البته راست میگی ها بیل گیتس هم وقتایی که جق میزنه میریزه رو لپ تاپ دیگه روشن نمیشه میاره خدمات کامپیوتری محله ما قاسم سی دی براش درست کنه یادم نبود!!
      پی نوشت: اگه به جای اون سه تا گولاخ انیشتین موبیوس و ایزاک نیوتون رو به جرم قالپاق دزدی گرفته بودن اونا هم بعد تجاوز همزمان اسپرمشون رو تو کونت خالی میکردن بازم اینقدر معجزه نمیکرد که بعدش دانشگاه شریف قبول بشی!! کونی جان که معلومه حتی دبیرستان هم نرفتی اون مهندسی مکانیک که شنیدی با شغل اصغراقا مکانیک که روغن ماشین رو عوض میکنه یکی نیست....


    •   kakamoon
    • 3 ماه،2 هفته
      • 1

    • بچه خوشگلا رو تهرانی ها رو هوا میزنن!


    •   DanTheRipper
    • 3 ماه،2 هفته
      • 2

    • خب بذارید یه جستار رئالیستی به داستان نویسمون بزنیم:


      ممد پسر نانازی ۱۷ ساله پس از آنکه داستانِ خود را که برگرفته از افکار و تخیلات او بود به اتمام رساند لپ تاپ خود را خاموش کرد و با ارسال یک پیام به همسایه‌ی سیبیل چخماخی خود برنامه‌ی کون کونک بازی فردا ظهر را با او هماهنگ کرد و سپس به تخت خواب خود رفت و تا صبح با سوراخ باسن خود بازی کرد.


    •   ممم64
    • 3 ماه،2 هفته
      • 1

    • بابا شماها یچیزی بگین من مخم نمیکشه این داستانشو یارو ایناررو زده اینا افتادن زندان ؟؟؟/


    •   rooham.07
    • 3 ماه،2 هفته
      • 1

    • قلمت عالی بود دوس داشتم .
      مخصوصلا لاتی پر های اول که بعدش اومدی و اوم شدی داستانتم اروم شد.
      منتظر بقیه هستم


    •   rooham.07
    • 3 ماه،2 هفته
      • 1

    • بابا نیازی نیست که داستان حتما مضمون گی ترنس فاحشه یا هرچی باشه.
      شاید داستان تخیلی بوده چرا قضاوت میکنید واقعا


    •   Mester.kir
    • 3 ماه،2 هفته
      • 2

    • نویسنده یه پسر شبیه کوالای آفریقایه که عقده خوشکل بودن داره و املای دوم دبستانشو 2 گرفته


    •   zanbory
    • 3 ماه،2 هفته
      • 2

    • فقط اون قسمت توی زندان که ۴نفری اومدن سراغت واقعی بود
      خب دیگه چخبر.


    •   Masih_roma
    • 3 ماه،2 هفته
      • 2

    • مرسی از همه کسایی که نظر دادن چه فحش چه تعریف چه نقد چه پیشنهاد همه رو میخونم و حتما اعمال میکنم راستش من ۱۸ سالمه و رشتمم تجربی و اصلا هم علاقه ای به گی نوشتن ندارم اگر هم دو داستان آخری که از من دیدید گی بود این تنها داستان های گی من بود این داستان هم قرار نبود گی بنویسم خود داستان اینجوری پیش رفت که دیدم اگه بخوام خیلی جلو برم داستان لوس میشه برای اینکه یه سکس تو داستان باشه گی کردمش اخه نمیشد تو زندان سکس بکنه که در مورد دانشگاه هم حق با شماست ولی خودم به چشم خودم دیدم که رفیقم ۶ ماه خوند و الان دانشجوی برق شریف
      بازم ممنون از کسایی که نظر دادن


    •   Masih_roma
    • 3 ماه،2 هفته
      • 1

    • ولی نکته طنز داستان رو نگرفتید ها سعید ، سعید طوسی بود مثلا


    •   +A
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • چرا انکار میکنی پشیمونی شدی به ما گفتی ! زندان خوبم بکن بکن داره .
      ببینم فاطی رو که دیگه دروغ نگفتی! بزار تو کوچع خیابون فوتبالشو بازی کنه.


    •   parham2026
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • عاقبت این بچه خوشکل هایی که ادعامیکنن همینه،باید مثل خربکنیشون تابرات قیافه نگیرن،درضمن هرچی بچه خوشکله پرروومغرورهستن که همین باعث میشه ادم دلش بیشتربخوادبکنتشون


    •   tara.-tt
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • خوب بود
      امشب ی داستان خوب پیدا شد


    •   مردتنها90
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • تااینجاش که همش چاخان بود. امیدوارم مابقیش رو خوب تموم کنی.


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو