این اتوبان میخوره به جهنم (۱)

    این زمستون انگار سردترین زمستون عمرم بود، سرمایی که هیچ وقت تجربش نکرده بودم، سوزی که از درون به جونم افتاده بود.
    بعد از گذشت چند روز هنوز درد رو بین پاهام احساس میکردم. سینه هام از شدت فشار و ضربه ای که بهشون وارد شده بود کبود شده بودن، سرم از کشیده شدن وحشیانه موهام همچنان با درد همراه بود.
    بدترین دردم جای دیگه بود، درد اعتماد، اصلا کی فکرشو میکرد که قراره روزی توسط پسری که همه زندگیم بود به شدیدترین شکل مورد تجاوز قرار بگیرم.


    اشکان من ؟ اونکه می گفت من همه ی دنیاشم، تحصیل کرده بود، خونواده دار بود، چطور تونست اینکارو بکنه اونم بعد حدود یک سالی که با هم بودیم، چطور تو این یک سال نتونستم بشناسمش؟ چطور اینقدر خوب نقش بازی کرد؟ چطور با 26 سال سنم فریب یک پسر 24 ساله رو خوردم ؟


    من 19 سالگی ازدواج کردم و 23 سالگی جدا شدم. بعد طلاقم درسو ادامه دادم و زیاد به حاشیه نمیرفتم و تمرکزم روی درسم بود تا اینکه با اشکان آشنا شدم، هم رشته بودیم و همین هم شروع آشنایی ما شد، پسر خوش صحبت، خوش برخورد، مهربون با فن بیانی فوق العاده ، البته همه ی اینها به ظاهر و در واقعیت یک مریض روانی که زمانی اینو فهمیده بودم که دیر شده بود.
    رابطه ی ما هر روز بهتر و بهتر میشد و من کاملا خام حرفاش شده بودم. بعد گذشت مدت کوتاهی ارتباط فیزیکی هم بینمون برقرار شد، به هم دست میدادیم، به شونه هاش تکیه میدادم، لپمو می کشید و از همین قبیل کارها. حدود سه ماهی گذشت که من واقعا بهش علاقه مند شده بودم و تو این مدت چند باری از هم لب گرفته بودیم ، اونم تا فرصت میشد سینمو می مالوند یا دستشو روی کونم میزاشت و دست مالیم میکرد، خب من قبلا ازدواج کرده بودم و تجربه سکس رو داشتم و همین موضوع بهم خیلی فشار میاورد و دوست داشتم باز هم تکرار کنم لذت سکسو.
    تو این چند سال و قبل اشکان واقعا با کسی نبودم و حالا که اشکانو دوست داشتم میخواستم این اتفاق بیوفته، ولی اشکان با اینکه تنها زندگی میکرد حتی یک بار هم بهم نگفت که به خونش برم، انگار میخواست که این پیشنهاد از سمت من باشه و این اتفاق هم افتاد. پنج شنبه بود که چندتا کتابو بهونه کردم ، کتاب هایی که قبلا بهش داده بودمو به بهونه پس گرفتنشون باهاش تماس گرفتم و گفت که امروز کلا خونه است منم گفتم پس میام میگیرمشون.
    واقعا خوشحال شدم که قراره بالاخره اتفاق بیوفته. رفتم حموم تا حسابی بدنمو تمیز کنم پوست سفیدم باید حسابی میدرخشید واسش. بعد از حموم یه ست مشکی انتخاب کردم و پوشیدم، آرایش غلیظ تری نسبت به روز های معمول کردم، تنگ ترین شلوارمو پوشیدم طوری که کونمو به سختی توی شلوار جا دادم با یه تاپ سفید صورتی و روشم مانتو. ماشین گرفتم و راهی شدم سمت خونه ی اشکان، دل تو دلم نبود، بالاخره داشت اتفاق میوفتاد، غرق تو فانتزی های خودم بودم که با صدای راننده به خودم اومدم، ببخشید خانوم نبش همین کوچه ؟ گفتم بله، کرایه رو دادم و پیاده شدم.
    گوشیمو دراوردم از کیفم و با اشکان تماس گرفتم ، مشغول بود، کمی خورد تو ذوقم، چند دقیقه مدام گرفتمش تا آزاد شد، تا برداشت گفتم چه عجب، یک ساعته من رسیدم، خوبه میدونستی قراره بیام، در جوابم گفت، اول اینکه سلام عشقم، بعد اینکه ببخشید مامانم بود ول نمی کرد، کوچه رو بیا داخل پلاک 78 زنگ دوم از پایین، منم بدون هیچ حرفی گوشی رو قطع کردم، رسیدم زنگ زدم درو باز کرد، خیلی کنجکاو بودم ، قلبم به سرعت میزد، استرس داشتم، رسیدم پشت در واحدش که از قبل باز کرده بود.
    واسه اولین بار بود که میرفتم تو خونش. اومد جلو و دست دادیم به هم، بغلم کرد، گونمو بوسید و دعوتم کرد داخل. خونش تمیز و خوشگل بود، سرتاسر دیوار پذیرایی پر بود از انواع تابلو های مختلف. داشتم خونه شو بررسی میکردم که از پشت چسبید بهم، دستاشو حلقه کرد دور کمرم و آروم تو گوشم گفت خوش اومدی پرنسس من
    تو همون حالت دستمو بردم سمت صورتشو نوازشش کردمو گفتم مرسی دیوونه
    با دست بهم نشون داد که کجا بشینم، یه کاناپه خاکستری رنگ، رفتم همونجا نشستم و ازم پرسید چیزی میخوری واست بیارم که گفتم نه!! گفت نه که نمیشه چایی گذاشتم بزار بریزم بیام، تا رفت تو آشپزخونه منم فرصتو مناسب دیدم و حسابی مشغول فوضولی شدم، بعد چند دقیقه با دو تا فنجون چای اومد و گذاشتشون روی میز و گفت اگه اومدی کتابارو بگیری بری که چرا اومدی بالا پس؟ مانتو و شالتو درار راحت باش، حالا حالاها هستی
    یکم ناز کردم و با اینکه دلم واقعا میخواست بمونم گفتم نه اتفاقا به مامان گفتم که زود بر میگردم، بلند شدم اول شال و بعدش مانتومو درآوردم.


    در این حین حواسم کامل به نگاهش بود که کنجکاوانه کارمو دنبال میکرد. بلند شد اومد سمتم و مانتو و شالمو گرفت که آویزون کنه ، موقع برگشتن اومد کنارم نشست و صورتشو به صورتم نزدیک کرد و خیلی یواش گفت:
    خیلی خواستنی و خوشگل شدی، بوس کوچولو از لبش کردمو گفتم دیوونه، همین کارم کافی بود که لباشو کامل با لبام درگیر کنه.
    دستمو بردم پشت سرش و با موهاش بازی می کردم، آروم آروم اومد روم و منو به عقب هول میداد طوری که من در نهایت دراز کشیدم رو کاناپه و اون کامل روم مسلط شد، همینطور که لب میگرفتیم دستشو از روی تاپ به سینم رسوند و مالیدن سینمو شروع کرد، دقیقا نقطه ضعف من، چشام کاملا خمار شد، ناله خفیفی کردم، دستمو از پشت سرش روی کمرش بردم و شروع کردم به نوازش، دست راستشو از زیر تاپ به سینم رسوند ، سینمو از روی سوتین گرفتو فشار داد، جوون، چه سینه ای داری دختر، با گفتن این جمله دستشو برد زیر سوتینم و سینمو گرفت تو مشتش، چند دقیقه ای مالوند و بعد تاپمو از پایین به بالا کشوند و کامل از تنم دراورد، دو تا دستشو دو طرف بدنم گذاشت و حالت اهرم قرار داد تا از بالا ببینتم، یکم خجالت کشیدم و خودمو جمع کردم، خودشو انداخت روم و سرشو برد سمت سینه هام، سوتینمو به سمت بالا کشید و نوک سینمو شروع کرد میک زدن، من از شدت شهوت میشه گفت نیمه هوشیار بودم، بعد چند دقیقه خوردن سینه هام دستشو برد لای پام، خیس خیس بودم، ناله هام شروع شد ، اونم با ناله های من می گفت جوون، چرا اینقدر خیسه ؟ دوس داری می مالمش؟ چی داری لای پات که اینقدر داغه ؟ جوابی نداشتم بدم و چشامو بسته بودمو لذت میبردم، دکمه شلوارمو باز کرد و از همون قسمت دستشو داخل و به زیر شورتم برد، سردی دستاش باعث مور مور شدن تنم شد که بعد چند ثانیه عادی شد واسم. کصم خیس خیس بود دستشو با زحمت به لای پام رسوند دیگه بیهوش شدم و یه نفس عمیق کشیدم، با صدای اشکان به خودم اومدم، عشقم این همه خیسی واسه منه ؟ چقدر داغی تو دختر، جووون، این همه مدت چطوری طاقت آوردی ؟ هیچی نمی گفتم، دستشو دو طرف شلوارم قفل کرد و سعی کرد به پایین بکشه، خیلی تنگ بود و با زور قصد دراوردنشو داشت، کونمو دادم بالا که راحت تر این کارو بکنه، شورت و شلوارمو با هم دراورد و به پایین کاناپه انداخت، پامو جمع کردم، پامو باز کرد و من دو تا دستمو گذاشتم روی صورتم. چند لحظه خیره شد به کصمو گفت، عشقم چه کلوچه ی خوردنی لای پات مخفی کردی، چه خوش رنگ هم هست، دستشو کشید روش، تنم لرزید، منتظر بودم سرشو ببره پایین و شروع به لیسیدن کنه، اما اینکارو نکرد، یکم با کصم ور رفت و اومد بالای سرم، انگشتش که رو کصم بود رو گذاشت روی لبم، عشق دهنتو باز کن، دوست نداشتم اما به خاطرش این کارو کردم ، دو تا انگشتشو کرد تو دهنمو منم مکیدم واسش، دوست داری طعم کصتو ؟ خوب بلیسشون، صدای باز شدن کمربند، دکمه و زیپ شلوارشو شنیدم، دستشو گذاشت پشت سرم و برد سمت خودش، صورتم دقیقا رو به روی کمرش بود، شورتشو به پایین هول داد و کیرش افتاد بیرون، با دیدن کیرش کمی جا خوردم، کیرش خیلی کوچیک بود، یعنی تو یه دستم کامل جا میشد، راستش انتظار داشتم بزرگتر از چیزی باشه که الان هست، کمی تو ذوقم خورد، با دستش که پشت سرم بود کمی فشار آورد و صورتمو برد سمت کیرشو گفت، بخور عشقم، بخور خانومم، دوست داشتم وقتی خانومم صدام می کرد، یه بوس از کیرش کردم و شروع کردم ساک زدن، به خاطر کوچیکی کیرش میتونستم تا ته بخورمش، هنوز دو دقیقه نشده بود که احساس کردم عضلاتش داره سفت میشه که چند ثانیه بعد کیرشو از دهنم دراورد, سرمو محکم گرفت و تمام آبشو خالی کرد رو صورتم، واقعا تو شوک بودم، چرا اینقدر سریع، چرا رو صورتم ، چرا بدون اجازه، تو همین فکرا بودم که کیرشو کرد تو دهنم و چند تا تلمبه زد و ولو شد، تازه به خودم اومدم سریع بلند شدم گفتم اشکان دستشویی کجاست؟ با دست بهم نشون داد و دویدم سمت دستشویی، بوی بدی میداد، چند تا عق زدم و پریدم تو سریع شیر آبو باز کردم و صورتو دهنمو شستم.
    اتفاقاتو داشتم مرور میکردم، اصلا چی شد یهو؟ یعنی تموم شد؟ همش همین بود؟ پس کو تمام فانتزی هایی که واسه خودم و برای اولین سکسمون طراحی کرده بودم ؟
    به خودم دلداری دادم و گفتم که نه بابا حالا طفلی نتونست خودشو کنترل کنه خب حق داره، احتمالا بار اولش بوده، من نباید اونطوری واسش ساک میزدم، الان میرم بیرون و ادامه میدیم و از همین قبیل حرف ها. صورتمو خشک کردم و رفتم بیرون و یهو چیزی رو دیدم که واسم غیر قابل باور بود


    ضمن تشکر از همه عزیزانی که تا اینجای داستان وقت گذاشتند و مطالعه کردند، خدمتتون عارضم که این داستان بر اساس یک اتفاق واقعی نوشته شده و بنده نیز فقط راوی داستان هستم.
    همچنین به دلیل خسته نشدن شما عزیزان در دو قسمت منتشر میشه که قسمت اول بیشتر حول محور معرفی شخصیت ها و فضای داستان می چرخه.


    ادامه...


    نوشته: هیستریک

  • 27

  • 7




  • نظرات:
    •   DALIM66
    • 1 ماه
      • 0

    • نظر من با نظر لیلی اگه باشدش یکیه (biggrin)


    •   Shamim.20
    • 1 ماه
      • 0

    • منتظر بعدي ام
      خوبي و بدي نگارش داستانت معلوم نيست
      نه قوي نه ضعيف


    •   marjan_aydin
    • 1 ماه
      • 3

    • خسته نباشید


    •   masih_roma
    • 1 ماه
      • 0

    • هرکی میگه کسشربود لایک کنه


    •   shahx-1
    • 1 ماه
      • 11

    • غضنفر دخترشو شوهر میده دو ساعت بعد عروسی زنگ در خونشو میزنن میره درو باز میکنه میبینه دخترشه میگه اینجا چیکار میکنی؟؟ میگه بابا خواستگاری و عروسی همش نقشه بود این یارو میخواست منو بکنه!!
      قضیه شماست نوشتی خودت برای سکس کردن رفتی بعد مورد تجاوز قرار گرفتی؟ (biggrin)


    •   بچه-ای-خوب
    • 1 ماه
      • 6

    • وای چه ضدحال بدی خوردی؟
      خیلی بده تصور این موقعیت وقتی نقشه ها برای سکست داری.
      من این لحظات رو تجربه کردم البته برعکس ایشون، یعنی با زنی که عشقم شده بود تصورات سکسی عالی ساخته بودم اما با حرکات و عکسالعمل هایی که داشت رید به تمام فانتزی هایی که داشتم.
      خدا نسیب گرگ بیابون نکنه.


    •   dr.ali5260
    • 1 ماه
      • 6

    • سوالی که تمام دانشمندان فیزیک هسته ای رو به چالش کشید
      “چی داری لای پات که اینقد داغه؟”


    •   AmirALI_553
    • 1 ماه
      • 1

    • باید دید قسمت بعد تجاوز اتفاق میوفته بعد نقدش کنیم با احترام به نظر دوستان.بد نبود منتظر ادامه اش میشیم


    •   Khan_bokon
    • 1 ماه
      • 0

    • به کیرم که میخوره ته جهنم (erection) (erection)


    •   RedDeadmz
    • 1 ماه
      • 1

    • چیزی که دیده رو حدس میزنم و چون اعصابم میریزه بهم ادامش رو نمیخونم. اما قلم شما روونه


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه
      • 3

    • خوب بود فقط لطفا بجای کس ننویسین کص، این نوشتار غلط داره کم کم جا میوفته انگار!!!
      لایک هفتم تقدیم شد


    •   ali80xx
    • 1 ماه
      • 0

    • خوب بود منتظر قسمت بعدیتم


    •   Reza9797
    • 1 ماه
      • 1

    • نگارشتو دوس داشتم.مخاطبو با خودت همراه کردی.با اینکه توصیفات جنسی حرفه ای نداشتی ولی داستان میتونس مجاب کنه تا باقیشو دنبال کنم
      موفق باشی


    •   Caboos1
    • 1 ماه
      • 4

    • دخترای عزیز دیدید؟
      دیدید کسکش اشکانه تحصیلکرده بود هی میگیم مدرکه تحصیلی ملاک نیست گوش نمیدید
      آی دی تلگرامم caboos1-diplomradi


    •   Funnycouple
    • 1 ماه
      • 1

    • بدترین نوع سکس اینه که از روی عشق و نه دوست داشتن باشه یعنی اگر اتفاقی برای آدم بیافته تا مدتها ذهن آدم رو به گا میده بهتر بود با آدم پخته تر و با تجربه رابطه برقرار میکردی


    •   Scott12
    • 1 ماه
      • 2

    • نظر هم بدم؟ حیف اینترنت.


    •   mardelor
    • 1 ماه
      • 2

    • خوب بود منتظرم ادامش رو بخونم


    •   Caboos1
    • 1 ماه
      • 4

    • نیکا جان خوبی؟
      اتفاقی افتاده؟
      مهربون شدی
      نکنه زبونم لال داری آسمونی میشی
      چهرتم نورانیه امروز


    •   bigboy12345
    • 1 ماه
      • 1

    • خیلی خوب نوشته بودی. ادامشو حتما بنویس.


    •   Caboos1
    • 1 ماه
      • 2

    • حس میکنم مثل همیشه نیستی
      مثل اینایی شدی که بهشون الهام شده
      الان وقتش نیست
      حالا حالاها باید ایراد بگیری،زخمی کنی،داستان بنویسی ما لایک کنیم
      دیگه چیکار میکردی؟تاپیکم داری؟
      راستش صبح نگران شدم ولی فکر نمیکردم جدی باشه تا کامنتات رو دیدم دلم هری ریخت


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 5

    • هیستریک جان مارو بردی تو داستان غرق کردی با خودت بردی تو دستشویی خواستیم بیایم بیرون یهو از داستان رفتی بیرون؟؟؟ما الان تو دستشویی بمونیم تا ادامه اش رو بنویسی؟؟باشع هستیم تا بیای فقط مثله اون رفیقمون نری بعده هفت سال بیایا.حدا جدای این حرفا.
      داستان واقعا قشنگ بود و لذت بردم و بی صبرانه منتظر ادامه داستان هستم.
      لایک تقدیمت


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 3

    • caboos از اوناس که انقدرطبیعی میگه آدم باورش میشه.والا منم نگران شدم


    •   Caboos1
    • 1 ماه
      • 2

    • نیکا جان خدا نکنه من حلوای کسی رو بپزم اونم تو
      حمید سیگاری خوبی؟خودتم دیروز بدجوری ملکوتی شده بودی به همه ی داستانا لایک میدادی
      حاجی کامنتات رو دیدم پیرهن مشکیمو دادم خشکشویی
      امروز دیدمت رفتم گرفتم گفتم نمیخواد بشوری نیکا رو دیدم دیگه روم نشد ببرم خودم شستم هنو نم داره
      خدا نکنه البته ولی حقه
      منم میمیرم نویسنده داستانم بمیره همه میمیرن


    •   تکسوارتنها
    • 1 ماه
      • 0

    • خوب بود


    •   Gayaneh
    • 1 ماه
      • 4

    • بابا هیستریکمون کردی با قطع کردن داستان که (biggrin) بقول off_boy تازه کشیده بودیم پایین (biggrin)

      ولی بدور از شوخی خوشمان آمد،قسمت بعدی کی هست؟ (rose)


    •   Fantasysister
    • 1 ماه
      • 0

    • بد نبود.دوستان لطفا به تاپیک من سر بزنید و ماجرای ماساژ خواهرم را بخونید.فرقی نمیکنه که موافق سکس محارم هستید یا مخالف،پیشنهاد میکنم که خاطره منو بخونید.


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 3

    • آره خدایی دیروز اصلا دیسلایک ندادم و خیلی عرفانی شده بودم.طرف نوشته بود سکس با زن شوهردار من بجای جق زدن قرآن به سر گرفته بودم و میگفتم الهی العف.خخخخ
      فکر کنم یاده روزایی افتاده بودم که دو میکروفنه میخوندم و یکی هم بغلم عر میزد حسین حسین میکرد.خخخ
      راستی مگه الان برج هفت نیستیم؟؟؟یارو کسخل اومده اطلاعیه زده به شیشه ی مغازم نگاه میکنم میبینم تاریخش رو زده بیست و هفت شهریور.فکر کنم بجه هییتی ها هم آره.


    •   Caboos1
    • 1 ماه
      • 0

    • فانتزی سیستر
      بیخیال داداش ما دهنمون چاک و بست نداره میام یه چیزی میگیم دلخوری پیش میاد
      فردا میخوایم تو چش هم نیگا کنیم خوبیت نداره


    •   esiiishahi30cm
    • 4 هفته
      • 0

    • مرسی ، خوب بود .....
      بزار قسمت دومش رو آپ شد بخونم بعد نظر کلی رو بهت بگم


    •   Sexybreasts
    • 4 هفته
      • 0

    • like it (rose)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو